|
برو به بخش: 7 . 6 . 5 . 4 . 3 . 2 . 1 مجلس چهارم چند
ماهی است اینجا هستم، برگشتهام به همان نقطـﮥ
آغاز: از همینجا بوده كه شروع كردهام و رفتهام تا
آبادان و بعد برگشتهام به اصفهان، چرخزنان، و باز
از همین یك اتاق و این صندوقخانه رفتهام، گشتی
زدهام در بازار و رسیدهام بالاخره به دفتر آقا؛ درسی
خواندهام، مشقها نوشتهام و حالا هم آمدهام
به همانجا كه شروع كردهبودم، دور زدهام بر
دایرهای كه حفاظ من خواهد بود، مندل من. همینجا هم باید
تمامش كنم تا دیگر نگردد كسی و نگردد زمین و این آدمی كه اگر بر خط برود
میرسد به مرگ و به آن دهانـﮥ سیاه، اما اگر سیركنان
بلغزد بر انحنای دایرهای كه هست، باز میرسد به
همان اول كه اول هم نیست و حتی آخر، چرا كه قالب تن وانهاده
است، مثل ماری كه پوست انداختهباشد، و حالا تنها روح
صافی شدهاست بی دُرد تن و میچرخد رقصان، پروانهای
انگار به دور شمع، قطرﮤ آبی كه به دریا
رسیدهاست و دریاست دیگر و چه نیك گفتهاست قائلش كه:
- بدان
ای عزیز كه آدمی مُركَب آمد از این قالب كه تن آن است و آن روح كه صورت
است. و قالب ما از عالم سفلی است، یعنی زیر فلك قمر كه عالم اصغر
است و عالم كثرت است و عالم كون و فساد است و عالم خلق و آن روح، كه از
جوهر ملائكـﮥ سماوی است، عالم علوی است و آدمی كه مائیم
مسافرانیم كه بدین جهان فرستادهاند و آن روح آدمی به كلیات عالَم
عالِم بود، چون بدین عالم خلق بیفتاد تا به جزئیات نیز عالِم شود، آن
قالبش آلت شد، همچون آن راكب كه مقصد دیده است و راه داند، اما نه
این سنگ یا آن خار یا آن خم راه كه اینهمه به آلت این اسب خواهد
پیمود كه لقد خلقناكم ثم صورناكم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا
ابلیس، كه اول این قالب كرد از طینكه انی خالق بشراً من
طین، یعنی كه از خاك، از صلصلال من حماء مسنون و آدمی را صورت
داد یعنی روح كه نفخت فیه من روحی.
بر خط ــ گفتهام ــ
البته اگر برویم كه مثلاً به كمال برسیم به همینجا میرسیم كه
حالا رسیدهاست آدمی، اما اگر بایستیم و برگ و بار
بریزیم، پوست بیندازیم، صافی میشویم بی هیچ
دُردی، شراباً طهورا. من اینها را برای همین
مینویسم، منطقی همنبودم، نبودم.
حالا
البته شبها میآیم اینجا، چیزی توی راه میخورم و
شب میآیم اینجا میخوابم. پسرعمه تقیاینها
حالا توی آن سه دری مینشینند، اجاره كردهاست از
داداشرضاش. شبها دیر میآیم تا گرفتارشان نشوم، نه
عروسعمه كه پسرعمه تقی. عروسعمه بانو انگار دیگر از حال و هوس
افتاده. دستش همیشـﮥ خدا بند شاش و گه بچههاست. پرسیدم:
حالا اینها از كی هستند؟
ـ تا چشمت دربیاد!
