Back to Home
 



برو به بخش: 7 . 6 . 5 . 4 . 3 . 2 . 1

مجلس دوم

خانـﮥ‏ پدری دروازه‌نو بود، برِ كوچه‌ای عریض و خاكی كه یك سرش به بازارچه‌ای با تاقی چوبی می‌رسید و سر این‌طرفش به خیابانی كه هنوز حتی زیرسازی هم نشده‌بود. از میدان پهلوی بود تا سقاخانه‌ای كه پشتش شاید امامزاده‌ای بود یا مسجدی. سر ادامه‌اش حرف بود و خود خیابان را برِ قبرستان كهنـﮥ‏ آبخشان كشیده‌بودند. عمه‌بزرگه می‌گفت‌: آن‌قدر استخوان مرده درآوردند كه نگو.

اهل محل ریخته‌بودند سر عمله‌های بیچاره‌، با بیل و چوب و سنگ و سقط. شیون هم كرده‌اند، انگار كه همین امروز و دیروز عزیزشان را به خاك سپرده‌اند. بچه‌ها را هنوز  آن‌جا خاك می‌كرده‌اند: شب و نصف‌شبی می‌رفته‌اند و چال‌شان می‌كرده‌اند. عمله‌ها از فردا فقط شب‌ها كار كرده‌بودند. استخوان‌ها را توی گونی می‌ریختند و می‌بردند.

پسرعمه تقی می‌گوید: این‌جا خودش تاریخچه‌ای دارد كه جز من كسی نمی‌داند.   قبرستان بود، اما هنوز دایر بود. اما خوب‌، تك و توك خاك می‌كردند. شب‌ها هم محصل‌ها می‌آمدند و استخوان می‌بردند. مردم هم كه فهمیدند، كمین نشستند، بعد هم ریختند سرشان. یكی‌شان را آن‌قدر زده‌بودند كه از حال و كار رفته بود. یك جمجمه دستش بوده و توی جیب‌هاش هم پر بوده از خرده‌استخوان. بعد هم ریختند و مدرسه را خراب كردند. خرابه‌اش هنوز هست. خودت كه دیده‌ای.

از پشت شیشـﮥ‏ دكانش به جایی در وسط خیابان اشاره می‌كرد، به خاكی نرم كه باریكـﮥ‏ جای چرخ دوچرخه‌ای بر آن خط انداخته‌بود. می‌گوید: پدر بزرگت همین‌جا خاك است‌، مطمئن‌ام.

به قبرهای وسط میدان دست نزده‌بودند. سنگ قبرها را البته برده‌بودند. چند درخت كاج هم همان وسط مانده‌بود. می‌گفت‌: قبر حسین‌دودی آن‌جاست‌، درست پای آن كاج بزرگ. من این‌جا بودم كه سنگش را بردند.

می‌گفت‌: همـﮥ‏ این‌ها هم زیر سر دایی‌حسین بود، عموی جنابعالی. مردم را تحریك كرده‌بود، بعد هم گفته‌بود: «این لانـﮥ‏ فساد را باید خراب كرد.» مردم هم ریخته‌بودند و مدرسه را خراب كرده‌بودند. 

دكان سلمانی‌اش دونبش بود، كه فقط نبش رو به میدان در داشت. دورتادور میدان دكان‌های تازه‌ساز بود. غیر از چهارباغ و این یكی كه اسم نداشت‌، سه خیابان دیگر هم از میدان جدا می‌شد: یكی فروغی بود كه به دروازه‌تهران می‌رسید؛ دو تای دیگر  این دست ما بود. این یكی مدرس بود كه به توقچی می‌رسید و آسفالته بود، اما اسم باریكه‌خیابانی را كه ادامـﮥ چهارباغ بود كاوه گذاشته‌بودند كه فقط تا تیمارستان آسفالته بود. كوكب آن‌جا بود. فقط عمه به دیدنش می‌رفت. حالا نه‌، چون این آخری‌ها حتی نتوانسته‌بود از سوراخ یا درز در ببیندش. هنوز چشمش را نگذاشته‌بود كه یك‌دفعه خیس خیس شده‌بود. خنده‌ای هم می‌شنود یا نه‌؟ یادش نیست. با پتـﮥ‏ چارقد چشمش را پاك می‌كند و باز سرش را می‌برد جلو كه ببیند كی بود. فقط دو لب سیاه غنچه‌كرده می‌بیند و دو لپ ورقلنبید‌ﮤ‏ كك‌مكی. باز همان چشمش خیس خیس می‌شود. این بار صدای خنده را هم می‌شنود، و حتی می‌شنود كه دارند سر نوبت‌شان دعوا می‌كنند.

چهارباغ دوخیابانه بود. پسرعمه تقی می‌گفت‌: چهار خیابان است.  

فضای وسط را دو تا حساب می‌كرد. دو باریكـﮥ‏ كناری مخصوص دوچرخه بود و وسطشان هم پیاده‌رو حساب می‌شد كه فاصله به فاصله سنگاب‌طور سیمانی كار گذاشته‌بودند و توشان گل كاشته‌بودند.  

نصف‌جهان اگر بود به این انتهای چهارباغش نبود و این كاج‌های مانده از قبرستان ‌قدیمی و یا چهار ردیف چنارهای ده دوازده‌سالـﮥ‏ دو طرف هر خیابان. یك مادی هم بود كه خیابان كاوه را قطع می‌كرد. تا نصفه آب داشت‌، زلال بود و آن‌قدر كند می‌رفت كه اگر برگی یا كاغذی بر آب نبود، انگار ایستاده‌است. دو طرفش هم درخت‌های زبان‌گنجشك بود، و چند تایی توت. گاهی سكوطوری هم داشت با دو آجر لق و پق بر لب آب و پلكانی خاكی. زن‌ها بر سكو می‌نشستند و رخت‌هاشان را آب می‌كشیدند. مادر و مادربزرگ همین‌جا می‌آمدند. مادر یك‌دفعه می‌بیند كه خیس شده. می‌رود پشت و پسلـﮥ‏ درخت‌ها كه خودش را ببیند. خون خالی بوده. چند ماه فقط شوهرداری كرده‌بود و حالا هفت هشت ماهی بوده كه میرزامحمودش رفته‌بوده آبادان. عمه‌كوچكه نمی‌گذاشته كهنه‌های ما را توی خانه‌، مثلاً توی منبع‌، آب بكشد.

پسرعمه همان فردا صبح مرا ترك دوچرخه نشاند و به دكانش آورد. مشتری اولش بودم. باریك بود و بلند با موهای صاف و سیاه‌، و مثل حسن‌مان فرق باز كرده‌بود و دایم موهایی را كه روی پیشانی و چشم چپش می‌ریخت با همان دستی كه شانه را گرفته‌بود، پس می‌زد. گفت‌: خوب موهایی داری.

اول همـﮥ‏ ماشین‌ها و دو تیغ و چند قیچی‌اش را روی چراغ الكلی‌اش گرفت‌، بعد آمد سر وقت من. شانه را در حلقه‌حلقه موهای مغز سر فرو می‌كرد و بالا می‌كشید و با قیچی‌اش تراز می‌زد. گفت‌: با سدر بشوی. از من می‌شنوی این تابستانی از ته بزن. اگر خواستی من با نمره‌چهار می‌زنم‌، یا اصلاً دو، بعد هم برو حمام دروازه‌نو، پیش اوستامحمد. بگو اوستاتقی من را فرستاده‌، دیگر كاریت نباشد.

گفتم‌: فقط تابستان‌ها می‌توانیم موی بلند داشته‌باشیم. 

گفت‌: چه بهتر. پیاز موهات قوی می‌شود. برای همین هم این‌قدر پرپشت است. به كی رفته‌؟  

قیچی را به هم می‌زد و از بالای گوش تا مغز سر بر انحنای موهایی كه حالا كوتاه شده‌بود می‌رفت و نوك تاری از این‌جا و خم مویی از آن‌جا می‌چید.

ـ به خانواد‏ﮤ‏ ما كه نرفته. بابات موهاش مثل ماها صاف بوده. دایی‌ات كه موهاش خرمایی است. البته دیگر پیش من نمی‌آید. بچه كه بود می‌آمد، اما حالا، خوب‌، می‌رود پیش اوستااكبر.

به جایی در اوایل خیابان فروغی اشاره كرد. چینی نازك بر تختـﮥ‏ پیشانی بلندش‌، كه  شاید به پیشانی من می‌مانست‌، پیدا شد. گونه‌هاش فرو رفته‌بود. رنگ روش سبزه بود. قیچی بازشده‌اش بر فراز انحنای این‌طرف ماند: پس به كی رفته‌ای‌؟   

نوك دو سه تاری را چید و باز ماند: شاید به خدابیامرز میرزانعمت‌الله رفته‌باشی. البته وقتی می‌آمد دكان ما مویی نداشت.

چین محو شد و لب‌های سیاه‌شده‌اش به لبخند باز شد. دندان‌هاش یك‌دست سفید بود. گفت‌: همین‌طوری سری می‌زد، به همان دكان زیر بازارچه. مال داداش‌رضا بود، اما خوب‌، من می‌چرخاندم. او كه نمی‌رسید. اما سر شب می‌رفت سر دخل و هرچه بود و نبود می‌ریخت توی جیبش‌، سر هفته هم یك چیزی می‌گذاشت توی دخل و می‌رفت. زمان جنگ بود. داداش‌حسنت هم پیش خودم بود. كاری كه نمی‌كرد. تو را هم گذاشته‌بودیم پهلوی اوستاقاسم. مسگری داشت. خدا بیامرزدش‌، مرد. یك شب كه داشته می‌رفته خانه‌، باران هم می‌باریده‌، یك‌دفعه زمین زیر پاش دهن باز می‌كند و می‌افتد آن تو. می‌گفتند: «مست بوده.» گردن خودشان. خیلی شوخ بود.

خندید: ای داد و بیداد! 

حالا پشت سر را داشت تراز می‌كرد و می‌خندید. بعد ایستاد و از توی آینه نگاهم كرد:  انگار همین دیروز بود. حسن‌تان گریه‌كنان آمد كه‌: «اوستا، بیا!» گفتم‌: «چی شده مگر؟» نمی‌توانست حرف بزند. نگاه كردم‌، دیدم زیر بازارچه‌، جلو دكان اوستاقاسم‌، آدم‌ها از سر و كول هم بالا می‌روند. فكر كردم نكند بلایی سر تو آمده‌، پریدم بیرون. مردم داشتند می‌خندیدند. رفتم جلو، دیدم اوستاقاسم درازبه‌دراز ته دكان‌خوابیده‌، یك نخ هم بسته‌بود به بی‌صاحبی‌اش. یك سرش را هم بسته‌بود به میخ دیوار. تو هم ایستاده‌بودی كنار دیوار و هی نخ را تكان می‌دادی.

خندید. توی آینه و به شست تاری را كه نبود نواخت‌: داشتی ساز می‌زدی.

یادم نیامد. دكان هنوز هم بود. سكو در انتهای دكان بود كه حالا روش تا تاق لگن و لگنچه‌های سفیدشده را چیده‌بودند. سر تكان داد. دیگر نمی‌خندید: مردك چنان خروپفی می‌كرد كه بازارچه را برداشته‌بود. حالا من چند سالم بود؟ شانزده سال‌، بگیر هفده سال. پریدم توی دكان‌، با همان تیغ كه دستم بود نخ را بریدم و با لگد گذاشتم توی آبگاهش. دست تو را هم گرفتم و آوردم بیرون.

باز سیفون را برداشت و موهام را خیس آب كرد. گفتم‌: دعواتان كه نشد؟

ـ نه‌، اصلاً به روی خودش نیاورد. جلّتی بود. بلند شده‌بود، انگار نه‌انگار. بعد هم ـ‌ من كه ندیدم‌، كاسب‌های محل می‌گفتندـ نخ را گرفته‌بوده كه یعنی «كی این را به ما بسته‌؟» خوب‌، این‌طور كرده‌بود، یعنی كه‌، چه می‌دانم. نخ را باز كرده‌بود و بی‌صاحبی‌اش را داده‌بود توی شلوارش و باز دراز كشیده‌بود و باز، انگار كه ساز بزند، شروع كرده‌بود به خروپف.

موهای سرم را به هر ده انگشت مشت‌مال می‌داد، گفت‌: خدا بیامرزدش‌، هر روز یك بازی در می‌آورد، مثلاً یك اسكناس می‌انداخت جلو دكانش و پشت به بازارچه می‌نشست‌، اما  توی آینه می‌دید. تا زنی یا مثلاً مردی دولا می‌شد، نخ را آهسته می‌كشید. انگار آدم‌ها را نشان می‌كرد. بیشتر سربه‌سر حاج‌خانم‌ها می‌گذاشت‌، تا توی دكان می‌كشاندشان‌، بعد هم خم می‌شد، پول را برمی‌داشت و انگار نه‌انگار. گاهی حتی چیزی به‌شان قالب می‌كرد: طاسی‌، آفتابه‌ای برمی‌داشت و می‌گفت‌، مثلا: «آخرش پنج تومان.» ردخور هم نداشت. گاهی البته فحشش می‌دادند یا ناله و نفرین می‌كردند. آن‌وقت خودش را می‌زد به كری.

باز شانه را به دست گرفت. دیگر راحت شانه می‌شد. گفت‌: چی می‌گفتم‌؟ آهان‌، داشتم از میرزانعمت‌الله می‌گفتم. كجا بودم‌، كجا رفتم‌؟ شاید هم این شب جمعه‌ای اوستاقاسم خدابیامرزی می‌خواسته. یادم باشد فردا بروم سر قبرش. وقتی مرد، هیچ‌كس را نداشت. مرده‌اش را ما بلند كردیم. دیگر آن بازارچه روح نداشت. بله‌، یك گلوله نمك بود. میرزانعمت‌الله هم شوخ بود، اما این آخری‌ها دیگر از دل و دماغ افتاده‌بود، می‌آمد این‌جا كه مثلاً می‌خواهد سرش را اصلاح كند. گفتم كه‌، خدابیامرز مو نداشت.

