|
برو به بخش: 7 . 6 . 5 . 4 . 3 . 2 . 1
مجلس اول
پدر را در سال 1334
بازنشسته كردند. معمولا یكراست به خانه نمیآمد. دوچرخه
داشت و اگر تابستان بود و آخر برج، توی خرجیناش یك خربزه بود
و گاهی دو هندوانـﮥ كوچك. باچرخ جلو در را، كه جز شبها بسته
نمیشد، چهارتاق باز میكرد و همانجا، میان شیر آب و در،
تكیه میداد و قفل میكرد. هندوانهها یا خربزه را _اگر
آخر برج بود_بیرون میآورد و زیر شیر آب میگذاشت. شیر را
كه روشان باز میكرد، دست و روش را میشست و بعد سر شلنگ را در
شیر فرو میكرد و آن سرش را روی هندوانهها یا خربزه میزان
میكرد.
آبپاشی حیاط كار خودش بود. از بالای حیاط شروع
میكرد و از گوشـﮥ راست. دیوارها را همیشه در نوبت دوم
میشست. پدر آب میریخت و مادر ـاگر نان
نمیپختـ جارو بهدست، با دو پای پدر و
پشنگههای آب و آبشرﮤ خاكآلود و پردوده همپا میشد. سه
روز یكبار نوبت خواهر بزرگتر بود كه آنوقتها
سیزده، چهارده سالش بود؛ اما از بس فشار آب قوی بود و كف سیمانی
حیاط را پدر شیبدار درست كردهبود و آبشرهها از اینجا و
آنجا از او جلو میزد، داد پدر را درمیآورد: بجنب،
دختر!
دورتادور باغچه را پدر باریكـﮥ جویی سیمانی درست
كردهبود و بعد هم آجرهایمربع را لوزیوار، دورتادور، در
خاك باغچه نشاندهبود. آب كفكرده و پردوده اول جوی را پر
میكرد و بعد از روی زاویههای قائم میان لوزیها نم آبی
به باغچه میریخت و هنوز یك كف دست را ترنكرده، پدر داد
میزد: ببین، چهكار كرد؟
به مادر میگفت و
خواهر بزرگتر میجنبید و گاهی حتی با دست و دو پا جلو آبشرهها
را میگرفت و با تمام پهنای جارو آب را به دهانـﮥ چاهك
میرساند. آب در قدحطور دهانـﮥ چاهك میچرخید و خاكِ
گاه سرخ و دودههای همیشه سیاه را پایین میبرد. بعد هم نوبت
دیوارها بود: آجرهای سرخ و داغ. پدر انگشت شستش را بر دهانـﮥ
شلنگ میگذاشت و پشنگههای ضربدار آب را بر هُرم آجرهای دیوار
روبهرو میپاشاند و بر دیوار طرف راست و دیوارك آشپزخانه و
خواهر یا مادر ـاگر نان نمیپختـ همان جلو باغچه
میایستادند و آب را كه حالا فقط كف كردهبود و رو به
آنها میآمد به چاهك میراندند.
پدر كه سر شلنگ
را پای درخت كُنار، بر یك تكهگونی، میگذاشت و خودش
میرفت تا فشار آب را كم كند، خواهر یا مادر بار دیگر حیاط را، از سر
تا ته، جارو میكشیدند. از زمین دیگر بخار
برنمیخاست. بخار دیوارها تُنُكتر شدهبود و تا پدر
برود و لباس كارش را دربیاورد و زیرشلواری بهپا بیاید، دورتادور
درخت كُنار آب جمعشدهبود.
آب دادن به باغچه و پاشیدن
پشنگه بر گلها كار پدر بود. گلبرگهای زرد یا اصلا نارنجی
لادنها با آن لكـﮥ قهوهای وسط و پرچمهایی كه دیگر
نمیشد دید، زیر قطرات ریز آب و شست و شلنگ پدر میلرزیدند و
قطرههای آب از برگهای سبز سیر و قلبمانند و حتی
شاخكهای سبز و تردشان سرازیر میشد. میمون و شاهپسند و
شببو هم داشتیم و كنار دیوار، در دو ردیف، لالهعباسی و
پشت كُنار، نزدیك تنور مادر، سه تاجخروس. دست آخر هم یك
تكهگونی را در گوشـﮥ كرت سبزیاش میگذاشت و سر شلنگ
را بر زاویـﮥ قائمـﮥ میان دو لوزی میزان میكرد، تا مبادا
فشار آب، هرچند دیگر فشاری نداشت، ریحان یا تربچهای را
ریشهكن كند. كرت سبزی یك متر در یك متر هم نبود. خود پدر
تخمشان را میپاشید و فقط همانقدر بود كه سبزی
عصرانـﮥ پدر را بدهد. اما بوتـﮥ گلها رامیخرید و
یكییكی، وقتی من و حسن با نوك مالـﮥ پدر در امتداد نخی
گودال میكندیم، در زمین مینشاند. فراهم كردن كود باغچه
هم با ما پسرها بود. از آنطرف خاكریز گلههای گوسفند را به
كشتارگاه میبردند و ما سطل بهدست به گدار آنطرف خاكریز
میرفتیم و دانهدانه پشكل برمیچیدیم و وقتی خوب با نیمه
میكوبیدیم، گوشـﮥ باغچه میریختیم تا پدر بیاید و
با نوك ماله دور ساقـﮥ ترد هر گل بپاشد.
گلیم را خود پدر،
اگر ما دم دست نبودیم، كه اغلب هم نبودیم، میآورد.
گوشـﮥ گلیم را میگرفت و از گوشـﮥ آشپزخانه تا كنار باغچه
میكشاند و تاهاش را باز میكرد و منتظر میایستاد تا
خواهر چانهكردن خمیر را تمام كند و یا مادر از آشپزخانه بیاید و به
نوك جاروی خیس گرد گلیم را بگیرد. بعد هم همانجا مینشست و یك
مشت سبزی عصرانهاش را میچید: برگهای سبز وهنوز كوچك چند
تربچه، چند پر هم ریحان و یكی دو پیازچه. پرپین هم بود، اما
نمیخورد. خواهر میشست و كنار سینینان گرم ـاگر
مادر نان میپختـ و نعلبكی پنیر میگذاشت.
بادیـﮥ آب یخ را بعد میآورد. آخر برجها هندوانه را پدر
قاچ میكرد. خربزه میماند برای فردا، مگر وقتی دایی مادر بود
یا میرزاعمو، شوهرِ خالهتهرانی.
چای را مادر قبلا دم
كردهبود و پدر حالا دیگر خودش چراغ خوراكپزی و كتری و قوری را
از آشپزخانه میآورد، و وقتی كسی، هركس، بالش پدر را
میآورد و پدر تكیه به آن میزد، بچههای كوچكتر كه دور و
بر تنور میپلكیدند، به سروقت پدر میرفتند تا از
تهماندﮤ نان و پنیر و سبزیاش یكی دو لقمه نصیب
ببرند. سینی را كه خواهر بزرگتر میبرد و پدر اولین چایاش را
میخورد، تهتغاری میتوانست بر زانوی پدر بنشیند و با
سبیل جو گندمی یا دگمههای جلیقهاش بازی كند. اگر پدر سر حال
بود، ساعت بغلیاش را از جیب جلیقهاش درمیآورد، درش را
باز میكرد و بهنوبت به گوش دخترها ـاگر هر دو بودندـ و
پسر تهتغاری نزدیك میكرد تا آن صدای آهسته اما موزون را
بشنود.
آن روز ـیادم استـ ما هم بودیم، آخر
برج بود و من و داداشحسن میرفتیم و میآمدیم. وقت
نان پختن مادر هم بود. گاهی دو روز یك بار میپخت، اگر مهمان
داشتیم، نه از همسایهها، كه كسی به مهمانی نمیآمد و ما
هم نمیرفتیم. همكارهای پدر همنمیآمدند. اما ماهی
یكی دو بار، تابستانها بیشتر، خویشاوندی از اصفهان میآمد،
بیشتر دایی مادر و یا میرزاعمو. مادر معمولا نانها را بر سر تنور و
به دیوار تكیه میداد و بعد كه خنك میشدند، دسته میكرد و
همانجا، پایین پای خودش، بر بقچهای گشوده
میگذاشت. نمیشد كش رفت. خواهر بزرگتر بیشتر مواظب
بود و سیخ اغلب داغ همیشه در دسترس مادر بود. اما آخرین چانه ـ
اگر صبر میكردیمـ نصیب ما بود. مادر خمیرهای ته قدح را
با كاردك خمیرتراشیاش میتراشید و خودش چانه میكرد و پهن
میكرد و بر شاطری میانداخت و به تنور میزد. وقتی مادر
نان را نصف میكرد، هركدام گازی بهسهممان میزدیم و
بقیه را توی مشت مچاله میكردیم و میدویدیم بیرون، تا به
بازی ادامه بدهیم، فوتبال و تازگیها والیبال.
تیلهبازی هم هنوز میكردیم. این یكی را دیگر پدر
نمیبایست بداند. بزرگ شدهبودیم و زشت بود. نان تهتغاری
خشك و ترد بود، لقمه را توی دهان میچرخاندیم و گلولههای ریز و
خمیر هنوز نپخته را به بیرون تف میكردیم.
مادر،
هروقت نان میپخت، تنور را دمدمهای آمدن پدر آتش
میكرد: دست بهدست میمالید و ما همهاش
میرفتیم و میآمدیم. چانه را خواهر بزرگتر آماده
كردهبود، همانقدر كه توی سینی بزرگ و گرد كنگرهدار مسی
جا بود، و مادر حتی یكی را پهن كردهبود، اما دستكش بهدست
میرفت و میآمد. چوبها را هم یكی از ما، بسته به
نوبت، همان صبح توی تنور چیدهبودیم و چند تكهكاغذ
مچالهشده جایی گذاشتهبودیم. همان كه كبریت میكشید
و پتـﮥ چادرش را به كمر میبست، چوبها یا سعف
نخلها گر میكشید و سینـﮥ تنور آنقدر گرم
میشد كه خمیر به آن بچسبد، اما مادر باز میرفت و به شله و
كوفتهاش توی آشپزخانه سرمیزد، یا وقتی حسابی ذله میشد،
مینشست كنار باغچه و پسر تهتغاریاش را شیر میداد،
و ما، به قول خودش، هار و هور هی پابهپا میكردیم:
به مستراح میرفتیم یا آب به سر و صورتمان میزدیم و هی
همان دور و بر میپلكیدیم تا وقتی كه مادر غر میزد: شیر داغ كه
نمیتوانم به بچه بدهم.
گاهی نفرین هم میكرد:
دو دستش را توی آرد كف سینی گرد مسی میزد، رو به آسمان میگرفت
و میگفت: خدایا، از دست اینها!
ما بهدو میرفتیم و باز برمیگشتیم، حتی یكیمان میپرسید: میخواهی من روشنش كنم؟
ـ نه، نه، باز میخواهی آنقدر نفت بریزی كه همـﮥ نانها بوی نفت بگیرند؟
بالاخره
خودش میآمد، دستكش را باز به دست میكرد و یكی دو قطره نفت بر
چوبی میچكاند و كبریت میكشید و وقتی آتش حسابی از دهانـﮥ
تنور گُر میكشید، یا نان اول به نان دوم میرسید، پدر پیداش
میشد. فایدهای نداشت، نمیشد چیزی كش رفت.
هماننان تهتغاری هم بد نبود. دیگر عادت
كردهبودیم: تكهای از نان خشك و ترد را میجویدیم و
گلولههای خمیر نپخته را تف میكردیم.
اما آن روز
ـ یادم استـ وقتی رسیدیم تنور روشن بود و بوی نان سوخته
میآمد. خواهر سیخ بهدست بر پنجـﮥ پاها ایستادهبود،
داد میزد: ننه بدو، سوخت.
ما را هم كه دید، دستی را حایل پنج شش نان برشتـﮥ دستهكرده بر سفره گرفت وگفت: آمدند ننه، بدو!
سراغ
تنور هم كه رفت و بر پنجـﮥ پا ایستاد، باز یك دستش، انگار حایل
نانهای پخته باشد، توی هوا بود. نانی برداشتیم. دید و جیغ زد:
ننه!
