|
برو به بخش: 2 . 1
اما حديث کار من اين بود که بدانروز، به نيمروز، چاکري از آن امير بر در سراي آمده بود، تيغ بر کف و اسبي به جنيبت، مرا گفت: «بر نشين که ترا ميخوانند.»
گفتم: «بگوي تا چه رفته است بر آن معمران.»
گفت: «جنيبت برنشين که جز اين با من نفرمودهاند.»
برنشستم، بيدستار، و جامه بدلناکرده و به دست و پاي بمرده، و همهء راه شهادتين ميخواندم که بر جان خويش ايمن نبودم، از آنجا که معاندان ديري بود تا خاک تخليط در قدح جاه من ريخته بودند که در سرّ سپيدجامه است. چون در آمدم امير ماضي شرفالدين محمود را پيري ديدم شکسته با محاسني سپيد و ابروان فروهشته بر دو چشم، جبهء ارغواني بر دوش، تکيهداده بر عصايي آبنوس و بر دو جانب دو سياف، تيغ يماني در کف. امير با نوک عصا کاغذ به پيش پاي من راند، بر گرفتم. نوشته بود: «اذا.»
امير گفت: «بلندتر تا ما نيز بشنويم.»
گفتم: «نوشته است اذا.»
گفت: «کدام آيت است؟»
گفتم: «من ندانم، که با اذا آيات بسيار است.»
گفت: «مناسب اين حال کدام است؟»
گفتم: «تا ببينم.»
اين گفتم تا مگر روز ديگر گويم، به وقتي ديگر که امير را حال ديگر باشد و جامه ديگر. امير به عصا اشارت کرد، سيافي پيش آمد، مرا بر زمين غلتاند، دو انگشت در بيني کرد تا به گونهء گوسپندي قربان کند. به دست اشارتي کردم، نه از سر حب جان که عيالان داشتم و تعهد آنان بر ذمهء من بود. امير بفرمود تا دست از من باز دارند و با من گفت: «بگوي!»
گفتم: «من ندانم. اما مناسب اين حال و اين جامه و آنچه ديوانيان کردهاند از بدل کردن اسب و يله کردن اسبان سياه، سورهء زلزال است.»
گفت: «بخوان!»
خواندم که: «اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها.»
امير گفت: «به پارسي بگردان که ديري است تا بدين لغت سخني نشنيدهايم.»
من آغاز کردم از تفسير و تاءويل که در باب قيامت است آن روز که زمين را لرزهاي سخت بلرزاند و هرچه خاک خورده است از جنس آدمي يا به شکم نهان داشته از معادن و گياه، بيرون ريزد، به فرمان حق، جل و علا.
امير گفت: «ژاژ ميخايي و ژاژگويتر از تو آن منجم است که اين نوشته است.»
آنگاه بفرمود تا منجم را بجويند. نوابان برفتند و باز آمدند و با امير گفتند که ديري است تا منجم از دروازهء غربي بهدر شده است. امير کاغذ بستد و دوپاره کرد. پس بفرمود تا نطع آورند و در پيش پاي او بگسترند و ريگ داغ بر آن بريزند. آنگاه هر دو سياف را گفت تا منجمان را دو دو در پيش پاي او گردن زنند. چنين کردند. پس امير شرفالدين محمود ــ که خدايش اين جور که کرد بر او نگيرد ــ روي با معمران کرد که: «دل آشفته نبايد کرد که ما دانيم که کار ملک با ما دادهاند.»
و به نوک عصا بار بگسست. چون لرزان من نيز با معمران برخاستم، امير شرفالدين محمود دست فراز کرد، تارهاي ابروان از دو چشم به يک سو زد و به اشارت سرانگشت فرمود که: « بنشين.»
نشستم. و تا چشم بر آن سرهاي بريدهء هنوز خونچکان نيفتد و قي بر من عارض نشود سر به زير انداختم و شهادتين خواندم به تکرار. امير ديري خاموش بود و از جايي صداي هقهقي ميآمد. دو دستي به هم خورد. کسي آمد. ميدانستم کيست. سبد به دست ميآمد، و حلهاي سرخ حمايل دوش. پاهايش را ميديدم. خم ميشود، گاهي موي سري ميگيرد و گاه از ريش بر زنخدان رسته، و به گونهء بارفروشان که سيب در سبد چينند يا امرود يا انار، گنبدگونهاي ميسازد از سر. امير ميفرمايد: «سري ديگر ميبايد.»
مينگرم، آري سري ديگر ميبايد تا بر آن سه سر آخرين نهند مگر گنبدي شود. دوباره سر ميجنبانم يعني که: زهازه. تنها را ميبرند. اما سبد سرها همچنان بر نطع مانده است. امير فرمود: «در آنچه رفت آيا مجد را سخني هست؟»
گفتم: «امير بهتر داند.»
فرياد برداشت که: «مگر نميبيني که به زمزمه چيزي ميگويي؟»
گفتم: «اينان خانهزادان بودند، همه معيل، نان و نمکي ميخوردند و در نيک و بد کار فالي ميزدند. سير اختران اگر بر مراد يا نه بر آنان نبايد نوشت.»
همچنان فرياد زد که: «شهادتين بگذار، منم اينک، چه جاي غير.»
از ميان سپيدي تارهاي ابروان فروهشته بر چشمان نه دو مردمک که دو شبه بر من دوخته بود. صداي هقهقي مرا با خود آورد. فرياد زدم: «گيرم که سر من بر اين ترهبار سران، اما مگر نه صاحب آن نقش ميجوئيد؟»
زرگري چربدست و استاد گويي آن دو شبه را در چشمخانهء امير شرفالدين نشانده بود. همچنان فريادزنان گفتم:
«امير بفرمايد بدل اين اسب که در خانهء برج هست همان اسب سياه ببندند تا مگر آب رفته به جوي آيد.»
فرمود: «تو نيز همان ميگويي که اين مشتي غوغا؟»
و به نوک عصا مرا رخصت رفتن فرمود. چون از درگاه به ميدان درآمدم حاجب آمد که امير فرمود: «با آنان بگوي که از اين پس هر که به مظالم آيد خون او بر ما ننويسند.»
به ديگر روز از وضيع و شريف مردمان را ميديدي که بارها بر استري نهاده، زنان و کودکان در کجاوه مينشاندند تا از چهار سوي بهدر شوند. مرا سر اين کار نبود که نان و نمک اين خاندان خورده بودم. پياده به بابالشرق شدم. سواران و پيادگان ديدم همه تيغ در کف، به صف ايستاده. چون مردمان انبوه شدند کوتوال از مزغل فرو نگريست و به معتمدي اشارت کرد، پيادگاني چند به ميان مردمان آمدند و خواجهعزيز را از استر به زير کشيدند و از پلکان برج به درون بردند. گويند بدين دور نخستين سر که از اهل اين شهر از کنگره آويختند سر همين خواجه بود.
از آن روز باز دروازهها بستند و شهر شهربندان شد که هيچکس را جواز رفتن نبود مگر کاروانيان را که دستهاي سوار همراهشان ميکردند که ميگفتند حراميان راه يکي دو کاروان زدهاند. چنين بود تا به سال هفتم که گفتند پديد آمده است. گويند نخست کوليان شهربندان شده از او گفته بودند؛ يا درويشي با کارواني رفته و بازآمده. آنگاه هرکس چيزي بر آن ميافزود. و اما هر چه بود يا هر چه ميگفتند، گر چه سر فرا گوش ديگري برده يا به خلوت، همه سخن از او ميرفت چه از سوار و اسب ميگفتند به هنگام طلوع فجر يا از پيادهاي طيلساني سفيد بر دوش. از اينگونه سخنها بسيار ميرفت که هيزمکش پيري را بر ترک نشانده است، جرعهء آبي از کوزهء دهقاني نوشيده و خلخالي به دخترکي داده، حتي نان درويشي شکسته بود و با او از کسوف گفته بود. منجمان نيز به دوري ديگر همين گفته بودند، اما چون بدين دور از اهل رصد کس نمانده بود چون چنين شد هر چه رفت از او ديدند که آنکه به بام رفت و بر طشت کوبيد چشم از او ميداشت؛ و اسبي اگر افسار گسيخت و تا دروازه به تاخت رفت به بوي او تاخته بود؛ و آن گردباد حتي که از جانب غربي پديد آمد، سياه و پيچان، چون نرهديوي رسته از سلاسل و اغلال سليمان نبي به رمز خشم او را ميمانست. لامحاله چه عجب که اگر فروريختن ايوان کوشکي يا افتادن درختي را بر خادم خاص امير نه از آن گردباد که به اشارت او ديدند! پس اين بند فرمودن مشتي عاجز چرا که اين گفتهاند يا به خلوتي آن، که آن گردباد تو گويي دزدي بود به شبي به شبروي در آمده که زين اسب و خود سوار و درفش به هم ناپيچيده از جانب شرق به بيابان گريخت. با اينهمه کسوف دمي بيش نپاييد. اما تاخت آنهمه سوار تا رخنهء حصار به سنگ و آهک بگيرند يا مگر درفش به غارت رفته را در بيابان بجويند تنها دور از اسب بگردانيد و اين باد يا آن کسوف را آغاز دوري ديگر کرد. و به سالي از پس کسوف مرا بند فرمودند و اکنون که اين مينويسم دهسال است که بدين قلعه اندرم، دست و پاي بسته. و اين قصهء من خود دراز است.