دست كشید بر پرپشتی موهایی كه حالا دیگر كرنلش به دو تیغـﮥ‏ تق‌تق‌كن قیچی صاف‌شده‌بود: این‌جاش كه طاس طاس بود، فقط پشت سرش یك‌كم مو داشت‌، این‌جاها.

به شانه پنبه می‌زد: من می‌دانستم كه آمده شماها را ببیند. گمانم با مادرت حرفش شده‌بود. من هم یك كم به سرش ور می‌رفتم. یكی دو تا مو را كوتاه می‌كردم. صورتش را با ماشین نمره یك می‌زدم. این‌جا و زیر خط ریشش را تیغ می‌انداختم. هر دفعه هم چیزی برای شما دو تا می‌آورد: مسقطی‌، یا حلوا، یا گز. گاهی هم یك دستمال نخودچی و كشمش. می‌گفت‌: «برو داداشت را هم صداش بزن‌، با هم بخورید.» همه‌اش هم از توی آینه شما دو تا را نگاه می‌كرد. بعد هم عرقچین‌اش را به سر می‌گذاشت و می‌نشست پهلوی شما دو تا. اگر پسته داشت براتان مغز می‌كرد. تا می‌رفتم كه مثلاً براش یك پیاله چای بریزم‌، یا از قهوه‌چی آن بغل بیاورم‌، می‌دیدم رفته‌است. پول اصلاحش را گذاشته‌بود و رفته‌بود.

قیچی دندانه‌دندانه را در موهای سر فرو كرد و یك چنگه مو را از میان‌ همان انبوهی كه مانده‌بود، چید، می‌گفت‌: قلق سر تو فقط دست من است.

سرم را چرخاند: می‌بینی‌؟ ناراحت نشو، سرت‌، بفهمی‌نفهمی‌، كتابی است. خدا راشكر كن كه دو كله‌ای نشده‌ای.

با پهنای كف دست آن قسمت كتابی‌ساز سر را پوشاند: سر میرزانعمت‌الله گردِ گرد بود. دایی‌حسین‌، عموی تو، هم سرش گرد است.

حالا دیگر با قیچی دندانه‌دارش چنگ چنگ از پشت سر می‌چید: شاید هم به زن‌دایی رفته‌ای. بعید هم نیست به دایی‌حسین رفته‌باشی. من ده سیزده سالم بود كه غیبش زد. شناسنامه كه می‌دادند، گفته‌بود: «بنویسید، غمدیده‌، میرزاحسین غمدیده.» بعد هم كه آمد و این آشوبی كه گفتم راه انداخت‌، باز غیبش زد. دیگر هم پیداش نشد كه نشد.

باز به شانه پنبه می‌زد. توی آینه می‌خندید: می‌دانی چرا؟

نمی‌دانستم‌، گفتم. گفت‌: می‌دانستم. بابات كه نگفته. از بس كم‌حرف است‌، پارسال كه می‌آمد پهلوی من‌، توی همان دكان زیر بازارچه‌، لام تا كام حرف نمی‌زد. خوب‌، آدم كه نمی‌تواند همین‌طور  مدام حرف بزند و هیچ جوابی نشنود. گاهی فكر می‌كردم‌، شاید گوش نمی‌دهد. البته گوش می‌دهد، اما انگار چیزی یادش نیست. فلان دنیا را سوراخ كرده‌، این‌همه سفر رفته‌، نمی‌دانم زده و خورده اما انگار نه‌انگار. می‌گفتم‌: «دایی‌، بالاخره دایی‌حسین چی شد؟ چه بلایی سرش آمد؟» می‌گفت‌: «من نمی‌دانم‌، خودت كه می‌دانی.» من الحمدلله‌، به هركس رفته‌باشم به بابای شما نرفته‌ام. 

گفتم‌: از عموحسین می‌گفتید.

خط پرموی پنبه را از شانه گرفت‌: بله. خوب شد یادم آوردی. او هم هر فرقه‌ای كه بگویی زده‌بود، هر كاری كه بگویی كرده‌بود. بعد هم كه خاكسترنشین زنش شد، آن‌هم چه زنی. خوب دیگر، نصیب و قسمت است. اصلاً دار دنیاست‌، هرچه از این دست بدهیم از آن دست پس می‌گیریم‌؛ كرد و دید.

به پشت دست بر چشم چپ كشید. گفتم‌: چرا نام فامیلش را گذاشته‌بود غمدیده‌؟

ـ من كه گفتم. در ادار‏ﮤ‏ سجل احوال گفته‌بود: «پسر چهارده‌ساله‌ام توی رودخانه غرق شده.» به عمه‌بزرگه‌ات گفته‌بود: «دست‌شان انداختم.» براش چای آورده‌بودند، ازش دلجویی كرده‌بودند. گفته‌بوده‌: «اشك‌شان را در آوردم.» حالا چی بود؟ مدتی بود كه سلیطه‌خانمش گم شده‌بود. همه‌جا را گشته‌بود. بعد هم ـ ‌من كه یادم‌نیست‌ـ تا شیراز هم رفته‌بود دنبالش‌، تا بندرعباس یا بوشهر. كارش دیگر همین شده‌بوده. دكانش را تخته كرد و افتاد دنبال آن زن.

آینه را به آستین پیراهن پاك می‌كرد. پشت سرم گرفت. پشت سر را انگار با همان ماشین نمره نمی‌دانم چندش زده‌بود. گفتم‌: دست‌تان درد نكند.

سرم را چرخاند تا بتوانم نیمرخم را ببینم. گفت‌: می‌بینی‌؟ سرت حالا گرد گرد است.   

خودش هم چرخید. طرﮤ‏ موی صاف و سیاه روغن‌زده‌اش روی چشم چپ افتاده‌بود. موهای پشت سرش هم بلند بود، اما سرش واقعا گرد بود. كی اصلاحش می‌كرد؟ طاس كوچك را برد. حتماً از كتری توی پستو آب توش ریخته. با پنبه پشت گردن و دور و بر دم‌خط را خیس كرد: خیال می‌كنی این كار را كسی به من یاد داده‌؟ داداش‌بزرگ‌مان كه همه‌اش دنبال ختنه‌اش بود، یا سلمانی سر خانه بود. من‌، هرچی بلد شدم‌، خودم یاد گرفتم. چشم‌بسته می‌توانم ریش بتراشم. یك‌دفعه هم كردم‌، خدابیامرز اوستاقاسم سر قوزم انداخت. گفته بود: «قپّی می‌آید. همین‌طوریش هم ده جای صورت آدم را زخمی می‌كند.» با كاسب‌های محل قرار گذاشتم. وقتی آمد سرش را اصلاح كند، شوخی شوخی به همین صندلی كه تو روش نشسته‌ای بستیمش. لشی بود. اصلاً به روی خودش نیاورد. بعد كه دید دارند چشم من را    می‌بندند، داد و بیدادش بلند شد. خلاصه‌، سرت را درد نیاورم‌، چشمم را بستند و من هم تیغ ریش‌تراشی را با مِصقل تیز كردم و بعد همان‌طور چشم‌بسته صورتش را تراشیدم. كلی التماس كرد تا حاضر شدم صورتش را كف صابون بزنم.  

باز آینه را به آستین پاك كرد. لنگ را باز كرد. موهای حلقه حلقه و سیاه من را بر زمین تكاند. فقط دست توی جیب شلوارم كردم. داشتم‌، اما نمی‌دانستم چقدر باید بدهم. گفت‌: خجالت بكش‌!

بعد هم چای ریخت. رسیده و نرسیده‌، دم می‌كرد. توی پستو یك چراغ خوراك‌پزی داشت. كتری دودزده‌اش آب داشت. فقط روشن كرد و توی قوری چای ریخت. شستش و بر دهانـﮥ بی‌بخار آن گذاشت. پرسیده‌بودم‌: حالا چند وقت است كه این‌جا دكان گرفته‌اید؟  

ـ شش ماه‌، بگیر شش ماه و نیم.

این را دیگر چرا پرسیدم‌؟ ساعت هشت ربع كم بود، وقتی پرسیدم. استكان و نعلبكی‌ها را توی سینی كوچك گذاشته‌بود. باز از دهانم پرید: مشتری‌ها بیشتر بعدازظهرها می‌آیند؟

گفت‌: بله‌، اما خوب‌، هنوز روی پیكره نیفتاده. تازه‌، خدا خودش می‌رساند. من كه خرج  زیادی ندارم. من هستم و عروس‌عمه‌ات. یك اتاق هم از ارث ننه و بابامان هست.

گفتم‌: اجار‏ﮤ‏ این‌جا را كه باید بدهید.

گفت‌: درست می‌شود، اولش هر كاری سخت است. باید صبر داشت. مشتری‌های دروازه‌نویی این‌جا براشان دور است‌، بیشتر كاسب‌های محل بودند. تازه‌، یك آرایشگاه اول صراف‌ها هست‌، یكی هم آن‌طرف مسجد حكیم. این‌جا هم هست. شاگرد خودم بوده. كارش گرفته. جوان‌های دور و بر میدان بیشتر آن‌جا می‌روند. جوان است و دكانش را هم چسان‌فسان كرده‌، همه‌جور مجله‌ای هم دارد.

بقیـﮥ‏ چای‌اش را خورد: از وقتی آمدم این‌جا، دیگر چشم دیدنم را ندارد. مرا كه می‌بیند، راهش را كج می‌كند. خوب دیگر، آدم‌ها این‌طورند. یك الف بچه بود كه ‌آمد در دكان من. مُفَش را نمی‌توانست بالا بكشد. حالا بیا و ببین. یك خانه خریده. البته پدرزنش هم كمكش كرد.

استكان را توی نعلبكی‌اش گذاشت‌، انگشت اشاره‌اش را به طرف جایی كه اول فروغی‌بود، تكان‌تكان داد:

      گرفریدون شود به نعمت و ملك            بی‌هنر را به هیچ كس مشمار
      پرنـــیــان و نســیــج بــر نااهـل        لاجــورد و طــلی‌ست بر دیــوار

بلند شده‌بود، بیت دوم را ایستاده خواند. بعد خم شد، سینی خودش را برداشت‌: تو، پسردایی‌، می‌خواهی چه‌كار كنی‌؟

ـ من‌؟ چطور؟   

ـ درس خواندن خوب است‌، اما آدم باید هنری داشته‌باشد، نباید دست‌شكسته باشد.

استكان كمر باریك میان دو انگشت شست و اشاره‌ام بود. فقط یك جرعه خورده‌بودم. گفتم‌: یعنی ...؟  

و فقط به آینه‌اش‌، یا شاید چراغ الكلی‌اش اشاره كردم. گفت‌: نه‌، نه‌، مقصودم كار خودم نیست. فقط خواستم بگویم‌، این دو سه سال ...

طر‏ﮤ‏ موی صاف روغن‌زده‌اش را از روی چشم چپ عقب زد. مادر می‌گفت‌: سر آدم را می‌خورد، خدا به داد مشتری‌هاش برسد.

اما فقط همین نبود. آبادان وقتی دعوا می‌شد، اولش حرف و نقلی نبود، می‌رسیدند توی دل هم و یك‌دفعه مشت‌ها به كار می‌افتاد، چپ و راست. كمتر هم گلاویز می‌شدند. یكی می‌افتاد، یا زیر چشم یكی بادنجانی سبز می‌شد، و لب آن یكی چاك می‌خورد. بعد دیگر جداشان می‌كردند، یا آن‌ كه زده‌بود، می‌رفت‌، بی‌حرف. گاهی البته برای بیشتر كردن ضرب مشت فحشی هم می‌پراندند، اما از گله‌گزاری و شمردن كس و كار آدم خبری نبود. برای همین شاید پدر این‌همه كم‌حرف بود، یا جمله‌هاش ـ‌ اگر چیزی می‌گفت‌ـ كوتاه بود. پسرعمه از پدر هم گفت‌، از این‌كه كون نشیمن نداشت. گفت كه شاهد بوده كه مادر چه می‌كشیده‌، وقتی با سه بچـﮥ‏ قد و نیم‌قد توی همین اتاق حالای ما زندگی می‌كرده. بعد نمی‌دانم‌، یاد برادرش هم افتاد كه كارش سكه بوده. عموی پدر هم كه در اصل پسرعموی پدر بوده و وضعش‌، ای‌، بد نبوده. ده دوازده‌تا نان‌خور داشته اما گاهی نان می‌آورده‌، یك طبق، و به هركس چندتایی می‌داده. نانوا بوده. نان‌ها را می‌گذاشته سر یك طبق‌كش‌، دو تا از پادوها جلو و خودش هم عقب. گفت‌: خوب‌، حالا بابات هرچی بوده‌، پیر شده‌، بازنشسته شده‌، این‌جا هم بندبشو نیست‌، دیگر نمی‌تواند شما دو تا را ـ‌ دخترها به كنار‌ـ بگذارد مدرسه.   

گفتم‌: فقط دو سال دیگر مانده.

ـ بله‌، می‌دانم‌، اما از كجا؟ درآمدش كو؟

باز گفتم‌: فقط دو سال مانده.

ـ بعد هم باید بروید سربازی‌، می‌شود سه سال‌، بگیر چهار سال.   

سینی را باز بر میز پایه‌كوتاه وسط دكان گذاشته‌بود. دست به چانه‌اش می‌كشید: اگر    یكی بودید، یا دو تا، سه تا، می‌شد؛ اما ماشاءالله هفت هشت سر نان‌خورید. تازه فقط یك اتاق دارید، آن‌هم  فقط سه در پنج.

گفتم‌: شما می‌گویید ما چه كنیم‌؟  

ـ من چه بگویم‌؟ صلاح مملكت خویش خسروان دانند. شبانه بروید، یا حداقل تابستان‌ها كار كنید. خوب كه نیست‌، دو تا جوان همین‌طور صبح تا شب بیكار و بیعار توی خانه بمانند، آن‌هم  توی آن اتاق.