نه، مادر پیداش نبود. دوچرخـﮥ پدر به
دیوار تكیه داشت. زیر شیر آب هندوانه یا خربزهای نبود. خرجین
پشت ترك هم خالی بود. حتی حیاط آبپاشی نشدهبود. دودهها
اینجا و آنجا بركف حیاط نشستهبود. از هوا میآمد،
از دهانـﮥ لولههای بلند آجری یا سیمانی آنطرف دیوار
پلیتیِ شركت. شكل منار بودند. قسمت پایینشان حتما قطورتر بود
و بعد باریكتر میشد، و بالاخره به دهانهای باریك و گرد
میرسید كه حلقهحلقه دود غلیظ بیرون میداد. پدر
همینها را میساخت، آجرهای سرخ لندنی را، حتما، رج
بهرج روی هم میچید و بالا میرفت. دود، اگر هوا دم
میكرد و شرجی میشد ـكه مرداد و شهریور همیشه شرجی بود و
بایست میدویدیم، بدویم، تند، تا مگر بادی به
صورتمان بخوردـ گلوله میشد و پایین میآمد، بر یخـﮥ
سفید آدم مینشست، یا بر لباسهای شسته و حتی بربند
رخت. ما پیراهن سفید نمیپوشیدیم، نداشتیم. همین
پارسال پیرارسالش، وقت صبحگاه، سربازها دورتادور دبیرستان را
محاصره كردند و بعد هركسی را كه پیراهن سفید پوشیدهبود بردند،
ریختند توی ماشین ارتشی و بردند.
نان را نصف كردهبودیم و
بایست میرفتیم، اما به طرف آشپزخانه رفتیم، صدای مادر
از اتاق دوم میآمد. در دو اتاق جلو ما مینشستیم و اتاق عقبی
را به زن و شوهر جوانی اجاره دادهبودیم. توی طارمی غذا
میخوردند و همانجا هم میخوابیدند. شوهر
غروبمیآمد، لاغر بود و سیاهسوخته. زن سفید و چاق
بود، تپل. خندهرو بود. كجاست حالا؟ اذیت میكرد، وقتی كه
قهر نبودیم. حالا دو هفتهای بود قهر بودیم، از ترس
اینكه باز دوباره بیفتم و آنطور بشوم كه شدم، قهر
كردم.
مادر گفت: بلند شو، خوب نیست، بچههات میبینند.
پدر
وقتی خیلی خسته بود، یا دلش میگرفت ـخودش میگفت
گرفتهاستـ یا دل هوا میگرفت و هیچ بادی نمیآمد و
دودهها پایین میآمدند و بر گلبرگهای نازك و نارنجی
لادنهاش مینشستند و یا سبزیهاش را خالخال
میكردند، دراز بهدراز میخوابید، پاها باز و دستها
گشوده به دو طرف. پنج شش دقیقهای بیحركت میماند و
یكدفعه به دمی طولانی هوا را تو میداد و ناگهان و در بازدم به
یك نفس میگفت: هایوای، مادر!
طوری كه
انگار گفتهباشد «های»، یا فقط «ها»،
و چنان بلند كه هركس هرجای خانه بود از جا میپرید. باز چند
دقیقهای بیحركت میماند، با پاهای گشوده و دو كف دست
لَخت بر قالی، و هایوایاش را میگفت. قرارش
فقط سهبار بود و بعد دیگر بلند میشد، میگفت: خوب
خوب شدم.
خوب خوب هم بود. تا حالا، بهقول
خودش، دكتر نرفتهبود. اما حالا دمر خوابیده بود، با همان لباس
كار و كفش بهپا، و یك دست را پشت گردنش گذاشتهبود و یكی در
راستای تنش بر قالی بود، مشتكرده. مادر كنارش نشستهبود،
دستكش نانوایی بهدستراست: با شما هستم.
پدر
را به ضمیر جمع صدا میزد، حتی وقتی دعواشان میشد. اگر دور
بود، میگفت:«بابا حسن!» مرا
نمیگفت. پدر هم همینطور. اما ضمیر مادر مفرد بود: با
توام.
پدر تكان نمیخورد. صدای هقهق
نمیآمد، شانهای هم تكان نمیخورد، همانطور كه وقتی
یاد برادر ناكامش افتاد و گریه كرد. اما آنطور كه خوابیدهبود
و دست راستش را مشت كردهبود و دست چپش را آنطور بر گوش چپ و
پشت گردن پیچاندهبود بایست صدایی میآمد، یا دستكم
شانههاش تكان میخورد. ما همه میدانستیم كه دارند
بازنشستهاش میكنند ـجز تهتغاری كه هنوز داخل آدم
نبودـ منتظر هم بودیم كه همین روزها برای تسویهحساب به حسابداری یا
جایی احضارش كنند و سابقهاش را بدهند. شش ماهی بود شروع
شدهبود. هرهفتهای توی ایستگاه یك، محلـﮥ ما، یكی
دونفر بازنشسته میشدند، یا بازخریدشان میكردند با ده پانزده
سال سابقه. پولی میدادند و گاهی هم یك مقرری ماهانه
روش، و بعد انترناش شركت میآمد، اثاثشان را بار
میكرد. بچههای بزرگتر روی بارها مینشستند و پدر و مادر
جلو، كنار دست راننده، و اگر بچهای كوچكتر داشتند، مثل علی
ما، توی دامن زن مینشست و اگر بزرگتر بود، مثل دردانه كه پنج سالش
بود، از شیشه بیرون را نگاه میكرد و به ما كه دور ماشین
ایستادهبودیم، میخندید. فقط او میخندید. در
خانهشان را مأموران ادارﮤ رفاه قفل میكردند، اما ما
از دیوار بالا میرفتیم، شلنگ بهدست، و
گلهاشان را آب میدادیم، مثل پدر و پشنگهای.
فقط دو یا سه روز خالی میماند. میآمدند، زن و مردی جوان با
یكی دو بچـﮥ كوچك، فقط. پدر شصت سالی داشت. خودش
میگفت ندارد. میگفت برای فرار از سربازی، سجل كه
میگرفته، شناسنامهاش را بزرگتر گرفتهاست.
اما شناسنامه مهم بود. پولی میدادند و حتماً هم ماهانهای
برامان منظور میكردند و ما حتما بایست میرفتیم به
اصفهان، با اتوبوس و به خرج شركت. بازخرید و یا پول بازنشستگی
به حساب آن روزها برای خودش پولی بود؛ میشد باش خانهای خرید و
یا دكانی علم كرد. گاهی حتی میشنیدیم كه مثلا توی ایستگاه هفت یا
یازده دزدها، نصفشب، رفتهاند سراغ زن و شوهر
پیری. دست و پای زن را بستهبودند و در دهانش یك تكهكهنه
چپاندهبودند. سر پیرمرد را گوش تا گوش بریدهبودند. اشتباهی
رفتهبودند؛ اما سی هزارتومان پول كمی نبود، گاهی حتی كسی چهل هزار
تومان گرفتهبود. ما هم نگران بودیم. حیاط خانههای
ایستگاه یازده، وقتی ما بودیم، باریك و دراز بود، آنقدر
دراز كه میشد توش چرخسواری كرد. اما شبها در و دیوار
روبهرو دور بود و تاریك و آدم نمیدانست از كجای آن دیوارهای
دراز دو طرف بالاخره اول دو دست و بعد سری بالا میآید. پدر خرجی را
كه میداد، بقیـﮥ پولش را توی جیب جلیقهاش میگذاشت
یا جایی دیگر. پول خردها كه آنجا بود، و جلیقهاش را، حتی اگر
هوا شرجی بود و پشتش از عرق شوره میبست، هیچوقت در
نمیآورد. شبها، آنجا كه بودیم، خواب
نداشتیم، بهخصوص كه پشت خانه هنوز بیابان بود و به یك خیز
میشد به طارمی رسید و بعد روی پشتبام آمد. ما، حتی وقتی
دوازده سیزدهساله بودیم، میتوانستیم، و بعد هم از
پشتبام به روی بام آشپزخانـﮥ كنار حیاط میپریدیم و از
آنجا به حیاط؛ دست بر دیوار میگرفتیم و آویزان میشدیم و
بعد میپریدیم. خانـﮥ همسایـﮥ دست راستی خالی بود.
حالا البته حتما همـﮥ خانهها پر شدهبود، اما
میگفتند كسی صدایی نشنیده. اصلاً اشتباهی رفتهبودند.
تازه نمیشد سر همـﮥ ماها را برید، یا دست كم دست و پای ماها را
بست تا بتوانند بروند سروقت پدر. به یك چرخش سر هم میشد دیوارهای سه
طرف حیاط را دید، و سر كه كمی بالا میكردیم از خط مستقیم لبـﮥ
پشتبام هیچ دستی یا سری بیرون نزدهبود. اما، خوب، اغلب
شبها وقتی ما میبایست خوابمان بردهباشد، پدر و
مادرپچپچ میكردند كه پولها را كجا بگذارند.
میخواستند اسكناسها را چند دسته كنند و هر دسته را جایی
بگذارند. مادر همهاش همین را میگفت و پدر بالاخره
میگفت: خودم میدانم چهكارش كنم. تو
بخواب.
پیرزن حتما از ترس چیزهایی گفتهاست؛
وقتی دیده سر مردش را گوش تا گوش بریدهاند. چیزی نبردهبودند.
چورو میگفت: دنبال پول قلمبه بودهاند.
مادر میگفت: آخر چی شده؟ چقدر بهت میدهند؟ اینكه دیگر حقوقت نیست كه نگویی.
پدر
همچنان ساكت و دمر خوابیدهبود و صدای زیر خواهر بزرگتر كه حالا دیگر
چهارده سالش بود، از حیاط میآمد: ننه، بدو، سوخت. من
نمیتوانم درشان بیاورم.
مادر میگفت: سوخت كه سوخت.
و با خودش غر میزد: من خودم آتش به سرم هست.
و
به ما اشاره كرد كه برویم. به خواهر دوم نگفت. بالای اتاق
نشستهبود، پشت به چرخ خیاطی مادر، و دیگر با عروسكش بازی
نمیكرد. همین یكی را داشت. مادر براش درست كردهبود و
طبق صورت عروسكش مثل صورت خودش بود: ابروها پیوسته و پرپشت، و
لپهاش ـ به قول پدرـ دو گل هندوانه. مادر لپهای
عروسك را با نوك مداد قرمزی كه به دهان میزد، سرخ كردهبود. شش
سالش میشد. خواهر سوم آنجا نبود. پنج سالش بود. مادر
آنها را شیربهشیر زاییدهبود، مثل من و
داداشحسن. اغلب خانـﮥ آقامقتدا بود. كارمند بود و
خانهاش سر كوچه بود. چهاراتاقه بود با حیاط بزرگ و زمین
چمنكاری جلو طارمی. عمهخانم میآمد،
میبردش. بچه نداشتند. اما علی را نمیبردند؛ از بس عمه
وسواسی بود : همهاش چیزی میشست، یا حیاط را میشست
و یا زیر شیر وضو میگرفت. خانمخانمها موهای
دردانهخانم را ریز میبافت و یك روبان سرش میزد، هربار
هم به یك رنگ، و پشت سرش میانداخت.
به حیاط كه
آمدیم خواهر داشت نانی برشته و نیمسوخته را از سر سیخ
میگرفت. من گفتم یا داداشحسن گفت: خاك بر سر
بیعرضهات!
گفت: نمیشود.
صورتش
اشكآلود بود، شاید هم از هرم آتش تنور عرق كردهبود، اما زبانش
را هنوز داشت. از در كه بیرون میرفتیم، گفت: شكم
گندهها! فقط بلدند بخورند.
وقتی برگشتیم، هردو، پشت
به بقچـﮥ نان ایستاد: پاها گشوده و سیخ بهیك دست و نان برشته و
سوخته بهدستی كه دستكش نداشت. من انگشتی به طرفش تكان
دادم. جیغش بلند شد: ننه!
و به من گفت: تو را بهخدا نكن.
هر
ده انگشت را تكان میدادم و جلو میرفتم، انگار بخواهم
دست برسانم به زیربغلش. دهانش به خنده باز شد و یك قطرﮤ
درشت عرق یا اشك از كرك بالای لبش رویچانهاش افتاد.
