Back to Home
 



برو به بخش: 7 . 6 . 5 . 4 . 3 . 2 . 1

مجلس‌ سوم‌ 

حسن‌مان‌ نوشته‌است‌: «پوسیدی‌ مرد، از آن‌ سوراخ‌ بیا بیرون‌!» باز هم‌ نوشته‌است‌، یا گفته‌است‌ به‌ مادر. خودش‌ حالا كجاست‌؟ كجا بود؟ هی‌ تاب‌ می‌خورد، هر به‌ چند ماهی‌ یا دست‌ بالا سالی‌ جایی‌ بود. خبرش‌ را داشتم‌: از این‌ ده‌ به‌ آن‌ ده‌، از این‌ شهر به‌ آن‌ شهر، و هر بار هم‌ یكی‌ دو تكه‌ اثاثش‌ را از این‌ اتاق‌ به‌ آن‌ اتاق‌ می‌برد، مثل‌ كولی‌ها، نه‌، مثل‌ همین‌ زمین‌ كه‌ می‌گویند هر لحظه‌ جایی‌ دیگر معلق‌ است‌ و چرخان‌، بندی‌ جاذبه‌ای‌ كه‌ می‌گویند هست‌ و نمی‌دانند چیست‌. بالاخره‌ هم‌ افتاد به‌ فلاورجان‌ و بعد هم‌ نمی‌دانم‌ بالاتر از نصرآباد كه‌ نمی‌دانم‌ كجا باشد. حالا هم‌ آن‌جاست‌ و دارد آب‌ خنك‌ می‌خورد. آن‌وقت‌ پیغام‌ داده‌است‌ به‌ وسیلـﮥ‏ مادر كه‌: «بیا بیرون‌ مرد، پوسیدی‌!»

گاهی‌ فكر می‌كنم‌ چیزی‌ بگویم‌، می‌بینم‌ نمی‌فهمد. هر بار جایی‌ است‌. این‌جا نشسته‌بودم‌ و فكر می‌كردم‌: خوب‌، حالا مثلاً جایی‌ است‌ طرف‌های‌ دست‌ راست‌ من‌، شمال‌ مثلا. بعد می‌شنیدم‌ كه‌ نه‌، آن‌طرف‌ كوه‌هاست‌، پشت‌ سر من‌. اما مگر از رو می‌رود؟ پوسیدی‌، مرد! به‌ من‌ سركوفت‌ می‌زند كه‌ ده‌ شانزده‌ سالی‌ است‌ فقط این‌ یك‌ گله‌جا نشسته‌ام‌ پشت‌ این‌ میز یا در همین‌ پستو و پشت‌ به‌ در بسته‌ای‌ كه‌ اتاق‌ من‌ است‌، من‌، منشی‌ دفتر اسناد رسمی‌ شمار‏ﮤ‏ 133، واقع‌ در خیابان‌ شیخ‌ بهایی‌ اصفهان‌ و جلوم‌ همین‌طور تا سقف‌ كتاب‌ چیده‌ام‌. مجلات‌ قدیمی‌ جلدكرد‏ﮤ‏ سردفتر هم‌ هست‌، آقای‌ كمال‌الدین‌ جناب‌ كه‌ حالا پیش‌ نم‌كرد‏ﮤ آقاست‌، سلیطه‌خانم‌، مادر همین‌ ملیح‌، نشاند‏ﮤ‏ من‌.

نه‌، این‌طور نمی‌شود. اگر همین‌طور بچرخم‌، من‌ هم‌ به‌ هیچ‌جا نمی‌رسم‌؛ گرچه‌ همه‌چیز می‌چرخد به‌ گرد من‌ كه‌ این‌جا نشسته‌ام‌ و می‌نویسم‌. یادم‌ باشد كه‌ بنویسم‌ كه‌ روز 24 یا 25 فروردین‌ 1340، وقتی‌ شنیدم‌ یوری‌ گاگارین‌ علیه‌ماعلیه دارد زمین‌ را مثلاً دور می‌زند، خواستم‌ خودكشی‌ كنم‌ كه‌ نشد. تیرماه‌ 48 بود كه‌ رفتم‌ خانـﮥ‏ ملیح‌. ملیح‌ می‌گفت‌: گور پدر امریكایی‌ها هم‌ كرده‌. خوب‌، رفته‌باشند به‌ ماه‌، تو چه‌كار به‌ آن‌ها داری‌؟

من‌ هم‌ چرخیده‌ام‌، تابستان‌ها به‌ كنار كه‌ هی‌ این‌ دكان‌ و آن‌ دكان‌ شاگردی‌ كردم‌ و تیپا خوردم‌؛ دیپلم‌ هم‌ كه‌ گرفتم‌ باز نصیبم‌ خاك‌ كف‌ بازار بود و حاج‌مولایی‌ با آن‌ شاپوی‌ قهوه‌ای‌ دوره‌سیاه‌ تا مثلاً چكید‏ﮤ‏ كار بشوم‌ و یا توی‌ پاكور‏ﮤ‏ میرزاعمو، حاج‌ابوالقاسم‌، نخ‌ و ریسمان‌ لگد كردم‌ و آخرش‌ هم‌ شدم‌ شاگرد شیرینی‌پزی‌ استادمحمد چس‌خور. حالا این‌جا هستم‌. شانزده‌ سال‌ است‌ كه‌ یك‌ جا نشسته‌ام‌ و از صبح‌ تا ظهر و از بعدازظهر تا شب‌ سند ذمه‌ می‌نویسم‌ و یا سندهای‌ صلحنامه‌ و وكالت‌ و نقل‌ و انتقال‌ خانه‌ و ملك‌ و ماشین‌ را توی‌ دفتر دوم‌ وارد می‌كنم‌ تا جناب‌ مدنی‌ وقتی‌ آمد و رأی‌ انورش‌ قرار گرفت‌ امضا بفرمایند. نوشتن‌ دفتر اندیكاتور هم‌ با من‌ است‌ و یا دادن‌ رونوشت‌ از سندی‌ قدیمی‌. همین‌هاست‌ دیگر. عرصه‌ و اعیانی‌ها هی‌ دست‌به‌دست‌ می‌شوند و هی‌ راهن‌ مرتهن‌ها سندشان‌ را تجدید می‌كنند؛ یا ماشینی‌، هر به‌ چند ماهی‌، سند نو می‌كند؛ اما من‌ این‌جا هستم‌ و یا پشت‌ آن‌ میز با آن‌ میرزاحبیب‌، آبدارچی‌ آقا، و خود آقا كه‌ حالا شاید هم‌ پیش‌ زن‌ عقدی‌ طیب‌ و طاهر خودش‌ باشد و قسم‌ روی‌ قسم‌ می‌خورد كه بندش‌ به‌ حرام‌ باز نشده‌. 

نمی‌چرخم‌. یادم‌ باشد كه‌ هی‌ نچرخم‌. ثابت‌ و پایدار باید بود همان‌گونه‌ كه‌ این‌ خاك‌ یا بهتر آن‌ زمین‌ قدیمی‌ بود، و اگر همت‌ كنم‌ خواهدبود. 

پس‌ اول‌، تابستان‌ 36، پیش‌ حاج‌مولایی‌ بودم‌، خرازی‌ داشت‌ با هزار و یك‌ جور جنس‌ و هر قلم‌ هم‌ توی‌ یك‌ قفسه‌. اگر شانه‌ می‌خواست‌ یا انگشتانه‌، چشم‌بسته‌ هم‌ می‌توانست‌ پیدا كند. من‌ هی‌ گیج‌ می‌خوردم‌. توی‌ انبارش‌ مشكل‌تر بود، هر گوشه‌ای‌ یا توی‌ هر صندوقی‌ چیزی‌ بود. می‌گفت‌: بدو برو انبار، یك‌ دوجین‌ از این‌ شانه‌ها بردار و بیار، مبادا مشتری‌ معطل‌ بشود.

انبارش‌ ته‌ تیمچه‌، زیر راه‌پله‌ها بود. دراز و نیمه‌تاریك‌ و از زمین‌ تا تاق همین‌طور قفسه‌ بود. روی‌ زمین‌ هم‌ پر بود از صندوق‌ و كارتن‌. می‌چرخیدم‌ و نبود. خودش‌ می‌آمد، دستی‌ دراز می‌كرد و یا یكی‌ دو قوطی‌ را جابه‌جا می‌كرد، می‌گفت‌: ایناهاش‌، جانم‌. 

دنبال‌ شتر می‌گشتم‌. بعد هم‌، مهرماه‌ 36، رفتم‌ دكان‌ میرزاعمو كه‌ باز نتوانستم تاب‌ بیاورم‌. بانو می‌گفت‌: تنم‌ بو می‌گیرد، نمی‌خواهم‌.

پس‌ حالا باید از دكان‌ میرزاعمو بگویم‌. حالا می‌گویم‌. داشتم‌ از بازار رنگرزها رد می‌شدم‌ كه‌ میرزاعمو را دیدم‌. توی‌ دكان‌شان‌، چهارزانو، روی‌ سكو نشسته‌بود و كلاف‌های‌ ابریشم‌ هم‌ ریخته‌بود كنار دستش‌ با همان‌ ریش‌ توپی‌ حنابسته‌. می‌رفتم‌ دنبال‌ نمی‌دانم‌ كدام‌ خرده‌فرمایش‌ حاج‌مولایی‌. رفتم‌ جلو و سلام‌ كردم‌. خیره‌ نگاهم‌ كرد، گفت‌: سلام‌ به‌ روی‌ ماه‌ آقا.

بعد هم‌ داد زد: آقامهدی‌، بیا ببین‌ كی‌ آمده‌. 

دو تا از پسرخاله‌ها آمدند. جواد نبودش‌. عموعلی‌، برادر ناتنی‌ میرزاعمو، هم‌ آمد. چاق‌ بود با موهای‌ كوتاه‌. میرزاعمو گفت‌: خوب‌، حالا بروید سر كارهاتان‌، شهر فرنگ‌ كه نیست‌.

گفتم‌ كه‌ كجا كار می‌كنم‌.

میرزاعمو می‌گفت‌: خوب‌، می‌آمدی‌ پیش‌ خودم‌. مولایی‌ كه‌ داخل‌ آدم‌ نیست‌.

از قوری‌ كنار دستش‌ هم‌ برام‌ چای‌ ریخت‌. آخرش‌ هم‌ گفت‌: حسابت‌ را كه‌ با آن‌ مولایی‌ صاف‌ كردی‌، یك‌راست‌ بیا این‌جا، یك‌ لقمه‌ نان‌ هست‌ كه‌ با هم‌ بخوریم‌. یك‌ كسبی‌ هم‌ یاد می‌گیری‌.

اولش‌ شدم‌ میرزابنویس‌ همان‌ جلو دكان‌. برای‌ لباس‌هایی‌ كه‌ می‌آوردند تا رنگ‌ كنیم‌ پته‌ می‌نوشتم‌ و می‌دادم‌ دست‌ مشتری‌. یك‌ شمار‏ﮤ‏ حلبی‌ هم‌ به‌ جادگمـﮥ‏ هركدام‌ می‌زدم‌ تا وقتی‌ رنگ‌ شد باز روی‌ كاغذ شماره‌شان‌ را بنویسم‌ و بزنم‌ به‌ دامن‌شان‌ یا مثلاً پاچه‌شان‌ و با چوب‌رختی‌ از میله‌های‌  افقی‌ دورتادور آویزان‌شان‌ كنم‌ تا مشتری‌ كه‌ آمد بدهم‌ دستش‌ و پول‌شان‌ را، اگر اسكناس‌ بود، بندازم‌ توی‌ سوراخ‌ دخلی‌ كه‌ مثل‌ قلك‌ بود، اما بزرگ‌تر و چوبی‌ كه‌ كلیدش‌ فقط پیش‌ میرزاعمو بود و با یك‌ تكه‌نخ‌ وصل‌ بود به‌ بند شلوارش‌. پول‌های‌ خرد را بایست‌ می‌ریختم‌ توی‌ كاسـﮥ‏ برنجی‌ گل‌ و بوته‌دار. بالاخره‌ هم‌ پام‌ به‌ پاكوره‌ باز شد. قرارشان‌ این‌ نبود. تقصیر خودم‌ بود. مشتری‌ آمده‌بود دنبال‌ پیراهنش‌. گمانم‌ اواسط ذیحجه‌ بود و مشتری‌ها پیراهن‌های‌ كهنه‌شان‌ را می‌آوردند تا مشكی‌ كنیم‌. می‌توانستم‌ بگویم‌: «فردا تشریف‌ بیاورید.» آقارضا داشت‌ ابریشم‌ رنگ‌ می‌كرد. میرزاعمو اگر بود یكی‌ را می‌فرستاد دنبال‌ قدم‌ كه‌ بالا بود. آقامهدی‌ گفت‌: برو بیار، دو قدم‌ كه‌ بیشتر نیست‌.

از پاكوره‌ كه‌ رد می‌شدم‌، دست‌ به‌ خمره‌ای‌ یا شاید دیوار گرفتم‌ كه‌ نلغزم‌. بعدش هم‌ خمر‏ﮤ‏ پوست‌ انار را دور زدم‌ تا قطر‏ﮤ‏ جوشان‌ رنگ‌ پاتیل‌ عموعلی‌ نریزد به‌ لباسم‌ كه‌ هنوز همان‌ لباس‌ پلوخوری‌ بود. عموعلی‌ گفت‌: با همین‌ دست‌ و پای‌ نازكت‌ می‌خواهی‌ از درخت‌ سركه‌شیره‌ بالا بری‌؟ 

مرده‌ حالا. یك‌ قاچ‌ خربزه‌ می‌خورد و همان‌جا دراز می‌كشد، می‌گوید: «نمی‌دانم‌ چرا سرم دارد گیج‌ می‌خورد.» وقتی‌ سادات‌، زنش‌، تكانش‌ می‌دهد كه‌: «بلند شو مرد، دامادت‌ آمده‌»، می‌بیند كه‌ انگار صد سال‌ است‌ مرده‌.

باز گیج‌ خوردم‌. منطقی‌ اگر نباشم‌ نمی‌شود. وقتی‌ هربار تكه‌ای‌ بنویسم‌ همین‌طورها می‌شود. ملیح‌ می‌گوید: من‌ كه‌ رفتم‌ بخوابم‌، خودت‌ سماور را خاموش‌ كن‌!

از عموعلی‌ می‌گویم‌، بعد از میرزاعمو و بعدش‌ از خودم‌ كه‌ چطور شد این‌جا آمدم‌ و به این‌جا رسیدم‌. عموعلی‌ صبح‌ به‌ صبح‌ با یك‌ بقچه‌بندی‌ بزرگ‌ به‌كول‌ می‌آمد. سادات‌ از در و همسایه‌ها می‌گرفت‌. عموعلی‌ می‌گفت‌: این‌ها را شماره‌ نمی‌خواهد بزنی‌، خودم‌ می‌دانم‌ كدام‌ مال‌ كی‌ است‌.