پرسیدم‌: آخر چه‌كاری‌؟

گفت‌: كار هست. ماشاءالله تا بخواهی خویشاوند دارید. این‌جا البته خرج خودش را هم در نمی‌آورد. اما می‌توانی بروی پیش حاج‌ابوالقاسم. چند تا شاگرد دارد، شماها هم روش.   

استكانم را كه گذاشتم‌، سینی دوم را هم برداشت. گفتم‌: برویم رنگرزی‌؟

برگشت‌: بله رنگرزی‌، سلمانی. اصلاً تو می‌توانی بروی پیش پسرعمـﮥ‏ مادرت‌،   حاجی‌دیانی‌، صبح تا عصر می‌روی آن‌جا، شب‌ها هم می‌روی كلاس شبانه. زحمت دارد، اما عوضش دیگر چشمت به دست این و آن نیست.   

از بالای رنگی كه بر شیشه‌های رو به میدان كشیده‌بودند، زنی نگاه‌مان می‌كرد. چادر به‌سر بود. پتـﮥ‏ چادرش را به دندان گرفته‌بود. پسرعمه هم حتماً دیده‌بود، گرچه به من نگاه می‌كرد. گفت‌: نه‌، نه. درست نشده.

گفتم‌: چی‌؟

هر دو سینی را جلو آینـﮥ‏ قدی‌اش‌، روی پیشخان‌، گذاشت. از كشو یك لنگ دیگر در آورد. تكاند. سفید بود و تمیز، یك گوشه‌اش وصله داشت. گفت‌: بیا بنشین. 

آن‌طور  كه پشت صندلی ایستاده‌بود، لنگ به‌دست‌، انگار می‌خواست از نو سرم را اصلاح كند. به زن نگاه كردم. داشت به طرف در می‌آمد. تا نشستم‌، صدای در آمد. پسرعمه از توی آینه می‌توانست ببیندش. لنگ را باز جلو سینه‌ام انداخت و پشت گردنم گره زد. داشت گوشه‌های لنگ را توی یخه‌ام فرو می‌كرد كه زن آمد تو. سلامش در گریـﮥ‏ بچه گم شد. پسرعمه دیگر نگاهش نمی‌كرد، گفت‌: حالا یك سری برات درست كنم كه حظ كنی.

چرا می‌خواست زن را دست به‌سر كند؟ باز سیفون را به دست گرفته‌بود و داشت  پشنگه‌هاش را بر مغز سر تا خط پیشانی می‌ریخت. به پشت سر كاری نداشت. اما باریكـﮥ‏ آبی بر پشت گردنم می‌لغزید. به زن كه بچه را بر صندلی كنار دیوار می‌نشاند، گفت‌: چرا نمی‌روید پیش اوستااكبر؟

زن گفت‌: فقط می‌خواهم سرش را ماشین كنید.   

پسرعمه تقی گفت‌: باباش هم آن‌جا می‌رود.

داشت موی سرم را مشت‌مال می‌داد، با فشار كف دست خواب موها را به چپ و راست می‌گرداند. زن گفت‌: چیزی كه طول نمی‌كشد.

گفت‌: می‌بینید كه مشتری دارم.

ـ صبر می‌كنم.  

و خواست كنار پسربچه‌، بر صندلی لهستانی‌، بنشیند. پسرعمه تقی بُرُس را   برداشت‌، گفت‌: من بچه‌ها را اصلاح نمی‌كنم‌، تحمل گریه‌شان را ندارم. 

رو به من گفت و برس را به ضرب كشید. زن گفت‌: قول می‌دهم گریه نكند.

راستی راستی شانه و قیچی را برداشت. شانه را در موها كرد و قیچی را به صدا در آورد. نه‌، نزد؛ برگشت رو به زن‌: خانم‌، صد دفعه عرض كنم‌؟ من اصلا و ابدا بچه‌ها را اصلاح نمی‌كنم. 

زن بلند شد، دست بچه را گرفت. غر می‌زد، فقط خدا به‌دورش را شنیدم. پسرعمه داشت فرق باز می‌كرد، خط صافی طرف چپ از مغز سر تا خط پیشانی‌، گفت‌: این‌هم از دشت اول ‌صبح‌مان.

موها بر تاق گنبدی مغز سر نمی‌خوابید. آقامقتدا موهاش صاف بود و نرم. روغن هم می‌زد. باز برس كشید. حالا فقط چند تاری این‌جا و آن‌جا در راستای قبلی‌شان خم شده‌بودند. گفت‌: البته اولش مشكل است‌، اما خواب موها هم مثل هر چیز دیگر بسته به عادت است.

گفتم‌: من همان‌طور را بیشتر دوست داشتم.

گفت‌: ما خانواده‌، همه‌مان‌، فرق باز می‌كنیم. داداش‌حسنت هم فرق دارد. در ثانی رطوبت هوا مو را فرفری می‌كند. چند ماه كه این‌جا بمانید، موهات صاف می‌شود، خواهی دید.

بعد شانه زد، از چپ به راست. آقامقتدا موها را بر طاسی سر، كناربه‌كنار، می‌خواباند. چند قطره روغن هم به كف دست ریخت. دست به دست مالید و باز موها را، حتی موهای پشت سر را كه خواب خودشان را داشتند، مالش داد، گفت‌: یكی دو هفته باید به‌شان ور بروی. كاری كه ندارد. باید عادت‌شان داد.

شانه زد. می‌چرخید و دستی حایل شانه‌، موها را رو به پایین شانه می‌زد. خط فرق سر خیلی باریك بود و موهای خیس‌، حالا، بر فرق سر خوابیده‌بودند، اما هیچ‌كدام به شقیقه نمی‌رسید. سر چرخاندم. گرد شده‌بود. پسرعمه پشت سرم ایستاده‌بود. چانه‌اش را به دست گرفت‌: می‌بینی‌؟ صورت همـﮥ‏ ما گرد است‌، اما مال تو یك كم دراز است‌، تازه سرت هم كتابی است. شاید زن‌دایی تو یكی را زیادی به پهلو خوابانده.

باز آینه را به آستین پاك كرد. گفتم‌: دست‌تان درد نكند.

با همان لنگ پشت گوش‌ها را هم پاك كرد و بر یخه و آستین‌هام زد. گفت‌: فقط مانده‌است سبیل بگذاری.   

خودش سبیل داشت‌، فقط باریكه‌ای بر بالای لب. پدر هم داشت‌، اما سبیل پدر پرپشت بود و جوگندمی. گفت‌: از من می‌شنوی‌، شب‌ها، یك هفته فقط، یك عرقچین بگذار سرت‌، یا اصلاً با دستمال ببند. بعد دیگر خودش می‌ایستد.

مثل داداش‌حسن نشده‌بودم‌، یا پسرعمه. نوك بینی هر دوشان رو به پایین بود. بینی من به كی رفته‌بود كه پره‌های بینی‌ام به آن تنگی بود؟ مادر می‌گفت‌، شیر می‌چكاندم توی بینی‌ات‌، بعد می‌نشستم با سنجاق سر در می‌آوردم. مادر بزرگش یادش داده‌بود.

باز رفت كه چای بریزد و چیزی می‌گفت كه یادم نیست‌، یا گوش ندادم كه یادم بماند.   دست توی جیبم كردم و آهسته پولی ـ‌كه حالا یادم نیست چقدر‌ـ روی پیشخان گذاشتم وبرس را روش كشیدم. چراغ خوراكپزی‌اش دود می‌كرد. از حسین دودی هم حرف زد. بعد یاد مرگ مادربزرگ افتاد. گفت‌: حالا بنشین‌! كجا می‌روی‌؟ من كه می‌بینی‌، كار ندارم.

گفتم‌: می‌روم همین دور و برها.

گفت‌: اگر گم شدی كه بلدی بگویی كجا را می‌خواهی‌؟

خداحافظی كردم و آمدم بیرون.

حتی گفت‌: اگر خواستی‌، می‌توانی دوچرخـﮥ‏ مرا برداری و همین دور و برها گشتی بزنی. 

از چهارباغ پایین تا سر صراف‌ها را دیروز پیاده آمده‌بودم. اصفهان همین بود. خط رودخانه كه شرقی غربی بود؛ قبرستان تخته‌پولاد آن طرف رودخانه بود و ما این‌ طرف بودیم. تازه چهارباغ شمالی و جنوبی بود. میرزاعمو گفت‌: صبر كن حساب و كتابم رابكنم‌، خودم می‌رسانمت.

خودم آمدم‌، پیاده. یادم داد كه چطور بروم. انداختم توی كوچه و بعد از كسی پرسیدم. دیوار بلند و گله‌به‌گله كاهگل ریخته را كه دیدم و بعد در چوبی و كهنـﮥ‏ خانه را، دیگر رسیده‌بودم. دالان تاریك بود و خنك و بوی مستراح تا انتهای آن و حتی تا وقتی كه پا بر آجر فرش حیاط گذاشتم‌، می‌آمد. همیشه می‌آمد. دهانـﮥ‏ مستراح بزرگ بود و تا چشم به تاریكی‌اش عادت كند، می‌بایست همان دم در درنگ كنیم. بچه‌ها، جایی‌،   دور و بر آن دهانه می‌نشستند و غرولند عمه‌كوچكه را در می‌آوردند. به همان بزرگی دهانـﮥ‏ كرخلاهای مسجدهایی بود كه بعدها دیدم. آفتابـﮥ‏ مسی را روی یك نیمه‌آجر خیس و ناصاف می‌گذاشتیم. شب‌ها یك چراغ‌موشی روی پله‌ها بود. عمه‌كوچكه‌، همان روز اول‌، حتی پیش از آن‌كه به منبع پشت چاه برسم‌، گفت‌: عمه‌جان‌، قربان دستت‌، ته آفتابه نجس است‌، توی منبع نزن‌، با كاسه بریز توش.

یك‌راست به خانه رفتم و توی همان دالان‌، به یكی دو پنجه‌، خواب موها را از جلو به عقب كردم و چند بار هم بر خط فرق سر، كه حتماً نمانده‌بود، كشیدم. پدر هم از جلو به بالا شانه می‌زد. جلو سرش ریخته‌بود. اگر بنا بود بریزد، یا از خط پیشانی تا مغز   سر طاس بشود، نه مثل آقامقتدا، كه مثل پدر می‌شدم. مثل پدر شده‌ام‌، حالا.   

در انتهای دالان یك راه‌پله به مهتابی می‌رفت كه این سرش‌، بر تاق دالان و شاید مستراح‌، اتاق پسرعمه و زنش بود. صبح چادر ململ به سر داشت‌، كه حتی وقتی نمی‌خواست صبحانه را بچیند، پس می‌رفت. به دست چپش چند جفت النگو بود و سینه‌ریزش‌، وقتی خم می‌شد، از میان یخه‌اش بیرون می‌آمد و روی استكانی كه برای من چای می‌ریخت‌، تاب می‌خورد. پله‌ها را آب پاشیده بودند و مهتابی هم گلاب‌پاش شده‌بود و صدای جارو می‌آمد. خودش بود، چارقد به سر داشت و همان پیراهن آبی با گلهای پنج‌پر سفید را پوشیده‌بود. آستین‌كوتاه بود. جلو اتاق‌شان را جارو می‌كرد. 

گفت‌: خدا مرگم بدهد!

به خاطر بازوهای لختش گفت. عمه‌كوچكه پارسال هم گفته‌بود: عمه‌جان‌، تو دیگر، ماشاءالله‌، مرد شده‌ای‌، یاالله بگو. 

گفتم‌: ببخشید. 

چادرش را از بند رخت برداشت. این مهتابی باریك میان ما و آن‌ها مشترك بود. عرضش دو متر هم نبود، اما به طول حیاط بود. درِ آن‌طرف بسته‌بود. شام دیشب را توی    ایوان پسرعمه رضا خورده‌بودم. اول عمه‌بزرگه را دیدم. گریه‌اش گرفت. چاق‌تر  شده‌بود. عروسش می‌گفت‌: از بس نان خالی می‌خورد.

عمه می‌گفت‌: این‌ها همه‌اش پف است.  

صورتش كه چاق بود، غبغب هم داشت و چند طره موی حنایی از چارقدش بیرون زده‌بود. گفت‌: چقدر مثل آن ناكام شده‌ای.

به عمه‌كوچكه هم گفت‌: دور از جانش‌، تا دیدمش‌، گفتم‌، نكند خودش باشد.

حالا توی ایوان نشسته‌بود و جادگمه می‌دوخت. عروس‌بزرگش هم بود. پیداش نبود. نخ كلاف می‌كرد. چرخش پیدا بود. یك باغچـﮥ‏ مستطیل‌شكل هم جلو ایوان بود، با یك درخت انار. عمه‌كوچكه گفت‌: عمه‌، آن در بسته.

یك قفل توی چفت و ریزه‌اش بود. وقتی برمی‌گشتم‌، عروس‌عمه چادر به‌سر توی درگاهی اتاق‌شان ایستاده‌بود، می‌خندید، گفت‌: چرا گذاشتی موهات را این‌قدر كوتاه بكند؟

گفتم‌: طوری نیست.

حتماً دست به سرم كشیده‌ام‌، تا اگر هنوز خط فرقی مانده‌بود، نبیند. یكی دو پله پایین نرفته‌بودم كه گفت‌: اگر می‌خواهی بروی توی اتاق‌تان‌، كلیدش این‌جاست.

جوراب هم نپوشیده‌بود.   

گفتم‌: نه‌، حالا باشد تا بعد.