میخندید و همین حالا و دم بود كه از غشغش خنده به زمین بیفتد.
به حسنمان گفت: بگو نكند.
نكردم، حوصلهاش
را نداشتم، اگر نه میشد ـ بیآنكه دست بهش
بزنمـ كاری كرد كه از خنده ریسه برود و ما هرچه بخواهیم نان برداریم
و دربرویم. بهدو رفتیم، تمام كوچه را دویدیم و سر كوچه
حتماً دیگر یادمان رفت، یا وقتی پیچیدیم به پشت خانهها و به
میدان رسیدیم، یادمان رفت. بچهها والبیال بازی
میكردند. تور والبیال را دانگی خریدهبودیم و عصربهعصر
تیركها را از سه كنج حیاط خانـﮥ چورو اینها
میآوردیم و در دو گودال مینشاندیم و سنگ دورشان
میریختیم و تور را به میخهاشان بند میكردیم. سر
سلامتی میزدیم، اما گاهی كه از ایستگاههای دیگر
میآمدند بازی تیغی میشد. اغلب بزرگتر و حتی بلندتر از ما
بودند. توی ایستگاه سه دیلاقی بود كه همانطور ایستاده آبشار
میزد، از وسط زمین. اما میباختند و جر هم میزدند.
پدرها، انگار بخواهند از ما حمایت كنند، همان نزدیكیها روی پل
مینشستند و زیرچشمی ما را میپاییدند. یك بار كه باختند و ما
پول را از داور گرفتیم، توپ ما را برداشتند و دستشده كردند و
بردند. آقامقتدا هم بود. دید، اما كاری نكرد. گفت: گفتمبازی
میكنید. نفهمیدم كه.
و حالا هروقت مسابقهای بود،
شورت و زیرپیراهنی بهتن و كركاب بهپا میرفت و
میآمد و زیرچشمی نگاهمان میكرد.
تا غروب بازی
میكردیم و شب باز، شام خورده و نخورده، توی كوچه بودیم.
كوچه و خیابان مثل روز روشن بود. پدر مخالف بود، شامش را كه میخورد،
میرفت در را قفل میكرد و كلید را میگذاشت زیر
سرش. وقتی شنید با سنگ سگی را كشتهایم جد گرفت كه نباید
برویم. سگها، كه بالاخره نفهمیدیم از كجا، شبها
گلهای میآمدند، از كوچـﮥ ما داخل میشدند و كوچه به
كوچه جلو میرفتند تا حتماً برسند به ایستگاه یازده و دوازده.
ایستگاه
سه دبستان ما بود، وقتی آنجا مینشستیم، عصرها توی
لولههای بزرگ فاضلاب كه هنوز كار نگذاشتهبودند،
راستراست میدویدیم و یا از بدنـﮥ داغشان
سرمیخوردیم پایین. سر لولههای باریك یك دایرﮤ
آهنی بود كه به ضرب سنگ یا ته تیشـﮥ پدر كنده میشد و جان
میداد برای طوقهبازی. سر یك تكهسیم را خم
میكردیم و از بقیهاش دسته میساختیم. طوقه كه راه
میافتاد، دیگر میشد همـﮥ ایستگاه را رفت و برگشت.
ایستگاه
چهار یخ میدادند: تابستانها هر روز صبح سیاه سحر من یا
حسن، بسته به نوبت، میرفتیم و ربع قالب سهممان را
لای گونی میپیچیدیم و بر سر و یا شانه به خانه
میآوردیم. اگر دیر میرفتیم قالب یخ دیگر نیمقالب
هم نبود، باریك هم میشد و ربع قالب ما، اگر هم خوب توی گونی
میپیچیدیمش و بهدو هم میآمدیم، همینقدر بود
كه تا پیش از ظهر بكشد و بعدازظهر كاسـﮥ آب پدر بییخ بماند.
بعد
هم ایستگاه شش بود. دبیرستانمان آنجا بود كه دیگر حتماً
نمیرفتیم، هرچند من از مثلثات و انشا تجدیدی
آوردهبودم. ایستگاه هفت بازار بود و پلی كه به اهواز
میرفت. بعد از ایستگاه یازده را ـمیگفتندـ باز
ساختهاند. بیشتر از اینكه سگها كوچه به كوچه
میرفتند عصبانی شدهبودیم. بو میكشیدند و جلو
میرفتند و تا آنجا كه ما دنبالشان
گذاشتهبودیم، هیچ كوچهای را بو نكشیده
وانمیگذاشتند. یك شب یك دسته ته كوچـﮥ ما با سنگ جلوشان را
گرفتند. سگها برگشتند. چند نفریمنتظر
ایستادهبودیم، سنگ بهدست و سر كوچه، همانجا
كه هر شب بوكشیدنشان را شروع میكردند. نانی هم از همین كوچه
شروع میكرد. عصرها میآمد، طبق بر سر و درست از سر كوچه داد
میزد: نانی، نان داغ، نان تازه!
زنهای
عرب هم از همین كوچه شروع میكردند، صبحها، طبقی كوچكتر از طبق
نانی بر سر، اما پر از ظرفهای لعابی كوچك سرشیر و یك دبـﮥ بزرگ
شیر در وسط. اُم لیلی داد میزد: شیر، شیر و سرشیر!
سگها
واقعاً لجمان را درآوردهبودند وگرنه بازی كه زیاد بود. البته
موش هم آتش زدهبودیم، یكی دو بار، و بعد دیگر ول
كردهبودیم. موش كه نبود، موش خرما بود، به چه بزرگی.
دهانـﮥ یك گونی را كه بر دهانـﮥ لولههای راهآب
خیابانها به جوی سیمانی میگرفتیم و از آن سر سنگ
میانداختیم و یا چوبی تكانتكان میدادیم، یكدفعه
ته گونی پر میشد و چیزی توی گونی لول میخورد. بازی نبود.
سگها كه برگشتند بستیمشان به رگبار سنگ. سگها از
دستهای به دستهای میرفتند و سنگها با صدای خفه به
سر یا شكمشان میخورد. یكی دو تا كه برگشتند و ته كوچه
سنگباران شدند، باز برگشتند. یكی از همین دو تا بود كه وقتی برگشت،
به ضرب سنگ توی جوی آب افتاد و دیگر نتوانست بالا بیاید. سنگ كه به سرش
میخورد دیگر صدای خفه نمیكرد، یا صدای خفه در صدای
جیغههای سگ پنهان میماند. پدرها از بوی لاشهاش فهمیدند
و دیگر، برای ما حداقل، بازی شبها قدغن شد.
شبها
مثل روز روشن بود. كشتی هم میگرفتیم، توی چمن جلو طارمی
خانـﮥ آقامقتدا اینها. پدر با این هم مخالف بود.
میگفت: آخرش به دعوا میكشد.
شاید هم
میترسید كه سربازها باز بریزند و بالاخره ما را بگیرند، گرچه دیگر
حكومت نظامی نبود و گاهی كه روی دیوار خانهای كسی مثلا
نوشتهبود: «كار، بهداشت، فرهنگ برای همه»، همان
صبح زود پاك میشد.
پدر كلید را میگذاشت زیر
بالشاش و میخوابید. میشد از دیوار بالا رفت،
دیوار را طی كرد و از روی بام آشپزخانه به پشتبام رسید و از
پشتبام همسایه روی طارمیشان پرید، نه از طارمی خودمان كه زن و
شوهر غذا میخوردند و زن ـگرچه قهر بودیمـ تا فرصت
میكرد زبانك میانداخت. از لبـﮥ طارمی كه به پایین
آویزان میشدیم، دیگر توی كوچه بودیم. مادر
نمیخواست به پشتبام رفتن بكشد، میترسید كه قر
بشویم. اینطور میگفت. شاید هم از ترس شوهر زن بود
كه انگار بویی بردهبود و تازگیها چپچپ نگاهم
میكرد. شاید هم میترسید كه همسایهها توی
حیاطهاشان خوابیدهباشند. پدر كه خوابش میبرد یا غلت
میزد، مادر كلید را برمیداشت و در را آهسته باز میكرد.
بعد از شام پدرها دیگر روی پل جمع نمیشدند. پلِ كنار میدان
بازی مال ما میشد. دو طرف و رو به هم مینشستیم و هربار یكی
چیزی میخواند. صدا نداشتیم، اما میخواندیم تا بالاخره
چورو سر غیرت میآمد و «جبلی» میخواند. با
آن صدای گرهدارش و جوزك بزرگی كه زیر پوست قهوهای روشنش بالا
و پایین میرفت.
گاهی هم مثل عربها كف
میزدیم و با هم میخواندیم تا بالاخره مادرها یكییكی
میآمدند و صدامان میزدند.
بچهها داشتند والبیال
بازی میكردند. جای ما معلوم بود، در ثانی دو نفر بودیم، یكی
اینطرف میایستاد و یكی آنطرف. داداشحسن وسط
را خوب میگرفت و جدی بازی میكرد و جر هم نمیزد و من
میتوانستم بسازم، اما اگر پام روی خط میرفت و داور هم
میدید، جر میزدم. چورو آبشار میزد. بلندقد بود و
سیاهسوخته. امیرو، اگر میآمد، كفش بهپا بازی
میكرد. ماها، همه، پابرهنه بودیم. عصرها دیگر هوا
آنقدر داغ نبود، حتی اگر شرجی نبود. ظهر اگر بود، قیر آسفالت
خیابانها نرم میشد و حباب میبست، بنفش و
نارنجی، و پای آدم، اگر بیهوا میرفت، در
داغی نرم قیر فرومیتپید.
چورو اول كركابهاش را
آویزان میكرد به یكی دو میخ تیركها و بعد میآمد
میایستاد جای آبشارزن و تا آخر هم تكان نمیخورد. غرغرو نبود،
اما اگر دو یا سه یا حداكثر چهار بار توپ را درست یك وجب بالای تور
نمیفرستادم با مشت محكم میزد توی شبكههای تور یا اصلا
كركابهاش را برمیداشت، به پا میكرد و تلق تلق
میرفت. اما زود برمیگشت، همینكه صداش
میزدیم میآمد. كركابهاش را آویزان میكرد و منتظر
میایستاد. خوب آبشار میزد. دفاع به عهدﮤ دیگران
بود. برای جا خالی هم حسابی سوراخ بود. تكان نمیخورد. فقط
میزد، محكم و دقیق و مُك یكی دو متری آنطرف خط وسط،
بهخصوص اگرمیدید كه زنی دارد نگاه میكند، مثلا زن
حسابدار ادارﮤ رفاه. اغلب پنجره را باز میكرد و
نگاه میكرد و گاهی شبها، وقتی دیر وقت بود، سایهاش
میافتاد روی همانپنجره، یا دو سایه میافتاد و ما
از همان روی پل هم میدیدیم و شب همهاش غلت و واغلت
میزدیم و یا هرچه شعر از بر بودیم توی دلمان میخواندیم
تا مبادا دست به خودمان بزنیم و به قول سیدعربی كور شویم. كیف
میداد، از فیلمهای سینمای بهمنشیر هم بیشتر، بهجز
تارزان.
زن همسایـﮥ ما هم گاهی میآمد و
میایستاد توی باغچـﮥ جلو طارمی كه كرتبندیاش را ما
كردهبودیم و از لای سفسافهایی كه من و داداشحسن
كاشتهبودیم، یا بهفرض سعید، نگاهمان میكرد.
از غشغش خندهاش میفهمیدیم كه هستش و نگاه میكند.
من اگر بد میساختم كف هم میزد. نشای باغچهمان را هم من
و داداشحسن كاشتهبودیم، خواب بودند كه
میكاشتیم. شوهرش اگر بود، میبردش تو و شب، شام كه
میخوردیم، صدای بگوومگوشان میآمد. بالاخره یك روز عصر
آمد، نمیتوانست بازی كند. اما جانش را میكند و نمیشد.
چپ دست بود و توپ با دستش جفت نمیشد. سوراخ سوراخ بود و
قدسیجون میخندید و سینههای مشكیاش میلرزید
و دو چال قشنگ گوشـﮥ لبهاش، وقتی میخندید، طوری
دلریشهام میكرد كه انگار سنگی را بر جام شیشهای
بكشند. اذیت میكرد، دو دستش را میگذاشت روی
چالهاش، میگفت: چال نه.