گمانم‌ زنش‌، سادات‌، می‌دانست‌. می‌گفت‌: حاجی‌ حرفی‌ ندارد، پاتیل‌ را كه‌ بار می‌گذارند، این‌ها را هم‌ من‌ یك‌ گوشه‌ای‌ش‌ می‌گذارم‌.

آقاجواد غر می‌زد، می‌گفت‌: آخر عمو، مگر سادات‌ چند تا عمه‌ دارد؟

چند روزی‌ نیامد. میرزاعمو می‌گفت‌: بابا، جواد، امشب‌ یك‌ سری‌ بزن‌ ببین‌ این‌ علی‌ مریض‌ نشده‌باشد.

زیر پاتیل‌ پشم‌ را بالاخره‌ خود میرزاعمو روشن‌ كرد و پشم‌ها را ریخت‌ توش‌. چند بار كه‌ پشم‌ها را زیر و رو كرد، گفت‌: «بیا ببینم‌ عباسه‌جان‌، می‌توانی‌ این‌ها را حسابی‌ غلت‌  و واغلت‌شان‌ بدهی‌ كه‌ یك‌دست‌ زرشكی‌ بشوند.» عباسه‌ جانش‌ را نداشت‌ كه‌ به‌ قول‌ حاج‌عمو یك‌بند پشم‌ها را زیر و رو كند. قدش‌ هم‌ نمی‌رسید كه‌ خوب‌ ببیند حالا باید كجا را زیر و رو كند. فردا عموعلی‌ پیداش‌ شد، دو ساعتی‌ به‌ ظهر داشتیم‌ كه‌ آمد با همان‌ بقچه‌ كه‌ حالا بزرگتر هم‌ شده‌بود. بقچه‌ را گذاشت‌ جلو حاج‌عمو، گفت‌: من‌ و این‌ چند تا تكه‌لباس‌ روی‌ هم‌ایم‌. 

سرش‌ زیر بود و با انگشت‌های‌ دست‌ چپ‌ هم‌ داشت‌ پل‌ بینی‌اش‌ را می‌مالاند. میرزاعموگفت‌: علیك‌السلام‌، داداش‌! 

عموعلی‌ خم‌ شد و یكی‌ از گره‌ها را باز كرد. گفت‌: این‌ها را سادات‌ از در و همسایه‌ها می‌گیرد، یا كس‌ و كارش‌ می‌آورند، نمی‌دانم‌ پول‌ می‌گیرد یا نه‌، من‌ یكی‌ خبر ندارم‌.

میرزاعمو خندید: می‌دانم‌ داداش‌، اما به‌ سادات‌خانم‌ سلام‌ مرا برسان‌، به‌ش‌ هم‌ بگو اقلاً قیمت‌های‌ ما را نشكند، تا بلكه‌ یكی‌ دو نفر هم‌ لباس‌هاشان‌ را بیاورند در دكان‌. این‌ كور و كچل‌های‌ این‌جا هم‌ خرج‌ دارند.

عموعلی‌ حالا نشسته‌بود و داشت‌ گره‌ بعدی‌ را به‌ دندان‌ باز می‌كرد. رضا داشت‌ كلاف‌های‌ نخ‌ را لگد می‌كرد. آقامهدی‌ رفته‌بود دنبال‌ طلب‌هاشان‌ و جواد، گمانم‌، روی پشت‌بام‌ بود. حاج‌عمو گفت‌: این‌جا نشسته‌ای‌ كه‌ چی‌؟ جعفر خودش‌ گره‌ها را باز می‌كند.

خاله‌شازده‌ هم‌ یك‌ بقچه‌ می‌فرستاد. جواد می‌آورد. هر دفعه‌ چند تكه‌ بیشتر نبود. میرزاعمو خودش‌ عصر به‌ عصر لباس‌های‌ خاله‌ را تا می‌زد و توی‌ بقچه‌ می‌گذاشت‌ و وقتی‌ گره‌ می‌زد و از قلاب‌ كنار پیراهن‌ و شلوار آویختـﮥ‏ جواد آویزان‌ می‌كرد، می‌گفت‌: بابا، بقچـﮥ‏ آبجی‌شازده‌ات‌ یادت‌ نرود. از پس‌ شما نره‌غول‌ها كه‌ برنمی‌آید، از من‌ كم‌ می‌گذارد.

به‌ سرپنجه‌ها محاسن‌اش‌ را خار می‌كرد، می‌گفت‌: وقتی‌ عُرضه‌ ندارید یك‌ خانـﮥ‏  نقلی‌ برای‌ بابای‌ پیرتان‌ بخرید و یك‌ چهارده‌سالـﮥ‏ بگو و بخند هم‌ توی‌ صندوق‌خانه‌اش قایم‌ كنید، می‌آیید چه‌كار می‌كنید؟ پا روی‌ دمب‌ آبجی‌شازده‌ می‌گذارید تا شب‌ دو پاره استخوان‌ هم‌ نباشد جای‌ من‌ را گرم‌ كند.

خاله‌شازده‌ را بچه‌هاش‌ هم‌ آبجی‌شازده‌ صدا می‌زدند، مثل‌ مادر یا خاله‌تهرانی‌ و یا خاله‌اهوازی‌. جواد دوچرخه‌ داشت‌، مثل‌ عموعلی‌اش‌. چه‌ لقمه‌هایی‌ می‌گرفت‌، انگار كله‌گربه‌. دیگ‌ گوشت‌ و آبگوشت‌ را قدمعلی‌ از همان‌ صبح‌ كنار كوره‌ بار می‌گذاشت‌ و عموعلی‌ هر به‌ نیم‌ساعتی‌ به‌ش‌ سر می‌زد و بار و دانه‌اش‌ را می‌ریخت‌ و یا نمك‌ و فلفلش‌ را می‌چشید. خودش‌ هم‌ می‌كشید و می‌داد تا قدمعلی‌ یا عباسه‌ بكوبند. نان‌ سنگگ‌ را توی‌ بادیـﮥ‏ آبگوشت‌ خرد می‌كرد، و سه‌ چهار تا پیاز با كونـﮥ‏ مشت‌ می‌شكست‌، می‌گفت‌: گرسنه‌هاش‌ بدوند.

بعد هم‌ بلند می‌گفت‌: «بسم‌الله‌.» و تا ما، من‌ و سه‌ تا پسرخاله‌ و قدمعلی‌ یا  عباسه‌، برسیم‌ لقمـﮥ‏ اول‌ را خورده‌بود و حالا باز چنگ‌ توی‌ بادیه‌ انداخته‌بود و لقمـﮥ كله‌گربه‌ای‌ می‌گرفت‌. پسرخاله‌ها و من‌ با قاشق‌ می‌خوردیم‌ و عباسه‌ و قدمعلی‌ مثل‌ عموعلی با دست‌. روز اول‌ هنوز دو تا قاشق‌ نخورده‌بودم‌ كه‌ ته‌ بادیه‌، به‌ قول‌ جواد، پیدا شده‌بود. حاجی‌ و آقامهدی‌ جدا غذا می‌خوردند. خود میرزاعمو می‌پخت‌، هر دفعه‌ هم‌ چیزی‌. گفت‌: داداش‌، مواظب‌ حسین‌ عصمت‌ باش‌!

گفت‌: این‌جا كه‌ مكتب‌خانه‌ نیست‌، باید خودش‌ یاد بگیرد كه‌ تعارف‌ نكند.

بالاخره‌ یاد گرفتم‌ كه‌ نجویده‌ بخورم‌، لقمه‌ پشت‌ لقمه‌ با دو پر پیاز و یك‌ گاز فلفل سبز. لب‌هاش‌ را غنچه‌ می‌كرد و به‌ دستی‌ قاشقی‌ را كه‌ نبود، توی‌ هوا معلق‌ نگه‌ می‌داشت‌، می‌گفت‌: بخور، پسرم‌.

حتی‌ میرزاعمو می‌خندید. عموعلی‌ سرش‌ را می‌گذارد زمین‌ و تمام‌ می‌كند. حتی‌ یك‌ آخ‌ هم نگفته‌. باید می‌نوشتم‌اش‌ تا باشد. اگر بنویسم‌ كه‌ زمین‌ همچنان‌ مركز جهان‌ است‌ و ما مثل‌ جنین‌ در دل‌ پوسته‌ در پوستـﮥ‏ افلاك‌ و عقول‌ و انفاس‌ اشرف‌ مخلوقاتیم‌ چی‌؟ نمی‌شود. عموحسین‌ فهمیده‌بود كه‌ نمی‌شود. من‌ می‌توانم‌، می‌دانم‌. عاقل‌ اگر باشم‌ و منطقی‌، می‌شود. حالا هم‌ از دكان‌ میرزاعمو باید بنویسم‌، تا بفهمم‌ چرا این‌جا هستم‌.

نتوانستم‌، گفتم‌، كه‌ مثل‌ عموی‌ پسرخاله‌ها لقمه‌ بگیرم‌ یا حتی‌ مثل‌ قدمعلی‌ كلاف‌های نخ‌ یا ابریشم‌ را خوب‌ لگد كنم‌ یا حتی‌ مثل‌ عباسه‌ یك‌نفس‌ از پله‌ها بدوم‌ بالا. از توی‌ حیاط پشت‌ پاكوره‌ شروع‌ می‌شد. خاكی‌ بود و تاب‌ می‌خورد و بالاخره‌ می‌رسید به‌ بام‌ دكان‌ عصاری‌ كه‌ آن‌ زیرش‌ دو شتر، چشم‌بسته‌، مدام‌ دور سنگ‌ چرخ‌ می‌زدند و چیزی‌ را لف‌لف‌ می‌جویدند، مثل‌ همین‌ زمین‌ كه‌ می‌گویند می‌چرخد و نباید، یا من‌ نباید بگذارم‌ كه‌ بچرخد.

باز از مطلب‌ دور افتادم‌. من‌ هم‌ نباید بچرخم‌. گیج‌ می‌شوم‌ و زمین‌ همچنان‌ خواهد چرخید. به‌قاعده‌ و پشت‌ سر هم‌ باید بنویسم‌شان‌ تا باشند، یا حداقل‌ بشوند، مثل‌ خدا، بلاتشبیه‌، كه‌ گفت‌: «باش‌» و ببود.

داشتم‌ می‌گفتم‌ روی‌ گنبدهای‌ بلندتر بازار داربست‌های‌ نخ‌ و ریسمان‌ بود، رنگ‌ به‌ رنگ‌. و این‌جا، پایین‌ پای‌ گنبدهای‌ عصاری‌ یا دكان‌ میرزاعمو و قالی‌فروشی‌ دست‌ چپی‌ داربست‌های‌ پشم‌ بود. آقاجواد و عباسه‌ روی‌ هر مچ‌ دو یا گاهی‌ چهار كلاف‌ نخ‌ یا ابریشم می‌انداختند و تا بالا می‌دویدند. اول‌ چوب‌ افقی‌ را از سر دوشاخه‌ عقب‌ می‌زدند و بعد كه‌ كلاف‌ها را توی‌ چوب‌ می‌كردند، سر چوب‌ را می‌كشیدند تا برسد به‌ دوشاخـﮥ‏ سر پایه‌. پشم‌ها را فقط می‌ریختند روی‌ چوب‌، روی‌ هر چوب‌ یك‌ رنگ‌. سوز آن‌ بالا بیشتر بود و از نخ‌ها یا پشم‌ها بخار بلند می‌شد. دم‌ به‌ ساعت‌ هم‌ باید نخ‌ها یا كلاف‌های‌ ابریشم‌ را گرداند تا دو رنگ‌ درنیایند. كار من‌ همین‌ شد. گاهی‌ هم‌ لباس‌های‌ خشك‌شده‌ را می‌آوردم پایین‌. عروس‌عمه‌ بانو می‌گفت‌: اول‌ دستت‌ را بو كنم‌ ببینم‌.

چهار ماهش‌ نشده‌بود كه‌ باز بارش‌ رفت‌. دوماه‌ بعدش‌ باز گفت‌ كه‌ آبستنم‌. سنگین‌ راه‌ می‌رفت‌ و تا جانماز می‌دید مهرش‌ را بر می‌داشت‌ و یك‌ تكه‌اش‌ را با دندان‌ می‌شكست‌ و كروچ‌ كروچ‌ می‌جوید. عروس‌عمه‌ بتول‌ دختر زاییده‌بود. بانو می‌گفت‌: برو دستت‌ را بشور.

می‌گفتم‌: شستم‌، به‌خدا، ده‌ دفعه‌ با سفید شستم‌.

می‌گفت‌: می‌دانم‌. اما من‌ كه‌ با سفید تنم‌ را نشسته‌ام‌. 

باز بو می‌كرد. می‌گفت‌: فایده‌ ندارد، هنوز بو می‌دهد. 

قدمعلی‌ نمی‌شست‌. می‌گفت‌: فردا باز مثل‌ اولش‌ می‌شود.

یك‌ كوه‌ لباس‌ را بغل‌ می‌كرد و، به‌ قول‌ حاجی‌، مثل‌ قرقی‌ از پله‌ها بالا و پایین‌ می‌برد. می‌گفت‌: اولش‌ باش‌ شرط كردم‌ كه‌ غر بی‌ غر، من‌ همین‌ام‌ كه‌ می‌بینی‌. اگر هر شب‌ بخواهم بشورم‌، سر ماه‌ دستم‌ پوست‌ می‌اندازد.

زنش‌ كه‌ سر زا رفت‌، باز رفت‌ سامان‌ و با یك‌ زن‌ بیوه‌ و دو تا دختر برگشت‌.

عموعلی‌ می‌گفت‌: باز كه‌ قُپی‌ آمدی‌، قدم‌. تو اگر عملت‌ می‌شد كه‌ بیوه‌ نمی‌گرفتی‌.

قدم‌ دست‌ زیر كلاف‌های‌ ابریشم‌ می‌كرد و می‌چرخاند. اگر پشم‌ لگد می‌كرد یا می‌رفت‌ تا بار بیاورد یا برده‌بود، من‌ بایست‌ می‌رفتم‌. به‌ چوب‌ افقی‌ گیر می‌كردند و یا حواسم‌ می‌رفت‌ به‌ گرمای‌ انحنایی‌ پنهان‌ زیر چادر پیچیده‌ به‌ گرد تن‌ بانو و باز دورنگه‌ می‌شد. میرزاعمو  می‌گفت‌: فدای‌ سرت‌، ببر بریز دم‌ دست‌ رضا تا باز رنگ‌شان‌ كند.

عموعلی‌ می‌گفت‌: نكرده كار كه‌ كار كنه‌، پروردگار چه كار كنه‌؟

میرزاعمو می‌گفت‌: تو مواظب‌ پشم‌های‌ خودت‌ باش‌! 

می‌گفت‌: پشم‌های‌ ما ریخته‌، حاجی‌.