به اتاق ما یك راه هم از توی حیاط بود. پسرعمه تقی ‌این‌ها پارسال آن‌جا هم می‌نشستند. زیر اتاق ما اتاق پسرعمه رضا این‌ها بود و پهلوش اتاق دنگال عمه‌كوچكه با پسرعمه احمد و عروسش و سه بچه. روبه‌رو، توی اتاق دم دالان‌، دخترعمو ـ‌ دختر پسرعموی پدرـ می‌نشست با دو پسر و دو دختر. اتاق عموحسین حالا اتاق مهمانخانـﮥ‏ پسرعمه رضا این‌ها شده‌بود، سه‌دری بود و جلوش دو پلـﮥ‏ سراسری می‌خورد. باغچه‌طور وسط حالا بیشتر گود شده‌بود و وسطش آب ایستاده‌بود. اگر عمه‌كوچكه حواسش نبود، آب صابون را هم همان‌جا  می‌ریختند، نه توی مستراح یا جلو خانه. چاه و منبع پشت گودال بود، با چرخ چاه و دو تختـﮥ‏ پهن كه جای نشستن هركس بود كه همت می‌كرد تا منبع را پر كند. منبع سیمانی بود و تازه‌ساز. پارسال پدر سیمانی‌اش كرد. 

عمه‌كوچكه گفت‌: می‌خواستی بروی بگردی‌، عمه.  

عمه‌بزرگه گفت‌: بگرده كه چی‌؟ یك‌دفعه دیدی گم شد.

عمه‌كوچكه‌گفت‌: گم بشود؟ مگر بچه است‌؟

داشت ظرف‌هاش را همان كنار گودال وسط كاهگل‌مالی می‌كرد. همین‌طوری گفتم‌: عمه‌،كلید آن بالا پیش شماست‌؟   

گفت‌: چرا؟ این پایین كه این‌همه اتاق هست.  

برای كت یا جلیقه‌های پوست بر‏ﮤ‏ بچگانه جادگمه باز می‌كرد، یا دگمه می‌دوخت. آستین كت‌ها را هم با دست كوك می‌زد. گاهی هم كلاف نخ گلوله می‌كرد. گفتم‌: من تجدیدی دارم‌، باید درس بخوانم.

عمه‌كوچكه‌گفت‌: برو توی اتاق ما. حالا كه كسی نیست.

گفتم‌: نمی‌خواهم مزاحم بشوم.

عمه‌بزرگه گفت‌: عروس‌، اوهوی عروس‌! 

از بالای مهتابی صداش آمد: چیه‌، خانم‌باجی‌؟  

ـ برو این در را باز كن‌، قالی‌ای‌، چیزی هم بنداز توش.

ساكم توی اتاق عروس عمه‌بزرگه بود، توی تاقچه‌شان. كفش‌هام را كندم. عمه‌كوچكه همان پارسال یادمان داده‌بود. بلند بود و باریك‌، به همان لاغری مادر. یك پسر داشت    و یك دختر. پسر و عروسش پهلوی خودشان توی همان اتاق زندگی می‌كردند. پسرعمه پهلوی پدرش كار می‌كرد. سبزی‌فروشی داشتند. كوچـﮥ‏ دروازه‌نو را كه می‌رفتیم‌، بعد از بازار سرپوشیده به چپ می‌پیچیدیم و بعد هی می‌رفتیم‌، هی پیچ و تاب می‌خوردیم و بعد انگار به راست می‌پیچیدیم و بعد باز به راست‌، تا می‌رسیدیم به یك جایی‌، نرسیده به در مسجدحكیم‌، بازارچه‌ای سرپوشیده و خنك كه چند دكان داشت و سقاخانه‌ای كه درست سر نبش كوچه‌ای بود كه به در مسجد حكیم می‌رسید. كتاب مثلثات را برداشتم. مال داداش‌حسن بود. هنوز نو بود، جلدش هم كرده‌بود. یك دفترچه و مداد هم برداشتم. حل‌المسائل خودم هم بود. اصلاً بعد مجبور شدم ساكم را هم بردارم. از پله‌ها رفتم بالا. پله‌ها بلندتر از پله‌های معمولی بود، پهن‌تر هم بود، به پهنای یك آجر نظامی‌، و بر دهانه‌اش یك تختـﮥ‏ پهن بود كه راهرو جلو اتاق را به مهتابی وصل می‌كرد. راهرو جلو اتاق را هم آب و جارو كرده‌بودند. قالیچه وسط اتاق بود، بر كف گچی و نم‌زده. دو پنجره هم رو به  حیاط داشت‌: چهار جام شیشه داشت‌، و بالاتر نیم‌دایر‏ﮤ‏ پنجر‏ﮤ‏ خورشیدی‌، با شیشه‌های‌رنگی. یك در هم وسط دو پنجره بود كه به یك مهتابی باز می‌شد، كه جلوش نرد‏ﮤ‏ چوبی بود. عروس‌عمه توی مهتابی بود. چادرش را به دندان گرفته‌بود، اما دست چاق و سفیدش پیدا بود. عمه انگار باز گریه كرده‌بود. عمه‌كوچكه گفت‌: باز شروع كردی‌؟

ـ دست خودم نیست.

 فیره می‌كشید، و دگمه می‌دوخت‌: الهی‌، زن‌، خیر نبینی كه برادر ناكامم را اسیر و اجیر خودت كردی.

چادر عروس‌عمه روی شانه‌اش افتاده‌بود. سر موهاش فر داشت‌، دورتادور، فرهای ریز. گفت‌: خانم‌باجی‌، امشب هم پسردایی همین‌جا می‌خوابد؟ 

عمه‌بزرگه گفت‌: من چه می‌دانم‌!

بعد دیگر صدای فق‌فقش نیامد، می‌گفت‌: می‌افتی‌، دختر. این نرده كه جان ندارد.

وقتی رد می‌شد، ریز می‌خندید. نمی‌شد خواند. از صندوق‌خانه صدا می‌آمد. داشت یك‌قالی لوله‌كرده را بر زمین می‌كشید. مال ما كه نبود. گفتم‌: بگذارید كمك‌تان كنم.

از روی تختـﮥ‏ بر دهانـﮥ‏ پل می‌بایست عقب‌عقب رفت. سر دیگرش را بلند كرده‌بود. چادر سرش نبود. سینه‌ریز باز بر سینه‌هاش تاب می‌خورد، به جلو و عقب. یك یا حتی دو انگشت در نرمای دو سهمی پشتش جا می‌گرفت. ریز می‌خندید. 

گفتم‌: شما دیگر نمی‌خواهد زحمت بكشید.

می‌خواستم از وسط تاش بزنم و خودم ببرم. گفت‌: نه‌، بگذارید همین‌جا باشد، باید اول جاروش كنم.  

تا جارو بیاورد پهنش كردم. صدای عمه‌بزرگه از پایین آمد: چه‌كار می‌كنی‌، عروس‌؟

ـ هیچی‌، خانم‌باجی.

ـ دوباره چیز سنگین بلند نكنی‌!   

چطور متوجه نشده‌بودم‌؟ دیگر نگذاشتم كمكم كند. داشت جارو را با آب آفتابه خیس می‌كرد. كنار‏ﮤ‏ قالی از لبـﮥ‏ مهتابی آویزان شد. باز صدای عمه‌بزرگه بلند شد: خدا مرگم بدهد، دوباره بارت می‌رود، بانو.

بانو گفت‌: من كه نیاوردم‌، خانم‌باجی.

به اتاق كه رسیدم. هنوز صدای غرغر عمه می‌آمد. عروس‌بزرگش گفت‌: 
 
این‌همه دورون از منه            كلاغ رو نودون از منه

عمه‌كوچكه گفت‌: تو نمی‌خواهد جوش بخوری. از قصد این كارها را می‌كند، دفعـﮥ‏ اولش كه نیست.

عروسش داشت می‌آمد. فقط دو چشمش پیدا بود. دخترش هم چادر به سر داشت‌، دبیت گلدار. شش سالش بود. گونه‌هاش گل انداخته‌بود. عروس‌عمه بتول لگن و بقچـﮥ‏ حمام را زیر چادر گرفته‌بود. شب قرار بود مهمان‌شان باشم. ظهر را نمی‌دانستم كجا باید سر كنم. نمی‌شد خواند. دو سالی می‌بایست همین‌جا درس بخوانیم. صندوق‌خانه هم بود. خنك‌بود و تاریك. هنوز اثاث بانو آن‌جا بود: تخت بچه با تور. عمه‌بزرگه داشت از پله‌ها بالا می‌آمد. نفس‌نفس می‌زد و دست به زانو گرفته‌بود، می‌گفت‌: دعا كن‌، دختر، این دفعه دیگر تقی نفهمد. 

گفتم‌: من كه هستم. كمك‌شان می‌كردم.

گوشـﮥ‏ آن‌طرف قالی را بلند كرده‌بود و با جارو به پشتش می‌زد، گفت‌: پس خوب بود می‌گذاشتم بید بزند؟   

عمه دست به تختـﮥ‏ پل گرفت و برگشت‌: نكن دختر، خودت را ناقص می‌كنی.

بعد هم بالا آمد. من و عمه قالی را لوله كردیم. نگذاشت بانو دست به قالی بزند. بعد هم نگذاشت من بلندش كنم. تا جلو در اتاق‌شان روی زمین كشیدیمش. عمه‌ گفت‌: بهتر است پهنش كنی.  

بانو گفت‌: نمی‌شود، یك طرفش بالا می‌ایستد.   

كنار اتاق درازبه‌دراز گذاشتیمش. یكی دو وجب هم از درازای اتاق كوتاه‌تر بود. حتماً عرضش بیشتر زیاد می‌آمد. تمام تاقچه‌ها و رف‌های دورتادور اتاق پر بود از كاسه و بشقاب و چراغ آویزدار و تنگ و استكان و نعلبكی‌، بعد هم لیوان و پارچ شربت‌خوری. بانو گفت‌: حالا بفرمایید، خانم‌باجی‌، یك لیوان شربت آب‌لیمو براتان درست كنم.

نشسته‌بود جلو گنجه‌اش. قفل بود. داشت بازش می‌كرد. عمه‌بزرگه گفت‌: نه‌، نه‌، زحمت ‌نكش.   

داشت می‌نشست. شكمش بزرگ بود، اما ساق پاهاش لاغر بود؛ رگ‌های سبزش پیدا بود. ناخن شست پاهاش بزرگ بود و گوشه‌هاش توی گوشت فرو رفته‌بود، مثل ناخن‌های پدر. اول مادر ناخن‌هاش را با قیچی می‌گرفت و بعد پدر می‌نشست و با نوك چاقو گوشـﮥ‏ ناخن‌های شست را از توی گوشت بیرون می‌كشید.  

هنوز از دهانـﮥ‏ پلـﮥ‏ رو به دالان رد نشده‌بودم كه عمه گفت‌: تو را به‌خدا، نگاهش‌كن‌، عین آن خدابیامرز است‌، راه رفتنش مثل اوست‌؛ شانه‌هاش را بالا می‌كشید، پشتش را خم می‌كرد. دست‌هاش را هم همین‌طور توی جیب‌هاش می‌كرد، توی جیب پالتوش.

هق‌هقش را كه شنیدم‌، دست‌هام را از جیب شلوارم در آوردم. بانو گفت‌: تو را به خدا، بس كنید!

تابستان‌ها را می‌توانستیم توی همین مهتابی بخوابیم‌، البته ما مردها. یك اتاق كوچك هم آن پایین داشتیم‌، زیر همین مهتابی. اتاق كه نبود، دستدانی بود. مادر، زمستان‌ها، وقتی پدر رفته‌بوده و ما، من و داداش‌حسن‌، كوچك بودیم‌، و اختر هم شیرخوره بوده‌، توی همان‌جا كرسی می‌گذاشته. داداش‌حسن حتماً آن‌جا را برمی‌داشت. می‌ماند صندوق‌خانه و این راهرو. راه پله‌ای به پشت‌بام داشت. بالا رفته‌بودم‌، چهار دست و پا. در هم انگار باز بوده. بعد یك‌دفعه متوجه می‌شوند كه نیستم. مادرنمی‌دانست بالاخره كی به صرافت پشت‌بام افتاده. میلـﮥ‏ خم‌شده را از توی ریزه در آوردم. پشت‌بام كاهگلی بود، با چند گنبد. یكیش گنبد اتاق ما بود، و آن دو تا هم گنبدهای اتاق دنگال عمه‌كوچكه. انتهای پشت‌بام دیوار‏ﮤ‏ كوتاه و خراب اما خیلی قطور بارو بود، حایل خانـﮥ‏ ما و همسایـﮥ‏ پشتی. شش گنبد در دو ردیف داشتند. كوتاه‌تر از پشت‌بام ما بود. بعد هم همین‌طور حیاط بود و پشت‌بام و گنبدهای كاهگلی. مناره‌ای هم آن دورها بود، و گاهی جایی رنگ سبز یا فیروزه‌ای گنبدی تداوم رنگ كاهگلی را می‌شكست.

 این‌جا بایست می‌ماندیم. بالاخره هم عمه‌بزرگه فهمیده‌بوده كه بالای پشت‌بامم. صدام را شنیده‌بوده. مادر توی حیاط ایستاده‌بوده‌، با سرِ باز و دو دست حتماً گشوده‌،  تا اگر بیفتم‌، بگیردم‌، مثل همان روز كه پسرعموی پدر از پشت‌بام آویزانم كرده‌بود و بعد شدم آن‌طور كه می‌شدم‌، یا شدم همین كه حالا هستم‌، كه یكی هی مجبورم می‌كند كه بنویسم. مادر می‌گفت‌: از چهار طرف رفتند.

از سه طرف حتماً، و جایی میان گنبدها پیدام كرده‌بودند. وقتی پایین می‌آمدم‌، بانو را دیدم. پتـﮥ‏ چادرش را به دندان گرفته‌بود، سینی با لیوانی شربت به دست چپ.   گفتم‌: چرا زحمت كشیدید؟   

مغز خیار هم توش رنده كرده‌بود. یخ نداشت. گفت‌: چرا گذاشتی سرت را این‌قدر كوتاه كند؟

گفتم‌: فرق هم باز كرد.  

ـ حتماً هم سرت را برد. 