صبح جمعه
به جمعه هم مادر میآید. من صبح زود بیدار میشوم، جارو
را خیس میكنم و اول هم میروم توی
صندوقخانهام، یخچال و كرسی و نمیدانم هر چه هست
جلو میكشم، زیر و پشتشان را جارو میكنم. بعد هم
میآیم سروقت این اتاق و بالاخره از این راهرو و پلهها گردی
میگیرم، سماور را هم روشن میكنم، اما باز تا
میرسد، اول سری میزند به عمهبزرگه كه آن پایین
بیهوش و بیگوش افتاده، بعد هم میآید بالا. حالا
من مثلاً نشستهام چیزی میخوانم یا همینها را
مینویسم. هنوز نیامده چادرش را برمیدارد، از توی بقچه یا
تازگیها از ساكش روسریاش را درمیآورد، سر میكند و
میافتد به جان این یك گلهجا. من البته سلام
میكنم، حتی بلند میشوم، التماسش میكنم كه
بنشیند یك پیاله چای بخورد. مگر به خرجش میرود؟ میگوید:
این خانه و زندگیست كه تو داری؟
اول هم از همان
صندوقخانه شروع میكند، و نمیدانم از كدام كنج و
پسلهاش آنهمه خاك و خل و پُرز با دم جاروش میآورد توی
راهرو، بعد هم میآید، میافتد به جان این اتاق. من میروم
بیرون، روی مهتابی هی قدم میزنم و از پشت پنجرههای
خورشیدی و یا از درگاهی مهتابی مشرف به ایوان پسرعمه رضااینها نگاهش
میكنم كه چطور تاقچهها را گردگیری میكند و یا
گوشـﮥ این یك تكه گلیم را پس میزند، یا رختخوابم را
میكشد جلو و از زیر و پشتش هی خاك و خل جمع میكند و
میآورد تا توی راهرو و بعد میبردشان تا آن پایین پلهها.
بعد هم كه برد و ریخت توی سطل آشغال عمهاینها باز میآید
و مثلاً سماورم را كه خودش برام آورده، میبرد پایین و با یك
گرهبسته خاكهآجر میسابد، جام زیر سماور را
میسابد، سینی زیراستكانی را، استكان و نعلبكیهام را كه دو دست
بیشتر نیست به قرچ و قروچ میاندازد، دیگچه و نمیدانم دو سه
بشقابم را دوباره با گرد ظرفشویی كه توی یك گرهبسته دیگرش هست
میشوید و آب میكشد و میچیند توی سبد
عمهاینها و میآورد بالا. بعد باز چراغ والورم را
میبرد و زیر و بالاش را سیم و اسكاچ میكشد تا كی بیاید بالا و
این یك پیاله چای را كه من براش میریزم بخورد. میگویم:
حالا راضی شدی؟
میگوید: ای مادر، اینها كه كار نیست.
میگویم: تو كه اینهمه كار داری!
ـ
چهكاری، مادر؟ صبح زود همه كارهام را كردم، یك چیزی هم
بار گذاشتم. حالا فقط منام و بابات و این علی كه تازگیها
شاشاش كف كرده، ازم زن میخواهد. خواستگاری هركس
هم میرویم، آقا نمیپسندد. میگویم:
«مادر، خوب نیست روی دخترهای مردم نشان بگذاریم،» مگر
به خرجش میرود؟ من خودم دختردار بودم، میدانم مادرهاشان
چه میكشند. هی بفرمایید آن بالا، گز میل كنید، میوه بفرمایید.
میپرسم: خودت چی مادر، چطوری آمدند خواستگاریات، عمهها بودند دیگر؟
ـ ای مادر!
انگار بداند كه باید پوست بیندازم، شروع میكند:
ـ
من مگر همهاش چند سالم بود؟ عقدم كه كردند سیزده، چهارده سالم
بود. نمیدانستم چیبهچی است. یادم است. همان روزی
كه شبش یا عقدم بود یا عروسیام ــ یكی از این دو تا ــ
پسرخاله احمد رفتهبود بالای نردبان كه مثلاً برای من گنجشك بگیرد.