باز با چوب‌ بلندش‌ پاتیل‌ پشم‌ را هم‌ می‌زد. مرده‌است‌ حالا. دیگر نرفتم‌. از بس‌ بانو سركوفت‌ زد. به‌ میرزاعمو گفتم‌: می‌خواهم‌ درس‌ بخوانم‌.

به‌ مادر نگفتم‌. یك‌ ماهی‌، مثل‌ معمول‌، صبح‌ها می‌آمدم‌ بیرون‌ و همین‌طور قدم‌ می‌زدم‌. تخته‌پولاد هم‌ رفتم‌ و سر قبر مادربزرگ‌ گریه‌ كردم‌. یك‌ روز هم‌ رفتم‌ كتابخانـﮥ شهرداری‌، با یكی‌ از همكلاسی‌ها كه‌ برای‌ كنكور می‌خواند. می‌خواست‌ برود دانشكد‏ﮤ‏ فنی‌. من‌ هم‌ دیپلم‌ داشتم‌. پدر دیگر نداشت‌. همان‌قدر درمی‌آورد كه‌ شكم‌ كاردخورد‏ﮤ ــ‌ به‌قول‌ خودش‌ ــ بچه‌ها را سیر كند. همین‌طوری‌ كتابی‌ انتخاب‌ كردم‌ و تا ظهر خواندم‌. سر ظهر جایی‌ چیزی‌ خوردم‌. عصر هم‌ رفتم‌ سینما. فرداش‌ یك‌ كتاب‌ دیگر انتخاب‌ كردم‌. همین‌طور. یك‌ ماه‌ كارم‌ همین‌ بود. رمان‌ و داستان‌ می‌خواندم‌. عموحسین‌ هم‌ خوانده‌بود. اتابكی‌ می‌ گوید: یك‌ جو تخیل‌ كافی‌ است‌. ببین‌، این‌ برگ‌ را نگاه‌ كن‌! خوب‌، برگ‌ حسن‌ یوسف‌ است‌،  اما اگر خوب‌ نگاهش‌ كنی‌، می‌فهمی‌ كه‌ زنده‌ است‌، حس‌ دارد، شاید هم‌ ما را می‌بیند. برای‌  همین‌ با تو اخت‌ نمی‌شود. باید اول‌ با چشم‌هات‌، نگاهت‌ نوازشش‌ كنی‌. اگر دقت‌ كنی‌، می‌بینی‌ كه‌ اول‌ از تو دور می‌شود، می‌ترسد كه‌ مبادا بخواهی‌ بكَنیش‌. باید با نگاهت حالی‌اش‌ كنی‌ كه‌ كاری‌ به‌ كارش‌ نداری‌، می‌خواهی‌ نازش‌ كنی‌، با نگاه‌. بعد از یكی‌ دو ماه‌ كه‌ همین‌طوری‌، سر ساعت‌ معین‌، بات‌ اخت‌ شد، دیگر می‌آید به‌ طرفت‌، تا ببیندت‌ به‌ طرفت‌ می‌آید، اول‌ یك‌ میلیمتر یا كمتر. بعد هی‌ بیشتر. حتی‌ وقتی‌ می‌رسد كه‌ بی‌آن‌كه‌ نگاهش كنی‌، تكان‌ می‌خورد. مثلاً داری‌ رد می‌شوی‌، می‌بینی‌ كه‌ به‌ طرفت‌ برمی‌گردد، انگار كه‌ بگوید، سلام‌!

بعدازظهر رفتم‌ بانك‌ ملی‌ سراغش‌ و بعد با هم‌ قدم‌زنان‌ تا خانه‌شان‌ رفتیم‌. دخترخاله‌ عالم‌ بعد آمد. گله‌ كرد كه‌ چرا سری‌ به‌شان‌ نزده‌ام‌. گفتم‌ كه‌ كار می‌كرده‌ام‌ و حالا یك‌ هفته‌ای‌ است‌ كه‌ نمی‌روم‌، می‌خواهم‌ ادامه‌ بدهم‌. می‌دانستند. اتابكی‌ گفت‌: تو فقط  بگو چه‌ می‌خواهی‌، بنده‌ به‌ فرمانم‌. به‌ قول‌ مولانا:
 
تا نگرید ابر كی‌ خندد چمن            تا نگرید طفل‌ كی‌ جوشـد لبن
تا نگـرید كـودك‌ حلوافـروش            بحر رحمت‌ درنمی‌آید به‌ جوش‌
 
دخترخاله‌ عالم‌ گفت‌: حالا ممكن‌ است‌ این‌ بحر رحمت‌ همین‌ حالا از این‌ جوان‌ بپرسد، دقیقاً چه‌كار می‌خواهد بكند؟

گفت‌: ای‌ به‌ چشم‌!

نمی‌دانستم‌. شاید هم‌ نمی‌شد گفت‌. از آن‌ صندوق‌ سبز آهنی‌ پدر یا بهتر عمو باید اول می‌گفتم‌ و این‌ صورت‌ مثالی‌ كه‌ حالا كنارم‌ نشسته‌ و می‌گوید: بنویس‌!

می‌گویم‌: چه‌ بنویسم‌؟

می‌گوید: از همین‌ چیزها كه‌ رفته‌است‌ تا بفهمیم‌ كه‌ بعد چه‌ باید نوشت‌ یا باید كرد. منطقی‌ هم‌ باش‌!

كه‌ چی‌ بشود؟ می‌خواندم‌ و می‌دیدم‌ كه‌ این‌ها همان‌ نیست‌ كه‌ من‌ می‌بینم‌. حالا بدتر. چرخ‌ می‌زنند و من‌ را هم‌ می‌چرخانند، انگار كه‌ افتاده‌باشم‌ توی‌ گرداب‌. فرو می‌كشندم‌. بكشند!

تا شب‌ همین‌طور می‌چرخیدم‌ تا وقتی‌ می‌رسم‌، پسرعمه‌ تقی‌ آمده‌باشد. با بار آن‌همه‌ معصیت‌ مگر می‌شد تسخیر كرد وكیل‌ این‌ یا آن‌ ستاره‌ را؟ اما باز اول‌ دست‌هام‌ را توی همان‌ منبع‌ می‌شستم‌. پسرعمه‌ تقی‌، رسمش‌ بود، رسیده‌ و نرسیده‌ اول‌ می‌رفت‌ اتاق‌ خودشان‌، بانو را هم‌ صدا می‌زد. بعدش‌ هم‌ می‌آمد اتاق‌ ما. بالای‌ اتاق‌ نشسته‌بود و، به‌ قول‌ مادر، در و بی‌در می‌بافت‌. می‌گفت‌: بالاخره‌ خودت‌ فهمیدی‌ تا آدم‌ كار نكند قدر عافیت‌ را نمی‌داند. من‌ وقتی‌ رفتم‌ در دكان‌ این‌ پسرعمه‌ رضات‌، مگر چند سالم‌ بود؟ هشت‌ سال‌. قبلاً هم‌ می‌رفتم‌، اما بعد فرق‌ كرد. همین‌ اوستارضا، روز اول‌ به‌ دوم‌ نرسیده‌ مجبورم‌ كرد جلو دكان‌ را جارو كنم‌. اما با چی‌؟ یك‌ تكه‌چوب‌ كه‌ دو تا پر سرشاخه‌ به‌ش‌ نخ‌ شده‌بود. بعد هم‌ با لولـﮥ‏ آفتابه‌ آب‌ پاشیدم‌. خط به‌ خط بایست‌ آب‌ می‌پاشیدم‌. چنان‌ با آن‌ دستش شلال‌ كرده‌بود پس‌ گردنم‌ كه‌ كم‌ مانده‌بود با صورت‌ بخورم‌ به‌ زمین‌. حالا چی‌ شده‌بود؟ میان‌ این‌ شاش‌ موش‌ آب‌ تا آن‌ بعدی‌ دو بند انگشت‌ فاصله‌ افتاده‌بود. بعدش‌ هم‌ هی‌ خرده‌فرمایش‌ بود: «بدو برو، پسر، دو تا استكان‌ از صمدخان‌ بگیر و مثل‌ تیرتخش‌ بیا!» لنگ‌ها را هم‌ می‌آوردم‌ خانه‌ كه‌ همین‌ عمه‌جان‌تان‌ بشورد.

آخرش‌ هم‌ پسرعمه‌ بو برد كه‌ نمی‌روم‌ سر كار. مادر، حالا دیگر مطمئنم‌، می‌دانست‌، اما روآور نشده‌بود. توی‌ پیاده‌رو چهارباغ‌ داشتم‌ می‌آمدم‌ طرف‌ میدان‌ پهلوی‌ كه‌ دیدمش‌. پا بر جدول‌ خیابان‌ گذاشته‌بود، یعنی‌ كه‌ دارد آن‌ طرف‌ را نگاه‌ می‌كند. فهمیدم‌ كه دیده‌است‌. رفتم‌ جلو، سلام‌ كردم‌. گفت‌: سلام‌ پسردایی‌، پارسال‌ دوست‌، امسال‌ آشنا. 

گفتم‌: من‌ كه‌ دیشب‌ دیدم‌تان‌.

ـ بنده‌ البته‌ خدمت‌ رسیدم‌، صلـﮥ‏ ارحام‌ به‌جا آوردم‌. شما كه‌ ماشاءالله‌، هزار ماشاءالله‌ وقت‌ ندارید گرد پاتان‌ را سر ما فقیر و فقرا بتكانید.

گفتم‌: من‌ كه‌ می‌دانید ...

یادم‌ نیست‌ چی‌ گفتم‌. شاید هم‌ گفته‌باشم‌، مثلاً: «دارم‌ دنبال‌ خرده‌فرمایش‌های‌  میرزاعمو می‌روم‌.» گفت‌: بله‌، می‌بینم‌. دیروز عصر هم‌ دیدمت‌. انداختی‌ از كوچـﮥ‏ صراف‌ها رفتی‌، مبادا مجبور بشوی‌ یك‌ تك‌ پا بیایی‌ دكان‌ من‌.

پیاده‌شده‌بود و حالا دوچرخه‌اش‌ را بغل‌ كرده‌بود كه‌ بیاورد این‌طرف‌. ساعت‌ یازده‌، یازده‌ و نیم‌ بود و داشتم‌ همین‌طور می‌رفتم‌ كه‌ جایی‌ چیزی‌ بخورم‌. پول‌هام‌ داشت‌ ته می‌كشید و مجبور بودم‌ نان‌ و پنیری‌ بخرم‌ و جایی‌ بخورم‌ و تا غروب‌ همین‌طور بگردم‌ كه نفهمند سر كار نمی‌روم‌.

گفت‌: نترس‌، پسردایی‌. من‌ اگر گفتنی‌ بودم‌، همان‌ دیشب‌ به‌ زن‌دایی‌ گفته‌بودم‌.

بعد هم‌ هی‌ در و بی‌در بافت‌. می‌گفت‌: یك‌راست‌ نمی‌توانم‌ بروم‌ خانه‌، می‌آیم‌ چرخی‌ می‌زنم‌.

ترك‌ دوچرخه‌اش‌ سوارم‌ كرد و تا سی‌وسه‌پل‌ رفتیم‌ و بعد هم‌ رفتیم‌ پل‌ خواجو. توی‌ غرفه‌ای‌ ایستاده‌بودیم‌. می‌گفت‌: دلم‌ پوسید. باید بروم‌ مشهد، به‌ خودش‌ متوسل‌ شوم‌ تا بلكه‌ باز بارش‌ نرود.

از عروس‌عمه‌ هم‌ گفت‌، می‌گفت‌: باید یك‌ بُر بچه‌ بگذارم‌ توی‌ دامنش‌ تا بلكه یَلَلی‌ تَلَلی‌ یادش‌ برود.

از توی‌ غرفه‌ سوزی‌ می‌آمد كه‌ نگو. اذان‌ ظهر بود. پرسید: از این‌جا كجا می‌خواهی‌ بروی‌؟

ـ من‌ جایی‌ نمی‌خواستم‌ بروم‌.

ـ فكر كردم‌ می‌خواهی‌ بروی‌ سر كس‌ و كارت‌. اسیران‌ خاك‌ چشم‌ به‌ راه‌اند. گاهی‌ برو، بد نمی‌بینی‌. به‌خصوص‌ برای‌ جوان‌ها خوب‌ است‌. آخر و عاقبت‌ كار را می‌فهمند. 

باز از عروس‌عمه‌ گفت‌ كه‌ همه‌اش‌ یك‌ پاش‌ توی‌ كوچه‌ است‌. می‌گفت‌: كون‌ نشیمن‌ ندارد، تا هم‌ بگویی‌ چی‌، قهر می‌كند، می‌رود خانـﮥ‏ باباش‌.

گفتم‌: شما نمی‌خواهید بروید خانه‌؟

گفت‌: اگر تو می‌خواهی‌ بروی‌، بنشین‌ ترك‌.

گفتم‌: من‌ كه‌ می‌دانید، حالا نمی‌توانم‌ بیایم‌.

خندید. گفت‌: بنازم‌ به‌ این‌ عصمت‌! شیرزن‌ است‌. 

پیاده‌ می‌آمدیم‌. به‌ چرخاب‌ كه‌ رسیدیم‌، گفت‌: مرد هم‌ دلخوشی‌ می‌خواهد، تا من‌ را می‌بیند ویار می‌كند كه‌ نمی‌دانم‌ انار دان‌كرده‌ می‌خواهم‌. تازه‌ آخرش‌ كه‌ چی‌؟ چهار ماهش‌ نشده‌، باز بارش‌ می‌رود.

از دهانم‌ پرید كه‌: مادرم‌ می‌گفت‌: «این‌ دفعه‌ انگار به‌خیر گذشت‌، عروس‌!»

گفت‌: همین‌جا یك‌ چیزی‌ می‌خوریم‌.

دو تا دیزی‌ خبر كرد. دست‌هاش‌ را به‌ هم‌ می‌مالید و مدام‌ از زیر چشم‌ به‌ دوچرخه‌اش نگاه‌ می‌كرد كه‌ به‌ درخت‌ چنار جلو دكان‌ زنجیر كرده‌بود. گفت‌: درست‌ بگو ببینم‌، بعدش‌ بانو چی‌ گفت‌؟

گفتم‌: من‌ توی‌ مهتابی‌ بودم‌. فقط صدای‌ مادر را شنیدم‌.