نبودش،
داشتند میرفتند، اثاث جمع میكردند. قهر بودیم. آمد در
حمام را باز كرد و درست ایستاد روبهروی من كه لخت بودم، سرم
را میشستم، و هی خندید و خندید، مثل دیوانهها. مادر
نبود، هیچكس نبود. فقط میخندید. ظهرها وقتی مادر به اتاق جلو
نم آبی میزد و پنكـﮥ سقفی را روشن میكرد و همانجا
روی چادرش میخوابید، میرفتم توی اتاقشان و یهقل
دوقل بازی میكردیم، من و او و خواهر بزرگتر. اول
آنها بازی میكردند و من هم میرفتم. جر
میزد. برنده میبایست پانزده تا پشتدستی به نفر سوم و ده
تا هم به دومی بزند. دستش را درست نمیگرفت. من، اگر
میباختم، درست میگرفتم و او آنقدر محكم
میزد كه اشكم میپاشید. نوبت من كه میشد باز
نمیگرفت، گرچه میدانست محكم نمیزنم، و من
تا درست بر پشت دستهاش بزنم، مچش را بالاخره پیدا
میكردم، محكم میگرفتم و با دست دیگر میزدم.
توی دلش پنهان میكرد، یا زیر زانوهاش میبرد، و
نمیگذاشت. حتی اگر فقط چندتایی پشت دست چاقش
میزدم، جاش میماند. نمیفهمید، مرتب نخودی
میخندید. میگفت: چرا نمیگویی داداشحسنت هم
بیاید بازی؟
دوست نداشت. نمازش ترك نمیشد،
گرچه حالا دیگر داشت به فارسی نماز میخواند، همان ترجمـﮥ نماز
تعلیمات دینیمان را حفظ كردهبود و میخواند. هرچه هم
سیدعربی براش استدلال كرد بهخرجش نرفت.
چورو
میدانست كه قهریم. به امیرو نگفتهبودم، اما
میدانست، حتی میدانست كه دارند دنبال جا میگردند.
از ترس نبود كه قهر كردم، اما خوب، آقامحسن به قدسیجون
گفتهبود: بگذار ببینمتان، میدانم چهبلایی
سر هر دو تان بیاورم.
خودم هم شنیدم، یك شب كه بگومگو
داشتند، طوری بلند میگفت كه ما هم بشنویم. مادر
نمیدانست، یا میدانست و به روی خودش نمیآورد.
اخترمان نگفتهبود، نمیدانست. حسن دیدهبود، اما
نمیگفت. میگفت: ولش كن!
همان شب
كه سگها قفل كردهبودند، گفت. با سنگ
میزدیمشان و باز ول نمیكردند. جیغه میكشیدند و
پشت به پشت زور میزدند كه باز بشوند. نمیشد. آقامحسن توی
باغچه نبود. قدسیجون آمدهبود بیرون و نگاه میكرد. خواهر
چورو هم بود، با سر باز كف میزد و هی با پشت دست آب دهانش را
پاك میكرد و كف میزد، یا مثل زنهای عرب كل
میكشید. آقامحسن چوب بهدست آمد، گفت: بروید عقب
ببینم.
و با چوب محكم زد وسط سگها، روی آنجای آن
یكی كه نر بود، دوبار. از هم جدا شدند و دویدند. یكیشان به پل كه
رسید، نشست و خودش را لیسید. آقامحسن گفت: خجالت بكشید. شب
است، مردم خوابیدهاند.
داداش میگفت: مردك دیوانه است.
میگفت: ولش كن، كار دست خودت میدهی.
میدید
كه دنبال هم میكنیم، یا میفهمید كه داریم یهقل
دوقل بازی میكنیم. نمازش را میخواند.
میگفت: «من میخواهم با خدا به زبان خودم حرف
بزنم.» سیدعربی میگفت: «همه باید به زبان
مشترك نماز بخوانند، بهزبان كتاب خدا.» داداشحسن
به خرجش نمیرفت، اما مثل سیدعربی اگر چشمش به
صورت نامحرم میافتاد، حتماً پولی به فقیر میداد، یك
ریال. سیدعربی بیشتر میداد، نمیگفت چقدر.
چورو
آن روز یا میزد به تور، یا توپ را میفرستاد خارج. تقصیر
من هم بود. هیچوقت نمیگذاشت جا عوض كنیم. خوب
میزد، محكم و دقیق. حالا نمیزد. وقتی نوبت جابهجا
شدن رسید، از داداشحسن پرسید: بابات بازنشسته شده؟
گفت: نمیدانم.
ـ شده، بابام گفت.
همه
نگاهمان میكردند. فقط چورو سرش زیر بود و داشت به دو انگشت
پاش یك ریگ كوچك را میگرفت. بازی گرم نمیشد.
بالاخره هم چورو كركابهاش را برداشت، زمین انداخت، پا
بهبندهاشان كرد و رفت، هرچه هم ما، همه، صداش
زدیم، برنگشت. پدرش رانندﮤ شركت بود.
میانهبالا بود. مادرش بلندقد بود و چاق. همین چورو را داشتند
و خواهر بزرگترش را. نمیگذاشتند از خانه بیاید بیرون.
میگفتند، یك روز لخت مادرزاد آمده بیرون و همهاش كل
زده، وقتی كه ما نبودیم. اغلب توی خانه، ساكت، یك
گوشه مینشست و انگشت كوچكش را میمكید، یا لبـﮥ دامنش را
به دهان میگرفت و میمكید. شبها، مادر
میگفت، تا چادر یا چارقد یا چیزی از مادر چورو را روش
نمیانداختند، خوابش نمیبرد. چشمهاش ریز بود و دورتادورش
سرخ سرخ، با مژههای قیبسته. اما بینیاش
قلمی بود. لبهاش، به آدم كه نگاه میكرد، مدام
میلرزید، مثل قدسیجون كه میدانست چطور میشود
پرههای بینی را لرزاند. وضعشان بد نبود. البته چندان هم
خبریشان نبود. همه مثل هم بودیم و درها، همه، برای همه باز
بود و هركس میرسید میشد یك گوشـﮥ سفره بنشیند، یا یك
استكان چای بخورد و برود. بچه كه بودیم هیچوقت مهمانبازی
نمیكردیم، عروس و دامادی داشتیم. و حالا هم
قدسیجون اذیت میكرد. قلقلك میداد و میرفت،
پایی جلو پای دیگر میگذاشت و دستی، دست چپ، بر انحنایی
كه زیر دامن چیندارش میلرزید و به دست راست موهاش را از زیر
لچك كوتاهش دسته میكرد و پشت گردنش میریخت. قهر و آشتی
سرش نمیشد، برمیگشت زبانك میانداخت و نخودی
میخندید.
امیرو امیر چاخان بود. بد آبشار نمیزد. اگر
میآمد، كه گاهی میآمد، سردستـﮥ حریف میشد. ازدواج
كردهبود. و حالا دیگر مدام كفش به پا میكرد. كفش بهپا
هم بازی میكرد. گفت: پس میروید، اصفهان؟
حسن گفت: بله.
میگفت:
«ما همشهری هستیم.» چاخان میكرد. نجفآبادی
بودند. پدرش كوتاهقد بود و عینكی. كبوترباز بود و عصر به عصر
كبوترهاش را میپراند. مادرش بوشهری بود، شاید هم بندرعباسی.
درست نمیدانستیم. امیرو نمیگفت. بلندقد بود و
مِینار سر و گردن و سینهاش را میپوشاند. جای سوراخ
حلقهای كه دیگر نبود در پرﮤ بینیاش ماندهبود،
یك لكـﮥ كبود، و نقطهای سیاه و گلولـﮥ گوشتی سرخی كه
تكانتكان میخورد. ناس میجوید و مدام تف میكرد و
با دستـﮥ مینارش پاك میكرد. همین یك پسر را داشتند. بی
سر و صدا زنش دادند. عروسشان را نمیدیدیم، حتی وقتی
برای تماشای كبوترها میرفتیم. تا آن روز كه امیرو خواست توی
خانهشان كشتی بگیریم، توی اتاق و روی قالی بزرگی كه
زمینهاش سرخ بود و گل و بوتـﮥ بزرگ و سفید و زرد و غیره وسطش
بود. روی چمن جلو طارمی آقامقتدا میزدمش، از بس دیلاق بود و
پاهاش توی دست و پای آدم میآمد. دو پا را كه میچسبیدم،
تخت و بخت میافتاد. نمیدانستم چرا پیله كرده.
دیدمش. چادر سرش بود، چیت گلدار با گلهای ریز سفید. فقط دو
چشمش پیدا بود و از توی درگاهی اتاق عقبی نگاهمان میكرد.
امیرو تا بفهمم گردنم را گرفتهبود و داشت پشت پا میزد. راحت
زمینم زد و روی سینهام نشست. چه رجزی میخواند! انگشت
بلند و سیاهش را توی صورتم تكان میداد. بعد كه بلند شد باز رجز
خواند: من همهتان را میزنم.
همه را كه
نه. اما، خوب، گاهی. انگشتش را تكان میداد. دیگر
آن چشمها یادم رفت و آن دستی كه حالا زیر چانه بود و اجازه
دادهبود لبخندش را ببینم. دندانهاش سفید بود، انگار
شیری، مثل دندانهای دردانهخانم خودمان.
میگفتند، اصفهانی است. مادر میگفت : اصفهانیها كه
اینطور حرف نمیزنند.
پاهای دیلاقش را گرفتم و تخت و
بخت انداختمش، دیگر ضربه كردنش كاری نداشت. وقتی بلند
شدم، زنش نبود. امیرو باز چاخان میكرد كه حسابت را
میرسم، میگفت: حالا صبر كن،
میبینی. بیخبر حمله میكنی؟
از
خانهای هم كه در اصفهان داشتند میگفت، یا اینكه
با پدرش دوب هم رفتهاست و پدر او را زوركی فرستاده تو. میگفت
سینمای تاج هم رفته. فیلمش تارزان یا لورل هاردی، كه ما
میدیدیم، اگر پنج ریال داشتیم، نبود. بریم و بوارده را
هم دیدهبود. با اتوبوسهای كارمندی رفتهبودند، دو ریالی
بود و بلیطفروشش دستـﮥ كیسهای چرمی را به گردن
میآویخت و كیسه تا پهلوی چپ یا راستش پایین میآمد. ما هم
رفتیم با دوچرخه و دوتركه. اما سینمای ما همان بهمنشیر بود.
تابستانی بود. لورل كه موهای سیخسیخش را میكشید از خنده ریسه
میرفتیم.
پابهپا میآمد، میگفت: ناراحت نباشید، یك طوری میشود.
بلندتر
از ما بود و رنگش به رنگ مادرش رفتهبود. موهاش را بریانتین
میزد و فرق باز میكرد، تابستانها. پارسال مجبور شد
بزند، وقتی مدیر همه را مجبور كرد بزنند. وقتی كت و شلوار میپوشید و
كراوات میزد، بهخصوص كه تازگیها كركهای
چانهاش را میتراشید، نهانگار كه همكلاس ما است و املای
فارسیاش آنقدر غلط دارد. یك روز كه مدیر در را باز كرد و مبصر
برپا داد، او را كه دید، عقبعقب برگشت. امیرو كنار نیمكت جلو
ایستادهبود و مثل معلم فارسیمان سر خم كردهبود وبا یكی
حرف میزد. مدیر گفت: ببخشید، نمیدانستم شما سر كلاس
تشریف دارید.
نفهمید، آنهم با آن كلاس شلوغ. امیرو
باز خیط كاشت، برگشت كه نمیدانم چی بگوید، یا یك بازی دیگر در
بیاورد كه مدیر پرید تو: برو بنشین، لندهور دراز!
اسم مدیر
را گذاشته بودیم زنبور. میآمد پشت پنجره و بینیاش را
میچسباند به توری پنجره و توی كلاس را نگاه میكرد. چه معلم
داشتیم و چه نداشتیم مثل زنبور صدایوز وز درمیآوردیم.
امیرو
گفت: بابام میگوید: «نوبت ما هم میشود.
اینها میخواهند از شر ما قدیمیها راحت بشوند.»
دیگر
غروب شدهبود و وقت شام بود. همان سر شب شام میخوردیم.