اما قصهء سوار و ديگر کردن رسم رجم اسب اين بود که از پس کسوف، به ديگر روز چون صداي سنج برخاست هيچ زني سکهاي نياز سنجکوبان نکرد تا يال اسب به چند قطرهاي معطر کند. و گرچه جارچيان در همهء چارسوقها بانگ در بانگ درانداختند که کارواني آمده است با طرايف مصر و زنگبار، کسي را پرواي بيع و شري نبود که گفتند زني شمسيهنام واله گشته است. کفبيني او را گفته بود که سفري در راه داري، به هفتهاي يا ماهي در ميرسد، او را ساخته باش. و نيز ميگفتند شمسيه به رويا اشتري ميبيند هودجبسته، مهار بر گردن رها شده که چون پيش پاي او مينشيند دستي فراز ميآيد تا پردهء هودج به يک سو زند، اما چون پرده به يک سو ميرود پردهاي پديد ميشود به همان زيب و رنگ و باز پردهاي ديگر. روايتي نيز هست که دايه از پس شيون شمسيه دستي يافته است بريده از مچ و هنوز خونين، دامن حرير او به چنگ گرفته. و نيز گفتهاند که چون شمسيه به هوش ميآيد به رسم عروسان دو دست خضاب ميکند و نديمهاش را گفته است تا موي سرش باز کند و بشويد و به چشمش تا خماري نرگس گيرد سرمه کشد و ابروان به وسمه کماني کند و آن دو گونه نه به غازه که به خون کشتهء عشق گلگونه سازد و خال سياه ميان دو ابرويش گذارد، مگر آنکه اوست پريشاني آن زلف خم اندر خم بگذارد و بدين مشکْدانه مجموع شود، و دل با او يکي کند. من نيز اينهمه شنيده بودم و يکي دو روز با همهء خلق همپا شدم که تخت روانش به دوش ميبردند و در ملاء عام به هر اسم و نسب که بر زبانشان ميرفت او را صدا ميزدند. و از آن پس رسم بر اين شد که هر صبحدم مردي چند به در خانهء شمسيه شوند، تخت روان او به دوش گيرند و همانگونه که اسب را، از کوچهاي به کوچهء ديگر برند. اما ديگر هيچ زني را گلابپاش بهدست نميديدي يا مردي را سنجکوب که همه از غرفهها و منظرها و گاهي بر درگاه خانهاي ميايستادند، وردگونهاي بر لب. گفتهاند که نوخطي هر صبحدم چون تخت روان شمسيه ميديد سر بر ستون غرفه ميکوبيد و آنروز که پيرزني مجمر در دست به گرد تخت روانش ميگشت و اسفند در کار آتش ميکرد چندان سر بر ستون کوبيد که آن تودهء خاکستري که گويند به کاسهء سر اندر هست بر شانهء راستش ريخت. اين تازه آغاز فتنه شدن بود که از آن پس هر جواني محاسن رها کرده بود و دستار بر گرفته تا مگر از پس ماهي يا سالي موي سر بر شانهاش افشان شود، همانگونه که نقش بود بر ستون راست بابالشرق. آويختن آن سوار هيمهاي ديگر بر اين آتش بود که هيچکس نديده است که خاميچند بتوانند بدين خامکاريها آب رفته به جوي آرند. و آن روز که منبنده بيدستار از خانه بهدر شدم تا سوار بينم، سواران و پيادگان ديدم مردمان را گروه گروه گرد کرده و به ضرب نيزه و دورباش به دروازه ميرانند تا آن سوار ببينند و اين اميد از دست بگذارند. اما اين نميديدند که چون آنهمه خلق به گرد آن نارون حلقهزدند هيچ چشمي گشوده نبود. و من نيز چشم از شرم بر زمين داشتم که آويختن آن سوار بر اسبي سپيد و شيههزن غلطکارياي ديگر بود. و اين نه از آن ميگويم که کلوخاندازان حاشيت درگاه را سنگي به پاداش بايد انداخت، اگرچه فراموش کردن آنچه با اين پير رفت از غارت خانه و سوختن و باژگونه بر استر نشاندن و گرداندن در شهر که خواجه بوالمجد سپيدجامه است کاري است سخت صعب. اما آدمي معروض زمان است که آن خانه که آتش زدند خاکستر ساليان پوشانده است و از عيالان و فرزندان و خانهزادان اين دژبان مانده است، برنايي تندخويي سياهچرده و سرخموي تا آنچه بيند يا نبيند با حاشيت امير بگويد. و اين پير که منم دير يا زود جامهء عاريت در اين بند و دخمه خواهد گذاشت و آنجا خواهد شد که دژبان و دخمه و سخط اميران و تضريب ديوانيان هيچ کار نکند. پس اگر چيزي مينويسم عبرت روزگار است تا ديگران که اين قصه خواهند گزارد بهحقيقت بگزارند.ُ
اما راقم قصه گويد، حديث مرده بر دار کردن مردمان دراز است و نقل آنچه اين بنده ديده است يا در کتب خوانده رسم دبيري نيست. و آنکه حديث مرده بر دار کردن فرامرزبنرستم شنيده است و نيز قصهء منصور حلاج و آنچه بر بابک خرمدين برفت يا قاضي همداني، داند که اين همه اختلاف روايات پوست است که اگر دست شيخي به هرات ببرند؛ يا سر سواري در طوس بردارند؛ و يا به فرمان فاجري حسنکي به غزنه سنگسار کنند، در مغز نظر بايد کرد و ما همه حرمت آن مغز را اين قصه ميگزاريم که روايت بوالمجد يا هر روايت ديگر پوست بايد ديد که اين راوي نيز خود معروض زمان بوده است آنجا که گويد: «اين تهمت سپيدجامگي حاشيت امير بر من بستند.» پس بر سر قصه بايد شد به روايت بوالمجد وراق:
اما اين قصهء تهمت نهادن بر من همه اين بود که چون اسب شيههاي زد بلند تابم نماند که مگر سوار به زير آرم. گفتم: «مرده بر دار کردن بدعت است که قالب خاکي مادر را بايد داد.»
اما آنهمه را پرواي اسب نبود که سواران دورباش بر کف و خود سلطاني بر سر و زره بر تن در کار گرد کردن مردمان بودند، و اينان چشمبسته ايستاده بودند. بانگ زدم مردان را: «اين است، ببينيد آن سوار که ميجستيد.»
از دبيران يکي بود به نام او را خواندم که: «اي فلانبنفلان، آن نقش ديدهاي، سوار را نيک بنگر.»
سر بر نکرد. گقتم، مگر به خواب اين ميبينم و يا ديو تا راه ما زند صورت اين واقعه به نيرنجات و طلسمات کرده است. با غلامکي که از خانهزادان بود گفتم: «با اين مردمان سخني بگوي از آنچه ميبيني.»
پس صفرا بر من غلبه کرد. گريبان يکي دو مرد گرفتم، مقنعهء زني دريدم، کودکي را بر سر دست گرفتم و به خشم رويش بدان جانب گرداندم که اسب بود و آن سوار مرده. کلانتر محلت را گفتم: «خداي را همتي کن تا به سايهء نارون اين مرده را گورخانهاي بسازيم سزاوار آنکه او بود، يا خواهد شد.»
اما هيچکس سر بر نکرد. گفتم، مگر به بيابانم و گريبان مرا غول است که ميکشد. سرهنگي از حاشيت سلطان بود سوار بر اسب، گرد بر گرد حلقهء مردمان ميگشت و هر که را زخمي ميزد به چوبدست که بنگريد هم اوست. گفتم:«از کشتن و زخم زدن چهسود که نميبينندش؟»
اسب به ميان حلقهء مردمان راند و بدان چوبدست که داشت بر سر من کوبيد که: «ملايمت مرغدلاني چون تو اين قصه به درازا ميکشاند.»
فرودنيامده کودکي را از آغوش زني ربود و هر که را گفت: «ببينيد اين کودکي است از شما.»
کسي سر بر نکرد. سرهنگ کودک بر ترک اسب سوار مرده نشاند و شمشير بر کشيد و نيک بنگريست تا مادرش باز جويد و يا يکي از اقربايش ميان آنهمه سرهاي به گريبان کرده. گفتم: «چه ميکني؟»
گفت: «آنکه مادر است چون سرش افتاده بيند اسب خواهد ديد و اين سوار.»
گفتم: «خداي را.»
اما سرش انداخته بود. گريان گرد بر گرد همه را بنگريستم تا مادرش ببينم.
سرهنگ نيز سر خونين کودک هر کس را مينمود که: «ميشناسيش؟»
اما همه خاموش بودند، سرها به گريبان کرده، همانگونه که از پيش. سرهنگ موي زني به چنگ بگرفت و بر خاک کشيد تا مگر پيش پاي اسب قربان کند. با مردمان گفتم: «هيچکس نيست از عاشقان تا جان اين وجيهه به نيمنگاهي بر اين سوار مرده باز خرد؟»
صدايي وردگونه برخاست، ندانستم از کجا و يا کي. پس هر کس ديگر آن ذکر گفت تا آنگاه که همه آن ميگفتند که آن صدا.
پيش رفتم. تيري از سينهء سوار بيرون کشيدم که: «ببينيد اين خون اوست.»