وقتی‌ نان‌ توی‌ آبگوشت‌مان‌ ترید می‌كردیم،‌ قصـﮥ‏ بابایی‌ را گفت‌ كه‌ نه‌ خرجی‌ به‌ زنش‌ می‌داد و نه‌ دست‌ به‌ حمامش‌ خوب‌ بود، اما هر شب‌ جمعه‌ به‌ شب‌ جمعه‌ كمربندش‌ را می‌كشید و یك‌ فصل‌ كتكش‌ می‌زد. در و همسایه‌ها بالاخره‌ جمع‌ شدند كه‌: «پدرت‌ خوب‌، مادرت‌ خوب‌، آخر چرا می‌زنیش‌؟» مردك‌ می‌گوید: «من‌ كه‌ خرجی‌ به‌ش‌ نمی‌دهم‌، آن‌ كار هم‌ كه‌ ازم‌ برنمی‌آید، اگر نزنمش‌ شماها از كجا می‌فهمید كه‌ بنده‌ شوهرش‌ هستم‌؟»

می‌خندید و موهاش‌ را با دست‌ صاف‌ می‌كرد. غذامان‌ را كه‌ تمام‌ كردیم‌، قوطی‌ سیگارش را درآورد و یك‌ نصفه‌سیگار برداشت‌. گفت‌: می‌بینی‌ چقدر كمش‌ كردم‌؟ آخر خانم‌ از بوی سیگار عُقش‌ می‌گیرد.

بعد هم‌ گفت‌: یادت‌ باشد از همه‌ مهمتر همان‌ دست‌ به‌ حمام‌ است‌. باید تا می‌گوید چی‌، درازش‌ كرد و یك‌ خانه‌ توی‌ بهشت‌ و یكی‌ هم‌ توی‌ جهنم‌ درست‌ كرد و گرنه‌ تا  غافل‌ بشوی‌ دیوار كه‌ هیچی‌، تاق‌ روی‌ سرت‌ خراب‌ شده؛ آن‌وقت‌ هر نامردی‌ می‌تواند بیاید توی‌ جل‌ و جای‌ آدم‌ تغوط كند.

آخرش‌ هم‌ افتاد به‌ سرفه‌ كردن‌. دو دست‌ را جلو دهانش‌ گرفت‌ و هی‌ سرفه‌ كرد. برای‌ همین‌ تا دیر وقت‌ همین‌طور می‌چرخیدم‌ تا غروب‌ برسم‌ به‌ خانه‌. صبح‌ هم‌، اول‌ وقت‌، می‌آمدم‌ بیرون‌، حتی‌ اگر می‌دیدم‌ عروس‌عمه‌ بانو توی‌ دالان‌، آفتابه‌ به‌دست‌، منتظر است‌. گفت‌: باز كه‌ چسان‌فسان‌ كرده‌ای‌؟

فقط یك‌ شانه‌ این‌ور می‌زدم‌ و یكی‌ هم‌ آن‌ور. گفتم‌: چه‌ چسان‌فسانی‌؟ دارم‌ می‌روم‌ سر كار.

ـ دستت‌ را بو كنم‌ ببینم‌.

گفتم‌: اگر بارت‌ برود، چی‌؟

ـ حرف‌ را عوض‌ نكن‌!

چراغ‌ هم‌ زد. عزب‌ بودن‌ همین‌ش‌ بد است‌. دخترخاله‌ می‌گوید: «تو باید سر و سامان بگیری‌.» ملیحه‌ فقط شب‌ جمعه‌ به‌ شب‌ جمعه‌ منتظر من‌ است‌. مجبورم‌ كرد صیغه‌اش‌ كنم‌. از ملیح‌ بعدها باید بنویسم‌.

عصر كه‌ برگشتم‌ دیدم‌ نشسته‌است‌ زیر كرسی‌ ما و با مادر و اخترمان‌ تخمه‌ می‌شكنند. سه‌  هفته‌ بود به‌ مادر خرجی‌ نداده‌بودم‌. اصلاً رو آور نشده‌بود. سردم‌ بود. ظهر همان‌ سر چرخاب‌ دیزی‌ خورده‌بودم‌ و بعد همه‌اش‌ راه‌ رفته‌بودم‌. رفتم‌ جای‌ پدر، آن‌ بالا، نشستم‌. بعد هم‌ انگار خوابم‌ برده‌بود. شاید هم‌ خودم‌ را به‌ خواب‌ زده‌بودم‌ و پا دراز كردم‌. غش‌غش‌ می‌خندید. شنیدم‌ كه‌ پسرعمه‌ رفته‌است‌. صبح‌ آمده‌بود و از مادر و پدر حلال‌بودی‌ طلبیده‌بود. دو شب‌ بعد رفتم‌ سروقتش‌. دست‌ نداد و پنجه‌ كشید. خریت‌ كرده‌بودم‌. گفت‌: به‌خدا اگر همین‌ حالا نروی‌، جیغ‌ می‌كشم‌.

عقل‌ كردم‌ كه‌ پریدم‌ بیرون‌. این‌ها دیگر گفتن‌ ندارد. گرچه‌ هست‌، همه‌ در جوف‌ این‌ فلك‌ قمر ثبت‌ است‌، مثل‌ همین‌ها كه‌ در مُقعر كر‏ﮤ‏ سر مانده‌است‌ و حالا همه‌ با هم‌، همین‌طور كه‌ می‌نویسم‌، هجوم‌ می‌آورند. با این‌همه‌ باید منطقی‌شان‌ كنم‌، یا طوری‌ بنویسم‌ كه‌ انگار از قبل‌ مقدر بوده‌اند. 

صبح‌ تا مادر چای‌ را گذاشت‌ جلوم‌، بلند شد، چادر به‌ سر كرد، گفت‌: تو امروز  نمی‌خواهد بیرون‌ بروی‌.

به‌ اخترمان‌ هم‌ گفت‌: برو آن‌ در مهتابی‌ را ببند، تا من‌ هم‌ نیامدم‌ بازش‌ نكن‌! هیچ‌كس‌  هم‌ مأذون‌ نیست‌ پاش‌ را بگذارد توی‌ این‌ اتاق‌.

گفتم‌: آخر من‌ باید بروم‌ ...

گفت‌: می‌دانم‌. ولی‌ امروز نمی‌خواهد تشریف‌ ببرید.

اقدس‌ مدرسه‌ رفته‌بود. پری‌ را بیدار كرد كه‌ ببرد. علی‌ را هم‌ سپرد دست‌ من‌ تا اگر اختر خواست‌ ظرف‌ها را بشوید، از آن‌ بالا نیفتد پایین‌.

ظهرنشده‌ پیداش‌ شد. از كیف‌ پولش‌ كاغذی‌ درآورد، گفت‌: ناهارت‌ را كه‌ خوردی راه ‌بیفت‌ برو، به‌ همین‌ نشانی‌، بگو: «حاجی‌ دیانی‌ مرا فرستاده‌.»

حاجی‌ پسرعمـﮥ‏ مادر بود. نشانی‌ استادمحمد مانی‌ بود. اول‌ خیابان‌ شاه‌، روبه‌روی‌ اتحادیه‌ شیرینی‌فروشی‌ داشت‌. بستنی‌ هم‌ می‌زد. اتابكی‌ نجاتم‌ داد. آمده‌بود كه مثلاً شیرینی‌ بخرد، گفت‌: پس‌ تو این‌جایی‌؟

ـ هشت‌ نه‌ ماه‌ است‌.

ـ به‌ ما هم‌ كه‌ سر نمی‌زنی‌؟

ـ خدمت‌ می‌رسم‌. 

ـ سربازی‌ت‌ چی‌ شد؟

ـ حسن‌ كه‌ آمد نوبت‌ من‌ می‌شود. 

گفت‌: خوب‌؟

یك‌ چیزی‌ گفتم‌ كه‌ گفت‌: این‌جا خوب‌ نیست‌، خویشاوندها اگر ببینندت‌ خوبیت‌ ندارد. می‌گویند بفرما، این‌هم‌ نتیجـﮥ‏ درس‌ خواندن‌!

می‌گفت‌: چرا نرفتی‌ كلاس‌های‌ تربیت‌ معلم‌؟

ـ معافی‌ ندارم‌.

گفت‌: اوستامحمد شب‌ به‌ شب‌ حقوق‌ به‌ت‌ می‌دهد؟

گفتم‌: آخر هفته‌.

یك‌ چنگه‌ پول‌ مچاله‌ توی‌ مشتم‌ می‌گذاشت‌ و می‌گفت‌: شنبه‌ زود بیا، حواست‌ را هم‌  جمع‌ كن‌ چیزی‌ نشكنی‌.

موهای‌ فرق‌ سرش‌ را چرخ‌ می‌داد و روی‌ طاسی‌ جلو سر می‌خواباند، اما سرخ‌ و سفیدتر از آقامقتدا بود. چطور فهمیده‌بود كه‌ شیشـﮥ‏ سرنیزه‌ را من‌ شكستم‌؟ داشتم‌ پرش‌ می‌كردم‌ كه جیرینگی‌ كرد و یك‌دفعه‌ دستم‌ پر شد از مربا. باید عرق‌ كرده‌باشم‌، یا لرزیده‌باشم همان‌طور كه‌ وقتی‌ ملیح‌ می‌آمد و دو تقـﮥ‏ كوتاه‌ می‌زد به‌ در و بعد هم‌ یكی‌ بلند و می‌گفت‌: «این‌جایی‌، میرزاحسین‌؟»

حالا ملیح‌ می‌گوید: معلوم‌ است‌ كه‌ تو را دوست‌ داشتم‌ خر احمق‌، اما تو را كه نمی‌توانستم‌ تیغ‌ بزنم‌.

می‌رفت‌ توی‌ اتاق‌ روبه‌رو تا آقا بیاید پایین‌ و سرفه‌كنان‌ برود توی‌ همان‌ اتاق‌. میرزاحبیب‌ می‌گفت‌: دخترش‌ است‌.

می‌گفتم‌: نادختری‌اش‌ است‌.

می‌گفت‌: خوب‌، بله‌، ولی‌ آخر ... 

نمی‌گفت‌. ملیح‌ می‌گفت‌: خر نشو! این‌ پاش‌ دم‌ گور است‌، اگر این‌جا را به‌ اسم‌ من‌ بكند نان‌ تو هم‌ توی‌ روغن‌ است‌.

حالا قسم‌ می‌خورد كه‌ فقط نشانش‌ می‌داده‌، همین‌. اگر هم‌ دست‌ دراز می‌كرده‌ می‌زده‌ روی‌ دستش‌ و می‌گفته‌: دست‌ خر كوتاه‌!

می‌گوید: هر دفعه‌ یك‌ جا فقط، یك‌ گوشه‌.

غروب‌ پنج‌شنبه‌ به‌ پنج‌شنبه‌ می‌آمدم‌ پیش‌اش‌، مثل‌ حالا، و تا ظهر جمعه‌ می‌ماندم‌. اول ‌پاهام‌ را می‌شست‌، یك‌ بادیه‌ آب‌ گرم‌ می‌آورد و هر دو پام‌ را با لیف‌ و صابون‌ می‌شست‌. می‌گفت‌: صبر داشته‌ باش‌!

مملی‌اش‌ را می‌گذاشت‌ خانـﮥ‏ ننه‌اش‌، زن‌ صیغه‌ای‌ آقا. گاهی‌ هم‌ كه‌ می‌آوردش‌ دفتر، می‌داد به‌ میرزاحبیب‌ كه‌ ببردش‌ بیرون‌. حالا برای‌ خودش‌ نره‌خری‌ است‌. شده‌است‌ شاگرد راننده‌. به‌  من‌ می‌گوید: بابا حسین‌، چاكریم‌! 

میرزاحبیب‌ می‌گفت‌: یك‌ جایی‌، حتماً، پاش‌ را می‌خورد، خواهی‌ دید.

هر دفعه‌ یك‌ جا. شانه‌ مثلاً این‌قدر و نمی‌دانم ‌... مادر می‌گوید: خوب‌، پس‌ اقلاً شب جمعه‌ بیا خانه‌، ببینیم‌ات‌.

می‌گویم‌: كار دارم‌، مادر.

باز دارم‌ چرخ‌ می‌خورم‌. میرزاحبیب‌ می‌گفت‌: كرم‌ از خود درخت‌ است‌ و گرنه‌ این پیرمرد آن‌ بالا نشسته‌، یك‌دفعه‌ این‌ می‌آید كه‌ برو بگو ملیح‌ آمده‌. خدا بگویم‌ به‌ زمین گرمت‌ بزند، دختر.

نباید چرخ‌ بخورم‌، گرچه‌ از ملیح‌ دلم‌ می‌خواهد بنویسم‌، یا از عروس‌عمه‌ بانو. 

از غروب‌ شروع‌ شد. جمعه‌ بود. من‌ هم‌ بودم‌. صدای‌ جیغش‌ می‌آمد. مادر كه‌ آمد بالا، گفت‌: باز می‌ترسم‌ بارش‌ رفته‌باشد.

پسرعمه‌ تقی‌ رفته‌بود دنبال‌ ماما. من‌ توی‌ مهتابی‌ خوابیده‌بودم‌. بیدار بودم‌ و به شكم‌ رو به‌ حیاط دراز كشیده‌بودم‌ تا كی‌ صدای‌ كِل‌ِ دخترعمو بلند شود. مادر هی‌ می‌رفت‌ و می‌آمد. داداش‌حسن‌ سربازی‌ بود، افتاده‌بود به‌ كرمانشاه‌. خوابم‌ برده‌بود كه از صدای‌ فریاد پسرعمه‌ بیدار شدم‌، داد می‌زد: مگر دستم‌ به‌ش‌ نرسد.

سر هشت‌ ماه‌ دردش‌ گرفت‌. گمانم‌ همان‌ فردا شبش‌ بود كه‌ مادر به‌جد ایستاد كه‌ باید نیم‌دانگ‌ پدر را بفروشیم‌ به‌ رضا و با پولش‌ یك‌ جایی‌ را رهن‌ كنیم‌. می‌گفت‌: این‌ها دیگر دارند بزرگ‌ می‌شوند، یك‌ فكری‌ بكن‌، مرد! 

حتی این خواستگارهای آخری اخترمان را نپسندیده بودند، اما مادر تا پولی از حسن‌مان‌ می‌رسید یا می‌توانست‌ از من‌ برای‌ خرجی‌ چیزی‌ بگیرد، راهی‌ بازار می‌شد. هرچه‌ می‌خرید، از ترس‌ پدر می‌برد توی‌ صندوق‌خانـﮥ‏ عمه‌كوچكه‌این‌ها می‌گذاشت‌. می‌گفت‌: می‌گویی‌ چه‌كار كنم‌، آغاباجی‌؟ از دهن‌ این‌ طفل‌های‌ معصوم‌ می‌گیرم‌، تا این‌ دو تكه‌ مس‌ را براش‌ بخرم‌.