همان‌طور  ایستاد تا خوردم. روی بازوی چپش یك لكه‌، بزرگتر از جای سوزن آبله بود. انگار فهمید كه بازوش را برد زیر چادرش. بر لب بالایی‌اش دانه‌های ریز عرق نشسته‌بود. چاق‌تر از قدسی‌جون بود. نه‌، نمی‌بایست. حتماً همیشه همین‌طور شروع می‌شود: همان خیره‌شدن است به دایر‏ﮤ‏ سوزن‌سوزنی آبله بر سطح صاف و انحنادار بازو. گفت‌: اگر می‌خواهید امشب این‌جا بخوابید، براتان رختخواب بیندازم.

گفتم‌: نمی‌دانم.

وقتی بالاخره رفت‌، به صندوق‌خانه رفتم. نكند این را از توی بارو درآورده باشند؟ باروها هرچه به پی نزدیك‌تر بشوند، قطورتر می‌شوند.

دیشب را توی ایوان عمه‌بزرگه ‌این‌ها خوابیده‌بودم. سر شام عمه‌بزرگه از حسین ناكام می‌گفت‌: شاید از بس خواند و خواند به سرش زد.

پسرعمه تقی گفت‌: من یكی كه پاسوز دایی‌حسین شدم.

فقط تا شش ابتدایی گذاشته‌بودندش‌، می‌گفت‌: هرچه بود و نبود فروخت.

به جای باغچه‌طور پر لجن و آب صابونِ حالا، حوضی بوده‌است شش‌گوش با پاشویه‌های‌كاشی‌، آبی فیروزه‌ای. فواره هم داشته. عموحسین توی اتاق سه‌دری‌، حالا بسته‌، می‌نشسته. عمه‌بزرگه می‌گفت‌: شاید هم آن گوربه‌گورشده چیزخورش كرد. 

عمه‌كوچكه گفت‌: غیبت نكن‌، آبجی‌! خوبیت ندارد.

سفره را توی ایوان پسرعمه رضا این‌ها انداخته‌بودند. عمه یك پاش را دراز كرده‌بود، نمی‌توانست چهارزانو بنشیند. گفت‌: چه‌كار كنم‌، خواهر؟ یاد آن كوكب كه می‌افتم آتش می‌گیرم. اول كه از من هم رو می‌گرفت. صبح نشده از صدای آب همین منبع بیدار می‌شدم. توی حوض نمی‌رفت. حسین ناكام چادر را دور و برش می‌پیچاند و بغلش می‌كرد و می‌بردش توی اتاق. دیگر تا ظهر بیرون نمی‌آمد، مگر برای دست‌به‌آب. بعد از ناهار هم یك چرت می‌خوابید. عصر اول جلو اتاقش را آب و جارو می‌كرد، غذاش را بار  می‌گذاشت. غروب نشده حسین ناكام می‌آمدش‌، دو دستش پر بود، آن‌هم  حسین كه همه‌اش سر سفر‏ﮤ‏ باباش حاضر و آماده خورده‌بود. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد چیزی نبود كه براش نخرد. من فقط از آشغال‌هاشان می‌فهمیدم كه دیشب مثلاً خیار نوبر كرده‌اند، یازردآلو خورده‌اند. شب پرده‌ها را می‌كشیدند و گرام‌شان را راه می‌انداختند و بعد تا نصف‌شب می‌زدند و می‌خواندند. گمانم حتی براش می‌رقصید. خودم از لای پرده‌شان دیدم. حسین ناكام دو انگشتی كف می‌زد و زنش هم آن وسط می‌رقصید، آن‌هم با چه لباسی‌، همه‌اش پولك. همان شب شستم خبردار شد كه چه‌كاره است. فردا به‌ش گفتم‌: «عروس چرا چند روز نمی‌روی خانـﮥ‏ مادر و پدرت‌؟» به خاطر داداشم گفتم‌، كه پای چشم‌هاش گود افتاده‌بود.    گفت‌: «این‌جا نیستند.» حمام هم كه می‌رفت با آن ناكام می‌رفت‌، حسین از جلو و زنش هم از عقب. یك روز من هم اسباب حمامم را برداشتم و سیاهی به سیاهی‌شان رفتم. حسین همان  جا، درست جلو در حمام زنانه‌، دم دكان میرزاتقی علاف نشسته‌بود و یك چشمش همه‌اش به پرد‏ﮤ‏ جلو در بود. روم را تنگ گرفتم و رفتم تو. سر بینه نشسته‌بود، داشت با یكی اختلاط می‌كرد. رفتم توی حمام. همه‌اش چشمم به در بود. آمدش. به خدا قسم نشناختمش. چه تن و  بدنی‌! بلور بارفتن چیه‌؟ برگ گل چیه‌؟ هوش از سر آدم می‌برد. موهاش یك خرمن بود، شبق  مشكی. وقتی نشست‌، پخش كف حمام شد. والله من كه زنم‌، حال خودم را نمی‌فهمیدم. خواستم لگن دستم را ببرم بدهم به‌ش كه بنشیند روش. گفتم به تو چه زن. رفتم نشستم روبه‌روش‌، یعنی كه دارم سرم را می‌شویم. به آن ناكام حق دادم. هركس جای او بود اسیر و اجیرش می‌شد. نمی‌توانستم چشم ازش بردارم. روم را كردم به آسمان‌، رو به همان  سوراخ گنبد، گفتم‌: «خدایا، خداوندا، خودت داداشم را حفظ كن‌!» یادم است نذر كردم كه چهل تا شب جمعه چهل تا شمع ببرم درب امام. ماست هم نذر كردم. یادم نیست كه دیگر چی. همین‌طور نگاهش می‌كردم و یا مجیب و یا رحمان می‌گفتم. بعد گفتم بهتر است بروم باهاش حرف بزنم. مرا كه دید انگار مرد نامحرم ببیند، خودش را جمع كرد. قسمش دادم كه برادرم را بدبخت نكند. دستش را بوسیدم‌، پیشانی‌اش را بوسیدم. نگذاشتم دلاك بشویدش. خودم كیسه‌اش كشیدم‌، لیف و صابونش را هم زدم. پاش را حنا بستم و هی قسمش دادم مبادا آن ناكام را بگذارد و برود. خوب‌، معلوم بود كه چنان زنی با آن قد و بالا و آن چشم‌های شهلا به داداش من وفا نمی‌كند. می‌گفت‌: «میرزاباجی‌، این حرف‌ها چیه می‌زنی‌؟ من كه داداش‌تان را دوست دارم‌، دست از همه‌چیز كشیدم و آمدم سر خانه و زندگی‌اش.» گفتم‌: «حالا بله‌، اما فردا را چه دیده‌ای‌؟» خرمن موهاش را هم شانه زدم. از كت و كول انداختم. وقتی خواست پشت مرا بشوید، نگذاشتم‌، گفتم‌: «من فقط یك لیف می‌زنم.» برام گفت كه پدرش قشقایی بوده و مادرش شیرازی. خودم هم فهمیده‌بودم. من كه می‌گویم پدرش هم شیرازی بوده‌، جد اندر جد شیرازی بوده‌اند، از بس چشم‌هاش قشنگ بود، انگار كه سگ داشت. چه مژه‌هایی‌! چشم كه می‌بست‌، تا این‌جای گونه‌هاش سایه می‌افتاد. به من كه‌نگاه می‌كرد، به خدای احد واحد، چهار ستون بدنم می‌لرزید. از فرداش هم شدم كنیز بی‌جیره و مواجبش. براش غذا می‌پختم‌، اتاقش را جارو می‌كردم. اگر هوس چیزی می‌كرد، تقی را می‌گذاشتم پیش همین آبجی‌ام و می‌رفتم بازار، می‌رفتم میدان‌كهنه. نمی‌گذاشتم دست به سیاه و سفید بزند. می‌گفتم‌: «حیف این دست‌ها نیست كه ظرف بشویی‌؟» دیگر چه بگویم‌؟ برنجش را پاك می‌كردم. سبزی براش خرد می‌كردم‌، حتی مزه برای ناكام درست می‌كردم و همه‌اش هم قسمش می‌دادم كه به آن ناكام وفا كند. خدایا خودت گواهی كه  من چه كردم. آخرش هم نشد. شاید هم خدا نخواست.  

پسرعمه تقی گفت‌: خوب‌، ننه‌، خودت هوایی‌اش كردی‌، از بس لی‌لی به لالاش گذاشتی‌، فیلش یاد هندوستان كرد.

عمه‌كوچكه گفت‌: آبجی‌، حالا كه گذشته‌، پس می‌توانم بگویم‌: به این سوی چراغ‌، خودش به من گفت می‌ترسم میرزاباجی چیزخورم بكند.   

عمه‌بزرگه سر تكان داد: نگفتی‌؟ اصلاً می‌دانی خواهر، از بس به هركس و ناكس همین را گفتی به گوش آن كوكب ذلیل‌مرده هم رسید و خیالاتی شد. نمی‌گویم از خودت درآورده‌بودی‌، اما خوب‌، یك كلاغ را چهل كلاغ كه می‌كردی.  

داشت كنار‏ﮤ‏ نان‌ها را خرد می‌كرد، رسمش همین بود. لقمه كه به دهان می‌گذاشت‌،كنار‏ﮤ‏ نانی را بر می‌داشت و توی كاسـﮥ‏ كنار دستش خرد می‌كرد. وقتی كون‌خیزه خودش را  از سر سفره عقب می‌كشید، كاسه‌اش پر بود از خرده‌نان. صبح سحر هم‌، قبل از این‌كه‌بنشیند به كلاف كردن نخها یا درآوردن جادگمه‌، شاید هم پیش از نماز، مشت‌مشت خرده‌نان می‌ریخت همان جلو ایوان تا گنجشك‌ها بخورند. ظهر هم همین كار را می‌كرد و اگر كلاغی می‌آمد، با لنگه‌كفشی‌، چیزی‌، فراری‌اش می‌داد. بیشتر هم از كلاغ پیر و شل لجش می‌گرفت. حالا كاسه را میان دو پاش گذاشت و با پلك‌های فروافتاده‌، بی هیچ سایه‌ای بر پوست چین‌خورده و پلاسید‏ﮤ‏ گونه‌ها، باز هرتكه را دو یا سه تكه می‌كرد:

ـ گمانم وقتی یك روز داشتم دعا را می‌انداختم توی طاس‌، دیده‌بودم. اصلاً نگذاشت سرش آب بریزم. شسته و نشسته بلند شد. بعدش دیگر به من اطمینان نداشت. حتی نمی‌گذاشت به غذاش سر بزنم. وقتی می‌رفتم توی آشپزخانه‌، به‌دو پیداش می‌شد، همان‌جا بالای سرم می‌ایستاد. دیگش را خودم زیر خل كرده‌بودم‌، دورتادورش را هم با خاكستر پوشانده‌بودم و روش هم چند گل زغال گذاشته‌بودم. نمك و زردچوبه را از دستم می‌گرفت و خودش می‌ریخت. تا باز در دیگ را نمی‌گذاشتم و زیر خل نمی‌كردم نمی‌رفت. اصلاً لای در اتاقش را باز گذاشته‌بود و همان‌طور كه دوخت‌ودوزش را می‌كرد، یك چشمش به در آشپزخانه بود. من كه نمی‌خواستم داداشم را چیزخور كنم. می‌گفت‌: «میرزاباجی‌، تو را به خدا دست ‌بردارید، من داداش‌تان را دوست دارم‌، خیلی هم دوست دارم.» به حسین ناكام حرفی‌نزده ‌بود، اما خوب‌، فهمید. نمی‌دانم كی به‌ش گفت. كوكب برای خودم قسم خورد كه نگفته. یك روز كه رفتم دیدنش گفت. حالا دیگر هوش و حواس درستی ندارد. چقدر قربان صدقـﮥ‏ دكترها رفتم تا اجازه دادند ببینمش. اولش یادش نبود. بعد كه یادش آوردم‌،گفت. راستش‌، من از صدای بگوومگوشان بیدار شدم. تا آن روز، بینی و بین‌الله‌، حتی یك‌دفعه  صداشان را برای هم بلند نكرده‌بودند. فردا صبح هم آن ناكام نرفت سر كارش. عتیقه‌فروشی‌اش زیر همین بازارچـﮥ‏ دروازه‌نو بود. بعد هم دست زنش را گرفت و بردش. وقتی رفتم سری به اتاق‌شان بزنم‌، دیدم یك قفل تازه زده‌اند به درشان. بعدازظهر خودش تنها برگشت‌، مثل برج زهرمار. من نادان هم رفتم پشت در گوش ایستادم كه یك‌دفعه آن در را چهارتاق باز كرد و گفت‌: «بیا تو!» اصلاً دستم را گرفت و كشید تو. چه‌كرده‌بود! قالی‌ها را جمع كرده‌بود و ریخته‌بود وسط. لباس‌های دختره را هم ریخته‌بود روشان. كاسه و بشقاب‌ها، دیگ و دیگبر و هرچه كه داشتند گذاشته‌بود روی زمین. گفت‌: «بگیر ببینم دامنت را.» حالا من چقدر می‌لرزیدم‌، بماند. یك كیسه گرفته‌بود دستش و از  توش هی چیزهایی كه من این گوشه و آن گوشه چال كرده‌بودم‌، در می‌آورد و می‌ریخت توی دامنم. نخودها را هم پیدا كرده‌بود. نود و نه قل‌هوالله به‌شان خوانده‌بودم. دو تا قاپ هم بود. حالا بالای هر كدام‌شان به ملاصاحب چقدر پول داده‌بودم‌، خدا می‌داند. گوشش به خاك باشد، اوستارجبعلی. نصف‌شب بلند می‌شدم و از جیبش پول برمی‌داشتم. خدابیامرز، پول خردهاش را نمی‌شمرد. حسین ناكام گفت‌: «اگر یك‌دفعـه دیگر پات را بگذاری توی این اتاق، هردو قلم پاهات را خرد می‌كنم.» همین شد، دیگر با من هم‌كلام نشد، تا وقتی كه كوكبش غیبش زد. خوب‌، چند روز بعد رفت و آوردش. من هم دیگر می‌ترسیدم تیررس اتاق‌شان بروم‌، تا یك روز كه دیدم بقچه‌اش را زده زیر بغل و دارد می‌رود. گفتم‌: «كجا  می‌روی‌؟» گفت‌: «می‌روم حمام.» گفتم‌: «تو كه بی‌نمازی.» می‌دانستم. حسابش دستم بود. گفت‌: «می‌خواهم بروم خانـﮥ‏ كس و كارهام.» گفتم‌: «تو كه می‌گفتی این‌جا كسی را نداری‌؟» خلاصه هرچه بهانه آورد، یك چیزی گفتم. آخرش توی چشمم براق شد كه‌: «می‌خواهم بروم‌، از دست تو و داداش‌جانت خسته شدم.» بعد هم رفت. من هم از ترس آن‌ناكام سادات را برداشتم و رفتم خانـﮥ‏ خاله‌بلقیس.