انگشتان خونين بر صورت مردي کشيدم که: «اين بوي اوست.»
تا مگر بوي خونش به خويش آورد و خواندن آن ورد بگذارد. سودي نداشت. سرهنگ نيز اين دانست و آن خم اندر خم گيسو که بريده بود به سوي مردمان انداخت و شمشير بر درخت زد و بنشست بر خاک.
و من ميان حلقه ايستاده بودم فتنهء آن ورد که ميخواندند. چون اسب بر دو پاي برخاست و شيههاي زد پيش رفتم و افسارش بر درخت بستم مبادا سوار مرده بگذارد همچنان آويخته از آن شاخهء نارون و به بيابان بگريزد. چون بازگشتم تا مردمان را سخني بگويم مگر آن ورد خواندن بگذارند، هر کس را ديدم از پير و جوان و زن و مرد پشت بدانجا که اسب بود و سوار. گفتم: «کجا مينگريد؟ مگر نديديد که اين اسب بود که شيهه زد و اين سوار هم اوست که ميجستيد با آن طرهء سياه و همان نوشخند که در آن نقش؟»
سواران و پيادگان نيز به بيابان مينگريستند و سرهنگ خنجر به دست بر جنازهء دختر نشسته بود. سواران را گفتم به بانگ بلند: «سرهنگ را دريابيد که گلوي خويش خواهد بريد.»
و خود افتان و خيزان بهدر شدم که سرهنگ را ديدم در کار بريدن گلوي خويش.
راقم اين قصه گويد، حديث مرده بر دار کردن آن سوار همه اين بود به روايت بوالمجد، يا بدين نسخت که ما داريم حديث همه اين است. اما در سير ابدال و يا مقامات زهاد قصهها آمده است به نقل از پيري يا نسختي مخدوش که ذکر همهء آنان در حوصلهء ابناي زمانه نيست،از آن جمله يکي است به عجايب به نقل از ناقلي که:
از پس آن واقعه مجذوبي پديد آمد به زي درويشان که به هر روز، نيمروز، به گورستان ميآمد گريان، و هر که را گفتي: «گورش بجوييم که مرده است.»
مردمان ميگريستند که: «نمرده است که آنکه اوست نميرد.»
ميگفت: «اگر نه، سوگ کدام شهيد را جامه سياه کردهايد؟»
آنگاه به دست گوري ميساخت که: «اينک گور.»
پس به تعزيت آن سوار سخني ميگفت همه موزون و مقفي، و بر سر هر که موافقت را سر ميجنباند يا الحمدي ميخواند خاک ميپاشيد که: «مردهايد.»
از پس ماهي تني از معتقدان را ظن افتاد که مگر از حاشيت امير شرفالدين محمود است تا اميد بگذاريم و آستان اين سلطان کعبهاي کنيم. درويش را سنگسار بايد کرد.
به ديگر روز دو دو بيامدند بدانجا که درويش تعزيت سوار را بيت ميخواند و ميگريست. يکي گفت: «ملامتي است، سنگسار بايدش کرد.»
پس يکي دو سنگ بينداختند. درويش همچنان آن بيت ميخواند. مومنان آن نقش دليري کردند و سرش بشکستند. درويش چهره خونين کرد که: «خداي را سنگي ديگر.»
سنگي ديگر بينداختند. دست راست خونين کرد از مرفق تا سرانگشتان. گويند چون خم شد تا پاي راست مسح کند از خاصان امير يکي تيغ بر کشيد و سرش بشکافت که: «اين رسم حلاجي تا کي؟»
درويش را طاقت بشد و بر خاک افتاد. يکي را گفت: «به سوي آن نقشم بگردان.»
يکي دو خم شدند تا چنين کنند، خاصگي امير بانگ زد: «چه ميکنيد که اين نه حلاج است.»
اما هيچکس را پرواي او نبود که پير بيت ميگفت به فارسي. پس غسلناکرده به همان جامهء خلق شوخگين و خضاب خون بر دست و صورت که داشت بر جاي خاکش کردند.
گويند همامروز هر کس بر سر گور او ميرود و از آن خاک گور تيممي ميکند، مسح دو پاي ناکرده، و نماز را نيت کند، که: «دو رکعت نماز ميگزارم، نماز عشق.»
پس همه آن بيت گويد که درويش گفته بود.
راقم گويد، از پس آويختن آن سوار شهيد اول اين درويش بود، آنگاه سعيدک عيار و خواجهعزيز. اما بوالمجد از خواجهعزيز گويد و منجمان و حديث اينان فرو گذارد و آنچه من يافتهام به کتب يا به نقل ناقلان از اين دست بسيار بودهاند و جز آن کودک و وجيهه و زني شمسيهنام که بوالمجد نيز آورده است هر که را به تهمت سپيدجامگي يا بتپرستي به هر جا آويختهاند از زمرهء شهدا بايد گفت بدين ناحيت يا هر جاي ديگر. چه سخن اين نقش و اين رسم سپيدجامگي از پس مرده بر دار کردن سوار به جهان رفته است و آن سعيدک عيار هر که را بدين نقش خوانده است به هرات.
و قصهء او آنکه، به تذکرهءعياران در باب شهداي اين قوم آمده است که چون سعيدک عيار باز داشتند، هر روز منادي امير بانگ ميزد که: «به تل مرادبيک بايد شد به خانهء سعيدک.» گويند، يکي دو رند دو خمره بر استري بار کرده بودند پر شراب که از خانهء سعيدک جستهايم. پس هر کس بدان جانب شد تا غنيمتي بر دارد که قاضي مال سعيدک حلال کرده بود بر خلق.
راوي گويد، من نيز برفتم نه به طمع مال دنياوي که سعيدک نه مرد دينار و درم بود. يکي را ديدم صندوقچهاي بر طبق نهاده و بانگ ميزد: «بشتابيد که هر کس را نصيبي خواهد افتاد از بسياري مال.»
يکي از مريدان سعيدک را گفتم: «چه ميگويي؟»
گفت: «در آن حجره که ما ديده بوديم جز نمدپارهاي و چراغداني و کاسهاي نبود.»
چون به در مدرسهء دهران رسيديم و آن حجره که سعيدک داشت، همان نمدپاره ديديم و چراغداني شکسته و کتابها همه پاره. دربان را گفتيم: «مگر نه اين حجرهء سعيدک بود؟»
گفت: «خداي به داند.»
گفتيم: «پس آن کتابها که داشت؟»
گفت: «همهروز اينجا بودند و شيرازهء هر کتاب دريدند که نقش بزرگ خارجيان ميجوييم.»
گفتيم: «پس آن خانه که ميگويند؟»
گفت: «الله الله که من ندانم که تا من سعيدک ديدهام بدين حجره بوده است.»
چون به بازار در آمديم خادمي چند ديديم که مردي در ميان گرفته دست و پاي بسته که صورتگري داند و آن نقش ميکشد. هر کس ميآمد تپانچهاي ميزد. خادمي مرا گفت: «اگر نه مريد سعيدکايد تپانچهاي بزنيد.»
آن يار که با من بود گفت: «ما غريبيم و خود ندانيم سعيدک کيست و قصهء آن نقش چيست.»
گفت: «قصهاي دراز است. تپانچهاي بزنيد که قاضي شهر خون هرچه سعيدکي است مباح کرده است بر مسلمانان.»
آن يار تپانچهاي بزد، من نيز موافقت را سنگي زدم بر زنخدانش فرود آمد. پس گفتيم: «خداي را هيچکس از شما مومنان خانهء اين سعيدک حرامي به ما ننمايد؟»
هر کس به سويي اشارت ميکرد که: «آنجاست.»
آن يار بازوي يکي گرفت که: «اين کوي که تو ميگويي ميشناسم، اما اين کوچه که گفتي نديدهام.»
من در ميان افتادم که: «تو غريبي.»
و به لطايفالحيلش بهدر بردم. پس واله در تمام شهر ميگشتيم و هرکس چيزي ميگفت. به ديگرروز گفتند به سوق امينه سرش برداشتهاند و تنش از دروازه بياويختهاند. و مناديان همهروز ندا ميکردند که: «اين است جزاي آنکه خلق بشوراند.»
اما حديث اين شوراندن عامه همه اين بود که روزي بر در مدرسهء دهران عامهء خلق را گفته بود: «اين سعيدک و سعاده که ماييم کثرت است و اين من و ما همه غفلت.»
آنگاه شرحي کرده بود از اين آيت که: «اخلع نعلينک» با موسي نگفت، ما را گفت.
و بر تل عاشقان چون در اثناي حديث خواجهايش پوستيني داده بود که سورت سرما را چاره بدين بايد کرد، سعيدک آن قباپاره بدو داده بود که: «اين نيز تو را که گداترين خلق هم تويي.»
پس خلق را گفته بود: «کس را نفقه ندهيد و از هيچکس چيزي مگيريد به لابه.»
و نيز ميگفتند به بازار صرافان گفته بود: «کدام رباخوار ديدهايد که امروز دانگي دهد به اکراه و فردا هزار دانگ بخواهد به اصرار؟»
گفتند: «رباخواره مردي که اوست!»
گفت: «نيک بنگريد در خويش يا اهل خويش!»
گفتند: «کنايت بگذار!»