مادر اول سپرتاس پدر را پر میكرد. دو طبقه بود و توی هم
میرفت. درش را پدر میبست، دستهاش را وصل
میكرد و به سر نخی كه دور میخی میپیچید، گره میزد. سر
دیگر را كه میكشید، به میخی پایین تر میبست.
سپرتاس، میان زمین و هوا، تكیهداده به دیوار تا صبح
میماند. از ترس گربه یا ما نبود؛ یا بود و بعد هم میخواست توی
نسیمی كه شبها میوزید خنك بماند. بعد باز نوبت پدر بود. برای
بقیه توی یك ظرف میكشید، اما اگر نبودیم جدا میگذاشت، و
توی یك ظرف.
پدرها، آنها كه میآمدند
بیرون، پرسهزنیهای شبانهشان را بعد از شام شروع
میكردند. آقامقتدا تنها قدم میزد، گاهی هم با پدر امیرو، اگر
برای قدم زدن میآمد. امیرو میگفت، همهاش دعوا
دارند. كركاب بهپا میرفتند و میآمدند، دو لِین ما را
دور میزدند و گاهی تا آنطرف میدان بزرگی كه مال
مسابقههای فوتبال ما بود، میرفتند و تا كلانتری. شاید
كلانتری را هم دور میزدند و از پیادهرو خیابان حاشیـﮥ
نخلستان میآمدند. بقیـﮥ پدرها، اگر اهل قدم زدن بودند، نه مثل
پدر كه نمیرفت، همان لین ما و خودشان را دور میزدند و
یا دو خانـﮥ حسابدار رفاه و خانم و آقایی كه میگفتند دبیرند.
دبیر شهر بودند. بچه هم نداشتند. تازه آمدهبودند. امیرو گفت:
بابام میگوید تا خانه را خالی نكنید، حسابتان را تسویه
نمیكنند.
من گفتم: میدانیم.
گفت:
خوب، بیایید خانـﮥ ما، یكی دو روز كه بیشتر نیست. بابام
میگوید: «هروقت خواستند، بیایند، قدمشان روی
چشم.»
از خودش در آوردهبود. اتاق
خالیشان كجا بود؟ خوب، خانه را بایست خالی
میكردیم. همه همین كار را میكردند. اما گاهی كار اداری
طول میكشید. همسایـﮥ دست راستیمان هنوز هم
نرفتهبودند. بازخرید شدهبودند. دو پسر بزرگ داشتند، سعید و
مسعود. سعیدشان شر بود. دو دختر هم داشتند، كه مدام با اختر ما دعواشان
میشد، بهخصوص كوچكهشان. جلو خانهشان را كه
جارو میكرد، خاك سرخ را یا دودهها را یا بگیریم خاكـﮥ
سیمان و آجر و پوست و هستـﮥ هر میوهای را كه میخوردند،
درست میآورد جلو درگاه خانـﮥ ما میگذاشت و
میرفت. اول جیغ و جیغكشی بود و بعد سنگ به در
میزدند و گاهی پای ما هم به وسط كشیده میشد. سعید شر بود،
كوتاه بود و چهارشانه. ضرب مشتش حسابی داد آدم را در میآورد و
اگر گارد آدم باز بود، با كله میزد توی دماغ آدم. اما حالا
دیگر دعوایی نداشتیم. مادر میگفت:
هارتوپورتشان دیگر كجا بود؟
از یك سال پیش تمام شد.
تازه به فكر افتادهبودیم زمین جلو طارمی را چمن بكاریم.
همینطوری شروع كردیم؛ با تیشه و مالـﮥ پدر
میكندیم و بعد چند تكه چمن از جایی آوردیم و كاشتیم. یك هفته
كه گذشت چمنها برگ تازه دادند، سبز روشن بود. داشتند به هم دست
میدادند. بعد دیگر بهجد شروع كردیم. دورتادور سهم
خودمان را مثل پدر و به كمك شاقول و ریسمانش از سهم همسایههای دو
طرفمان جدا كردیم و دورتادور را جوی كندیم و كنارش تخم سفساف
كاشتیم. جوانه زد و دو برگ كوچك سبز باز شد. دندانهدندانه
بود. لولـﮥ آبی هم بود، مشترك با سعید اینها، اما سرش پَرچ بود
و آچار درست و حسابی میخواست. سطل سطل از توی خانه آب
میآوردیم و توی جوی خاكیمان میریختیم. فردا، از
صبح زود، كندن زمین را شروع كردیم. من میكندم و
داداشحسن با پشت ماله كلوخهها را صاف میكرد.
كرتبندیهاش را هم من میكردم، اما نخكشی و
تراز كردنش با داداشحسن بود. یك سر نخ دور یك نیمه میپیچید و
آنطرف روی پیادهرو باریك میگذاشت و سر دیگر را، پیچیده
دور یك نیمـﮥ دیگر، روی لبـﮥ طارمی. بعد هم خاك را به
موازات نخ پشته میكرد. چمنی كه كاشتهبودیم، یك
لكـﮥ بزرگ سبز بود و نور فروردین ماه در قطرههای زلال
برگهای سبز سیرش قوس قزح میساخت.
پدر روز جمعه
یك كرتش را تخم سبزی پاشید، و ما، نوبت هركداممان بود، توی راه از
باغچههای جلو خانههای چهاراتاقه بوتهای را از ریشه در
میآوردیم و لای همان گونی ربع قالب یخمانپنهان
میكردیم و پیش از آنكه در خانه را بزنیم در گودالهایی
كه داداشحسن به خط مستقیم كندهبود میكاشتیم. یك
روز یا دو روز برگهای كوكب یا میمون، مثل اینكه بخواهند
پلاسیده شوند، خمشده بر ساقه میماندند، اما همین فرداش بود كه
جان میگرفتند و بر دمبرگهاشان میایستادند. و
فردا، اگر هم شب دیروقت خوابیدهبودیم، دعوامان میشد كه
باز نوبت خودمان بشود، حتی اگر پدر بیخواب شدهبود و ساعت سه
بیدارمان كردهبود. كارت یخ و گونی را برمیداشتیم و
میرفتیم. یدو و خیرالله را بیدار نمیكردیم و تا ایستگاه
چهار یكنفس میدویدیم و وقت برگشتن به همـﮥ باغچهها
سر میزدیم تا بلكه پُرپَرترین كوكب را پیدا كنیم.
یك
روز صبح دیدیم همـﮥ گلها لگد شدهاند، و سفسافها
همه از ریشه در آمدهاند. كار كار سعید بود. تخم جن ریگهای
تیركمانش عدل میخورد وسط هدف. دندههاش جلو بود و پایین
قفسـﮥ سینهاش گود بود. میگفتند: «بچه كه بوده یك
گربه را كشته.» قناریشان را خوردهبود. گربه حالا
شبها گاهی صدای جیغش میآمد. سعید میشنید و از خواب
میپرید و جیغ میزد و دور حیاط میدوید.
كاریش
نمیشد كرد. دوباره دستبهكار شدیم. اینبار
پدر یك دستمالبستـﮥ بزرگ نشای گل خرید، اما تخم سفسافها
را ما پاشیدیم و شبها توی طارمی میخوابیدیم. همسایه
نداشتیم و پدر هم اجازه میداد. نه، نمیشد. ما هم
نمیگذاشتیم سفسافهای آنها حتی سر بزند. بالاخره
حسابی دعوامان شد. سعید همیشه سهم من بود. مادرها هم گلاویز شدند و
بالاخره پدر هم چوب بهدست آمد و خط و نشان كشید. امیرو حتی یك ماه
بعد از آنها شروع كردهبود و حالا بلندی سفسافهاش دو وجب
تمام شدهبود. نشا كاشته بودند. پاییز كه شد جلو همـﮥ
طارمیها سبز بود و بعضیها حتی، مثل بریم و
بواردهایها، جای سفساف قلمـﮥ شمشاد زدهبودند. در
هم گذاشتهبودند. توی باغچـﮥ جلوطارمی ما فقط یكی دو وجب چمن
كاری بود، و دورش چند شاخـﮥ سفساف، بلند و كوتاه، شكسته
و دیلاق. زمستان كه شد دیگر ول كردیم. امتحان ثلث دوم
مسعود قلمههای شمشاد را دورتادور باغچهشان كاشت.
نه، دیگر كاریشان نداشتیم و خودمان هم از خیر داشتن
باغچـﮥ كارمندی گذشتهبودیم. بعد از امتحانات ثلث سوم پدر
مرخصی گرفت و همه به اصفهان رفتیم، تنها باری كه به شهرمان
برگشتهبودیم. حقوق پدر دو برابر شدهبود و میشد
ولخرجی كرد.
دروازهنو، پشت بارو، خانـﮥ عمهها
بود. خانـﮥ خالهشازده چهارسوق علیقلیآقا بود: گنبدی بلند
و آجری. زنجیری از بالای گنبد تا دسترس ما حتی آویزان بود ـ
اگر میپریدیم ـ حلقه در حلقه و زنگزده، برای
آویختن چیزی كه نبود. بعد تا خانـﮥ خاله همهاش كوچههای
دراز و پیچدرپیچ بود، هزارپیچ، و تاقیهای تاریك.
دیوارهای كاهگلی خانهها آنقدر بلند بود كه با هیچ خیزی
نمیشد به سرشان رسید. دری با آستانـﮥ كوتاه و كتیبهای از
كاشی فیروزه، با دو كوبه و گلمیخهای براق. دالانی
دراز و تاریك كه بهناگهان به حیاطی بزرگ میرسید، به صورت گرد
خاله و طرﮤ حناییرنگی كه از لای چارقدش بیرون
زدهبود.
چقدر خویشاوند! یادمان میرفت كه كی كی
است، آنهم برای ماها كه همـﮥ عیدهامان فقط پوشیدن لباس
نو بود. از سفرﮤ هفتسین چیزی شنیدهبودیم و یا فقط
كوزه سبز كردن مادر را دیدهبودیم: لایـﮥ نرم و لزج تخم
ترتیزك خیسانده را بر پارچـﮥ پیچیده بر گرد كوزه میمالید و بعد
دورتادور را خاكستر میپاشید. دست و روبوسی حتی رسممان نبود.
لباس پوشیده و نپوشیده، یكی دو شیرینی برمیداشتیم و
میدویدیم بیرون. حالا اما مردها توی اتاق دنگال، پشت به
مخده و شانهبهشانه، نشستهبودند. زنها
همهجا بودند. از ما رو نمیگرفتند. با دو گونـﮥ
گلانداخته و لهجهای كه كلمات را بایست میكشیدی:
بچههای عصمتاند.
فقط تازهعروس خالهشازده
رو میگرفت. لاغر و ریزه بود و صورتش را انگار نقاشی
كردهبودند. مهمانی پاگشا بود و خاله دیگر نبود، پشت دود و
دمهای بود كه از دهانـﮥ سیاه آشپزخانه بیرون میزد، و جلو
دیگهای سیاه بزرگ بر اجاقهایی كه آتش زیر همهشان گر
میكشید، كفگیر بهدست. كوتاهقد بود و چاق و
سینیهای آشرشته از زیر ملاقـﮥ بزرگ او و از دهانـﮥ
مطبخ دست به دست میآمد و به میان حلقـﮥ زنها و به اتاق
دنگال مردها میرفت. سینیهای مسی كنگرهدار
لبپر میزد و در وسط یك دو قاشق پیازداغ، مثل ترنج
قالی، قلهای آخرش را میزد و خالهای سفید
كشك، دورتادور، تنها جایی بود كه میشد قاشق را پر كرد و
بیمحابا به دهان برد. با نعلبكی هم میخوردیم.
بچههای كوچكتر توی حوض بودند، لخت بیرون میآمدند و باز توی آب
میپریدند. گلدانهای دور حوض را حتماً پسرخالهها
كنار لچكیهای چهار طرف حوض میگذاشتند. شمعدانی هم داشتند و
فقط یك درخت انار. میرزاعمو ریش داشت، توپی و خاكستری كه
ریشههاش حنایی میزد، عرقچین بهسر و عبا
بهدوش. در شاهنشین اتاقنشستهبود. قلیان
میكشید. نوﮤ نمیدانم كدام عروسش را روی زانو
نشاندهبود. میگفت : این یكی شبها میآید بغل
خودم. حالا فقط این خدا خیرداده استخوانهای منِ پیر مرد
را گرم میكند.