پدر صبح‌ به‌ صبح‌ سوار دوچرخه‌اش‌ می‌شد و می‌رفت‌ میدان‌كهنه‌، قاطی‌ عمله‌بناها. دوتا عمله‌ هم‌ داشت‌. گاهی‌ صاحب‌ كارها می‌بردندش‌. بیشتر خرده‌كاری‌ می‌كرد، مثلاً كف‌ حیاطی‌ یا اتاقی‌ را سیمان‌ می‌كرد و یا پشت‌ بامی‌ را كاهگل‌ می‌مالید. غروب‌ها اگر از همان‌ دالان‌ داد می‌زد: «ننه‌حسن‌، بیا این‌ دو تا هندوانه‌ را ببر!» می‌فهمیدیم‌ كه‌ دستش‌  بند شده‌. اول‌ هم‌ دوچرخه‌اش‌ را می‌گذاشت‌ آن‌طرف‌ منبع‌، قفل‌ می‌كرد، كتش‌ را می‌كند و می‌انداخت‌ روی‌ دوش‌، بعد آستین‌هاش‌ را یكی‌ یكی‌ بالا می‌زد و می‌نشست‌ كنار باغچه‌طور وسط حیاط و باز داد می‌زد: ننه‌حسن‌! مگر كری‌، زن‌؟

مادر هرچه‌ دستش‌ بود زمین‌ می‌گذاشت‌، حوله‌ای‌ به‌این‌ دست‌ و آفتابه‌ به ‌آن‌ یكی‌، پله‌ها را دو تا یكی‌ می‌كرد. اما به‌ حیاط كه‌ می‌رسید، نه‌ انگار كه‌ پدر منتظر نشسته‌، به‌ عمه‌بزرگه‌ می‌گفت‌: «سلام‌ آغاباجی‌. خوب‌اید، خوش‌اید؟» یا از عروس‌عمه‌ صغرا چیزی می‌پرسید. پدر، بالاخره‌، دادش‌ درمی‌آمد: بجنب‌، زن‌! نمازم‌ قضا شد.

مادر باز دو سه‌ كلمه‌ای‌ با این‌ یا آن‌ عمه‌ یا عروس‌عمه‌ حرفی‌ می‌زد، و بالاخره‌ به‌ طرف‌ چاه‌ راه‌ می‌افتاد، می‌گفت‌:  مگر سر اشپختر را آورده‌ای‌؟

آب‌ از چاه‌ می‌كشید، اول‌ هم‌ یك‌ بار آفتابه‌ را خوب‌ تكان‌ می‌داد و آبش‌ را می‌ریخت‌. پدر می‌گفت‌: حالا چرا وسواسی‌ شده‌ای‌؟

ـ مگر نمی‌خواهی‌ باش‌ وضو بگیری‌؟

از جیب‌ پیراهنش‌ لیف‌ و یك‌ قالب‌ صابون‌ كاغذپیچ‌شده‌ به‌ دست‌ پدر می‌داد: اول‌، تو را به‌ خدا، خوب‌ دست‌ و صورتت‌ را صابون‌ بزن‌.

یا می‌گفت‌: به‌ آرنجت‌ هم‌ بكش‌!

مجبورش‌ می‌كرد یك‌ بار دیگر هم‌ دست‌ و صورت‌ و حتی‌ پشت‌ گردنش‌ را خوب‌ لیف‌ و صابون بزند. می‌گفت‌: نترس‌، میرزا، باز هم‌ آب‌ هست‌. پشت‌ گوش‌هات‌ را هم‌ بكش‌!

باز هم‌ می‌رفت‌ و آفتابه‌ را پر می‌كرد، می‌گفت‌: پس‌ پاهات‌ چی‌؟

ـ پابرهنه‌ كه‌ كار نمی‌كنم‌.

ـ عرق‌ كه‌ می‌كند.

بعد هم‌ حوله‌ را می‌داد تا دست‌ و صورت‌ و پاهاش‌ را خشك‌ كند. آن‌وقت‌ جوراب‌های‌ پدر را برمی‌داشت‌ توی‌ لگنچـﮥ‏ سر منبع‌ می‌انداخت‌ تا خوب‌ خیس‌ بخورند و باز از چاه‌ آب می‌كشید و توی‌ آفتابه‌ می‌ریخت‌ و تكان‌ می‌داد و آبش‌ را می‌ریخت‌ و از آب‌ تازه‌ پرش‌ می‌كرد.

غروب‌ جمعه‌ بوده‌، حتماً. از روی‌ ایوان‌ نگاه‌شان‌ می‌كردم‌. می‌دانستم‌ كه‌ این‌طورها كه پدر می‌شست‌، به‌ دلش‌ نمی‌چسبید. زورش‌ فقط به‌ اقدس‌ و پری‌ می‌رسید. می‌گفت‌: گربه‌شوری‌ نكن‌، دختر.

كیسه‌ را از دست‌شان‌ می‌گرفت‌ و اول‌ پشت‌ دست‌هاشان‌ را كیسه‌ می‌كشید و بعد هم‌ صورت‌ و حتی‌ گردن‌ و پشت‌ گوش‌هاشان‌ را. داد آدم‌ را درمی‌آورد. صدای‌ پسرعمه‌ از همان دهانـﮥ‏ دالان‌ بلند شد: مباركه‌، دایی‌!

پدر آفتابه‌ را از مادر گرفت‌: بده‌ دیگر، خودم‌ می‌ریزم‌.

مادر می‌گفت‌: گوش‌ نده‌، میرزا، حلقـﮥ‏ دور چشم‌هات‌ را هم‌ لیف‌ بزن‌.

پسرعمه‌ گفت‌: ناشكری‌ نكن‌، دایی‌.

كه‌ صدای‌ جیغ‌ را شنیدم‌ و بعد: وای‌ مادر!

از مهتابی‌ اتاق‌مان‌ نگاه‌ كردم‌. عروس‌عمه‌ بانو دست‌ به‌ دیوار گرفته‌بود و سرش‌ را گذاشته‌بود به‌ دیوار. عمه‌بزرگه‌ كارهای‌ دستش‌ را گذاشت‌ زمین‌. همچنان‌ آستین‌ به‌  تنـﮥ‏ كت‌های‌ پارچه‌ای‌ یا پوستی‌ می‌دوخت‌، بعد دورتادور جادگمه‌ای‌هاشان‌ را می‌دوخت‌ و بالاخره‌ دگمه‌ براشان‌ می‌گذاشت‌. می‌گفت‌: چی‌ شده‌، عروس‌؟ خیر است‌، انشاءالله‌!

باز صدای‌ جیغ‌ بانو آمد. دست‌ به‌ كمر گرفته‌بود. ناله‌ می‌كرد. 

تا عمه‌بزرگه‌ دست‌ به‌ دیوار بگیرد و بلند شود، مادر رسیده‌بود: آب‌ دیدی‌ یا فقط می‌گیرد و ول‌ می‌كند؟

دست‌ برده‌بود زیر چادرش‌، و می‌گفت‌: حالا كو تا وقت‌ جیغ‌!

كه‌ دیدم‌ پسرعمه‌ از پله‌های‌ آن‌طرف‌ پایین‌ رفت‌ و از در دالان‌ پیداش‌ شد، پابرهنه‌. داشت‌ پته‌های‌ پیراهنش‌ را توی‌ شلوارش‌ می‌كرد و می‌گفت‌: بروم‌ دنبال‌ ماما؟ بروم‌ دنبال‌ بلقیس‌خانم‌؟

مادر گفت‌: هنوز كه‌ وقتش‌ نیست‌، مرد. برو در سه‌دری‌ را باز كن‌، ببریمش‌ آن‌ تو.

پسرعمه‌ داد زد: دو قدم‌ راه‌ كه‌ نیست‌، بیاید اتاق‌ خودمان‌.

آمده‌بود جلو و داشت‌ زیر بال‌ بانو را می‌گرفت‌ كه‌ ببردش‌ بالا. 

بانو ناله‌ می‌كرد و پنجه‌ به‌ كاهگل‌ دیوار می‌كشید. مادر گفت‌: بهتر است‌ همین‌ پایین باشد.

ـ من‌ نمی‌خواهم‌ زیر بلیط رضا باشم‌.

ـ من‌ نمی‌دانم‌. اگر كیسـﮥ‏ بچه‌ پاره‌ بشود، كار دست‌ خودت‌ می‌دهد.

پسرعمه‌ رفت‌ روی‌ لبـﮥ‏ ایوان‌ پسرعمه‌ رضااین‌ها نشست‌ و سرش‌ را به‌ دو دست‌ گرفت‌ و گفت‌: آخر من‌ هم‌ آدم‌ام‌، غرور دارم‌.

تا عروس‌عمه‌ صغرا دسته‌كلید را پیدا كند و به‌تاخت‌ برود در سه‌دری‌ را باز كند، عروس‌عمه‌ بتول‌ و مادر بانو را رسانده‌بودند به‌ جلو پلـﮥ‏ در وسطی‌ سه‌دری‌. عمه‌بزرگه می‌كُلید و دنبال‌شان‌ می‌رفت‌: صبر كنید تا من‌ هم‌ برسم‌. بانو باز جیغ‌ كشید و خم‌ شد طرف‌ بتول‌: وای‌، مادر!

چادرش‌ كه‌ افتاد پس‌ رفتم‌ كه‌ از ایوان‌ پایین‌ و حتی‌ حیاط نبینندم‌. پسرعمه‌ هم‌ رفت‌. در را بسته‌بودند. داد زد: زن‌دایی‌، بروم‌ دنبال‌ بلقیس‌ یا نه‌؟

مادر آمد دم‌ در: چرا عجله‌ می‌كنی‌، مرد؟ برو بنشین‌ توی‌ اتاقت‌، خودم‌ خبرت‌ می‌كنم‌.

نرفت‌. همان‌جا جلو اتاق‌ قدم‌ می‌زد، تا نزدیكی‌های‌ در رو به‌ دالان‌ می‌رفت‌ و باز برمی‌گشت‌. اختر هم‌ رفت‌، راهش‌ ندادند. آمد بالا، رنگش‌ شده‌بود مثل‌ گچ‌. بعد هم‌ نشست‌ و زار زد، می‌گفت‌: چه‌ دردی‌ می‌كشد!

حالا خودش دو تا كره‌خر دارد. دو تا هم‌ دختر، مثل‌ گل. نه‌، نباید بگذارم‌ رشته‌ از دستم‌ دربرود.

پدر كه‌ آمد بالا، پرسید: این‌ دیگر چه‌ مرگیش‌ است‌؟

اختر حالا دیگر به‌ سكسكه‌ افتاده‌بود. می‌گفت‌: این‌ دیگر چه‌ دردی‌ است‌؟ آخر چرا ما زن‌ها این‌قدر بدبختیم‌؟

پدر داد زد: بلند می‌شوی‌ یا نه‌؟

شام‌ را اختر كشید. به‌ علی‌ هم‌ خودش‌ غذا داد. مادر فقط یك‌ بار آمد بالا. یكی‌ دو لقمه‌ خورد، گفت‌: می‌ترسم‌ این‌ دفعه‌ هم‌ بارش‌ رفته‌باشد.

بالاخره‌ هم‌ آمد بیرون‌ و به‌ پسرعمه‌ تقی‌ كه‌ توی‌ درگاهی‌ دخترعمو نشسته‌بود، گفت‌: برو دنبال‌ بلقیس‌.

بعد دیگر خوابم‌ برد. توی‌ خواب‌ هم‌ صدای‌ جیغش‌ انگار می‌آمد. بیدار كه‌ شدم‌ دیدم‌ پسرعمه‌ رضا چراغ‌ زنبوری‌ را سر دست‌ گرفته‌ و عروس‌عمه‌ صغرا را صدا می‌زند. حالا دیگر جیغ‌ها پشت‌ سر هم‌ بود، مثل‌ حلقه‌حلقه‌های‌ زنجیر. پسرعمه‌ تقی‌ باز روی‌ سكوی‌ دخترعمو نشسته‌بود. سیگار می‌كشید. پسرعمه‌ رضا داد زد: داداش‌، بتول‌ را بی‌زحمت‌ صداش‌ بزن‌ این چراغ‌ را ببرد آن‌ تو.

صورت‌ سرخ‌ و سفیدش‌ روشن‌ شده‌بود. عرقچین‌ سرش‌ پس‌ رفته‌بود و طاسی‌ جلو سرش‌ برق‌ می‌زد. پسرعمه‌ تقی‌ تكان‌ نخورد. پسرعمه‌ رضا تا دم‌ چاه‌ آب‌ رفت‌ و باز داد زد: بتول‌، بتول‌!

از سه‌دری‌ فقط صدای‌ جیغ‌ می‌آمد. پسرعمه‌ رضا گفت‌: بلند شو مرد، من‌ كه‌ نامحرمم‌.

ـ مگر می‌خواهند سوزن‌ نخ‌ كنند؟ سه‌ تا لامپا براشان‌ بردم‌.

ـ آبروداری‌ كه‌ باید بكنیم‌؟

ـ من‌ یكی‌ كه‌ آبرو برام‌ نمانده‌. ده‌ ساعت‌ است‌ هی‌ جیغ‌ می‌زند، اما انگار نه‌انگار.

ـ همین‌ است‌ دیگر. بعضی‌ها دیرزایند. به‌ مادرش‌ رفته‌. 

بالاخره‌ پسرعمه‌ تقی‌ بلند شد، چراغ‌ زنبوری‌ را گرفت‌ و رفت‌ دم‌ در وسطی‌، داد زد: زن‌دایی‌، چراغ‌ زنبوری‌ نمی‌خواهید؟

مادر سرش‌ را از لای‌ در بیرون‌ آورد: تو این‌جا چه‌كار می‌كنی‌، مرد؟ برو بگیر بخواب‌. انگار همین‌ حالا می‌تواند دستش‌ را بگیرد ببردش‌ دم‌ دكان‌ و به‌ش‌ امر و نهی‌ كند. 

ـ استغفرالله‌، داداش‌ داده‌، من‌ كه‌ نگفتم‌. خودش‌ خواسته‌.

مادر گفت‌: عوض‌ این‌ حرف‌ها برو روی‌ پشت‌بام‌ اذان‌ بگو، بلكه‌ فرجی‌ بشود.

ـ وقتی‌ آمد، چشم‌!

ـ حالا باید از خدا بخواهی‌، بعد كه‌ دیگر كار از كار گذشته‌. 

پسرعمه‌ حتی‌ روی‌ مهتابی‌ ما هم‌ نیامد. مادر كه‌ در را بست‌، رفت‌ سر جاش‌ نشست‌. پسرعمه‌ رضا گفت‌: حرف‌ گوش‌ كن‌، داداش‌، برو بالا اذان‌ بگو.

ـ همان‌ دو بار كه‌ رفتم‌ برای‌ هفت‌ پشتم‌ بس‌ است‌. فرداش‌ همـﮥ‏ كاسب‌های‌ میدان‌ ازم ولیمـﮥ‏ پسر می‌خواستند.

پسرعمه‌ رضا گفت‌: ناشكری‌ نكن‌، داداش‌! هرچی‌ خودش‌ می‌خواهد، همان‌ است‌.

بعد هم‌ رفت‌ پهلوی‌ تقی‌ نشست‌. با هم‌ سیگار می‌كشیدند و آهسته‌آهسته‌ حرف‌ می‌زدند.