گفت: «مگر نهآنکه دانگي صدقه ميدهيد تا خدايتان هشت بهشت بدهد؟»
راقم گويد، از اين دست واقعات در باب عاشقان آن نقش بسيار است و هرچه منبنده ديدهام به تذکرههاي شاعران متأخر از وصف خالي يا خم طرهاي همه اشارت بدوست، و به هر تعزيتنامه که بر سنگ گوري نقر کرده باشند، و يا قصيدتي که بر درگاه مقبرهاي آويخته باشند، اگر ابرو به هلال مانند کرده باشند و چشم به نرگس و قد به سرو و هرچه از اين دست، از او گفتهاند تا آنکه او محرم است بداند و آنکه او غيرْ بيرون خانه بماند.
پس بازگرديم به حديث بوالمجد که چه رفت بر او و به تهمت جادوش چرا بازداشتند آنجا که گويد: «اگر مرا حديث کردهاند که طناب از گردن سوار بريدهام و يال اسب بوسيدهام دروغي است که بر من بستهاند.»
و نيز بگوييم که به خانهء بوالمجدمردي آن بالاپوش سپيد چرا يافته بودند خونين. پس ابتدا روايت بوالمجد بياورم آنجا که گويد:
از آن روز باز که سوار آويختند اين پير را هر روز غشي عارض ميشد و حکيمان درگاه را غم اين ضعف نه. و حقيقت حال معزولي من آنکه اين غلامک خانهزاد مرا يافته بودند بر در مسجد جامع غلتان در خاک که: «خدايا، يا جانم بگير، يا اميدم مستان.»
چون به يمن دعاي کودکان عافيت روي نمود روزي از دريچه بنگريستم، کودک خردسال خويش ديدم بر چوبي نشسته، دامن فراهم کرده، گرد بر گرد خانه ميگردد. لاحولگويان فرود آمدم. شاخهء شکستهاي در دست در پياش افتادم که: «چه ميکني؟»
کودکي نوپا نه که سواري، بر چوبپاره نه که بر اسبي، به تاخت از من بگذشت. خادمان را بانگ زدم که: «بگيريدش!»
غلامک از پس دوري چند دامنش بگرفت. من نيز برسيدم و بر دو پايش کوفتن گرفتم. مادرش مگر از غرفه ديده بود، تا فرود آيد و در من بياويزد خادمان را گفته بودم تا چوبي ديگر بياورند که با آنهمه خردي جزعي نميکرد و خيره در من مينگريست.
زن دستم بگرفت که: «چه ميکني؟ »
بر او نيز يکي دو زخم زدم. اما اين غلامک که با من بند فرمودند دستم بگرفت و خانگيان فراز آمدند که: «مگر کشتناش ميخواهي؟»
ُگفتم: «پاي او خونين به که سرش برداشته و آويخته از کنگره.»
پس غلامک را گفتم اسب بياورد. چون بياورد بر نشستم تا به درگاه روم، مگر شرح واقعهء خويشتن بر امير عرضه کنم مبادا کسي حديث بگرداند. بر در خانقاه صوفيان برنايي ديدم نشسته بر سکو، با گيسوان فروهشته، همانگونه که در آن نقش، اما گريان و يکي به ملاطفت بر او خم شده که: «اينجا گذرگاه مردمان است، مبادا از اين اعوانالظلمه يکي تو را ببيند.»
غلامک را گفتم: «افسار اسب نگه دار تا صورت واقعه بدانيم.»
گفت: «خواجه به داند، اما از آن روز که خواجه خفته است مجذوبان آن نقش بسيار گشتهاند.»
گفتم: «تا من نيز ببينم که کاتب درگاهم.»
پس با آن مرد گفتم: «خاطر اين پيران خانقاه به گريه پريشان کردن چرا؟»
يکي گفت: «از عماريکشان شمسيه يکي هم اين جوان بوده است. از آن روز باز که تن آن وجيهه يافتند سردشده، همهروز گريان است و شب از فغانش خواب نداريم، گفتند اينجا پيري هست مستجابالدعوه مگر علاج کند. چون پير را حال بگفتيم، چوبدست برداشت که: " ابليس، ابليس!"»
با جوان گفتم: «مگر آن سرها نديدهاي؟»
سر برداشت که: «مگر نميبيني؟»
بديدم، مردمکيش سبز بود و آن يک سياه. با اقرباي او گفتم: «خداي را دست و پايش بگيريد و مقراضي مرا بدهيد.»
چنين کردند که: «تو داني. »
حلقهاي از موي سياهش بر گرفتم و مقراض پيش بردم. اما دست به فرمان نبود که آن مردمک سبز ميديدم. غلامک را بانگ زدم: «افسار آن اسب رها کن که من پيرم.»
غلامک به نوک پايافزار بر خاک خطي ميکشيد. ميدانستم که نخواهد آمد. مقراض را به يکي از اقرباي جوان نمودم. گفت: «بر ما نيز همين رفت که بر تو.»
پس به شتاب اسب را بر نشستم و تا سراي امارت براندم تا مگر بار يابم و يا با حاجب بزرگ حقيقت حال بگويم پيش از آنکه دير شود. درباني مرا گفت، حاجب بزرگ ميفرمايد: «مگر نداني که رسم بار عام بر افتاده است، اگر سخني هست بنويس تا ببينيم.»
با دربان گفتم: «حاجب را بگوي که بسيار چيزهاست که به کلام در نيايد.»
دربان برفت و کاغذپارهاي مرا داد به خط حاجب که: «پس اين دبيري ديوان رسالت به ديگري بايست داد.»
غلامک را گفتم: «اسب بستان که پياده بر گور پيرم ميروم، مگر به همت او چيزي نوشته آيد.»
در راه سوگواران ديدم سياه پوشيده، عماري بر دوش. اما کسي جزعي نميکرد و دو طبال بر دو سوي عماري بودند، بر خلاف رسم و عادت. چون بگذشتم يکي را ديدم در پيش عماري ميرفت فانوس در دست اما خاموش. گفتم: «مگر روغن به چراغاندر نيست؟»
دو مردمک نه که دو زمرد بر من دوخت. ترسان به يک جانب شدم تا بگذرند.
غلامک را ديدم که ميآيد افسار اسب به دست گرفته. گفتم: «اين چه مردماناند؟»
گفت: «تا نبيني نداني.»
پس ما نيز برفتيم. چون عماري بر سر گوري فرو گذاشتند و پارچهء بوقلمون از سر عماري بر گرفتند، بنگريستم، تابوت خالي بود. غلامک را ديدم لبگزان که بيش مگوي.
با خويش گفتم: «مگر به بستر خفتهام و اين رويايي است که ابليس کرده است.»
تا نيک ببينم پيشترک رفتم. چهار مرد هيچ چيزي را چهار جانب گرفته بودند که جنازهاي است، و از دهانهء گور فرو ميگذاشتند که مردهاي به گور مينهيم، و يکي دو مرد به پشت دست خاک در گور ميريختند که به خاکش ميسپاريم. چشم ببستم و زيد غلام را گفتم: «بگوي تا چه ميبيني؟ »
مبادا که به جادوي اين صورتها کرده باشند. نميگفت. و به زباني بيگانه کسي چيزي ميخواند به لحن داوودي. پس هر کس همان بيتگونه مکرر کرد. غلام نيز موافقت را همان بيت ميخواند. بازويش بکشيدم که: «مگر نه نعمت خاندان ما خوردهاي؟»
گاه هست که مادران کودکان خويش برانگيزانند از خواب، و چون ملاطفت کار نکند از ضرب و زخم تپانچه مضايقت نباشد، تا آن خواب هول که ديدهاند بيش نبينند، اما زيد را اينهمه کار نميکرد، و همانگونه که کودکان خوابديده، در من مينگريست. به ضرب تپانچهاي چند صورتش خستم مگر آن طلسم با هر جادو که بود بشکنم. پس گريبانش گرفتم که: «اکنون بگوي چه ديدهاي، يا چيست اينکه ميبيني؟»
گفت: «هر ديده همان بيند که خواهد.»
گفتم: «گيرم که کوري، بوالمجدنام، را عصاکش تويي، بگوي اين چيست که ميکنند و اينان چه مردمانند.»
گفت: «تا نخواهي نبيني، و تا نبيني نداني که در اين دور که ماييم بر هر کوردلي چون تو درِ تمييز بيرنگ را از هرچهرنگ بستهاند.»
چون لجاج بيش کردم به خشم گريبان جبهء من بدريد و آن پيرهن بوقلمون بر کند، پس عريانم در پيش کرد و هر کس را گفت: «کيست که خواجگي اين پير به دو دينار بخرد و آنچه اوست به اين غلام باز پس دهد؟»
رندي دو قلاش خواندن آن بيت بگذاشتند و بدانگونه که بندگان خرند به بازار خناسان هر عضو من باز ميديدند که: «بدين بازو گاو آهن نکشد و بدين پاي کوبيدن انگوردانه به چرخشت نتواند.»
زيد يکي را به الحاح گفت: «يک دينار اگر دست دهد کفايت است که اين پير دبيري نيک داند.»
گفتند: «آن طرز را اينجا کسي به پشيزي نخرد، اگر خط بنويسد بدين زبان که بيت ميخوانيم هزار دينار بدهيم.»
هر يک را گفتم: «از خشم امير بترسيد که اين رسم که شما داريد رسم بندگي به جهان برخواهد انداخت.»