هی میگرفت و میگذاشت توی جیبش، باز میپرید،
میرفت توی لانهاش. من فكر میكردم خیلی هستند. عقلم
نمیرسید كه همان یكی است. بعد هم مزه میانداخت كه:
«این گنجشكه قشنگتر است یا آن گنجشكه؟»
اینقدر نمیفهمیدم كه دارد خودش را میگوید. لا اله الا
الله، ببین آدم را به چه حرفهایی وادار میكنند!
حرفی نمیزنم. به خاطر خود مادر است كه میپرسم، حتی حالا كه مینویسمشان.
مادر
میگوید: خوب، دیگر. ننـﮥ خدا بیامرزم آمد دعوام كرد
كه: «خجالت بكش، دختر! تو یعنی فردا میروی
خانـﮥ بخت.» من را دعوا كرد، نه پسرخاله را. خوب، حالا
دیگر وردست اوستا بودم، دم مسجد حكیم میرفتم قالیبافی. اوستا
نقشه میخواند. به نقشه نگاه میكرد یا نه؟ یادم نیست.
میگفت: «دو تا سرِ گل، سه تا ول كن!»
یا میگفت: «سهتا ته بته جقه، یكی ول
كن!» من هم میكردم. بقیهاش را دخترهای شش،
هفت ساله توكاری میكردند، خفت میزدند. كارمان همین بود.
اشاره
میكند به جلوش و با انگشت: یكی اینجا مینشست كه
یعنی اوستاست، اصلكاریها را او میزد. من هم
اینجا كه وردست بودم، با نخ روی خفتها را القاز
میزدم (با انگشتهاش چپ و راست گره میزند)، گره
میزدم و بعد با دفتین میزدم كه محكم بشود. یكی هم اینجا
بود كه خفت میزد و میآمد جلو. هفتگی كه میگرفتم
میدادم به مادرم، او هم ــ خدا بیامرز ــ میداد
به مادرجون كه برام جهاز و جامه بگیرد. میگفت: «این
منقلبرنجی را برای تو خریدم.» پایهاش برنج بود.
پایـﮥ روی زمینش هم ریختهگری بود. بعدها بابات برد فروختش.
نمیخواهد بهش حرفی بزنی.
ـ شما را داشتم، تو و
داداشحسنت و این اختر. خوب، مال دنیاست دیگر، مثل چرك كف دست
است، میآید و میرود.
ـ یعنی واقعاً هیچچی از زن و مردی نمیدانستی؟
ـ
مگر همین اختر نبود كه شب عروسیاش رفته بود لای یك پتو قایم
شدهبود؟ تا یكی دو ماه هم دست نداد. تازه، بعد از عقدش ــ
خودت كه یادت هستــ هر وقت شاهداماد میآمد، تو با حسن
میرفتید توی صندوقخانه، زیر بغلش را میگرفتید و
میآوردید توی این اتاق. چند وقت هم گرفتار بودم.
میپرسم: خودت چی؟
ـ
خوب، كسی كه نگفتهبود. بعد از عقد مادرجون یك چیزهایی
گفت، شوخی شوخی، كه مثلاً باید به دستور دلاك عمل كنی. دلاك
هم میآمد شلوار و تنكهشان را درمیآورد، دستورهاش را
میداد و میرفت. اما ما، من مادر، همهاش به این فكر بودم
كه به یك جایی میروم، یك چیزی میخورم، یك چیزی هم
میپوشم، همین.
میگویم: از خواستگاری عمهاینها میگفتی، مادر.
ـ
حالا كو تا به آنجا برسیم؟ اولش كه گفتم من هنوز بچه بودم. ده
دوازده سالم بود. سحری خربزه خوردهبودیم، پوستههاش را
بردهبودم زیر كرسی گذاشتهبودم كه موقع افطار بخورم. بعد كه
آمدم، دیدم نیست. چه گریهای كردم! بابای خدابیامرزم شوخ بود،
بردهبود گذاشتهبود روی رف تا دست من بهش نرسد. یا یك
وقتی قوطی برنجی داشتم كه توش نخودچی كردهبودم و زیر كرسی
گذاشتهبودم. آن هم نبود. توپ افطار را كه دركردند، هیچ كدام نبود.