پسرعمه تقی گفت‌: تو كه می‌گفتی رفتم خانـﮥ‏ بی‌بی‌؟

ـ شاید، حالا كه هوش و حواس ندارم‌، اما یادم است‌، آن ناكام‌، انگار كه موش را آتش زده‌باشند، ظهرنشده‌، آمده‌بود این‌جا. حالا چه كرده‌بود، بماند. اصلاً می‌خواسته اتاق‌شان را آتش بزند. همین پسرعمو نگذاشته‌بود. گفته‌بوده‌: «وای به حالش اگر پیداش كنم.» خانـﮥ‏ خاله‌بلقیس هم رفته‌بود. خانـﮥ‏ بی‌بی هم آمد. در كه می‌زد، من و سادات را از راه پشت‌بام فرستادند خانـﮥ‏ همسایه‌ها. شب بابای خدابیامرزتان آمد. به   همین خواهرم گفته‌بودم كجا می‌روم. چند روز بعد آمد، گفت‌: «بیا!» آن ناكام رفته ‌بود شیراز. وقتی برگشت‌، دیگر خودش نبود، یك بند انگشت توی چشمش می‌رفت. لاغر كه بود، لاغرتر شده‌بود. لباس‌هاش خاكی بود، چرب بود، یك عالمه لكـﮥ‏ گریس به سر زانوهاش‌، آستین‌های پیراهنش مالیده‌بود. همان شد، انگار آن ناكام را آن‌هایی‌ها بردند و یكی‌دیگر جاش آوردند.

اشك از لای پلك‌های بی‌مژه‌اش می‌چكید. فیرفیر هم می‌كرد. نان‌ها دیگر ریز ریز شده‌بود. پسرعمه تقی گفت‌: راستش را بخواهید، خودش زنك را هوایی كرد؛ آدم كه امیر ارسلان و سه تفنگدار بدهد دست زنش‌، همین بلاها سرش می‌آید.   

عمه‌كوچكه گفت‌: زن كه حرامی رفته‌باشد، دیگر پابندبشو نیست.

عمه‌بزرگه حالا داشت آن پایین‌، تكیه‌داده به دیوار ایوان‌، وصله به‌جورابی می‌زد. پسرعمه رضا گفت‌: بلند بشوید این سفره را جمع كنید.

ـ پسردایی‌، آن‌جا نشسته‌ای كه چی‌؟  

پسرعمه تقی بود. از دم اتاقش داد می‌زد. پاكتی به یك دست و چند نان به دست دیگرش داشت. كتاب را نشانش دادم. نان و پاكت را به بانو داد. دوچرخه‌اش را دم در دالان گذاشته‌بود. از سایـﮥ‏ نیم‌دایر‏ﮤ‏ تاقنما بایست می‌فهمیدم كه از ظهر هم گذشته. صدای اذان را هم نشنیده‌بودم. داشت از مهتابی می‌آمد، با كفش‌های پاشنه‌خوابیده‌. همان كت سرمه‌ای گشاد تنش بود، با آن یخه‌های پهن، می‌گفت: خوب، خوب، كه تا چشم من را دور دیدی موهات را زدی بالا. 

می‌خندید. كاش برای ناهار فكری كرده‌بودم، یا باز توی اتاق پسرعمه رضا مهمان ‌بودم. ناهار از بس حرف زد، نفهمیدم چی خوردم. چی گفت‌؟ یادم نیست. پیش از هر لقمه هومی می‌كرد، و بعد هنوز یكی دو بار لقمه را به دهان نچرخانده، می‌گفت: «بعدش ‌...» و  بعد یكی دوبار دیگر لقمه را می‌چرخاند و می‌گفت: «داشتم می‌گفتم‌.» تقصیر خودم بود كه از عموحسین ناكام پرسیدم. گفت: من كه یادم نیست. 

هفت هشت سالش بیشتر نبوده. تازه مدرسه می‌رفته. بعد گفت كه مكتب می‌رفته. از مكتب هم گفت، از ملاباجی مكتب. گفت كه پسرعمه رضا خلیفـﮥ‏ مكتب بوده و از بس با او لج بوده، همه‌اش شكایتش را می‌كرده. بالاخره عروس‌عمه بانو میان جانم رسید، گفت: داشتی از دایی‌حسین می‌گفتی.

گفت: گفتم كه یادم نیست. اتاقش همین سه‌دری بود كه حالا درش بسته. فقط اگر عقدی عزایی باشد، درش باز می‌شود. پارسال هم به خاطر شما درش را باز كردند.

آن‌وقت از خست پسرعمه رضا گفت، و این‌كه چطوری می‌خواهد سهم همه را بالا بكشد. می‌گفت: حالا هم دندان تیز كرده برای اتاق شما. 

پسرعمه رضا ختنه هم می‌كرد. جواز نداشت، اما وقتی می‌آمدند دنبالش، می‌رفت.  دستش خوب بود. ماها را هم خودش ختنه كرده‌بود. 

پسرعمه تقی می‌گفت: حالا دستش می‌لرزد. آخرش هم می‌ترسم كار دست خودش بدهد، اما مگر ول‌كن است. به خاطر مال دنیا باز می‌رود، زنش را هم می‌برد. می‌دانی چرا؟ فقط برای این‌كه صنار سه‌شاهی به‌ش بدهند، و نمی‌دانم نقل و نباتی پر دامنش بریزند.

عروس‌عمه بانو گفت: استاد، پسردایی از عموحسینش می‌پرسید.

پایین پای سفره نشسته‌بود. پیراهن آستین‌بلند تنش بود. چادر سرش كرده‌بود. ریز  می‌خندید. 

پسرعمه انگار داشت دست می‌كشید، بشقابش را خالی كرده‌بود. دانه‌های برنج را  از كنار بشقابش دانه‌برچین می‌كرد، و گاهی، انگار كه زنده باشند، میان دو انگشت، به امتحان، نرم می‌كرد، گفت: بله، بله، یادم است. اما من كه گفتم، از عشق و  عاشقی‌اش چیز زیادی یادم نیست. بعدها هم فقط می‌دیدم هر دفعه با یك مرد غریبه می‌آید خانه. ننه هم مجبور بود پخت‌وپزشان را بكند. اغلب مهمان‌هاش هم درویش بودند، یا معركه‌گیرهای تخته پولاد. حتی یك بار یك پرده‌دار آورد، با بچه‌درویش‌اش. خودم دیده‌بودم‌شان. ریش دو فاق سفید داشت و كلاه بوقی و یك شال پشمی هم همیشه دور گردنش می‌پیچاند. پرده‌شان را هم آورده‌بودند و تكیه داده‌بودند به آن سه‌كنج حیاط. یك روز هم كه از مكتب آمدم، دیدم رنگ ننه شده مثل گچ همین دیوار. فهمیدم بایست خبری شده‌باشد. دراتاق دایی‌حسین بسته بود. اما دو جفت گیو‏ﮤ‏ كهنه با كفش‌های خودش پشت در اتاق سه‌دری بود. بعد فهمیدم دو تا مارگیر آورده‌بود. ننـﮥ‏ ما هم آمد گوشم را گرفت و بردم توی اتاق و تا خوردم، زد. می‌گفت: «مگر از جان خودت سیر شده‌ای‌؟» بیچاره ننه كه مجبور بود برود و اتاق را ضبط و ربط كند. جارو را كه برمی‌داشت، شروع می‌كرد به دعا خواندن و هی دور خودش فوت می‌كرد. اصلاً رفته‌بود از ملاصاحب دعای نیش‌بند گرفته‌بود و بسته‌بود به بازوش. بعد هم دایی یك‌دفعه غیبش زد، من كه دیگر ندیدمش. اما پدر خدابیامرزم دیده‌بودش، توی تكیـﮥ‏ باباركن‌الدین. بابا را كه  می‌بیند، می‌گوید: «عجب، شمایید؟» بعد هم می‌گوید: «همین‌جا باشید، من می‌روم دست‌به‌آب و برمی‌گردم‌.» آفتابه را هم برمی‌دارد، كه مثلاً می‌خواهد برود. بابام می‌گفت: «همان‌جا دم حوض پاشنـﮥ‏ گیوه‌هاش را وركشید. اما یك‌راست رفت طرف مستراح‌.» یك دالان دراز بوده، بعد یك مستراح. بابام هر چه نشسته‌بوده، نیامده. می‌گفت: «وقتی دیدم یكی  دو نفر رفتند مستراح و برگشتند، دیگر شكم برد. آخرش رفتم دنبالش‌.» از دیوار پریده‌بوده و ده‌برو. دیگر هیچ‌كس ندیدش. شاید هم دیده‌اند و به ما بچه‌ها روآور نشده‌اند. 

باز هم گفت. یادم نیست كه دیگر چی. عموحسین را كه دیگر ندیده‌بود تا وقتی خود عمو باز پیداش می‌شود. پسرعمه كلاس ششم را كه تمام كرده، رفته دم دكان پدرش. می‌گفت: در كونی‌ها را من می‌خوردم، پول‌ها را رضا بالا كشید. 

دنبال پدر برای سر تراشیدن این یا آن می‌رفته، اما پدر برای ختنه‌كردن رضا را می‌برده، می‌گفته: تو عجولی، نمی‌توانی. آدم باید دل شیر داشته ‌باشد. شوخی كه نیست. تیغ تیز است و چورِ بچه هم نازك، مثل برگ گل. اگر دستت بلرزد، ناكارش می‌كنی‌.

گفت: جارو و پاروی دكان هم با من بود و بعضی وقت‌ها هم اصلاح سر بچه‌ها.

بعد هم كه پدرشان می‌میرد، پسرعمه رضا می‌شود صاحب اختیار دكان. می‌گفت: وقتی از سربازی برگشتم، آقا شده‌بود استاد و من شاگرد. خوب، البته بعدها زنم داد. برای عروسی‌ام هم خرج كرد، اما هر چه گفتم برای من یك دهانه مغازه بگیر، گوش نكرد. ننه‌مان هم كه دیگر آه نداشت با ناله سودا كند، شده‌بود كناره‌خور سفر‏ﮤ‏ آقا. استشهاد جمع كرده‌بود كه دایی‌حسین مرده. بچه هم كه نداشت. پدر شما هم كه همیشه ولایت غربت بود. تازه كلی سند و بنچاق داشت كه خرج دایی‌حسین كرده‌.

بالاخره هم به قول پسرعمه تقی سه‌دری را بالا می‌كشد. و عمه‌بزرگه هم كه هر چه داشته و نداشته عموحسین بالا كشیده‌بوده. گفت: حالا هم كه می‌بینی. 

می‌پرسم: بعد كه آمد چی‌؟

به ایوان، به همان جایی كه عمه می‌نشست و نخ كلاف می‌كرد یا جادگمه در می‌آورد و جادگمه می‌دوخت، اشاره كرد. گفت: هر دفعه می‌آمد، یك چیزی را برمی‌داشت و می‌رفت كه براش مشتری پیدا كرده‌ام. حالا چی‌ها بود؟ خدا می‌داند. همه هم آنتیك. مگر ننه جرئت داشت ندهد. داد می‌زد: «پولش را به‌ت می‌دهم، مگر می‌خواهم بخورم‌؟»

چایش سرد شده‌بود. عروس‌عمه داشت ظرف‌ها را همان جلو اتاق كاهگل‌مالی می‌كرد. نگاهش كه كردم، به سرش اشاره كرد و خندید. زیرشلوار دبیت مشكی پوشیده‌بود. گفتم: با اجازه، من می‌روم سر درسم.

یاد استاد قاسم هم افتاد، گفت: تو كه كاری بلد نبودی، همین طوری قبولت كرده‌بود كه سر هفته صنار سه‌شاهی كف دستت بگذارد. خوب، شوخ هم بود. نباید به دل بگیری.

بعد هم رفت سر پسرعمو، یعنی پسرعموی پدر این‌ها. از ایل و تبارشان یك به یك گفت و گفت كه دختره را بدبختش كرده‌اند. خوب، ترسیدند رودست‌شان بماند، دادندش به این سید. هر چه خواستگار براش می‌آمد، تا آن بینی گلابی را می‌دیدند، می‌رفتند و پیغام می‌دادند كه استخاره كردیم، بد آمد.

عروس‌عمه بانو گفت: دیرتان شد.

پسرعمه گفت: سرت را درد آوردم‌؟

گفتم: خواهش می‌كنم.

ـ به عمه حرفی نزنی.  

قول دادم. شب هم اتاق عمه‌كوچكه مهمان بودیم، همه به‌جز دختر پسرعموی پدر و بچه‌هاش. یك كاسه و بشقاب و چند نان براش تعارفی بردند. پسر عمه‌كوچكه، میرزا احمد، هم بود و پدرش میرزا نصرالله. روی گونـﮥ‏ چپ پسر عمه‌كوچكه یك سالك بزرگ‌بود، بزرگ‌تر از دایر‏ﮤ‏ سوزن‌سوزنی روی بازوی عروس‌عمه بانو. همان پیراهن ظهر تنش بود. اما جوراب پاش كرده‌بود. شوهر عمه‌كوچكه كوتاه‌قد بود و لاغر. عرقچین به سرداشت. چپق می‌كشید.