باز خوابم‌ برد. از صدای‌ فریادهای‌ پسرعمه‌ تقی‌ بیدار شدم‌. هوا تاریك‌ و روشن‌ بود. داد می‌زد: مگر دستم‌ به‌ش‌ نرسد.

زن‌ چاقی‌ كه‌ چادرش‌ را به‌ كمرش‌ بسته‌بود، جلوش‌ را گرفته‌بود: مگر دست‌ خودش‌ بوده‌؟

پسرعمه‌ تقی‌ سر كمربندش‌ را دور مچش‌ می‌پیچاند: با همین‌ سیاهش‌ می‌كنم‌.

زن‌ چاق‌ كه‌ حتماً بلقیس‌خانم‌ ماما بود، نرم‌نرم‌ حرفی‌ می‌زد، و از جلو در نیمه‌باز عقبش‌ می‌راند.

پسرعمه‌ تقی‌ داد می‌زد: مگر آبرو برام‌ گذاشته‌؟

زن‌ باز جلو می‌آمد و آهسته‌آهسته‌ حرف‌ می‌زد. پدر هم‌ خودش‌ را رسانده‌بود. دست‌ تقی را گرفت‌ و كشیدش‌ عقب‌: بیا برویم‌ بالا یك‌ پیاله‌ چای‌ هست‌ با هم‌ می‌خوریم‌.

بلقیس‌ گفت‌: حق‌القدم‌ ما چی‌ می‌شود؟

پدر آهسته‌ چیزی‌ گفت‌. بلقیس‌ می‌گفت‌: من‌ كه‌ رفتم‌، اما به‌ش‌ بگویید، دیگر نبینم نصف‌شب‌ بیاید التماس‌ كند. (ادا درآورد)، خانم‌ بلقیس‌بیگم‌، تو را به‌ جان‌ چهار تا بچه‌هات‌، بجنب‌ و الا باز بارش‌ می‌رود.

تقی‌ دستش‌ را از دست‌ پدر كشید، و به‌ طرف‌ سه‌دری‌ دوید. باز داشت‌ كمربندش‌ را  از حلقه‌های‌ دور كمرش‌ می‌كشید. هنوز نرسیده‌بود كه‌ بلقیس‌ پیچید جلوش‌ و با دست‌ زد تخت‌ سینه‌اش‌: هش‌! كجا؟ اگر مردی‌ من‌ را بزن‌. دست‌ من‌ سبك‌ است‌. تا حالا هزار تا بچه بیشتر با همین‌ دست‌ها به‌ دنیا آورده‌ام‌. آن‌ طفل‌ معصوم‌ هم‌ كه‌ عیبی‌ ندارد. عیب‌ حتماً از خودت‌ است‌.

تقی‌ تلوتلو می‌خورد، حتی‌ عقب‌عقب‌ می‌آمد. بلقیس‌خانم‌ باز هُردود می‌كشید و جلو می‌آمد: دهنش‌ می‌چاد هركس‌ بگوید بلقیس‌ تقصیركار بوده‌. خدا اگر بخواهد، از یك تكه‌ چوب‌ هم‌ بچه‌ می‌دهد.

پدر دست‌ به‌ جلیقه‌ شده‌بود. بلقیس‌خانم‌ را كنار كشید، چیزی‌ داد. پسرعمه‌ تقی‌  آمده‌بود این‌ سر حیاط، روی‌ سكوی‌ عمه‌كوچكه‌این‌ها نشسته‌بود، كمربند هنوز دستش‌ بود. پسرعمه‌ احمد داشت‌ باش‌ حرف‌ می‌زد. مادر بالاخره‌ آمد، می‌گفت‌: من‌ كه‌ از كار خدا  سردرنمی‌آورم‌. همـﮥ‏ علامت‌هاش‌ درست‌ بود، بعد فس‌، باد زایید.

همان‌ صبح‌ رفتم‌ توی‌ صندوق‌خانه‌، صندوق‌ سبزم‌ را گذاشتم‌ جلوم‌ و هی‌ برجستگی‌هاش‌ را ناز كردم‌. دلم‌ نمی‌آمد بازش‌ كنم‌. لیاقتش‌ را نداشتم‌. حالا می‌گویم‌ باد زاییده‌است گاگارین‌ یا حتی‌ آن‌ گالیلـﮥ‏ علیه‌ماعلیه‌، كپرنیك‌، كپلر، نیوتون‌. همان‌وقت‌ هم می‌دانستم‌ كه‌ هنوز وقتش‌ نشده‌. بایست‌ كاری‌ می‌كردم‌. دری‌ اگر باز می‌شد، اجاز‏ﮤ‏ تشرف‌ می‌گرفتم‌. اتابكی‌ فقط می‌توانست‌ از تیپا خوردن‌ توی‌ قنادی‌ نجاتم‌ بدهد. گریه‌ هم‌ كردم و با همین‌ كه‌ پهلوی‌ من‌ نشسته‌ و می‌گوید بنویس‌، شرط كردم‌ اگر فرجی‌ بشود، برگردانم‌، همـﮥ‏ رودخانه را كه‌ دارد می‌رود و مثل‌ زنده‌رود خودمان‌ بالاخره‌ می‌ریزد به‌ مرداب‌ گاوخونی‌. صبحانه‌نخورده‌ راه‌ افتادم‌ و پیاده‌ تا بانك‌ ملی‌ توی‌ سپه‌ رفتم‌. آقای‌ اتابكی‌ بودش‌، گفت‌: سلام‌ و صد سلام‌ به‌ پسرخالـﮥ‏ عزیز! كدام‌ فرشتـﮥ‏ رحمت‌ صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ تو را نصیب‌ درویش‌ كرده‌؟

ـ دیگر نمی‌خواهم‌ بروم‌ پیش‌ استاد محمد مانی‌.

قاه‌قاه‌ خندید، گفت‌: چس‌خور، هان‌؟ همین‌كه‌ به‌ ذهنت‌ برسد، یا به‌ نوك‌ زبانت‌، انگار كه‌ گفته‌ای‌.

راست‌ می‌گفت‌، نوك‌ زبانم‌ بود. گفتم‌: ذهن‌ را كه‌ نمی‌شود كاریش‌ كرد.

ـ می‌شود، البته‌ كه‌ می‌شود، مراقبه‌ و ذكر برای‌ همین‌ چیزهاست‌. وقتی‌ عادت‌ كنی‌ كه پشت‌ همـﮥ‏ رنگارنگی‌ حیات‌ جلوه‌های‌ جمال‌ حق‌ را ببینی‌، بعد دیگر این‌ صفت‌ یا آن‌ صفت‌ هر  آدم‌ را در دریای‌ هزارهزار رنگ‌ او می‌بینی‌.

همكارهاش‌ هم‌ آمدند. «سلام‌ و صبح‌ به‌خیر، درویش‌» گفتند و رفتند پشت‌ میزهاشان‌. گفت‌: خوب‌، خیر باشد، پسرخاله‌؟

ـ فرمودید بیایم‌ خدمت‌تان‌.

یكی‌شان‌ گفت‌: درویش‌ آن‌قدر در آسمان‌هاست‌ كه‌ پسرخاله‌ نمی‌بیند.

اتابكی‌ شانه‌ای‌ تكان‌ داد، گفت‌: به‌ جای‌ این‌ حرف‌ها بهتر نیست‌ صفای‌ صبح‌ را با یك‌ چای‌ شروع‌ كنیم‌؟

و زنگ‌ زد. پیشخدمت‌ كه‌ آمد، گفت‌: یك‌ چای‌ تازه‌دم‌ هم‌ برای‌ این‌ جوان‌ بیاور، تا ببینیم‌ خودش‌ چه‌ مقدر كرده‌.

و روی‌ این‌ یا آن‌ كاغذ جلوش‌ چیزی‌ نوشت‌. چای‌ را كه‌ آوردند، پرسید: خوب‌؟

آهسته‌ گفتم‌: فرمودید حقوق‌ سر هفته‌ را كه‌ گرفتم‌، خدمت‌ برسم‌ یك‌ كاری‌ برام‌ پیدا كنید كه‌ در شأن‌ مدركم‌ باشد.

ـ خوب‌، بله‌، بله‌. تو حالا چایت‌ را بخور تا من‌ به‌ یكی‌ دو جا زنگ‌ بزنم‌.

به‌ ساعتش‌ نگاه‌ كرد. ساعت‌ داشت‌. من‌ ندارم‌. پذیرش‌ همین‌ خط است‌ كه‌ می‌رسد به‌ گالیله‌ و همین‌ گاگارین‌ یا این ‌... نه‌، آن‌ روزها هنوز فلك‌ قمر را نشكسته‌بودند تا در ماه پیاده‌ بشوند. باز دارم‌ چرخ‌ می‌خورم‌. زمان‌ بر خط دایره‌ای‌ شكل‌ اگر هست‌، كه‌ هست‌، مهم ‌نیست‌ كه‌ ما در چه‌ زمانیم‌ یا حتی‌ در كجا. تكاملی‌ نیست‌، می‌چرخیم‌، مثل‌ من‌ كه‌ نشسته‌ام‌ این‌جا و برنشسته‌ بر پشت‌ این‌ حروف‌ می‌چرخم‌ و كاریش‌ هم‌ نمی‌توانم‌ بكنم‌، حتی‌ اگر هر لحظه‌ این‌ همزاد یادآورم‌ شود كه‌ منطقی‌ باید بود.

حالا منطقی‌ پیش‌ می‌روم‌ تا بسازم‌شان‌. اگر بنویسم‌شان‌ خواهندبود، برای‌ همیشه‌. حتی می‌توانم‌ جلو این‌ رودخانه‌ را سد كنم‌.

به‌ چند جایی‌ تلفن‌ كرد، یا شاید به‌ یك‌ جا. حالا می‌دانم‌. نمی‌نویسمش‌. گفت‌: برنمی‌دارد، مطمئنم‌ كه‌ هستش‌، اما از بس‌ به‌ این‌ و آن‌ رمز داده‌، حالا دیگر نمی‌داند كی‌ كی‌ است‌.

بالاخره‌ گفت‌: توكل‌ به‌ خودش‌، امروز ساعت‌ سه‌ تا سه‌و‌نیم‌ می‌روی‌ به‌ همین نشانی‌ كه‌ می‌نویسم‌، می‌گویی‌ من‌ تو را فرستاده‌ام‌. من‌ هم‌ سعی‌ می‌كنم‌ خودم‌ را برسانم‌. دیر و زودش‌ دست‌ الله‌كرم‌ است‌، اما می‌آیم‌. حواس‌ كه‌ ندارم‌. ماها به‌اصطلاح‌ مجذوب‌، شاید هم‌ مرعوب‌ جمال‌ اوییم‌، این‌ كارها (اشاره‌ كرد به‌ كاغذهای‌ جلوش) محض ــ ‌به‌ قول‌ادبا ــ كسب‌ استخوانی‌ است‌ تا جلو این‌ سگ‌ نفس‌ بیندازیم‌ كه‌ در فرقـﮥ‏ ما ترك‌ دنیا حرام‌ است‌.

همكارش‌ گفت‌: ثواب‌ هم‌ دارد.

اتابكی‌ بلندبلند خندید، اما ناگهان‌ جلو دهان‌ خودش‌ را گرفت‌، گفت‌: باز این‌ دهان‌ قهقهه‌اش‌ را سرداد.

بعد هم‌ رو به‌ همكارش‌ كرد، همان‌ كه‌ سبیل‌ داشت‌ اما نه‌ درویشی‌. عینكش‌ را هم‌ می‌گذاشت‌ روی‌ پل‌ بینی‌اش‌: چرا نداشته‌ باشد؟ اگر این‌ سگ‌ نفس‌ را مهار كند كه‌ به‌ پر و پای‌ این‌ و  آن‌ نپرد، ثواب‌ هم‌ دارد. 

و باز جلو دهانش‌ را گرفت‌. همكارش‌ گفت‌: ولی‌ ما را كه‌ گرفت‌، یك‌ تكه‌ از ماهیچـﮥ نداری‌مان‌ را هم‌ كند.

ـ خدا ببخشدمان‌، رفیق‌.

ـ من‌ كه‌ نمی‌بخشم‌.

ـ خوب‌ دیگر، پس‌ صفا!

ـ وفا! 

اتابكی‌ شانه‌ بالا انداخت‌، خم‌ شد و روی‌ برگی‌ كه‌ از تقویم‌ جلوش‌ كنده‌بود، نشانی‌ را  نوشت‌: گفت‌: می‌روی‌ این‌جا، می‌گویی‌ مرا اتابكی‌ فرستاده‌. دفتر اسناد رسمی‌ است‌. اسم سردفترش‌ جناب‌ است‌، كمال‌الدین‌ جناب‌. اسمش‌ را می‌نویسم‌ برات‌. كارهای‌ بانكی‌اش‌ را من‌ براش‌ راست‌ و ریس‌ می‌كنم‌. منشی‌اش‌ رفته‌. شاید یكی‌ را بخواهد. آدم‌ بدی‌ نیست‌. اولش‌ ممكن‌ است‌ ناخن‌ خشكی‌ و گوشت‌ تلخی‌ كند، اما وقتی‌ رام‌ شد، نانی‌ كنار سفر‏ﮤ‏ آدم‌ می‌گذارد. برو به‌ امان‌ حق‌، به‌ خاله‌عصمت‌ هم‌ سلام‌ من‌ و ارباب‌ كل‌ ممالك‌ محروسه‌، عالم‌ خانم‌، را هم‌ برسان‌. عزت‌ زیاد!

تا دم‌ در هم‌ آمد، و دست‌ داد، و گفت‌: روشن‌مان‌ كردی‌، باز هم‌ به‌ ما سر بزن‌. 

دیگر به‌ خانه‌مان‌ نرفتم‌. باد زاییده‌بود. همین‌طور چرخ‌ زدم‌، یا رفتم‌ به‌ كتابخانـﮥ شهرداری‌؟ یادم‌ نیست‌. یك‌ چیزی‌ هم‌ جایی‌ خوردم‌، راه‌به‌راه‌. بالاخره‌ هم‌ رفتم‌ به‌ طرف‌ دفتر اسناد رسمی‌ شمار‏ﮤ 133، یكی‌ دو جا هم‌ ساعت‌ را دیدم‌، بستنی‌فروشی‌ چمنزار و بعد از پشت‌ شیشـﮥ‏ یك‌ بانك‌ و بالاخره‌ از لای‌ در یك‌ دكان‌ كفاشی‌. یادم‌ هست‌. می‌ماند، همه‌چیز در جوف‌ این‌ كر‏ﮤ‏ مغز می‌ماند، حتی‌ آن‌ها كه‌ یادم‌ رفته‌است‌، یادمان‌ رفته‌است‌، برای‌ همین‌ بیم‌ غارت‌ غزان‌ هنوز در من‌ است‌ و گاهی‌ نیمه‌شب‌ها از بیم‌ اصابت‌ تیرهای‌ دورپرواز مغولان در پستوی‌ آن‌ اتاق‌ دفتر از خواب‌ می‌پرم‌ و از عرق‌ سرد روی‌ پیشانی‌ام می‌فهمم‌ كه‌ بیدارم‌ و نشسته‌ام‌ در مزقل‌ آن‌ بارو كه‌ صندوق‌خانـﮥ‏ ما را از توش‌ درآورده‌اند، چشم‌ به‌ راه‌ كه‌ كی‌ محمود افغان‌ حمله‌ می‌كند. حالا البته‌ این‌جا هستم‌، در همین‌ پستو، نه‌ مثل‌ حسن‌مان‌ كه‌ هی‌ چرخ‌ می‌زند. همیشه‌ هم‌ این‌جا خواهم‌ بود ثابت‌. زمین هم‌ باید ثابت‌ بماند، همان‌طور كه‌ بود. من‌ برای‌ همین‌ این‌ها را می‌نویسم‌.