كسی ـ شاید پدر عروسی كه دیگر عروس
نبود، اما عروس خاله حتماً بود ـ میخندید: حاجی،
یك شب و دو شب كه افاقه نمیكند، باید دیگر تجدید فراش كرد.
ـ
بله، حقیقت میفرمایید، اما میماند بستن زنگوله به گردن
گربه كه دست خودتان را میبوسد. كاری هم ندارد، یعنی باید قدم رنجه
بفرمایید، دو قدم هم كه بیشتر نیست، یك تك پا بروید دم مطبخ همین را
هم به حاجخانم بفرمایید.
دست بر عرقچین، سرش را از ضربت كفگیری كه در هوا نبود میدزدید و به قاهقاه میخندید.
با
عمهها هم به تخته پولاد میرفتیم، از روی پل خواجو،
پیاده و جل و پلاس بهدوش یا دست. زایندهرود فقط
باریكـﮥ آبی بود در میان ریگهای كومهكردﮤ دو
سو و یا پیزرهای ساقهبلند و سبز، و یا كرتهایی از سبز سیر تا
سبز روشن. مادرهمیشه عجله داشت، و پدر دردانهاش را جلو
نشاندهبود و دوچرخه بهیك دست جلو جلو میرفت. هنوز
نرسیده مادر غیبش میزد. جل و جامان را توی اتاقكی میانداختیم
كه درهای چوبیاش از پاشنه در آمدهبود، كنار قبرهایی كه سنگ
روشان دیگر ساییده شدهبود. مادر طرفهای مقبرﮤ
باباركنالدین، كنار یك چهارتاقی ویران نشستهبود،چادر
سیاهش را بهرو كشیدهبود، خم شدهبود بر دو گور كنار
هم، پدر و مادرش، پدر بزرگ و مادربزرگی كه دیگر شكل و
شمایلشان یادمان نبود، و حالا دو پشتـﮥ خاك بودند.
یكیشان دیگر حتی پشتهای هم نبود: نیمیش صاف شدهبود و
آبشرﮤ بام گنبدی چهارتاقی حفرهای بر پایین پاش
گشودهبود.
مادر اول بر گور مادرش دم میگرفت: بلند شو، مادر، ببین عصمتات آمده.
رود
میزد و قصههاش را میگفت، تكه بهتكه
میگفت، نه آنطور كه برای آباجی شازده تعریف
میكرد: بمیرم مادر كه بهسینهات زدی، برای من و
بچههام. گفتی: «نرو، نان ارزان شده. یك
چیزی هست با هم میخوریم.» آنوقت من چنگ زدم به
صورتم كه: «آبروم را نبر.» خوب، رفتم، با
سه بچه. زمان جنگ بود، پیداش كردم. نمیدانی ننه،
به چه بدبختی. ای، گذشت. حالا خوب،
الحمدلله، بچههام بزرگ شدهاند، نانآور نیستند،
اما خوب، دیگر از آب و گل در آمدهاند. پیر و كورم كردند،
ننه!
اصفهان همین بود: چند خانه با دالانهای دراز و
كوچههایی پیچدرپیچ كه باریكـﮥ آب زایندهرود
از رودرودهای مادر جداشان میكرد. آب زایندهرود خنك و صاف بود،
نه مثل آب گلآلود بهمنشیر. عمیق هم نبود، از بالای پل هم كه نگاه
میكردیم اصلاً پشت آدم تیر نمیكشید، آنطور كه
موجهای ریز و سنگین و گلآلود و دور كارون بود. اما گرداب هم
داشت، و آدم اگر گرفتارش میشد، مدام دور میخورد و انگار
در آن تهتهها باز همان جلبكها را هم داشت. وقتی
گردابی نبود میشد بهپشت خوابید، آفتاب نه چندان گرم غروبی بر
چهره، از كنار پیزرها، ساقههای سبز علف، ریشههای
آزاد و رهای كندﮤ درختها با جریان آب رفت: سینه را از
هوا پر میكنی و بعد فقط كافی است دو دست را مثل دو بالك ماهی بر آب
بزنی.
قبرستان آبادان كجا بود؟ هیچوقت
نرفتهبودیم. امیرو هم ندیدهبود. پدر سر یك ماه برگشت
بهآبادان و ما اواسط شهریور. دورتادور باغچهمان
سفسافهای مانده از سال قبل به شانهمان میرسید و
جاهای تُنُك را هم نشای سفساف نشاندهبودند كه حالا دیگر تا زانو
میرسید. كوكب و میمون و شاهپسند هم داشتیم. سعید
میگفت: دزدها دو طرف قالی صاحب باغچـﮥ ایستگاه سه را
گرفتهاند، همان كه یك تیغ میمون كاشتهبود، بعد گفتهاند:
«یك، دو، سه.» و پرتش كردهاند وسط
گلهاش و دهبدو كه رفتی.
باغچهشان را آب
میداد، با شلنگ درازی كه از لولـﮥ حیاط تا اینجا
میرسید، بعد هم از روی سفسافها بهگلهای ما هم
میپاشید، میگفت: ببین!
رنگین كمان را
میگفت. حیف كه نمیشد توی طارمی رفت. پدر همسایه
آوردهبود، زن و شوهری جوان. میگفت:
كمكخرجمان هستند.
آقامحسن جوشكار بود، همیشه از همان
در طارمی میآمد و از همانجا قدسیجون را صدا میزد.
صدای غشغش خندهاش كه میآمد، مادر میگفت:
آخر من دختر جوان دارم، اینطور كه نمیشود.
داداشحسن
را قلقلك دادهبود، یك بار هم موی سر مرا كشید و به اتاقش فرار كرد.
حسن داشت نماز میخواند به فارسی و برخلاف پدر كه نمازش الاكلنگ بود
و وقت قیام و ركوع مدام خودش را میخاراند، دو دست را در راستای بدن
میگذاشت و چشم از مهرش برنمیداشت. اذیت میكرد و
موهای ریز پشت گردن مرا چنان میكشید كه آخم بلند میشد. دنبالش
رفتم. میخندید و روی تخت دونفرهشان بهرو
خوابیدهبود و یك بالش هم پشت سر و گردنش گذاشتهبود. امیرو
زیاد هم چاخان نمیكرد. راستش پوست آدم، بهخصوص اگر پشت
گردن باشد و یا پشت لالـﮥ گوش، شور مزه است.
امیرو
میگفت: بابای مسعود اینها را بازخرید كردهاند،
اما ماندهاند تا بلكه بتوانند مسعود را سرجای باباشان بگذارند.
میگفت: دنبال آدمش میگردند كه سبیلش را چرب كنند.
پدر اهل رشوهدادن نبود، میگفت: آخر روم نمیشود.
مادر میگفت: رو شدن ندارد. یك چیزی براش بگیر، تا اقلاً اضافهكاری بهت بدهد.
حالا
دیگر حرف از این چیزها گذشتهبود؛ سفره پهن بود و پدر نبودش،
حتی سپرتاسش از میخ آویزان نبود. مادر انگشت بر بینی گذاشت و بهسفره
اشاره كرد. خودش نمیخورد. داشت خیاطی میكرد. باز انگار چادر
میدوخت. گاهی هم دشداشه یا زیرشلواری میدوخت.
همین چیزها را بلد بود. پشت چرخ خیاطی ژوكیاش مینشست و
لبههای چادر را تو میزد و دو بار از روشان میرفت.
وقتی هم نخ پاره میشد، اول نوك نخ را تر میكرد، جلو چشمش توی
هوا یا رو به نور چراغ میگرفت، به دو انگشت پرزهاش را صاف
میكرد و همینطوری خم میشد تا مگر خودبهخود سر
باریكشدﮤ نخ از سوراخی كه نمیدید رد شود. حتی از
آنطرف سوزن سر نخ را میگرفت و میكشید. نه، و باز
تر میكرد. تا نمیگفتیم یا نمیرفتیم ازش بگیریم به كسی
نمیداد. علی خواب بود. سهم ما را جدا گذاشتهبود. روی سهم پدر
بشقابی وارو گذاشتهبود. چهار كوفته هم كنار بشقاب ما بود. به مادر
نگاه كردیم. داشت نوك نخ را باز تر میكرد. یك بار كت مرا پشت
و رو كرد. نو شدهبود. خوشحال پوشیدم. بهمن ماه بود. كت و
شلوار داداشحسن هنوز نو بود. پشت یخه و لبـﮥ جیبهای من
رفتهبود. اما حالا باز همان رنگ قهوهای كت داداش را
داشت، حتی پررنگتر، و پرزهاش آنقدر بود كه خطهای سفیدش
پیدا نبود. یخهاش باد كردهبود و از زیر بغل درز داشت.
با دست دوختش. سوزن را خودم براش نخ كردم. پیاده
میرفتیم، تا ایستگاه شش. توی راه به یوسف بر
خوردم. دیگر باش حرف نمیزدم. همقد بودیم و كنار هم
مینشستیم. تخمه میآورد و به من هم میداد، و من
اگر سنجد یا نخودچی كشمش داشتم بهش میدادم. همـﮥ
تخمههاش خندان بود. زنگ راحت پشت به دیوار و رو به آفتاب
مینشستیم. به اشارﮤ دندان دو پوست از هم باز
میشد و مغز ترد و شور، با همان طعم و بویی كه همـﮥ
تخمههندوانهها دارند، روی زبانمان بود.
میگفت: مادرم برام خندان میكند.
مادرش
حتی اگر از صبح تا شب مینشست و با چكش كوچكش یكی یكی روی نوك
تخمهها میزد، حریف نمیشد. اما همیشه داشت و یك مشت هم
به من میداد. حالا قهر بودیم. دعوامان شدهبود.
بیخودی بود. گفتم: چرا نگفتهبودی كه یهودی هستی؟
گفت: مگر نمیدانستی؟ همه میدانند.
توی
كلاس كنار هم مینشستیم، اما با هم حرف نمیزدیم.
از پشت سرم میآمد. میدانستم. رسید، گفت:
كتات را بكن، میفهمند.
ـ چی شده؟
ـ چی شده؟ خوب، معلوم است.
نگاه
كردم. نو بود، اما پرزهاش زیادی بلند بود، و آن رنگ نو با جای
كاسـﮥ زانوی شلوارم نمیخواند. تازه دامن كت هم باد
كردهبود. هوا سرد بود و فهمیدند. مادر میگفت:
نمیپوشی، نپوش، تا عید از كت نو خبری نیست.
داداشحسن گفت: اینها را كی آورده؟
اشارهاش
به چهار كوفتـﮥ كنار اسلامبولی بود، كه حالا یكیش دست من بود. مغزش
آلو هم داشت. مادر گفت: از آن كوفتخورده بپرس.
به دردانهخانم اشاره میكرد كه داشت نق میزد: مال من را خورد.
داداشحسن سه كوفته را جلوش توی سفره زمین زد: بگیر، كوفتت كن!
مادر گفت: خیلی خورده.
حسن گفت: چرا ازشان گرفتی؟
ـ میبینی كه؟ تازه مهم كه نیست، تعارفی آوردند.
دردانه به لپهای پر من اشاره میكرد: بگو نخورد. دارد میخورد!
داداش سقلمهای بهش زد: حالا تو اینها را بخور!
منتظر
همین بود. صداش هنوز بلند نشدهبود كه پدر در دهانـﮥ آشپزخانه
پیداش شد. لباس كار هنوز تنش بود. میدانست كی زدهاست،
یا شاید از پنجره دیدهبود. دستش سنگین بود. مادر میگفت:
دست كه نیست.
با همان پشت دست كه اشاره میكرد،
صورتمان گر میكشید. اگر شلال میكرد توی صورت كسی، حتما
خوندماغ میشد، یا من خوندماغ میشدم. بند
نمیآمد، بالاخره هم خودش مجبور میشد مرا جلو دوچرخهاش
بنشاند و به بیمارستان ببرد. فقط با پشت دست بهصورت داداشحسن
اشاره كرد: لندهور، چرا بچه را میزنی؟
مادر
همانطور كه خم شدهبود و نوك سهباره ترشدﮤ نخ
را به طرف سوراخی كه نمیدید میبرد، غر میزد: فقط زورش
به بچههای خودش میرسد.