عكس عموحسین را همان شب دیدم: قبا به‌تن و ملكی به‌پا و عبای انگار نازكی بر دوش، بر چهارپایه‌ای نشسته‌بود. موهاش بلند بود، تا روی گوش. بالا زده‌بود. پیراهنش یخه‌حسنی بود.  نوك سبیلش را تابانده‌بود، كمی سر بالا. قلیان  می‌كشید. عمه‌كوچكه گفت: قلیانی نبود، همین‌طوری قلیان به دست گرفته.

عمه‌كوچكه گفت: هرچه بود زیر سر آن كتاب‌ها بود كه می‌خواند.

پرسیدم: چه كتاب‌هایی‌؟ 

گفت: من چه می‌دانم.

باز هق‌هق عمه‌بزرگه بلند شد. میرزا نصرالله گفت: می‌شود یك شب حرف آن مرحوم را نزنید؟

عمه‌بزرگه حسابی به گریه افتاد: شما هم، میرزا، این حرف را می‌زنید؟ داداشم حتماً  زنده است. كوكب می‌گفت: «می‌ترسم آخرش پیدام كند.» وقتی فهمید من كی هستم، افتاد روی دست و پام كه من را ببر یك جایی كه هیچ‌وقت دستش به من نرسد.

پسرعمه تقی گفت: اگر زنده است، پس چرا انگشت زدی زیر استشهاد؟

عمه‌بزرگه باز هق‌هق كرد. میرزانصرالله گفت: تو را به خدا ول كنید!

پسرعمه رضا گفت: كوكب كه زن نبوده. زن كه خیلی قشنگ شد، می‌افتد دست این و آن. خودم ده دفعه دیدم كه درشكه جلو پاش ایستاد. دایی همه‌اش مجبور بود با هر كس و ناكس دست به‌یخه بشود. یك دفعه هم كه ریخته‌بودند سرش و حسابی زده‌بودندش. حالا كی روكارشان كرده‌بود؟ نفهمیدم.

دختر بزرگ پسرعمه رضا، عروس‌عمه بتول، زن پسرعمه احمد شده‌بود. بلند بود و باریك. توی خانه هم روسری سرش می‌كرد. یكی از پسرهاش دوازده‌ساله بود. گذاشته بودندش قلمزنی. پسر كوچكش سه‌ساله بود. باز هم آبستن بود، پا به ماه بود، اما ندیدم كه بنشیند، یا چیزی بخورد. دیگ را خودش آورد و كاسه و بشقاب‌ها را هم خودش چید. پیاز هم پوست كند و چهار شقه كرد و كنار بشقاب‌های مسی سبزی گذاشت. چند كاسه هم ترشی گذاشته‌بود وسط سفره. آبگوشت پخته‌بودند. سر كوبیدنش پسرعمه‌ها با هم كلنجار رفتند و بالاخره پسرعمه تقی كوبید. عمه‌بزرگه كاسـﮥ‏ مسی‌اش را آورده‌بود. توی همان براش آبگوشت ریختند. هنوز تریدش را نخورده، شروع كرد به خرد كردن كناره‌های نان. می‌خواستم چیزی بپرسم، اما مگر پسرعمه تقی می‌گذاشت. نمی‌دانم چطور شد كه یاد سربازی‌اش افتاد، گفت كه دور‏ﮤ‏ خدمتش به كرمان افتاده. فرمانده پادگان آن‌قدر خاطرش را می‌خواسته كه اصلاً مرخصی به‌ش نمی‌داده. تا یك روز كه می‌فهمد كه دیشبش سگی پاچـﮥ‏ جناب سرهنگ را گاز می‌گیرد، آن وقت پسرعمه قصیده‌ای براش می‌گوید و همان صبحگاه می‌خواند:

اگرچه كلب گرفت وفشرد پای‌ شما را   چه خوب‌ شدكه نبایدگرفت‌عزای ‌شما را

همه فقط به همان مصراع اولش گوش دادند. هنوز به مصراع بیت دوم نرسیده، شروع كردند به حرف زدن. پسرعمه تقی باز همان مطلع را خواند، بلند و غرا.

عمه‌كوچكه گفت: تو را به خدا، شعرخوانی را بگذار برای بعد.

پسرعمه تقی ساكت شد. به كاسـﮥ‏ آبگوشتش یا شاید بخاری كه از تریدش بلند می‌شد، نگاه می‌كرد. هنوز پیاز چهارقاچ‌شده‌اش دست نخورده‌بود. بعد هم با دست كاسه را پس زد و كون‌خیزه پس كشید. عمه‌كوچكه گفت: چی شد، خاله، مگر من چی گفتم‌؟

ـ هیچی، فقط به دلم نمی‌نشیند بخورم. 

ـ چرا؟

خم شد و دو انگشت در كاسـﮥ‏ ترید كرد. یك مو بود، بلند و سیاه. عمه‌كوچكه گفت: خدا مرگم بدهد.  

همه نگاه می‌كردند. پسرعمه تقی مو را از میان نان‌های تریدشده بیرون می‌كشید. یكی دو خرده نان به وسط و یكی به ته‌اش چسبیده‌بود. 

میرزانصرالله داد زد: صد دفعه گفتم، وقتی به غذا سر می‌زنید، یك چیزی سرتان بكنید.

عروسش گفت: من كه همیشه روسری به سرم هست.


میرزا نصرالله گفت: با تو كه نبودم، عروس، این خاله‌ات را گفتم.

پسرعمه تقی گفت: سیاه است.

عمه‌كوچكه گفت: شاید توی نان بوده.

میرزا نصرالله گفت: توی نان بوده، توی كوفت بوده، بالاخره یك جایی بوده.

عمه‌بزرگه گفت: مادر، شاید به لباس خودت بوده‌.

پسرعمه تقی مو را برد تا نزدیك بینی مادرش:

ـ درست نگاه كن، این موی زن است، نه مرد.

موهای من بلند بود، اما نه به این بلندی، تازه فر هم داشت. البته به ته این یكی  خرده نان آویزان بود و حالا هم داشت یك قطر‏ﮤ‏ درشت آبگوشت از ته‌اش می‌چكید. چكید. پسرعمه احمد گفت: تو را به خدا حال‌مان را به‌هم نزن، ورش دار ببر بیرون.

پسرعمه تقی بلند شد، با همان موی بلند سیاه آویخته از دو انگشت شست و اشاره. دیگر هم برنگشت. عمه‌كوچكه داد زد: خاله‌جان، پس كجا رفتی‌؟

صدایی نیامد. عروس‌عمه بانو گفت: براش گذاشتم، بعد كه اخلاقش سر جا آمد، می‌خورد.

بعد از شام رفتم سراغ پسرعمه تقی. داشت كتاب می‌خواند. چای هم درست كرده‌بود. به سینی غذا كه عروس‌عمه براش آورده‌بود، دست نزده‌بود. گفت: دیدی‌؟ اصلاً گوش نمی‌دهند.

گفتم: واقعا این شعر را سر صبحگاه خواندید؟

گفت: پس چی‌؟ تازه جناب سرهنگ آن‌قدر خوشش آمده‌بود كه بیست روز برام مرخصی نوشت.

تا مبادا بخواهد همـﮥ‏ قصیده را برای من یكی بخواند، پرسیدم: پسرعمه، كتاب‌های عموحسین چی شدند؟

كتاب را بست. كلیات سعدی بود، جلد چرمی. گفت: نكند فكر می‌كنی این هم مال عموحسین‌ات است‌؟  

گفتم: نه به خدا، فقط خواستم بفهمم چه می‌خوانده‌.

ـ چی می‌خواند؟ من كه نمی‌دانم. فقط چند تا كتاب دعا و گمانم دیوان خطی شاه نعمت‌الله ولی را پیدا كردم. بالای رف اتاق سه‌دری بود. وقتی می‌خواستند رنگش بزنند پیدا كردند.

بلند شد، دسته‌كلیدی از جیبش درآورد.

ـ هنوز دارم‌شان‌.

قفل دولابچـﮥ‏ روبه‌رو را باز كرد. روی قفسه‌هاش ‌كیپ تا كیپ و روی هم چیده كتاب بود. گفت: از دست این بانوست كه درش را قفل می‌كنم.

كتاب‌ها را دسته دسته برمی‌داشت و پایین می‌گذاشت. بعد هم دست دراز كرد و یك كتاب بی‌جلد پیدا كرد، گفت: بفرما، این هم ارث عموی گرامی‌ات‌.

كناره‌هاش و حتی شیرازه‌اش خوردگی داشت. خطی بود و «و لَهُ ایضاً»‌هاش را با جوهر قرمز نوشته‌بودند. مقطع غزل‌ها با جوهر آبی بود. پسرعمه داشت بقیـﮥ‏ كتاب‌هاش را توی دولابچه‌اش می‌چید. دو لنگـﮥ‏ دولابچه را كه بست و قفل را توی چفت و ریزه كرد، گفتم: حیف، ناقص شده.  

گفت: موش خورده. حالا موش چطور رفته آن بالا، روی رف‌؟ خدا می‌داند.

كتاب را بستم و به‌ش دادم. داشت سیگاری می‌پیچید. گفتم: پس اهل مطالعه هم بوده‌؟

گفت: نمی‌دانم. 

اخم كرده‌بود و حالا داشت لبـﮥ‏ كاغذ سیگارش را با زبان تر می‌كرد. روی قوطی  سیگارپیچش هم كنده‌كاری بود، مثل جاسیگاری پدر. برش داشتم. گفت: بله، این هم بود.  

گفتم: بابام هم جاسیگاری‌اش را دارد. 

ـ اگر می‌خواهیش، برش دار. عموت بوده.

روی درش كنده شده‌بود: میرزاحسین غمدیده. مال پدر هم میرزا داشت‌؟ گفتم: من همین طوری برش داشتم.

ـ نه، رودربایستی نكن، من نمی‌خواهم بی رضایت شما چیزی توی خانه و زندگی‌ام بیاید.

گذاشتم زمین. نیم‌خیز شدم: می‌بخشید، انگار امشب خُلق‌تان سر جاش نیست. 

به راه‌پله كه رسیدم، دیدم عروس‌عمه بانو گوش ایستاده‌است. دو چال هم پایین گونه‌هاش داشت. پشت لب بالایی‌اش كرك داشت. پیراهن یخه‌هفت پوشیده‌بود.  

پسرعمه تقی داد زد: پس اقلاً می‌خواستی این كتاب را ببری.

گفتم: نه، متشكرم.

 گفت: گفتم یعنی ببری مطالعه كنی.

عروس‌عمه بانو با سر اشاره كرد كه یعنی محلش نگذار، یا شاید حالا ولش كن. نمی‌دانستم كجا بروم. همه هنوز توی اتاق عمه‌كوچكه بودند. دخترعمو داشت توی منبع ظرف‌هاش را آب می‌كشید. هنوز به اتاق خودمان نرسیده‌بودم كه صدای داد و بیداد پسرعمه تقی بلند شد، داد می‌زد: صد دفعه بگویم كه من نمی‌خواهم سر سفر‏ﮤ‏ این و آن بنشینم‌؟  

من كه دو روز بود سر سفر‏ﮤ‏ این‌ها بودم. صدای كاسه هم آمد. سینی هم انگار افتاد توی دهانـﮥ‏ پلكان و تا آن پایین رفت. چراغ را روشن نكردم، از شیشـﮥ‏ پنجره‌ها نگاه كردم. فقط یك لنگه در اتاق‌شان باز بود و عروس‌عمه بانو جارو به‌دست در دهانـﮥ‏ در ایستاده‌بود، بی‌چادر. كی رختخواب مرا انداخته‌بود؟ بوی عطر صابون گرفته‌بود. كاش توی ایوان انداخته‌بودند. اما پسرعمه‌ این‌ها هم توی ایوان می‌خوابیدند، گیرم آن طرف ایوان. پشه‌بند می‌زدند و صبح به صبح جمع می‌كردند. فردا ظهر حتماً سر سفر‏ﮤ‏ پسرعمه رضا بودم. اگر می‌ماندم، همین طور دور می‌زدند. بایست می‌رفتم خانـﮥ‏ خاله‌شازده‌ این‌ها. اگر تا چهارسوق علیقلی‌آقا می‌رفتم، بقیه‌اش دیگر آسان بود. از بقال و چقال‌های چهارسوق هم می‌شد نشانی حاجی ‌ابوالقاسم را پرسید. حتماً می‌شناختندش. خوابم برد، یا فقط چشم‌هام را هم گذاشته‌بودم‌؟ یادم نیست. تشك نو بود و نرم، بوی عطر هم می‌داد. غلت كه می‌زدم، سرمای شبانه‌اش مورمورم می‌كرد. رویـﮥ‏ تشك هم نرم بود. ساتن صورتی بود. بعد كه چراغ روشن شد، دیدم. پسرعمه تقی بود.

گفت: چیه، جوان‌؟ حالا مگر وقت خوابیدن است‌؟  

گفتم: دراز كشیده‌بودم.

ـ بله، برای همین هم صدای خورخورت تا آن طرف ایوان می‌آمد. 

چه خوب كه لحاف را روی خودم نینداخته‌بودم، با آن رویـﮥ‏ ساتن آبی‌اش. پشه‌بندشان را زده‌بودند. شب مهتابی بود، اما كسی توی پشه‌بند نبود. سیدعربی از دشك و لحاف‌های نرم و تازه حلاجی‌شده خبر نداشت. پسرعمه رفت توی مهتابی. سرش را خم كرد. پشت به من داشت. بالش را گذاشتم به دیوار و پشت به‌ش دادم كه نبیند. گفت: از من كه نرنجیدی‌؟

گفتم: چرا؟

ـ پس حتماً ناراحت شدی، و گرنه نمی‌پرسیدی.  