يکي تيغ بر کشيد و غلام را داد که: «اگر زبانش ببري شايد کسي بر تو رحمت آورد و از قيد اين خواجهات برهاند.»
زيد مرا گفت: «چه ميگويي؟»
گفتم: «مگر نميبيني که قصد جان من کردهاند؟»
هر کس به تيغ جامهء آن ديگري ميدريد. غلام گفت: «خاموش باش تا ندانند که خواجگيت نه جامه که پوستي است بر اين بوالمجد که تويي.»
پس تيغ مرا داد و جامهاش بنمود. گفتم: «نميترسي که تيغ مرا ميدهي؟»
بنگريست نه بدان دو مردمک سياه که زيد داشت. چار و ناچار جامهاش بدريدم که طبالان با آن نرمنرمک پايي که هر کس ميکوبيد همساز شده بودند. غلام نيز پاي کوبيدن آغاز کرد. با خود گفتم، به خانه بايد شد که با اين ديوانگان به حجت برنيايم که کس نديده است مردهء نامرده را سماعي اينگونه کنند. اما راه بيرونشدي نبود که هر کس دست در حلقهء بازوي رفيقي کرده، به ضرب طبل طبالان پاي ميکوبيد، نه گرد گور، که گرد بر گرد من و آن اسب و اين زيد. بر خاک بنشستم و گريه بر من غالب شد که ديدم هر کس تيغ بر پر شال يا کمر نهاده، مرا مينگرد، همانگونه که مردمان به پايان هر دورِ اسب مينگرند به ميدان رجم اسب. چون سر برداشتم غلام را ديدم که آن جامهها همه به گور ميريزد و آن جامهء ديواني من نيز. به الحاحش گفتم: «اگر قربان خواهيد کرد لامحاله بگذاريد دو گانهاي بگزارم يگانه را.»
گفت: «مگر اين نه نماز است که ما ميگزاريم؟»
گفنم: «اين بدعت است که آوردهايد.»
گفت: «مگر نشنيدهاي که صاحب آن نقش گفته است، هرکس بتخانه براندازد که رسم بتپرستي برخواهم انداخت، بنگريد تا خانهاي نکند از سنگ که خانهء اوست؛ و گوش داريد تا نگويد راه بدو من دانم. و نشان هر کذاب آنکه پردهدار اوست و پرده و حجاب او و اگر دير يا زود بت او و بتخانه هم او، پس قوم و اهل خويش را نيز اين شغل پردهداري بنهد به ارث.»
گفتم: «اين زندقه است.»
گفت: «اما کافريد شما.»
برخاستم به خشم که: «راهم دهيد که خانه اگر ما ميپرستيم، يا قوم و اهل او را، نقشپرستانايد شمايان.»
غلام دستم بگرفت و در حلقهء مجذوبان کشاند. دوري چند افتان و خيزانم ميبرد. فرياد زدم: «مگر نميبيني که پيرم؟»
گفت: «تا پيريت نماند پايي ميجنبان.»
به اکراه پايي ميجنباندم و سري، چنانکه هرکس ميکرد. اما آن بيت نميگفتم و زيد و آن غريبان را در دل لعن و طعن ميگفتم. زيدِ غلام اين منافقي مگر به صرافت دل دريافت، دستم بکشيد، پس قفايي بزد که: «لعنت بر اين خواجگي که تو داري، به خانهاندر آمدهاي اما همچنان دقالباب ميکني.»
موافقت را آن بيت گفتم و پاي به ضرب طبل طبالان و آن صداي سنج دادم و با آن حلقه دوري چند برفتم و تا آن نفاق در من نماند رشتهء احتجاج عقلي گسستم و آنهمه حديث که در کراهت سماع و تغني بر ياد بود به باد دادم. پس صفايي چنان روي نمود که نه آن پيرک بوالمجد به جاي بود و نهآن غلامک و آن غريبان، که ما بوديم رقصان به گرد آن اسب و آن خواجگي که در خاک کرده بوديم. چون طبالان و سنجزنان مقام بگرداندند هر چه پاي که بود غلتغلتان مقام ديگر کردند و دستها نه بر اختيار که به ضرب آهنگ حلقهء هر دست ديگري بگذاشت و بر آمد بر شانهها، رقصان و چرخان، همانگونه که ماران کنند چون از سبد برآيند به ناي ني هندو. پس وقت شد که هر دست نه دست مني يا غير مني که بال بال پرندهاي بود بزرگ که ما بوديم.
راقم اين قصه گويد اين بود وصف آن سماع که بوالمجد کرده بود. و اگر معاندي گويد که اينگونه سماع به سنت منکر افتاده است، گوييم اين عاشقان نقش مذهب سلوک داشتهاند و اين سنت اهل ظاهر را که ما ميگوييم همه را منکر بودهاند. و اما در باب سماع قولها است هر يک نه بر مزاج اهل ظاهر. و قصهء اين زيد غلام اينکه به روايت معاندان بر مذهب سپيدجامگان بوده است به سرّ، و خواجه بوالمجد به اغواي او اين مذهب گرفته است. و قولي نيز هست به نقل از بوطاهر دبير که بيعت سپيدجامگي ــ که گفتيم به مسح خون بوده است و خاکــ هم اين غلام از بوالمجد بستده است. پس اين سخن بوالمجد که: «همهء دبيران حاشيت امير گواهاند که منبنده از هر بدعت که آورده بودند از خرمديني و سپيدجامگي کاره بودهام» بر روزگار مشغولي او حمل کنند و گويند، چون معزول شد مرتد شد. و اين رساله که ما داريم گواه بيارند. و هم بوطاهر دبير گويد به منشآت که، وصف آن حالتها که بوالمجد ديده است بر سپيدجامگي او گواه نباشد که دبيران گاه فتنهء کلام شوند و به گونهء عاشقان کنند آنچه معشوق بگويد، يا بخواهد، و چون از سر اين معاملت برخيزند خود ندانند که اين چرا گفتهاند و آن وصف از چه روي کردهاند. و راقم گويد: از آن جمله است آنچه به رسالهء بوالمجد هست در وصف آن سماع و نيز آنجا که گويد:
«در غلبات آن وجد همهء اسرار دريافتم به چشم سر و آنچه اين قوم گويند که خواندهاند در کتابي يا آوردهاند به نقل از قائلي بيقدر شد. اما دريغ که افشاي اسرارم اجازت نيست، چه شرح هرچه ما را نمودند با غير گفتن کفران نعمت است. پس اگر کسي گويد که صاحب ان نقش بر آمد از گور، بالاپوشي خونين بر دوش، و يا کاتبي آورد که پرندهاي ديدهاند هر پر به رنگي بر سر اين حلقه که ما بودهايم پران، دروغي ساختهاند از بر خويش، که تا من با خويشتن بودم نهسوار ديدم و نه مرغ که هر چه بود از اين جادوانه چيزها نبود؛ يا خود آنگونه بود که اين مشتي کاتب درگاهي حکايت نتوانند کرد. اما آن غلامک در اين دخمه شبي مرا حديثي کرده است که چون اينک گذشته است اگر من بگويم بر ذمت او ننويسند.»
راقم گويد، در اين نسخت که ما به نقل از آن اين حديث ميگزاريم، برگي چند هست همه مخدوش و مغلوط و هر عبارت که هست در اين زبان که ما مينويسيم به هيچ تأويلي راست نيفتد. و اگر جايجاي پارسيگونه چيزي باشد همه شطح است که شرح هر يک را دفترها بايد. اما اگر گويند که ناسخان با هرچيز که نه بر مذاق اهل ظاهر بوده است چنين کردهاند، گوييم؛ آنگاه که قصهء آن غلامکِ بوالمجد ــ زيد ــ بياريم که در بند چرا افتاد و با او چه رفت تا گذشته شد، هر کس بداند که در آن حال که او بود از شطح و رمز گريز نبوده است. و شايد که با دبير درگاهي که بيش و کمي مينگارد، حرمت قلم را، سخن جز به اشارت و رمز نتوان گفت. پس بر سر قصه بايد شد که هر صاحبقلم داند که کاتبان هر چه رمز که هست بدين حديثها نهان کنند.
راوي گويد: چون به صحت آمدم خانگيان گفتند: «چند روزي است تا خفتهاي.»
گفتم: «شکر خداي را که آن غريبان و تشييع مردهء نامرده و آن سماع که ما کرديم به رسم سپيدجامگان خوابي بود.»
گفتند: «اين که تو ميگويي ما هيچ ندانيم، اما خواجه را دو غريب رويپوشيده آورده بودند بر دوش که بر گوري يافتيمش گريان.»
گفتم: «لا حول و لا قوة الا بالله.»
پس ديري لرز بر من افتاد و سرما چندان زور کرد که خاتون را گفتم: «هرچه بهدست تواني کرد بر من بيفکن.»
چنين کرد، اما افاقه نميکرد، و دست و پاي بر جاي ساکن نميشد. ميگفتم: «بپوشانيد مرا، به هرچه دانيد بپوشانيد، يا هيمهء بسيار آتش کنيد.»