آخرهای‌ شیخ‌ بهایی‌، بعد از آخرین‌ چهارراه‌، رسیدم‌ به‌ جلو دفتر. تابلو داشت‌ و یك‌ لنگـﮥ‏ درش‌ باز بود. دالانی‌ هم‌ داشت‌ كه‌ در آخر به‌ دری‌ بسته‌ می‌رسید كه‌ حتماً مستراح بود كه‌ هست‌ و بعد به‌ طرف‌ جایی‌، رو به‌ خیابان‌ شاهپور، خم‌ برمی‌دارد. كف‌ دالان‌ آجرفرش‌ بود و نم‌آب‌زده‌. جلو در هم‌ كه‌ یك‌ پله‌ می‌خورد، گل‌آب‌پاش‌ شده‌بود. باز رفتم‌ و برگشتم‌. سر ساعت‌ سه‌ رفتم‌ تو. بقیـﮥ‏ دالان‌ به‌ حیاط باز می‌شد. تا كف‌ حیاط دو پله‌ می‌خورد. و حیاط كه‌ حالا هم‌ هست‌، نقلی‌ است‌ و چهارگوش‌ با یك‌ حوض‌ در وسط، مربع‌ مستطیل‌، با چهار لچكی‌ در چهار طرفش‌. طرف‌ چپ‌، سمت‌ نسرد، دو اتاق‌ بود با دو در، درهای‌ دولنگه‌ای‌. درها همه‌ بسته‌بود. بسته‌است‌ با پرده‌های‌ كیپ‌كشیده‌. این‌طرف‌ هم‌ دو اتاق‌ هست‌. اولیش‌ اتاق‌ آقا است‌ با یك‌ میز بزرگ‌ و صندلی‌ آقا. یك‌ صندلی‌ لهستانی‌ هم‌ كنار در هست‌، برای‌ آن‌ كه‌ قرار است‌ خرج‌ محضر را بدهد. آن‌ یكی‌ هم‌ دفتر من‌ است‌ و جناب‌ مدنی ــ ‌اگر البته‌ تشریف‌ بیاورند ــ با دو میز و دو صندلی‌ پشت‌شان‌. این‌طرف‌ هم‌ چهار صندلی‌ لهستانی‌ هست‌ و یك‌ نیمكت‌ كه‌ روش‌ گلیم‌ می‌اندازیم‌. این‌ یكی‌ مخصوص‌ كور و كچل‌های‌ سند ذمه‌ای‌ است‌ كه‌ قبل‌ از انقضای‌ مدت‌ باید بپردازند.

روبه‌رو هم‌ دو در بود، كه‌ درِ سمت‌ راست‌ بسته‌بود. حالا البته‌ می‌دانم‌. پله‌ می‌خورد و  به‌ اتاق‌ خلبان‌ می‌رسد، و پا كه‌ بر پلـﮥ‏ سوم‌ بگذاریم‌ صدای‌ زنگی‌ از جایی‌ بلند می‌شود و آقا مجبور می‌شود كه‌ بوق‌ را بگذارد پشت‌ متكای‌ پشتش‌ و انبر را بسراند زیر لبـﮥ‏ سینی‌ و قوطی‌ معجون‌ افلاطونش‌ را توی‌ جیب‌ كتی‌ یا جلیقه‌ای‌ گم‌ و گور كند و بعد هم دستش‌ را بگیرد روی‌ دو گل‌ آتشی‌ كه‌ سرخی‌ گونه‌هاشان‌ از زیر یك‌ لایـﮥ‏ نازك‌ خاكستر سفید سفید پیداست‌. در سمت‌ چپ‌ هم‌ آبدارخانه‌ است‌ و به‌ قول‌ آقا مقر سرفرماندهی‌ میرزاحبیب‌.

هنوز به‌ وسط حیاط نرسیده‌بودم‌ كه‌ دیدمش‌. توی‌ درگاهی‌ ایستاده‌بود، با سر خم‌، كلاه‌ كركی‌ به‌سر. شلوار طوسی‌، همیشـﮥ‏ خدا، به‌ پا دارد و پیراهن‌های‌ سفید یخه‌آهار آقا را می‌پوشد، یك‌ جلیقه‌ هم‌ به‌ روش‌. زمستان‌ها هم‌ یك‌ چیزی‌ مثل‌ لباده‌ به‌ دوش‌ می‌اندازد. سیگار به‌ سیگار می‌كشد، هما سر مشتوك‌ می‌زند و می‌كشد. پرسید: حضرت‌ آقا؟

ـ با آقای‌ اتابكی‌ قرار داشتم‌.

از سكوی‌ جلو درگاهی‌ پایین‌ آمد و گفت‌: بفرمایید، جانم‌. اشتباه‌ آمده‌اید.

تا برسد، با خودش‌ غر می‌زد: همین‌طوری‌ سر می‌گذارند و می‌آیند تو، نه‌ انگار كه‌ هر دری‌ زنگی‌ دارد.

به‌ دست‌ كلاه‌ كركی‌اش‌ را جابه‌جا می‌كرد، و با كش‌كش‌ كفش‌های‌ پاشنه‌خوابیده‌اش‌ می‌آمد. وقتی‌ رسید، دست‌ دراز كرد: بفرمایید، جانم‌. ما این‌جا اتابكی‌ متابكی‌ نداریم‌. 

ـ مگر این‌جا دفتر رسمی‌ شمار‏ﮤ 133 نیست‌، دفتر آقای‌ جناب‌؟

ـ البته‌ كه‌ این‌جا دفتر است‌، دفتر جناب‌ آقای‌ كمال‌الدین‌ جناب‌، روی‌ آن‌ تابلو بالای‌ در همین‌ را نوشته‌اند، اما حقیقتش‌ فعلاً تشریف‌ ندارند.

بلندبلند می‌گفت‌ و دیگر دست‌ تكان‌ نمی‌داد. از پنجر‏ﮤ‏ روبه‌رو، بالای‌ در آبدارخانه‌، صدا آمد: حبیب‌، چه‌ خبرست‌ این‌قدر سر و صدا می‌كنی‌؟ چرا نمی‌گذاری‌ یك‌ چرتی‌ بزنیم‌؟

از كنار پرده‌ هم‌ یك‌ لحظه‌ فقط صورتی‌ را دیدم‌. میرزاحبیب‌ گفت‌: آمدم‌، آقا.

و رو به‌ من‌ گفت‌: دیدی‌ آخرش‌ كار دست‌مان‌ دادی‌؟ همین‌جا باش‌، ببینم‌ چه‌ می‌گویند.

و باز گفت‌: آمدم‌، آقا.

و به‌ طرف‌ در روبه‌رو رفت‌ و اول‌ زنگ‌ زد، دوبار، و بعد هم‌ یك‌ بار دیگر. در را باز كرد و سرش‌ را برد تو و گفت‌: فرمایشی‌ داشتید، آقا؟

صدایی‌ آمد، نفهمیدم‌. میرزاحببب‌ گفت‌: همین‌طور سر گذاشته‌ آمده‌ تو.

بعد هم‌ گفت‌: نمی‌دانم‌ كیست‌.

آخرش‌ رو به‌ من‌ پرسید: گفتی‌ با كی‌ كار داشتی‌؟

ـ با آقای‌ جناب‌.

باز سرش‌ را برد تو. راه‌پله‌ بود. گفت‌: صبر داشته‌باشید، اول‌ ببینم‌ كیست‌.

آمد جلو و آهسته‌ پرسید: تو كه‌ انگار گفتی‌ اتابكی‌؟

باز پرده‌ كنار رفت‌. لای‌ پنجره‌ باز بود. چهره‌ای‌ لاغر با بینی‌ عقابی‌ و سبیلی‌  بال‌مگسی‌ نگاهم‌ می‌كرد.

حالا می‌دانم‌ بال‌مگسی‌ می‌گویند یا هیتلری‌. از یك‌ می‌رود بالا. تا چهار می‌ماند. اگر كسی‌ بیاید كه‌ نشناسیم‌، اول‌ دو زنگ‌ می‌زنیم‌ و بعد یك‌ زنگ‌. برای‌ آشناها فقط یك‌ زنگ‌ می‌زنیم‌. برای‌ مشتری‌ها زنگ‌ نمی‌زنیم‌. اگر كاری‌ باشد كه‌ فقط از دست‌ آقا برمی‌آید، تعارف‌ می‌كنیم‌ بنشینند تا آقا پیداش‌ شود. سرفه‌كنان‌ می‌آید و عصازنان‌، لباس‌پوشیده‌، شاپو به‌سر. قبل‌ از سه‌ هم‌ به‌هیچ‌وجه‌ حق‌ نداریم‌ مزاحم‌ بشویم‌.

بالاخره‌ میرزاحبیب‌ بالا رفت‌. اول‌ هم‌ گفت‌: حالا شما بفرمایید آن‌جا بنشینید.

به‌ این‌طرف‌ اشاره‌ كرد، به‌ اتاقی‌ كه‌ من‌ هستم‌ و می‌نویسم‌. بخاری‌ نفتی‌اش‌ هنوز هم‌ هست‌، میان‌ دو میز. تابستان‌ها برش‌ نمی‌داریم‌. جایی‌ كه‌ نمی‌گیرد. تازه‌، به‌ قول‌ آقا، كسی كه‌ نمی‌رود بالای‌ اتاق‌ بنشیند. اگر كار دارد، بنشیند مؤدب‌ روی‌ یك‌ صندلی‌ یا اصلاً روی‌ همان‌ نیمكت‌. پستوی‌ این‌ اتاق‌ هم‌ دست‌ من‌ است‌. شب‌ها رختخوابم‌ را پهن‌ می‌كنم‌ و می‌خوابم‌. بعد از ناهار هم‌ می‌روم‌ آن‌ تو و چرتی‌ می‌زنم‌، از دو تا سه‌. كتاب‌های‌ خودم‌ را همان‌ دور و بر چیده‌ام‌، روی‌ هم‌. مجلات‌ قدیمی‌ آقا هم‌ هست‌. جناب‌ مدنی‌ پشت‌ همین‌ میز روبه‌رو می‌نشیند، اگر بیاید. آن‌ اتاق‌ پهلویی‌ هم‌ مال‌ آقا است‌. فقط یك‌ میز دارد، بزرگتر از میزهای‌ ما و یك‌ صندلی‌ لهستانی‌. قبلاً نوشته‌ام‌. صندلی‌ را آقا فقط به‌ كسی‌ تعارف‌ می‌كند كه‌ قرار است‌ خرج‌ محضر را بدهد. گفتم‌ انگار. بقیه‌ هم‌ می‌ایستند. می‌ماند این‌ دعای دفع‌ چشم‌زخم‌ كه‌ من‌ خودم‌ روی‌ در پستو زده‌ام‌. لازم‌ است‌. اصلاً خیلی‌ مرد می‌خواهد، آن‌طور كه‌ عروس‌عمه‌ اذیت‌ می‌كرد، قیدش‌ را بزند. خوب‌، آن‌ شب ــ‌خدا ببخشدم‌ــ رفتم‌. از روی‌ پل‌ تخته‌ای‌ روی‌ راه‌پله‌ها رفتم‌. پدر زیر كرسی‌ خودش‌ خوابیده‌بود. لای‌ درش‌ باز بود، اما صدای‌ خروپفش‌ می‌آمد. كورمال‌ در رو به‌ مهتابی‌ را پیدا كردم‌. هوا مهتابی‌ بود. پسرعمه‌ دو شب‌ بود رفته‌بود. روز قبلش‌ عروس‌عمه‌ را توی‌ دالان‌ دیدم‌، آفتابه‌ به‌دست‌، یعنی‌ دارد دالان‌ را آب‌ می‌پاشد تا بعد برود جلو در خانه‌ را گل‌آب‌پاش‌ كند. گفت‌: خوب‌ برای‌ خودت‌ ولسّو می‌زنی‌؟ 

گفتم‌: از سر كار می‌آیم‌.

ـ بگو جان‌ من‌؟

همین‌ شد. برای‌ همین‌ گفته‌اند آدم‌ عزب‌ را زمین‌ نفرین‌ می‌كند. شاید هم‌ دست‌ خود آدم نیست‌، آن‌ انحنای‌ گرم‌ و سفید گردن‌ نمی‌گذارد، یا موهای‌ ریز پشت‌ گردن‌. اگر موهای‌ بافته‌ را روی‌ شانه‌ بیندازند، به‌ سرانگشت‌ می‌شود دیدشان‌ و بعد با لغزش‌ سرانگشت‌ها مهره‌ به‌ مهره‌ به‌ خط گود و گرم‌ پشت‌ رسید، و به ‌... نگذاشت‌، گفت‌: نكن‌، بچه‌ بارم می‌رود.

قبلاً هم‌ گفته‌بود، ولی‌ با غلت‌ خنده‌. این‌ بار به‌جد گفت‌ و زد تخت‌ سینه‌ام‌. گفتم‌: همه‌ خواب‌اند.

گفت‌: نه‌، نه‌، این‌ دیگر گناه‌ كبیره‌ است‌.

انگار گفتم‌: من‌ كه‌ گفتم‌ می‌آیم‌.

منكر شد كه‌ گفته‌ام‌. وقتی‌ به‌ شیشه‌ زدم‌ فهمیدم‌ كه‌ در باز است‌. چراغش‌ هم‌ روشن بود. نباید چرخ‌ بخورم‌. از اولش‌ می‌گویم‌ و به‌ ترتیب‌ وقوع‌، نه‌ این‌طور كه‌ هستند، كه‌ چرخ‌ زنان‌ می‌آیند، مثل‌ گردباد كه‌ هر ذره‌اش‌ هر لحظه‌ جایی‌ است‌. 