پدر كه داشت به طرف باغچهاش میرفت، برگشت: لوسشان كردی دیگر.
داداشحسن
همانطور نشستهبود، با سر خمشده بر سینه. در كش و
قوس بلند شدن بود. پدر اگر میخواست از سر سفره بلند شود، اول كاسه
یا بشقابش را پرت میكرد، مسی اگر بود. بشقابهای چینی را مادر
وقتی داییاش میآمد، میآورد، یا میرزاعمو.
داداشحسن فقط بشقاب را پس زد و بلند شد. اختر داشت سوزن چرخ را نخ
میكرد. خواهر دوم خواب بود. مادر میگفت: بچههای
مول من كه نیستند. تازه مگر چهكار كرد؟
و به داداشحسن گفت: بنشین سر جات، غذات را بخور.
پدر گفت: بفرما، از گل هم نازكتر بهشان نمیشود گفت.
مادر
دستـﮥ چرخش را میچرخاند و پتـﮥ چادر را جلو میداد.
من با یك تكهنان بازیبازی میكردم. سهم هردومان
توی بشقاب بود. داداشحسن داشت میرفت توی اتاق.
مادر گفت: اینهم از امشب. آخرش یك كاری كردی تا یكیشان سر بیشام زمین بگذارد.
پدر
گفت: مگر چهكار كردم، زن؟ خوب، بچه را
زده. تازه، میبینی كه؟ تمام شد دیگر؛ آن ممه را
لولو برد، باید خودشان بروند كار كنند. من كه دیگر بازنشسته شدم.
هنوز
بازیبازی میكردم و صدای چرخ مادر نمیآمد: بازنشسته
شدی، چرا؟ مگر نمیگفتی هنوز شصت سالت نشده؟
ـ صد دفعه بگویم؟ شناسنامه مناط است. حالا هم چه شصتساله باشم چه نباشم، تمام شد، همین است كه هست.
ـ برو مرد، حرف بزن، نمیدانم رئیس و رؤسا را ببین، یكی را كه حرف حساب سرش بشود.
ـ رفتم، بهپیر، بهپیغمبر رفتم، حتی رو انداختم.
ـ باید یكی از آن كلهگندهها را ببینی، بهشان یك چیزی بدهی. نمیدانم دعوتشان كنی.
ـ
دعوتشان كنم؟ كجا؟ آنوقت میخواهی همین شله و
كوفتهها را جلوشان بگذاری؟ آن دفعه بس نبود كه آبروم را
بردی؟
ـ چی؟ تازه دو قورت و نیمش هم باقی است. با این شندرغاز میخواهی مرغ و فسنجان هم درست كنم؟
پدر
مسعود و سعید هم چند تایی را دعوت كردهبود، بردهبود باشگاه
شركت. فایدهای نداشته، شاید هم داشته. سعید
میگفت: مسعود را استخدام میكنند، قول دادهاند.
پدر
اهل كافه نبود. قهوهخانه میرفت. دایی مادر هم كه
میآمد، كنار دستش مینشست و اگر دایی یك بست تعارفش
میكرد، میكشید؛ چشم مادر را كه دور میدید،
میكشید. دایی ماهی یك بار میآمد و مادر منقل جهیزهاش را
از خاكستر ته تنور پر میكرد، و بعد چند مشت زغال توش میریخت و
یكی دو قطره نفت هم روش. تنوره را هم میگذاشت. دایی آتش
مادر را قبول نداشت. اول دو بست میكشید، میگفت:
عصمت، آن قوطی زغالت را بیاور ببینم.
زغالهای
درشت را، یكی یكی، با انبر انتخاب میكرد و دایره وار دورتادور
زغالهای حالا سرخشدﮤ مادر میچید، و
ردیفبهردیف بالا میآمد، طوری كه هر رج كوچكتر از رج
زیری میشد. بالاخره به سقف میرسید. تاق گنبدیاش را با
زغالهای پهن درست میكرد، میگفت: چطور است،
اوستا؟
پدر میخندید: بابا، ای والله!
دایی
خم میشد و از سوراخهای پایین فوت میكرد. وقتی آتش زبانه
میكشید، شعلههای سرخ و آبی از سوراخهای دورتادور بیرون
میزد، حتی از سوراخهای تاق گنبد. بعد دیگر با همان
زبانـﮥ بلند تاق گنبد حقـﮥ وافورش را گرم میكرد و باز
برای خودش میچسباند و دود نازك و بیرنگ را از سوراخهای
بینیاش بیرون میداد. میپرسید: خوب، حالا شما دو
تا كلاس چندم هستید؟
میگفتیم. همیشه همین را میپرسید، و بعد میگفت: چرا؟ مگر حسن بزرگتر نیست؟
و از مادر میپرسید: عصمت، حسنت كه انگار یك سال بزرگتر است؟
مادر میگفت: با هم رفتند دایی؛ بچهام پاسوز پدرش شد. میخواست بگذاردش سر كار.
پدر میگفت: همین امسال است، قبول شدند یا نشدند، باید بروند سی خودشان.
دایی میگفت: خوب، حالا چه میخوانی، دایی؟
درس و مشق كه نبود. دایی میگفت: آهسته نوشتهاند؟ بلند بخوان ما هم بشنویم.
میدانستم
آخرش چه میشود. میرفتیم حافظ كهنهمان را
میآوردیم. از مستأجر ایستگاه سهمان ماندهبود. دو
زن داشت. زن اول بچهاش نشدهبود. دراز و باریك بود،
استخوان خالی. سبزه بود، خودش میگفت. نصراللهخان
صداش میزد: «آی سوسكی!» دومی سفیدرو بود و كمی
چاق. میگفت: زن باید اقلاً یك پرده گوشت
داشتهباشد.
شیر به شیر دو تا زاییدهبود،
بااینهمه روزها موش میشد و توی اتاقشان میماند.
اما شب كه نصراللهخان پیداش میشد دم درمیآورد: سینی
مزهاش را درست میكرد، ظرف میشست، جارو
میكرد. مادر میگفت: مثل طاووس مست میخرامد.
بعد
سه تایی مینشستند سر سفره. نصراللهخان استكان اول به
دوم حافظش را بازمیكرد و دودانگی میخواند. اول
قربانصدقـﮥ سوسكیاش میرفت كه باش بخورد.
كوكبخانم نمیخورد، وقتی هم هووش دست نصراللهخان را رد
نمیكرد، ناله و نفرینش میكرد. تا بخوابند حتما دعواشان
میشد. فقط بگوومگو میكردند، اما فردا تا نصرالله خان پاش را
میگذاشت بیرون، كوكبخانم گیس بافتـﮥ هووش را دور
مچ میپیچید و تا میخورد میزدش. یك شب هم،
نصفشب، از سر و صداشان بیدار شدیم. كوكبخانم با
كتری زدهبود توی سر هووش. مادر میگفت:
اینكه زندگی نشد.
پدر میگفت: چهكار كنم؟ همین دیروز ازش پول قرض كردم.
كوكبخانم
باز ظهر نشده دعوا را شروع كرد. داد میزد: سلیطهخانم برای من
خواب میبیند، آنهم دو شب پشت سر هم.
نصرت ـ
مادر میگفتـ شبها توی خواب، انگار كه دارد
خواب میبیند، همهچیز را از سیر تا پیاز تعریف میكند.
میگفت: از آن نترس كه های و هوی دارد، از آن بترس كه سر
بهتو دارد.
نصراللهخان بالاخره سوسكیاش را
طلاق داد. بعد دیگر دو به دو مینشستند، استكانهاشان را به هم
میزدند، و مزه دهن هم میگذاشتند. وقتی شركت بهشان خانه
داد، حافظشانجا ماند، روی تاقچه.
من
نمیتوانستم، داداشحسن هم غلط میخواند. از بس دایی
هولمان میكرد. از حفظ بود و پیشپیش بقیهای را كه
توش حتماً میماندیم میخواند. پدر میگفت:
حیف نان!
سر شام هم دایی به مادر ایراد
میگرفت. چهار سال از مادر كوچكتر بود، اما خوب، چند
دانه برنج را به دو انگشت نرم میكرد: عصمت، این برنجت كه هنوز
زنده است!
وقتی هم به قول خودش شله و كوفته میشد،
میگفت: پس تو چی یاد گرفتهای، دایی؟ مادر
خدابیامرزت غذا میپخت كه آدم میخواست هر پنج انگشتش را بخورد.
مادر میگفت: آخر دایی، مگر من چند سالم بود كه
شوهر كردم؟ تازه كی خانه بودم كه ببینم مادر خدابیامرزم چطور
میپزد؟
دایی قاشق قاشق آب خورشت را دورتادور بشقاب پلو میریخت: اگر نخوردی نان گندم، ندیدی دست مردم؟
بعد
از شام هم باز مینشست پشت منقلش. گنبدش فرو ریختهبود و
همه را جمع كردهبود و روش خاكستر ریختهبود. مادر هم
مینشست پهلوشان، میگفت: داییجان،
خودتان بكشید. میبینید كه چند تا نانخور دارد.
و
دایی از خویشاوندان میگفت، از خودش هم میگفت.
مادر یادش میآورد كه بچه كه بوده، چقدر لوس بوده.
میگفت: صبح كه میشد، یك بند نق میزدید.
دایی
تهتغاری بوده، مثلاً آب كه میخواسته
میگفته: من از كاسـﮥ چینی مرغه آب میخواهم.
آنقدر
میگفته، تا بالاخره یكی میرفته، كاسـﮥ چینی
لبشكستـﮥ پر از چلغوز را میبرده، میشسته و
به آقازاده آب میداده. تازه مگر غذا میخورده؟
مادر لبهاش را به هم قفل میكرد: آهان!
میگفت: كشتیارش میشدیم، لب باز نمیكرد.
خالهای،
كسی، دایی را بغل میزده، میبرده زیر چهارسوق
علیقلیآقا. پولی میداده به متولی مسجد یا دالانداری تا
چراغ زیر گنبد را روغن بكنند. مادر میگفت: آن بابا، زنجیر
چراغ را میكشید بالا، تا آقا سرشان را بالا كنند و دهنشان را
باز كنند و یك لقمه غذا بخورند. باز، هان.
و باز مادر لبهاش را جمع میكرد و خیره به چراغی كه نبود میماند. دایی میگفت: عصمت!
دایی میخندید، دست بر زانوی باریك و لاغرش میزد: ای روزگار! حالا كجا هستند كه بیایند و ببینند؟
اشاره میكرد به منقل، یا به وافوری كه دستش بود: خاكسترنشینم كرد.
دایی
خاطرخواه یك دختری میشود، قول و قرارشان را هم میگذارند، اما
دختر بیوفایی میكند. حالا هم... دایی
میگفت: اینهم از زنبرادرم. خواستیم ثواب
كنیم، كباب شدیم.
مادر میگفت: من خبر دارم، دایی، كرم از خود درخت است.
دایی
موهای صاف هنوز مشكیاش را با چهار انگشت دست چپ شانه میزد،
سیگاری از قوطی سیگار پدر برمیداشت و با انگشت به پشت دست پدر
میزد. با نوك انبر لایـﮥ خاكستر یك زغال را پس میزد، خم
میشد وسیگارش را روشن میكرد: نگو، عصمت، ما دیگر عشق و
عاشقیهامان را كردیم. تازه كی چشمش دنبال این پیر سگ
است؟
زانوهاش را توی بغلش جمع میكرد، پكی به سیگار
میزد با گونههای فرو رفته، خیره میماند: راه
میرود میگوید: «نامحرم است.» مینشیند
میگوید: «سرم باز است، آمده تو.» عفریته بهانه
كرده، میخواهد پای من را از خانـﮥ پدری ببرد.
مادر پیله میكرد: دایی، این حرف را نزن.
ـ نزنم؟ پس چی؟ یعنی میگویی خاطرخواه من شده، آنهم حالا؟
تا
دیر وقت مینشستند، پدر حتی نمیخوابید. بیشتر حرفی
نمیزد. یك بار فقط از برادر ناكامش گفت كه خاطرخواه یك فاحشه
شدهبود. میگفت: چیزخورش كرد یا نكرد،
نمیدانم. اما تا پاش را گذاشت توی خانـﮥ ما، برادره از
این رو به آن رو شد. از صبح تا شب مینشستند توی آن بالاخانـﮥ
ما و هی صفحه روی گرام میگذاشتند، عرق كوفت میكردند و تخمه
میشكستند. بعد هم كه زد به سرش و خدا میداند كجا رفت.