پس خادمي به طلب طبيبي برفت و از فرزندان و اهل هر که بود دست و پاي من ميگرفتند تا مگر آن خلجان ساکن شود. در اثناي آن هياهو و آنهمه اضطراب که ميکردند دانستم که از هر آتش که کنند و آنچه جامه که بر من بيفکنند هيچ کار نيايد که مَثَلِ من و آن پايکوبي و دستافشاني که کرده بوديم و اين جامهها مَثَلِ ناردانههاي بسيار است به پوست که چون بسيار شوند و زور کنند پوست را لامحاله کفته کنند، پس دانهها بريزند و بر خاک بپراکنند. گفتم: «اين زيد را بخوانيد که حقيقت واقعهء ما او داند.»
گفتند: «از آن روز باز که با تو برفت نيامده است. و اينجا هر روز از حضرت سلطان کسي ميآيد که اين غلامک ميجوييم که به طمع اسبي قصد جان دبير ما کرده است.»
گفتم: «اين تهمت است. و اگر نيز اسب برده است من او را بحل کردم.»
گفتند: «اسب هست که خود بيامد و زين و افسارش بهجاي بود.»
چشم بربستم و سورهء علق خواندم به تکرار تا دست و پاي ساکن شد، اما خاطر مجموع نميشد. صاحب آن نقش ميديدم و تب پوستم ميگداخت چندان که گفتي فاجري را بر تن جامهاي کنند از قطران مذاب. پس وقت آمد که اين آتش نه بر ابراهيم که بر اين بوالمجد به ثواب آنهمه حديث که نوشته بود گلستان کنند، و من آن ميگفتم که پسر مريم گفته بود بر آن صليب، چون بدلِ آبْ سرکهاش به دهان ريختند؛ يا حسين علي بفرمود در وقت که به ميدان درآمد تنها و تشنهلب و با او از جمع اقارب و معتقدان هيچکس نه. شمس به نصفالنهار ساکن بود و کبوتري بسته پر و پاي ميگرديد در خون بسيار کبوتر که قربان کرده بودند پيش از او. و از عرش تا فرش به هر جاي دري را ميبستند. و اينجا به خانهء من، عيالي از آن من به هايهاي ميگريست.
چون چشم گشودم خانه پر ديدم از اقربا و رفيقان، و طبيبي که بر او حق نعمت داشتم. يکي گفت: «عماري به مسجد بايد برد که خواجه بازدادهاند.»
پس چشم ميگرداندم و با هرکس سخني ميگفتم در باب شهر و با بوطاهر دبير گفتم که اين زيد را وساطت کند تا نيازارند که خانهزاد من است. چون خانه از اغيار خالي شد کودک خردسال خويش نيافتم، با مادرش گفتم، گفت: «از روي پدر شرم دارد.»
بر خادميبانگ زدم که: «بياوريدش!»
خادم پسر بياورد دستوپايبسته. گفتم تا دست و پايش بگشايند که نخواهد گريخت. چنين کردند. پسر بر بالين من نشست. پس هرکس را گفتم که با فرزند چيزي خواهم گفت. چون خالي کردند، او را گفتم، برخيز و هر چه ني که هست بياور و کاغذي چند که چيزي خواهم نبشت. و به گوشهء چشم بنگريستم تا چه کند. آن دو دست کوچک و سفيد بر زانوان نهاده بود و به هر دو چشم فرود پاي خويش مينگريست. دستي ستون تن کردم شايد که ضعف پدر ببيند، شانهام بگيرد و بالش راست کند. همچنان ساکن بود و چشم حتي نميگرداند، تو گويي نه کودکي که بتي بود به معبد هندوان بر صفه نهاده. گفتم: «بر اين پير پدر ببخشاي که در آن واقعه خطايي اگر رفت...»
خاتون مگر بشنيد، بانگ زد: «با نوبالغي، طفلي، چه جاي واقعات گفتن است؟»
و خود به خشم در آمد، هزاربيشه و قلمدان و چارپايهام بياورد و هرچه کاغذ که بود. پس در ايستاد تا مگر بفرماييم پسر را دست و پاي ببندند که از آن روز باز که مردمک سبز کرده است هيچ آفريده با ديوِِ او برنيايد. گفتم: «آن ديو اگر هست از امروز باز در پدر افتاده است، ما را بند بايست بر نهاد.»
پس با آن ضعف و رخوت که مرا بود سطري چند نوشتم در باب آن نقش؛ و رسمِ رجم اسب بهشرح بگفتم، و نيز قصهء بدل کردن اسب سياه، و با سلطان مخاطرهء آويختن مرده که ديوانيان کرده بودند به فرمان حاجب بزرگ بگفتم. پس چون خواستم واقعهء مجذوبان بنويسم و اين قوم بددين که خواجگي ما به گور ميگذارند، دو مردمک سبزکردهء کودک ديدم دوخته بر من. تا طلسم آن دو زمرد که پسر داشت بشکنم سياق هر عبارت که نوشته بودم ديگر کردم و يکي دو عبارت بياوردم که اين رسمِ دور بر اسب نهادن و رجم کردن به پايان دور به اشارت نياي من بوده است ابوالقاسم وراق. پس حديثي چند از ذکاي امير ناصربنمنصور در افزودم تا سلطان بنگرد که پيشينيان که بودهاند و اين رسمها عامهء خلق را چرا نهادند. شمهاي نيز بگفتم در باب جواز انتظار هر موعود. اما دست به فرمان نبود و بهناگهان کاغذ ديدم منقش به صورت آن نقش. صورت به زير بستر نهان کردم و باز بر سر حکايت شدم و سطري چند نوشتم در باب قربان کردن آدمي که رسمي قديم بوده است و هر روايت که ديده بودم به کتب ميآوردم و حکمت زندان و بند و شکنجهء عاصيان بر ملک و ملک ذکر ميکردم و اصناف عاصيان از خارجي و قرمطي و مزدکي و غاليان و سپيدجامگان و آن موعود که هر قوم چشم داشتهاند. اما آن ديو که در من افتاده بود قلم بگرداند و ديگرباره همان نقش بر کاغذ صورت بست. آنگاه ديگر نه من که آن ديو آن نقش ميکشيد. چون بانگ نماز برخاست ضعف تن غالب آمد. پهلو به بستر نهادم تا مگر لختي بياسايم، پس حديث به پايان برم و بر سلطان عرض کنم مگر آب رفته به جوي باز آيد. در آن ضعف و اضطراب صدايي شنيدم، کسي شيون ميکرد. کودک خويش ديدم بر سينهء مادر نشسته، کارد در دست، که: «اين نقشها در آتش چرا؟»
گفتم: «کسي نيست تا بر پيري من رحمت آورد؟»
تا آن شيون و شغب خاتون بيش نشنوم دو پهلوي بالش بر دو گوش نهادم و تا ديري چشم ببستم. در آن تب نه که کورهء حدادي دستي سرد عرق پيشانيم پاک ميکرد و يک يک موي عرقکردهء محاسنم به سرانگشت باز ميکرد. پس سرم بگرفت و بر بالش نهاد و ملحفه بر من کشيد. گفتم، مگر مادر است که استغاثهء مرا لبيک ميگويد، بدلِ خداي. و ديري بود تا والد و والده فرمان يافته بودند و هر دو خاکشده. بنگريستم آن دو زمرد ديدم سبز، غلتان ميان اشک، و دو طرهء سياه خفته بر گونهها.
راقم گويد، اين بود قصهء بوالمجد و آن نقشها که کشيده بود. و قصهء اين نقشها خود دراز است. بوطاهر دبير به منشآت ديواني گويد: «هر روز سواري را از آنِ امير به زخم کارد ميکشتند. با يکي اين نقش يافتند. گفتند تا خانهء مردمان بجويند و با هر که اين نقش بيابند آن کنند که با کافران. پس به حکم حاکم شرع تني چند بر دار کردند و دست و پاي يکي بريدند. تا آن روز که غلامکي از آن بوالمجد را باز داشتند و خانهء اين دبير جستند. گويند به صندوقي چوبين صورت بزرگِ سپيدجامگان يافتند بسيار و هم بالاپوش خونين آن سوار. و نيز گفتهاند، رسالهاي يافته آمد در باب مذهب سپيدجامگي به خط بوالمجد.»
بوالمجد در اين باب گفته است: «پس قاضيالقضاة آن غلامک خانهزاد من در پيش کرده بود که: "اينت غلاميکه تو پروردهاي!" آنگاه خانهء من جستند و آن نقشها و بالاپوش يافتند، و به حجرهء زيد گيسويي سياه و خماندرخم، معطر به مشک و گلابزده. گفتند، گيسوي شمسيه است. پس غلام را دستوپايبستهبازداشتند که شمسيه را هم او کشته است. و خداي داناست که اين تهمتي بود که بر او بستند که شمسيه را از پس آويختن آن سوار سودا غالب شد، همهروز گيسوي بريدهاش بهدست به ميدان شهر ميرفت و بر خويش زخم ميزد. گويند، يکي دو همت کردند مگر آن کارد از او بستانند اما با ديو درون او برنيامدند. پس بگريخت. و اين زيد مرا گفت، يافتيمش پيش پاي آن نقش، سردشده. و نيز گفت، اين گور که امروز پيش پاي آن نقش هست گور اوست.»
راقم گويد، در تواريخ ايام و کتب متأخر در باب گذشتن امير شرفالدين محمود روايتهاست هر يک نقيض آن. گفتهاند، شبهنگام اسبي کهر به درگاه آمد، خونينيال. فرياد گير و دار از دربانان برخاست که: «ديوي است.»
جمعي گفتهاند که: «سروش بود به صورت اسبي.»