همان‌جا توی درگاهی، پشت به یك لنگـﮥ‏ در نشست، دوزانو. دو دست را دور زانوهاش حلقه كرد و چانه را روی یك كاسـﮥ‏ زانو گذاشت. عروس‌عمه بانو داشت نگاه‌مان می‌كرد، آفتابه به دست داشت و توی درگاهی دالان ایستاده‌بود. از پایین صدای پچ‌پچ می‌آمد. شاید داشتند رختخواب‌هاشان را می‌انداختند. چراغ دخترعمو هنوز روشن بود. درهاشان را كیپ بسته‌بودند. توی اتاق می‌خوابیدند. پسرعمه تقی سر بلند كرد، گفت: هیچ  می‌دانستی كه عموت پیش از این‌كه غیبش بزند یك سالی آمد توی این اتاق‌؟

چه می‌توانستم بگویم‌؟ از پشت شیشـﮥ‏ پنجر‏ﮤ‏ این طرف نوك روشن سه گنبد اتاق سه‌دری پیدا بود. گفت: پس نمی‌دانستی‌؟

باز چانه بر كاسـﮥ‏ زانو گذاشت: دیگر حسابی خانه‌نشین شده‌بود.

دست توی جیب پیراهنش كرد. حتماً دنبال سیگارپیچش می‌گشت. داد زد: آهای زن، آن قوطی سیگار من را بردار بیاور! 

بعد به من گفت: فقط بعد از شام و ناهار یكی دو تا سیگار می‌كشم. گاهی هم می‌شود سه تا، یا دست بالا چهارتا. یكی هم بگیر صبح، همه‌اش می‌شود هفت تا. همین هم خیلی است. سیگار دشمن معده است. 

گفتم: چرا عموحسین آمد اینجا؟

ـ بله، یادم است. خودش می‌گفت نمی‌تواند جای خالی كوكب‌جانش را ببیند. اما ننه فكر می‌كند كه می‌خواسته تنها نباشد. شاید هم می‌ترسیده تنهایی به سرش بزند. اما من یكی فكر می‌كنم فقط به‌خاطر وجود این صندوق‌خانـﮥ‏ شما بوده. راستش این خانه اولش مال پدر بزرگ ماها بوده، افتاد توی ارث و میراث. آن اتاق شد مال خاله؛ سه‌دری را هم دایی‌حسین برداشت. این اتاق زیری هم با آن كه من نشسته‌ام مال ننـﮥ‏ ما شد. پدر تو هم كه نبود، خوب همین را هم كه به‌ش دادند، خیلی است. آن اتاق دخترعمو هم انگار مال پدر پدرشان بوده، یا شاید از پدربزرگ خریده‌اند. حالا هم رضا برای همه‌اش دندان تیز كرده. اول گفت خرج ننه را می‌دهم. این اتاق زیری را به اسم خودش كرد، آن سه‌دری را هم كه از چنگ دایی‌حسین بیرون كشید. مانده اتاق شما.

عروس‌عمه میان جانم رسید. چادر سرش بود. گوشـﮥ‏ چادر به‌دندان، دست لختش را دراز كرد: بفرمایید، استاد!

پسرعمه تقی نمی‌دیدش. نیم‌خیز شدم كه بگیرم و براش ببرم. پسرعمه گفت: خودت  بیا بده به من‌.

كفش پاشنه‌بلند پاش بود. چطور صدای كفش‌هاش را نشنیده‌بودم‌؟ تا مهتابی مشرف  به ایوان فقط چند قدم بود. از زمین گچی، هر چند لخت، آن‌طور كه او قدم برمی‌داشت، صدایی برنمی‌خاست. به شیشه‌های رنگی پنجر‏ﮤ‏ این طرف نگاه كردم، از بس مچ پاهای لختش سفید بود، میان جوراب لوله‌كرده و پتـﮥ‏ چادری كه پس می‌رفت. پسرعمه داد زد: نمی‌توانستی دوتا پیالـﮥ‏ چای هم دستت بگیری و بیایی‌؟

نگاهش كردم. انگار توی راهرو منتظر بود. باز به پیشانی زد. چادرش را رها كرده‌بود و نور راهرو و اتاق پاش را روشن می‌كرد. پسرعمه گفت: از من به تو نصیحت، هیچ‌وقت به زن‌ها رو نده، و گرنه سوارت می‌شوند.

داشت به حیاط نگاه می‌كرد، شاید به پنجره‌های تاریك و درهای بستـﮥ‏ اتاقی كه دیگر اتاق دایی‌حسینش نبود. سیگارش را بعد پیچید. عروس‌عمه بانو چای را آورد، خم شد و همان دم در گذاشت و رفت. پسرعمه گفت: دیدی‌؟ خدا نكند احتیاج آدم به آن‌ها بیفتد.

از پله‌ها پایین می‌رفت، صدای تق‌تق كفش‌های پاشنه‌بلندش حتی از پایین پله‌ها می‌آمد. سینی چای را كه جلو درگاهی گذاشتم، گفتم: داشتید از عموحسین می‌گفتید.

ـ به كجا رسیده‌بودم‌؟

ـ می‌گفتید كه چرا عموحسین آمد توی این اتاق.

ـ خوب، بله، حالا دیگر ده سیزده سالم بود. مدرسه نمی‌رفتم. خیلی چیزها سرم می‌شد، از بس آدم‌های جور واجور می‌دیدم. صبح می‌رفتم تا شب، جان كردی می‌كندم. از این سر شهر تا آن سرش دنبال پدرم می‌دویدم. دستش خوب بود و بزرگان برای سرتراشی می‌بردندش یا برای خون گرفتن. به خانه‌هایی می‌رفتیم كه آدم لوچ می‌شد. چیزهایی می‌شنیدم كه اگر می‌گفتم خون به پا می‌شد. همـﮥ‏ اسرار مردم پیش دلاك جماعت است، سلمانی‌ها هم از سیر تا پیاز مشتری‌هاشان را می‌دانند؛ مردم تا می‌نشینند سرشان را اصلاح كنند، سر درددل‌شان باز می‌شود. پدرم، خدابیامرز، می‌گفت: «ما باید یك گوش‌مان در باشد، یكیش دروازه‌.» شازده ‌ملك كالسكه‌اش را می‌فرستاد دنبال ما. نقرس داشت و ماهی یك بار زالو می‌انداخت. به اندرونی هم می‌بردندمان. یك بارهم بردندمان صارمیه. باغی هم طرف‌های آتشگاه داشتند، آقا دَدوله را كنار چاه گاو بسته‌بودند به درخت، لخت. بابای خدابیامرزم اول حاضر نشد موی سر و ریشش را بتراشد. گفتند خودش را هم می‌بندند. نقلش خیلی است، باشد برای یك روز دیگر. من، پسردایی، باور كن تا همان ده دوازده سالگی، با همین دو چشمم چیزهایی دیده‌ام كه اگر بخواهم برات بگویم تا قیام قیامت طول‌می‌كشد. آن وقت می‌گویند تقی حراف است. خوب، هستم، اما حرف هم دارم. این داداش‌رضای ما را ببین، انگار نه‌انگار كه جایی بوده، یا پسر آن پدر بوده. آدم سیر نمی‌شد، وقتی خدابیامرز به حرف می‌افتاد، آن‌قدر هم تند می‌رفت كه باد به گردش نمی‌رسید. من همه‌اش دنبالش می‌دویدم. گاهی البته با كالسكه می‌فرستادند دنبالش كه بادكش‌شان كند و یا زالو بیندازد. گفتم انگار. اما از اولش انگار در پیشانی‌نوشت ما نبود كه وضع‌مان خوب بشود. آخر همان زمان بابامان، هر صنار سه‌شاهی كه گیرم می‌آمد، شب می‌ریختم توی چپـﮥ‏ بابامان تا مثلاً بعدها سرمایـﮥ‏ كارمان بشود. سر هفته هم آن‌خدابیامرز پول‌ها را می‌شمرد و توی یك دفترچه به سیاق می‌نوشت كه مثلاً بنده‌زاده، تقی، به تاریخ فلان چقدر پیش او امانت دارد. دفترچه را هنوز دارم. اگر تو پشت گوش‌هات را دیده‌ای، من هم پول‌هام را دیده‌ام. همه‌اش را رضا بالا كشید، گفت، خرج دوا و درمانش كردم. خوب، كرد، اما از دخل دكان می‌كرد، از كار من‌.

در وقفـﮥ‏ پك زدن به سیگار، پرسیدم: ببخشید، عموحسین چرا آمد توی این اتاق‌؟

برگشت: من كه گفتم، به‌خاطر آن صندوق‌خانه بود. می‌بینی كه، دنج است، تازه دیوارهاش آن‌قدر قطور است كه هیچ‌كس نمی‌تواند پشتش گوش بایستد. آن در رو به مهتابی را می‌بست. این در پایین رو به حیاط را هم از پشت چفت می‌كرد. دیگر خودش بود و خودش. هر وقت هم می‌خواست برود بیرون، از همین مهتابی می‌رفت. نه كسی آمدنش را می‌دید و نه رفتنش را. یادم است، یك شب، نصف شب، یك صدایی از راه‌پله‌ها شنیدم. انگار كه مثلاً این تاق‌ضربی‌ها توی راه‌پله‌ها هُوار شده‌باشند. من توی صندوق‌خانـﮥ‏ این اتاق زیری خوابیده‌بودم. رضا یك سالی بود زن گرفته‌بود. آخر ده سال نه، نه سال و شش ماه از من بزرگتر است. همین اتاق زیری دست ما بود. زمستان هم بود. آن‌قدر برف آمده‌بود كه توی حیاط از میان برف‌ها كوچه باز كرده‌بودیم كه دیواره‌هاش دو قد من بود. هنوز هم می‌بارید. یك هفته بود می‌بارید. دیگر نه شب داشتیم نه روز. هی می‌بارید. هنوز برف روی پشت‌بام‌ها را پارو نكرده‌بودیم كه باز این هوا برف می‌نشست. خیلی از تاق‌ها هوار شد روی سر مردم. باز هم می‌آمد، آن هم با این تاق‌های خشت و گلی عهد بوقی. شب‌ها انگار كه تاق ترق و توروق می‌كرد. ننه می‌گفت: «ذكر می‌گویند.» بله، ذكر می‌گفتند، اما وای به وقتی كه به سجده می‌رفتند. استغفرالله‌! چی دارم می‌گویم‌؟ این تاق‌های ضربی، اگر نمی‌دانی بدان، نشت نمی‌كنند، كه مثلاً از یك جایی‌شان آب چكه‌چكه بریزد پایین. اولش نم می‌كشد، از این سر تا آن سر. همـﮥ‏ تاق گل خالی می‌شود و یك دفعه مثل كوه می‌آید پایین. تازه بدی تاق‌چشمه این است كه پای آدم توی گل و كاهگل‌اش فرومی‌رود. وقتی هم برف یخ ببندد، برف و كاهگل و گل با هم به دم پارو می‌روند. برای همین باید قبل از كاهگل غلتك روش انداخت. چه سالی بود! دم به ساعت یا روی پشت‌بام بودیم و یا زیر كرسی منتظر هوار تاق می‌نشستیم. 

گفتم: داشتید از عموحسین می‌گفتید.

گفت: صبر داشته باش تا به‌ش برسم.

بلند شد، آمد توی اتاق، لنگـﮥ‏ در را بست و چفتش را انداخت. یك كفش گذاشت برای زیر تنه‌اش و یكی جلوش تا دو پای لختش را روی آن بگذارد، گفت: خیلی عجولی، پسردایی.

گفتم: ببخشید.  

ـ نه، دلخور نشدم‌؛ اما خوب، حوصله هم خوب چیزی است. اگر یك كلاف بدهند دست تو كه بفرما گره‌هاش را باز كن، حتماً بیشتر گوریده‌اش می‌كنی، دست آخر هم پاره‌پاره‌اش می‌كنی، می‌اندازی دور. ببین، مثلاً توی همین اتاق، این پنجره‌های خورشیدی فكر می‌كنی چقدر كار برده‌؟ خوب می‌شد یك جام یك‌دست گذاشت، بعد مثلاً رنگش زد. اما آن بابایی كه  این‌ها را درست كرده هر شیشه را به یك رنگ انتخاب كرده و بعد توی چوب‌های این وسط را درآورده تا هر شیشه درست جا بیفتد. یا بگیر این درها، همین منبت‌كاری‌شان كلی كار برده. یا همین قالی زیر پات، یك گره یك گره درست شده. حالا چله‌كشی‌اش بماند، یا نقشه‌كشی‌اش یا رنگرزی پشم‌هاش. همین‌طوری كه نیست‌.

گفتم: به‌خدا، من قصدی نداشتم.

ـ می‌دانم، اما جوانی و خام. خوب، طوری نیست، می‌بینی و می‌رسی. حالا چه می‌گفتیم‌؟ بله، آن سال چه كشیدیم، بماند. برای عموحسینت همین جای تو كرسی گذاشته‌بودیم. ننه خاكه براش لای خل می‌كرد و می‌گذاشت زیر كرسی‌اش. غذاش را هم بیرون می‌خورد. اما حالا یك هفته بود از اتاقش بیرون نیامده‌بود. البته برای دست‌به‌آب تشریف می‌آوردند. ننه براش غذا می‌برد، می‌داد من ببرم. هرچه می‌زدم به در، باز نمی‌كرد. ننه می‌گفت: «بگذار پشت درش و بیا.» خوب، ظاهراً داداش‌رضا خرجش را می‌داد. می‌دانی از همان سربند حواسش جمع بود، نه مثل من. دست‌آخر هم، می‌دانی چه‌كار كرد؟ یك صورت‌حساب بلندبالا گذاشت جلوش، از پول ناهار و شامش گرفته تا قند و چای و سهم كاهگل پشت‌بام‌ها. حتی قیمت همـﮥ‏ چیزهایی را هم كه فروخته‌بود باش حساب كرده‌بود. دایی‌نگاهی كرده‌بود، یكی دو جا را بلند خوانده‌بود، بعد هم پرسیده‌بود: «خوب كه چی‌؟ می&