چادر به‌سر، سه‌كنج‌ اتاق‌، آن‌ بالا نشسته‌بود. رختخوابش‌ را حتی‌ پهن‌ نكرده‌بود. گفت‌: چه‌كار داری‌؟ این‌جا چرا آمدی‌؟

چادرنمازش‌ را بیشتر دورش‌ پیچاند، گفتم‌: كاریت‌ ندارم‌.

صورتش‌ را هم‌ پوشاند. فقط دو چشمش‌ پیدا بود. گفت‌: برو، برو، بیدار می‌شوند.

گفتم‌: پس‌ چرا همه‌اش‌ اذیت‌ می‌كنی‌؟

ـ بعدها شاید خودت‌ می‌فهمی‌. وقتی‌ زن‌ گرفتی‌. اگر مثل‌ پسرعمه‌ات‌ نشوی‌.

ـ مگر عیب‌ و علتی‌ دارد؟

ـ نه‌، هر شب‌ هم‌ خیر سرش‌ می‌خواهد. از راه‌ نرسیده‌، صدام‌ می‌زند. این‌ چیزها را كه‌ اقلاً می‌فهمی‌.

كنارش‌ نشسته‌بودم‌ و چادرش‌ را آهسته‌، اما به‌زور، انداخته‌بودم‌ روی‌ شانه‌هاش‌. حالا پاهاش‌ را بغل‌ كرده‌بود. می‌لرزید، حتی‌ وقتی‌ دست‌ بر كاسـﮥ‏ زانوش‌ گذاشتم‌. بعد پنجه كشید. جاش‌ صبح‌ زیر چشمم‌ مانده‌بود. گفت‌: اگر بارم‌ برود، تقصیر توست‌.

به‌ یك‌ دست‌ دستم‌ را پس‌ زد و به‌ آرنج‌ آن‌ دست‌ زد به‌ سینه‌ام‌. روی‌ شانه‌هاش‌ حالا ققظ بند صورتی‌ پیراهن‌ خوابش‌ بود. گفتم‌: همین‌جا می‌نشینم‌. باور كن‌!

نمی‌گذاشتم‌ سرش‌ را بپوشاند: پس‌ چرا توی‌ دالان‌ اذیت‌ می‌كنی‌؟

ـ تو حالا نمی‌فهمی‌. گفتم‌ كه‌.

باز پنجه‌ كشید، به‌ دستم‌. جیغ‌ هم‌ زد. بعد گفت‌: دیدی‌ بالاخره‌ بیدارشان‌ كردی‌؟

گفتم‌: من‌ كه‌ كاری‌ت‌ ندارم‌.

ـ اگر پسرعمه‌ات‌ بود، فرق‌ می‌كرد. گفتم‌ كه‌ هر شب‌ خیر سرش‌ می‌خواهد. همه‌اش‌ هم‌ می‌ترسد بارم‌ برود.

باز گفت‌: گوش‌ بده‌، بیدارند. حالا حتماً یكی‌ بیدار شده‌.

گوش‌ ندادم‌. دست‌ می‌كشیدم‌ به‌ موهاش‌. اولین‌ بار بود كه‌ موهای‌ ریز پشت‌ گردنش‌ را می‌دیدم‌، زیر نور چراغ‌. توی‌ تاریك‌روشن‌ دالان‌ كه‌ چیزی‌ نمی‌شد دید. لالـﮥ‏ گوشش‌ عنابی‌بود و چند تار مو، سیاه‌، بر پیشانی‌ عرق‌كرده‌اش‌ افتاده‌بود. از دندان‌های‌ انگار كلیدشده‌اش‌ می‌گفت‌: بس‌ است‌، دیگر.

باز پاهاش‌ را بغل‌ كرده‌بود كه‌ شنیدم‌. صدای‌ عمه‌بزرگه‌ بود. از حیاط می‌آمد. پریدم‌ بیرون‌. تا دهانـﮥ‏ راه‌پلـﮥ‏ پسرعمه‌این‌ها را رفتم‌، و بعد چهار دست‌ و پا شدم‌. عمه‌ می‌گفت‌: عروس‌، هنوز كه‌ بیداری‌؟

نگاه‌ كردم‌. چراغ‌ عروس‌عمه‌این‌ها خاموش‌ بود و خودش‌ بی‌چادر و با همان‌ پیراهن‌ خواب‌ صورتی‌ از آن‌طرف‌ مهتابی‌ خم‌ شده‌بود رو به‌ حیاط: چیه‌، خانم‌باجی‌؟ چرا نصف‌شبی‌ سر و صدا می‌كنید؟

ـ چرا لخت‌ آمدی‌ بیرون‌، دختر؟ سرما می‌خوری‌.

ـ شما كه‌ من‌ را نصف‌العمر كردید.

عمه‌بزرگه‌ پرسید: طوری‌ شده‌؟

ـ نه‌.

بعد آهسته‌ پرسید: حالا چرا داد می‌زنید؟

ـ گفتم‌ نكند طوری‌ت‌ شده‌.

ـ من‌ كه‌ خواب‌ بودم‌. از صدای‌ شما بیدار شدم‌.

من‌، چسبیده‌ به‌ دیوار، چهاردست‌ وپا، منتظر بودم‌. صدای‌ عمه‌ حالا از ایوان‌ پسرعمه‌ رضااین‌ها می‌آمد: خدا به‌دور! تازه‌ دو قورت‌ و نیمش‌ هم‌ باقی‌ است‌.

یادم‌ است‌ كه‌ با یك‌ باریكه‌ پوست‌ خربزه‌ بازی‌ می‌كردم‌. عمه‌ حالا دیگر به‌ در اتاق‌شان رسیده‌بود. بانو اشاره‌ كرد كه‌ برو، و رفت‌ تو. چراغش‌ را دیگر روشن‌ نكرد. در را حتماً داشت‌ از تو چفت‌ می‌كرد. در رو به‌ پل‌ تخته‌ای‌ باز شد. اول‌ پاهای‌ پدر را دیدم‌. نیم‌خیز  شدم‌، یا همان‌طور تمام‌قد ایستاده‌بودم‌، اما می‌دانم‌ وقتی‌ با پشت‌ دست‌ زد توی‌ صورتم به دیوار خوردم‌ و بعد نشستم‌. گفت‌: خجالت‌ نمی‌كشی‌؟ مگر روی‌ مهتابی‌ جای‌ این‌ كارهاست‌؟ برو مستراح‌!

وقتی‌ رفت‌ فهمیدم‌ كه‌ دهانم‌ پر است‌ و دارم‌ می‌جوم‌، حتی‌ فرو داده‌بودم‌. هنوز هم یك‌ تكه‌ از پوست‌ خربزه‌ توی‌ مشتم‌ بود. به‌ دهان‌ بردم‌ و جویدم‌. نه‌، وقتی‌ صدای مادر آمد، فهمیدم‌ كه‌ بقیـﮥ‏ پوست‌ مشت‌كرده‌ را دارم‌ می‌خورم‌. حالا هم‌ دارم‌ می‌خورم‌. آن‌وقت‌ حسن‌مان‌ می‌گفت‌: بهشت‌ و جهنم‌ كجا بود؟

پس‌ این‌ پوست‌ خربزه‌ای‌ كه‌ هنوز می‌خورم‌، چیست‌؟ جلوه‌ای‌ از آن‌ دوزخ‌ است‌ دیگر. بعد بود كه‌ به‌ پچپچه‌شان‌ گوش‌ دادم‌. بالاخره‌ صدای‌ پدر را بلند شنیدم‌: حالا با من‌ یكی‌به‌دو می‌كنی‌ كه‌ چی‌؟ برو بیاورش‌ تو.

خون‌دماغ‌ نشده‌بودم‌. ماه‌ باز بدر تمام‌ بود و از بالای‌ كنگره‌های‌ پشت‌بام‌ عمه‌كوچكه می‌تابید و از جایی‌، از مسجد دروازه‌نو انگار، صدای‌ مناجات‌ می‌آمد. باز جویدم‌ و فرو دادم‌. گس‌ بود و ته‌مزه‌ای‌ شیرین‌ هم‌ داشت‌. حالا می‌دانم‌ كه‌ بانو از كنار پرد‏ﮤ پنجره‌شان‌ نگاهم‌ می‌كرده‌. دست‌ به‌ دیوار گرفتم‌ و از پل‌ تخته‌ای‌ روی‌ دهانـﮥ‏ پلكان‌ رفتم‌. مادر در درگاهی‌ اتاق‌ ایستاده‌بود و پنجه‌ به‌ رو می‌كشید: خوشا به‌ غیرتت‌، مادر! باز كه‌ دست‌ بردار نیستی‌؟

بعد رفت نشست‌ كنار اسباب‌ چایش‌. صبح‌نشده‌ زدم‌ بیرون‌. حالا این‌جا هستم‌. می‌مانم‌. بگذار حسن‌مان‌ مدام‌ بچرخد از این‌ ده‌ به‌ آن‌ ده‌، از این‌ اتاق‌ به‌ آن‌ اتاق‌. حالا هم‌ حتماً از این‌ بند به‌ آن‌ سلول‌. پس‌ منم‌ كه‌ باید بمانم‌، ثابت‌ بمانم‌، همان‌طور كه ‌زمین‌ باید بماند، حتی‌ اگر اتابكی‌ بگوید: در عالم‌ غیب‌ قطب‌ مركز عالم‌ است‌، حالا می‌خواهد خورشید مركز باشد یا زمین‌.

با چهار سرانگشت‌ دست‌ چپ‌ آبخورهای‌ سبیلش‌ را صاف‌ كرد، دست‌ راست‌ را بر سینه‌اش گذاشت‌ و شمرده‌ و آهسته‌، اما با صدای‌ بم،‌ گفت‌: اثباتش‌ آسان‌ نیست‌. پای‌ استدلالیان‌ این‌جا فی‌الواقع‌ چوبی‌ است‌. دو دو تا هیچ‌وقت‌ چهار تا نمی‌شود. كار با كشش‌ از جانب او ممكن‌ می‌شود نه‌ با كوشش‌ ما. با دق‌الباب‌ ما این‌ در را نمی‌گشایند. باید خودشان‌ بطلبند. ولی‌ آدم‌ خواه‌ناخواه‌ در را می‌زند، شاید دیدی‌ خودبه‌خود باز شد،آن‌وقت‌ شاید آن‌ كه‌ بیرون‌ در است‌ تو باشی‌. برای‌ همین‌ باید آماده‌بود، مثل‌ وقتی‌ كه‌ منتظر مهمان‌ عزیزی‌ هستیم‌ و خانه‌ را جارو می‌كنیم‌ و جلو در خانه‌ را آب می‌پاشیم‌. لباس‌پوشیده‌ هی‌ قدم‌ می‌زنیم‌.

باز گیج‌ خوردم‌. از میرزاحبیب‌ داشتم‌ می‌گفتم‌. نه‌، می‌نوشتم‌. می‌نویسم‌ تا باشد. توی همین‌ اتاق‌ نشسته‌بودم‌، روی‌ یكی‌ از این‌ صندلی‌های‌ لهستانی‌. میرزاحبیب‌ آمد، سینی‌ چای‌ به‌ دست‌. چای‌ را كه‌ برداشتم‌، نرفت‌. می‌فهمیدم‌ كه‌ دستمال‌ كشیدن‌ به‌ میزها را بهانه‌ كرده‌است‌. حالا دیگر من‌ دستمال‌ می‌كشم‌، صبح‌ به‌ صبح‌. گفت‌: آقای‌ اتابكی‌ از دوست‌های‌ آقاست‌؟

گفتم‌: نمی‌دانم‌، ولی‌ گفتند با آقای‌ جناب‌ آشنا هستند، كارهای‌ بانكی‌شان‌ را می‌كنند. 

پشت‌ آن‌ یكی‌ میز نشست‌، رو به‌ من‌. پاهاش‌ را توی‌ دلش‌ جمع‌ كرده‌بود. كلاه‌ كركی‌اش را بر سر كاسـﮥ‏ زانو گذاشت‌. لبه‌اش‌ را صاف‌ كرد، و دوباره‌ برگرداند: چند كلاس‌ درس‌ خوانده‌ای‌؟

ـ دیپلم‌ دارم‌. 

ـ یعنی‌ چند كلاس‌؟

ـ دوازده‌ كلاس‌. 

ـ برای‌ كار كه‌ این‌جا نیامده‌ای‌؟

ـ آقای‌ اتابكی‌ گفتند ...

گفت‌: فرمودند. 

ـ بله‌، فرمودند منشی‌ قبلی‌ رفته‌.

ـ خوب‌، می‌آیند، چند صباحی‌ لِك‌ و لِك‌ می‌كنند، كار یاد می‌گیرند، بعد هم‌ می‌روند. آن‌ سید كه‌ فقط نه‌ كلاس‌ خوانده‌بود، تازه‌ اگر راست‌ گفته‌باشد.

كلاهش‌ را بر كاسـﮥ‏ آن‌ یكی‌ زانو گذاشت‌: دوازده‌ سال‌ خیلی‌ است‌، آن‌وقت‌ برای‌ شندرغاز آمده‌ای‌ این‌جا منشی‌ بشوی‌ كه‌ چی‌؟ 

نیم‌خیز شدم‌: اگر احتیاجی‌ ندارند، زحمت‌ را كم‌ می‌كنم‌.

كف‌ پاهاش‌ را بر زمین‌ گذاشت‌ و كفش‌های‌ پاشنه‌خوابیده‌اش‌ را به‌پا كرد: حالا كجا؟ چای‌ت‌ را بخور. 

كلاهش‌ را به‌ سر گذاشت‌: آقا گفتند بپرس‌ ببین‌ چه‌كار دارد، بر و رو دارد یا نه‌، چند  سالش‌ است‌. من‌ كه‌ كاره‌ای‌ نیستم‌. 

ـ بر و رو دیگر برای‌ چی‌؟

ـ همین‌طوری‌. آقا به‌ همه‌چیز آدم‌ كار دارند. راستش‌، قبل‌ از این‌ سید یكی‌ بود كه همه‌اش‌ به‌ خودش‌ ورمی‌رفت‌، سر شانه‌ می‌كرد، گل‌ و گردن‌ می‌آمد. آقا هم‌ عذرش‌ را خواست‌.

از جیب‌ جلیقه‌اش‌ جاسیگاری‌ فلزی‌اش‌ را درآورد، باز كرد. تعارف‌ كرد. سیگار هما بود. سیگاری‌ نبودم‌. حالا روزی‌ یك‌ پاكت‌ و نیم‌ سیگار می‌كشم‌. نباید گیج‌ بخورم‌. سیگار را سر چوب‌سیگارش‌ زد: این‌جا به‌ قول‌ آقا گاهی‌ زن‌ها برای‌ مشورت‌ می‌آیند، سرّ و  سوتشان‌ پیش‌ ماست‌.

به‌ استكان‌ خالی‌ اشاره‌ كرد: باز هم‌ می‌خوری‌؟

ـ نه‌، متشكرم‌. 

ـ تازه‌ دم‌ كردم‌