روايتي نيز هست که اين اسب کهر همان بود که بدلِ اسب سياه به بابالشرق ميبردند همچنان، و هرکس ريشخند ميکرد که مگر نه صاحب آن نقش آويختهايد؟ پس سنگ ميانداختند بر اسب يا هر خادم که با اسب بود.
و نيز نقل است که مشتي غوغا بر آن پيادگان و پاسداران تاختند و سرهاشان برداشته بودند، اما اسب از ميانه گريخت. پس هياهو کردند که اسب را رجم بايد کرد تا هيچکس را اين رسم بيش راه نزند.
اما به سير سلطاني نوشتهاند که اسب به پايان دور بيم جان را به درگاه امير آمد. و سلطان خود از غرفه انبوهي خلق ديده بود و آن اسب را. دربانان را بفرمود تا پل فرو نهند و دروازه بگشايند و اسب را پناه دهند و با کمانداران گفت که از خلق هر که دليري کرد به تير بدوزند.
خواجه بوطاهر دبير درگاه نيز همين روايت آورده است، بهاختصار. آنگاه گويد: «چون در بگشادند اسبي يافتند خونينيال، بيزين و لگام. گويند، اسب سهبار آستانهء سراي امارت بوييد، و هر بار شيههاي زد بلند. اما اين قول که هم از راه به تالار درآمد و ابتدا را از حاجبالدولهکرد به بوسيدن دست و گردن، دروغي بيش نيست. و دروغتر از آن اين روايت است که اسبي زخمخورده و به مظالم آمده زره خيلتاش به دندان بخايد و گرد سرهنگ خاصهء سلطان طواف کند و يا کلاه طلحک به ضربت سم بيندازد؛ که منبنده از خادم خاص شنيدم که نه اسب که ديوي بود، چون به ميدان درآمد گرد بر گرد ميگشت و هرکس را به ضربت سم زخم ميزد. پس امير لشکر بفرمود تا به کمندش بگيرند و اگر نه به زخم شمشير پي کنند. امير از ايوان بانگ زد که: «اين فرستادهء حق است بر ما، تيمارش بايد کرد و زين بر نهاد که سوار خواهيم شد.»
از خاصگان يکي دو با امير گفتند: «اين مخاطره است.»
اين خادم گفت، امير پير بود و گوش گران کرده و از سراي تا سرايش به تخت روان ميبردند. منبنده پيش رفتم و زمين بوسيدم، سهبار، و به الحاح گفتم: «اگر سلطان را سر سواري کردن است بفرمايد تا اسب خاصه زين کنند.»
امير به آن عصا که داشت بر سر من زد که: «مگر نه صاحب آن نقش ــ اگرش نميآويختيم ــ بر اين چارپاي مينشست؟»
پس بفرمود تا تخت روانش تا پيش پاي اسب برند که زينکرده و لگامبسته بر فرودِ صفهء ميدان ايستاده بود، کفکردهدهان و شيههزن. پس امير را بر اسب بنشاندند و يکي دو عنان اسب بگرفتند و دوري چند در ميدان کوشک ميبردند.
راقم گويد، اين بود قصهء آمدن آن اسب به درگاه و سواري امير. اما در اين نقلها که هست و آن روايات که در سير اين سلطان آمده است در باب گذشتن امير که چون شد و اين اسب ميدان کوشک چگونه گذاشت و به شهر شد به تاخت هيچ عبارت نيست و بوالمجد نيز اين قصه نياورده است. بوطاهر دبير نيز گرچه از هلهلهء پردگيان امير گويد و پايکوبي کودکان از غرفهها و آن غريو خلق که بهناگهان اسب ديده بودند و پير سوار، جبهء ارغواني بر دوش، از گسيختن افسار و برداشتن سوار نگويد و تنها مراثي امير بياورد، پس قصهء بند نهادن بوالمجد بگويد که چون شد و در بند چرا افتاد.
ابوالمجد وراق گويد: چون خانهء من به غارت بردند و هرچه بماند سوختند به خانهء دوستي نهان گشتم. پس شبي خوابي ديدم هول. آن دوست را گفتم: «چار و ناچار به درگاه بايد شد که قران اين سلسله نزديک گشته است.»
گفت: «ديري است تا تو را ميجويند که بر دار خواهيم کرد که اين آشوب او کرده است.»
گفتم: «اگر اين بلا از سلطان بگردانم از اينهمه باک نيست.»
گفت: «فردا نيز به حضرت توان شد که اکنون ديري است برف ميبارد و گير و دار سواران است و غوغاي عامه.»
گفتم: «من نان اين خاندان خوردهام، اين نصيحت از آنان دريغ نبايد کرد.»
پس چارپايي که داشت فراز آورد و مرا برنشاند و ميبرد که هياهو شنيدم از هر جانب و سواري چند ديدم که به جانبي ميتاختند. گفتم، بهتاخت بايد رفت. عنان از آن دوست بستدم و به تاخت رفتم تا دروازهءسراي امارت. حاجبي ديدم مشعله بر کف، گفتم: «حاجب بزرگ را بگوي که بوالمجد آمده است به پاي خويش.»
گفت: «من اکنون حاجب بزرگ از کجا جويم؟»
گفتم: «با يکي از خاصگان امير بگوي که بوالمجد خوابي ديده است هول و اگر زود يا دير با امير ببايد گفت.»
گفت: «چيست آن خواب؟»
گفتم: «با امير توانم گفت يا معبري از آن امير تا اين قران امير بگردد و شومياين بلا دامن ما نگيرد.»
گفت: «اي بوالمجد من نيز معبري دانم، بنگر!»
بنگريستم، همانگونه بود که به خواب، يا خود اين خواب بود که ديده بودم: اسبي ميآمد با زين واژگون و سواري نه.
گفتم: «خداي من، اين همان اسب کهر است که به درگاه خواهد آمد تا سوار خويش بجويد.»
حاجب گفت: «لعنت بر اين جادو مردي که تويي.»
گفتم: «اي حاجب گوش دار تا امير بر اين اسب ننشيند.»
گفت: «و تو اي جادو بنگر تا ديگر چه بيني.»
چون اسب به تاخت بگذشت، پيري پا در رکاب مانده ديدم، به هيأت باري هيمه بر خاک. گريان گفتم: «واي بر من اگر اين امير باشد.»
گفت: «هست.»
پس سواران ديدم همه مشعله در کف. من نيز بيخويشتن در پي آنان ميتاختم و همهء شهر برخاسته بودند و از بامها و غرفهها هلهله ميکردند.
اين بود قصهء گذشتن امير به روايت بوالمجد. اما در حاشيت رسالهء بوالمجد عبارتي هست به قلمي ديگر که تا هفتهاي امير را نيافتند که برف انبوه بود. پس هر جاي جستند و به ميدان رجم اسب دامن قبا يافتند. خبر به سراي امارت رسيد که مردمان امير را يافتهاند. سواران بيامدند و تيغ در مردمان نهادند. و در عجايب نيز آمده است که آن تاج و عصا و جبهء ارغواني و همهء آلات و اسباب سروري که داشت به ميدان يافتند، و آن شخص سلطان خود نبود که اسب ديري بود که در همهء شهر تاخته بود. در سير سلطاني آمده است که چون امير عنان از خادمان بستد که با مردمان اين کرامت بايد نمود، ابتدا را به جانب بابالجحيم شد و سواران سلطاني همه در رکاب ميرفتند و سرهنگي در پيش ميتاخت و عامه را دورباش ميگفت و شاطران پاي پياده هرکس را دبوس ميزدند تا خاک ببوسند. پس به جانب قبله شد و موکب همچنان همعنان اسب کهر بود که بهتاخت ميرفت و عنان از سوار بستده بود. گويند، آن سرهنگ بر در جامع شهر بزرگي را دبوس زد که: «مگر نه اين سوار ميجستيد؟»
و شاطران شيخي را رنجه کردند و قامتش به زخم دبوس خم کردند بر خاک که: «اين است سزاي هر که سلطان را به رسم عالمان و شيخان تعظيم نکند.»
گويند از سپيدجامگان يکي دليري کرد و سنگي بينداخت. بر پيشاني اسب آمد. سواران تيغ در عامه نهادند. پس هرکس سنگي بينداخت. سرهنگ سپر بر سر دست کرد تا مگر سوار را زخمي نرسد. اما اسب سوار برداشته بود و ميرفت. بر تل مرادبيک سلطان يله شد و بيفتاد، پاي در رکاب مانده و با او سواري نه. گويند آن تاج سلطاني هم بدان تل يافته بودند. و جبهء ارغواني به بابالشرق و آن قبا به ميدان رجم اسب، و شخص سلطان خود به هيچ مقام نبود. و اسب خود گريخته بود. پس اين اسباب و آلات سروري به تابوتي نهادند که: «سلطان است.»
گويند بر جانب سراي امارت بدان گورخانه که او کرده بود جز اين اسباب و آن قباي خَلَق هيچ چيز نيست.
و در سفرنامههاي متأخر آمده است که اين رسم رجم اسب از آن روز باز که امير شرفالدين را رجم کردند به ميدان رجم اسب برافتاد. و در مسالک آمده است که مثله کردن اسب برانداختند.