دایی
دود را مثل لولـﮥ باریكی از دایرﮤ كوچك میان لبهاش
بیرون میداد: خوب، اوستا، از خودت بگو، تو هم كه خیلی اهل
نبودی.
سیسالش هم نبود، اما بالای اتاق
مینشست، پشت به یك متكا و بالشی كه روی آن
میگذاشتیم. برای پدر چای میریخت. پدر
میگفت: اهل یا نااهل، میبینی كه چطور پابند
اینها شدیم. پیرمان كردند، دایی.
دایی میخندید: پیر، نه والله، از روزی كه آمدی خواستگاری عصمت جوانتر هم شدهای.
دایی
فقط یك شب میماند و فردا مادر اول از همه خاكستر منقل را توی سطل
آشغال میریخت و سینی و منقل را با خاكهآجر برق میانداخت
و میبرد توی گنجهاش میگذاشت، وافور دایی را
هم، جایی كه خودش میدانست، پنهان میكرد.
میگفت: یكدفعه دیدی هوس كرد.
پدر مشروب نمیخورد، نصرالله هرچه بفرما میزد، لب نمیزد. میگفت: من نیستم، خان.
به رخ ما هم میكشید. مادر میگفت: به قول آغاباجی باران آمده و تركها را پوشانده.
مادر
آنطرف باریكـﮥ زایندهرود، وقتی رودرودش را سر
میداد، تكهتكه میگفت: خوشم كه نیست، مادر.
اما خوب، بابای حسن دیگر اهل شده. برات كه گفتم، پسرك
را آوردهبود توی اتاقمان، توی جل و جای من.
گفتم: «این دیگر كیست؟» گفت: «جا
نداشت، آوردمش خانه.»
خم میشد و گریه
میكرد، یا در زیر چادری كه بر صورت و سینه كشیدهبود، مشت به
سینه میزد: خیر نبینی، مرد!
صدای پا كه میشنید صورتش را با گوشـﮥ چادر پاك میكرد، میگفت: اقلاً بیایید یك الحمد بخوانید.
میگفت: تره به تخمش میرود، حسنی به باباش.
مرا
میگفت، وقتی خانم امیری داشت میگفت كه چه
كردهام. وقتی از سر كوچه، مثل نانی، بلند و كشدار
داد میزدم: «آی نانی، نان تازه!» دماغش
میسوخت، اما شكایتی نمیكرد. بلندقد بود، بلوز
یخههفت میپوشید، موهاش را میریخت پشت سرش، یا با
تكان سر از روی شانهها به پشتش میریخت. میخندید و
انگشت به تهدید تكان میداد: ای پدرسوختهها!
پدرسوختهگفتنهاش
هم یك حبه قند میشد، وقتی آدم توی چای بزند و گوشـﮥ لپش بگذارد
و یا روی زبان و بعد آهستهآهسته مزهمزه كند.
از
پنجره نگاه كردم، داشت با مادر پچپچ میكرد. دنبال پسر
بزرگش كردهبودم، همینطوری. وقتی هم از جوی سیمانی
پرید، از پشت گرفتمش. گریه كرد. به مادر میگفت: ما توی
این محل آبرو داریم.
یك دختر كوچك هم داشت. مادر میگفت: وای به حالت اگر آقای امیری بو ببرد.
سیدعربی
یك ساعت تمام حرف زد، از كلاس كه آمدیم بیرون، امیرو روی سكوی جلو
در افتاد. رنگش شدهبود مثل گچ. میگفت: چیزی
نیست، خوب میشوم.
سیدعربی میگفت: نباید تنها باشید، فكر و خیال هم نكنید.
امیرو
سیگار گذاشتهبود پشت دستش كه نكند. بعد بود كه دوب رفت، با
پدرش. مادر میگفت: خودت را بنداز سر زبان مردم!
به
پدر نگفت. حالا دیگر فكر و خیال هم نبود، میدانستم آن لرزش
نرم پارچه یا مثلاً بلوز لیمویی قدسیجون انحنای كدام چیز نادیده
است.
مادر گفت: بلند شو ننه، غذای حسن را ببر.
پدر گفت: بگذار باشد، اگر خودش خواست میخورد.
دستش
را شستهبود، و هنوز از انگشتهاش آب میچكید. مادر
میدوخت، تازگیها كمتر. از وقتی كه توی كوچـﮥ ما،
چهار خانه آنطرف، خانم خیاطی آمدهبود، كمتر براش
میآوردند. دو بچه داشتند. پسر كوچكشان همسن علی ما بود.
تازگیها راه افتادهبود و از چهار خانه آنطرف
میآمد و علی را كه هنوز كونخیزه میرفت پنجه
میكشید. علی گریه میكرد و خانم خیاط میخندید: تخم پیر
است، عصمتخانم.
داداشحسن كه قهر
میكرد، دیگر كسی حریفش نمیشد. رفتهبود سراغ تاقچـﮥ
كتابهاش. كتابهای پارسالش بود. تجدیدی هم نداشت،
اما همه را جلد كردهبود. مجلههای كهنه را هم نگه
میداشت. گفت: بردار ببر!
برگرداندم. مادر
میگفت: من را بگو، چه خوشخیال بودم. گفتم،
سی سال كار كردهای، حتماً یك مایه دستی بهت
میدهند.
پدر داد زد: سی سال؟ سی و پنج سال تمام كار كردهام.
ـ
چه فایده؟ پنج سال كار میكردی، بعد ول
میكردی. باز ده سال نشده، فیلت یاد هندوستان
میكرد. چقدر گفتم: «مرد، نكن، حالا دیگر بچه
داری؟»
ـ حالا كه طوری نشده.
ـ طوری نشده؟
سر
تكان میداد، و دستـﮥ چرخش را میچرخاند. پدر
اسطقساش هنوز محكم بود. موهای جلو سرش ریختهبود و سبیلش
خاكستری میزد. شاید هم راست میگفت و شناسنامهاش را پنج
شش سالی بزرگتر گرفته بود. دایی میگفت: عصمت،
خودت را پیر و كور كردی. اوستا را ببین، ماشاءالله همان است
كه بود.
شاید چهل سالش هم بیشتر بوده. پدر بزرگ گفته: داماد آدم باید كاری باشد، دست كه پشتش میزنی، خاك بلند بشود.
مادر
بلند بوده و باریك. حتماً هم مادربزرگ میبردش حمام و
دهبشور، همانطور كه حالا مادر خواهر بزرگ را میشوید و
از آن صورت پوست و استخوان بالاخره دو گونـﮥ گلانداخته در
میآورد. دست مادر میلرزیده، استكانها هم توی سینی
میلرزیدهاند. عمهها مینشانندش وسط،
قربانصدقهاش میروند و عمهكوچكه، اتاق كه
خلوت میشود، بیهوا دست میكند توی سینـﮥ مادر.
سینههای مادر را شاید پنبه گذاشته بودهاند. كاری به
پنبهها كه نداشته، اصلاً خوشحال شده، به عمهبزرگه
گفته: همین خوب است، سینه ندارد.
مادر اصلاً به كسی
حرفی نزده، حالا میزند، میزد، وقتی رسیده و نرسیده سر
گور مادرش میرفت: چقدر میپرسیدی؟ خوب،
نااهل بود، گفتم كه. حالاش را دیگر خدا میداند. من كه دنبالش
نمیروم.
مادر از خدا میخواسته شوهر كند، از بس
پدرش دستتنگ بوده. زندایی مادر شانه را میدهد
دستش، میگوید: یادت باشد، اگر ازت پرسیدند، چند سالت
است؟ بگو، شانه، شانزده سال.
مادر هم بلند میگوید: شانه، شانزده سال.
مأمور
سجل احوال میخندد، به دایی میرزاعلی میگوید: خوب،
میرزا، پس خیر است. شیرینی ما كه انشاءالله یادتان نمیرود؟
نخ باز پاره شد. دستـﮥ چرخ گیر داشت. خواهر بزرگتر گفت: این كه ندوخته، نخ رد كرده.
مادر دسته را بر عكس چرخاند، لبـﮥ چادر را بیرون آورد: اینهم از اقبال من.
پدر
نشستهبود و میخورد. دردانه را روی زانوش نشاندهبود.
گفت: حالا مگر مجبوری همین امشب تمامش كنی؟ فردا هم روز
خداست.
مادر گفت: مگر نباید اثاثمان را جمع كنیم؟
ـ حالا كو تا پول بدهند؟
مادر
لبـﮥ چادر را بر زانو گذاشت، سوزنی ازپارچـﮥ پیچیده بر
بدنـﮥ چرخ بیرون كشید. میخواست نخ دوختههای ندوخته را
بكشد. میدید، اما سوزن كه زد، انگشت بر دهان گرفت. زیرچشمی
پدر را نگاه كرد، لب گزید، گفت: حالا چقدر میخواهند بدهند؟
پدر جا خورد، یا اصلاً خواست دردانه را جابهجا كند، اما معلوم بود كه نمیگوید، گفت: چه میدانم.
لقمـﮥ آخرش را گرفت: هنوز كه نگفتهاند.
به طرف در راه افتادم. پدر گفت: شما دیگر كجا، آقازاده؟
گفتم: جایی نمیروم. همینجا هستم.
شلنگ را از میخ برداشتم: میخواهم باغچه را آب بدهم.
ـ نه، لازم نكرده. برو درست را بخوان تا...
مكث
كرد، تا یادش آمد كه تابستان است، ولی حتماً یادش نیامد كه تجدیدی
دارم. نمیدانست كه كلاس چندم هستیم. دایی مادر كه
میپرسید، او هم گوش میداد، بعد لبخند میزد. لقمه را به
دهان گذاشت. صدای رادیو از جایی میآمد. از خانـﮥ امیرو
اینها بود. لقمه را فرو داد، گفت: خوب، نخواندی هم
نخواندی، امسال دیگر سال آخر بود.
اولین بار ایستگاه سه
دیدیم، استادكاظم خریدهبود. همسایـﮥ دست چپیمان
بود. خانم وطنی دست راست ما مینشست. استادكاظم پنج دختر
داشت، نه، با صدیقه كه شوهر كردهبود، شش تا.
میدانستند كه میخرد. جلو خانه را آب پاشیدهبودند. صدیقه
هم آمدهبود و بچه بهبغل دم در ایستادهبود. از سر كوچه
گفتند كه آمد. یك جعبه دستش بود و دو دختر همپاش میآمدند، دامن كت
استاد را گرفتهبودند و میدویدند، از بس تند میآمد. من
هم رفتم. توی اتاق استادكاظم وسط ایستادهبود، داشت از توی
جعبه درش میآورد. بزرگ بود و جلوش دگمه داشت، چند تا. استاد
باز خم شد. یك بستـﮥ كوچك دیگر هم درآورد، بازش كرد. بچههاش
دورتادور ایستادهبودند.نمیدانستند من هم آمدهام.
اگر پری ورپریدهشان میدید، حتما بیرونم میكرد. توی جعبه
یك سیم برق بود، اما مشكی. استاد رادیو را گذاشت روی
تاقچه،دستمالش را در آورد، پاكش كرد، همهجاش را. سیمش را هم
توی برق زد. بعد گفت: خوب، حالا بنشینید ببینم.
من
هم نشستم، چهارزانو، كنار دخترها كه بهردیف روی زمین
نشستهبودند. پری ورپریده همهاش لول میخورد، و با
كاسـﮥ زانوش به من میزد. استاد اول پیشانیاش را پاك كرد،
بعد پیچی را گرداند. خرخر میكرد. پشت به ما ایستاد، گفت: صبر
كنید ببینم.
باز خرخر كرد، و بعد صدایی آمد. ورپریده گفت: وای!
من گفتم: من كه نترسیدم.
بعد
صدایی درست و حسابی آمد، موسیقی بود و یكی هم میخواند، زن بود
انگار، شاید هم مرد. استاد برگشت، به ما نگاه كرد و گفت:
یاالله، دست بزنید!
دست زدیم. پری با آرنجش به من م |