اما حديث بازداشتن بوالمجد از بوطاهر بياوريم به نقل از منشآت او، آنجا که دبيري نامه بنويسد به حاکم جبال که چه شد و اين سلسله چگونه برافتاد:
«و اما اين بوالمجد دبير درگاه بود که چون سلطان گذشته شد به تهمت جادوي بگرفتند و کلاه طلحکي بر سر، واژگونه بر استري بنشاندند و گرد بر گرد شهر ميگرداندند و مشتي رند را سيم دادند تا مگر از فراز بامها سرگين و خاکستر بر او بريزند. و هر چهار سوي که بودي مردمان را ميگفتند که اين آشوب بوالمجد دبير کرده است، به فرمودهء قاضيالقضاة سنگسار بايد کرد. اما هيچکس سنگي نينداخت و اگر انداخت بر موکلان ميزد. چون مردم انبوه شدند و مخاطره بود که بر سواران زنند و بوالمجد را از ميانهبهدر برند، سواران به دورباش و زخم تيغ غوغاي خلق بنشاندند و اين دبير را به قلعهاي دربند کردند تا مگر بگويد که اين آشوب من کردهام.»
بوالمجد خود اين قصه نياورده است، يا خود بدين نسخه اندر نيست. و آنچه هست همه سخن از آن غلام است که با او به يک جاي در بند کرده بودند و هر روز ميبردند و شب باز ميآوردند که: «شهادت ميده بر اين بوالمجد که سپيدجامه است و جادو، و الا تو داني.»
بوالمجد گويد، شبي به الحاح گفتم: «خانمان من سوختهاند، و من پيرم؛ اگر امروز و يا فردا فرمان خواهم يافت، خداي را، آخر اين پايداري از بهر که را ميکني؟»
گفت: «تا به خانهء تو بودم غلامکي بودم آن تو، اما از آن روز باز که پوست دو پايم به چوب باز کردند مرا از من بستدهاند.»
گفتم: «اين رسم حلاجي که تو ميگويي در سنت ما نيست.»
گفت: «چه جاي حلاج!»
و به خشم دست من جست و برداشت بدان جانب که گنبدگونهء بام زندان ميبايست بود که: «مگر نديدهاي؟ آن آبي را ديري است اين مشتي رعناي زنبهمزد سياه کردهاند.»
پس همهشب اسرار در من آموخت که آن نقش چه بود و آن سوار که، و اين برنايان مردمک دو چشم سبز چرا کردهاند. آنگاه گفت: «تو دبير درگاه بودهاي و مينوشتي آنچه سلطانيان با تو ميفرمودند، اما امروز اين حکايت من بر ذمهء تو است تا بهحقيقت بگزاري.»
و شبي ديگر قصهء بيعت کردن به خاک و خون بگفت و حديث شمسيه، پس گفت، اما واقعهء من اين بود که چون دژخيمان به خيزران خيسخوردهام فروکوفتند با خويش ميگفتم: «من همه اويم، کنيد هر چه کنيد!»
پس نام او ميگفتم و آن بيتها که در نعت او ميخوانديم. روزي يکي به منقاش تکهگوشتي از ران من بريد. زبان به دندان ميگزيدم، مبادا اين مشتي معاند فاجر نالهء صاحب آن نقش بشنوند. تکهاي ديگر ببريدند، همچنان الحاحي نشنيدند، که دندان پيشين من نه لب زيد غلام که لب او خونين کرده بود، و زبان من ــ تا بهناخواست سخني نگويد ــ ديري بود تا شرحهشرحه بود. پس يکي شمعي روشن در آن گودال که در گوشت کرده بودند بنشاند. از بن حلق فريادي نه که نالهاي برخاست. بنگريستم، ناله از اين زيد بود.
يکي گفت: «مگر نه صاحب آن نقش را شمعآجين ميکنند؟»
بگريستم بهدرد. زيد بود. چهجاي غير؟ خيزران خيسخورده و منقاش و شمع را از بهر مرا فراهم کرده بودند. و صاحب آن نقش مرده يا زنده صاحب نقش بود آويخته بر ستون راست بابالشرق. و بدين دخمهاندر و هرچه از اين دست، اين زيدگونه مردمان را باز داشتهاند به تهمت سپيدجامگي. پس اين مشتي دون آدمخواره را با مني و همچون مني کار افتاده بود، و او و هر که چون او که به نقش بنگارند در ميانه نه. لب را بيشترک گزيدم حرمت اين زيد را.
دست من بگرفت و جاي جاي آن زخمهاي بهچرکنشستهام بنمود. پس من که بوالمجدم بگريستم به هايهاي. زيد نيز بگريست، و ما تا ديري سر بر شانهء هم نهاده ميگريستيم، همانگونه که يتيمان جزع کنند بر جنازهءپدر. پس در آن نفس آخر به خونابهء زخم و هم به خاک مرا سوگند داد تا اين قصه بگزارم بهحقيقت، و بهلعنت کرد هر ناسخي را که صفت آن نقش و نعت آن سوار بنگارد، و از بهر جاه و مال حديث اين زيد فروگذارد.
راقم گويد، اين قصهء زيد به هيچ رسالهء ديگر اندر نيست و در تواريخ ايام و سير سلطاني و آن منشآت و مسالک و سفرنامهها که گفتيم همه صفت امير شرفالدين محمود است و وصف آن دليري که او کرد از نشستن بر اسبي کهر و درآمدن به شهر. اما در حواشي کتب ابدالِ عصر از اين شطحيات که بوالمجد به نقل از زيد گفته است بسيار است.
پس بوالمجد گويد: «منبنده اين تاختوتازها پيش از وقت به فراست ديده بودم. اما آن نقش اگر بر ستون راست بابالشرق آويخته باشند يا نه، هيچ سود ندارد که بدين دور که بيايد کار از لوني ديگر خواهد بود که آن مردان گرد کرده بر سوار آويخته چون چشم فرو بستند خود ديدند بالاپوشي منقش به رشحات خون بر دوش، و بادپايي به زير پاي. و هر زن اگر شمسيه يا نه چون وقت در رسد گيسوان خماندرخم ببرد و آن پردهها و پردگي و تخت روانها پاک بسوزد، پس اگر بر دار کنند به تهمت جادو، يا دستها ببرند به عقوبت اين وجيزه که مينويسم خود دانند که من به رويا ديدم خوابي صعبتر از آن خواب که حاجب درگاه تعبيرش ديده بود.»
پس سخني بياورد کاتبان را به نقل از پيرش آن زيد غلام، که گفت: «بدين دور که تو مينويسي کار يکرويه نيست تا بگويي حق اين است و باطل آن، پس گوش دار تا دنياپرستان و دينفروشانت راه نزنند که تو خود دوبار سوار ديدهاي و اسب.»
تعبير اين سخن او آن سوار مرده بود بر آن اسب و دو ديگر خود آشکار است که سوار که بود و اسب کدام.
راقم گويد، اين بود قصهء بوالمجد. مترسلان خود دانند که اين قصه چگونه بايست نوشت، که آن مترسلان و کاتبان پيشين به عقوبت آن واقعات که از قبل خويش ساخته بودند در باب صاحب نقش و امير شرفالدين گرفتارند که ما دانيم که حق همه حجاب در حجاب است. و آنکه گويد حجاب برانداخت و مرا بيپرده به ديدار آمد، روح ميفروشد به خروار، که آنچه اوست بيحجابْ خود نيست. و بر ستون راست هر بابالشرق که هست اگر آن نقش آويخته باشند يا نه، عامهء مردمان راست تا به هر جنس دجال که بر اسب بنشيند و راه بنمايد از راه نشوند که آنکه اوست نعمت خالق بر خلق حلال کرده است و غلامي زيد و خاتوني شمسيه و خواجگي بوالمجدانه بستاند که در حديث هست که دجال گويد، خدايم و نيست؛ گويد، رسولم از خالق بر خلق و نيست؛ گويد، دليلم مخلوق را به بهشت و نيست. و اوست کذاب و اوست غول.
و نشان آن دور آنکه هيچکس را به هيچحال بيبرگي نباشد. و حاجت از ميان برخاسته باشد. و نيز گفتهاند چون هيچکس را بر کس سروري نباشد، بند و رجم و قطع يد و قصاص به رسائل شيخان و واعظان بيابند و بس. و هم آوردهاند به کتب ملاحم که مرادي و مريدي برافتد و جهل مرادف عنقا و سمندر شود که هرکس خواندن داند و نبشتن، و نقش کردن و شاعري. و هرچه از اين نوع نه فريضه که ملکه شود. و سماع را منکر ندارند و آدميبهمَثَل صاحب نقش شود و او در هر گونه زيد بکارد و بدرود و آهن تفته کند.
و اما اين حديث آن دور بسيار است و هيچ آدمي نديده است، و اينهمه حديث که در باب جنت هست از درختان و مرغان و آبهاي روان و چشمههاي جوشان و هم آن قصههاي حور و غلمان بهمثل کوزهاي است از آن دريا که هست. پس چه عجب که گفتهاند: قلم اينجا بر خود بشکافد و هر ناطق صامت شود.
اما راقم گويد: آدمي بهحقيقت در آن دور آدمي بود و آنکه بدان جانب رود هيچ باک ندارد که در بند ميکنند و يا ميسوزانند، چنانکه با زيد کردند و يا با آن دبير، ابوالمجد محمدبن عليبن ابوالقاسم وراق.
1354 تا 1358

|