آخرش آورد داد به من. اما باز بابام سر من میترسید، اگر به
خانـﮥ آبجیشازده میرفتم، مجبور بودم شبنشده
برگردم، چون میترسید كه حاجی شب را نصفه بكند و بیاید سر وقت
من. خواستگار اول من هم پسر نایب كون كمونچه بود. كونش اینجوری بود
(با كونـﮥ مچ و خم دست پیچیده بر آن میسازدش)، بالا پایین
میرفت. نایب دو تا پسر داشت: رحمتالله و اكبر. من را
برای رحمت میخواستند بگیرند. دایزهمحترم زن نایب بود. نایب كه
مرد، دایزه همانجا ماند. گمانم نپسندیدند،گفتهبودند:
«اینها كه چیزی ندارند.» شاید هم بابام نداد. یادم كه
نیست. گفتم كه. من همهاش دوازده سالم بود. سر قالی نشستهبودم
كه آمدند دنبالم. خواستگار دومی من همین عمهاینهات بودند.
خالهات، همین آبجی شازدهات، خواهرشوهرش
رفتهبود خانـﮥ دخترش. عمهات هم آمدهبود
آنجا. پرسیدهبود: «شما یك دختر سراغ ندارید؟» این
هم گفتهبود: «خواهر زن برادر من هست.» خوب،
وعدهكردهبودند آمدهبودند آنجا. ما صرافها
مینشستیم، كنج آن كوچهپیچی. حالا چقدر میگرفتم یا
آنها میدادند یادم نیست. بابات كه چند سال بعد من را با سه تا
بچه گذاشت و رفت، همهاش روزی سه قران خرجی میفرستاد، به
پول آنوقت. من هم سر قالی نشستهبودم. حالا دیگر وردست
شدهبودم، دفتین میزدم، گل میانداختم،
القاز میكشیدم. دار قالی توی زیرزمین یك خانهای بود
راستـﮥ مسجد حاج ممجعفر. خواستگارها هم دروازهنو
مینشستند.
ـ داری از عمهاینها میگویی؟
ـ
دارم میگویم، مادر. دایزهمحترم آمد دنبال من.
اجازهام را از اوستا گرفت. حالا چه بارانی میآمد، خدا
میداند. كوچهها هم گل و شل. دایزه جلوجلو میرفت و من هم
به دنبالش، هی هم كفشهام در میآید. من را كه حمام
نبردند. حالا اول خبر میكنند، عروس را میبرند حمام،
چسانفسانش میكنند، آرایشگاه میبرند، مثل همین اختر یا
پری بلاگرفته. چی كشیدم تا راضی شد برود حمام! شما كه نبودید ببینید
چی كشیدم از دستش. پولش دادهبودم كه بدهد دلاك بشوردش،
همهاش را دادهبود بالای قارا، كوفت كردهبود. خودش هم كه
بلد نبود تنش را بشورد. گربهشوری. نفرینش كردم. حالا دلم براش
میسوزد. این شوهره كه بهش دادیم؟
میگویم: مادر، عمهها ...
ـ
باشد، از همان اولش بگویم. خواهر حاجابوالقاسم گفتهبود:
«من یك دختر سراغ دارم.» راه و نیمراه
آمدهبودند، نه خبری نه اتری. من كه رسیدم یك دست و صورتی
شستم، پیرهنم را هم عوض كردم رفتم تو، یك چارقد سرم
كردم، یك چادر گرتی هم، كه نمیدانم مال كی بود،
ننـﮥ خدابیامرزم انداخت سرم، یك نشگون هم گرفت بغل پام كه نیشت
را ببند. وقتی رفتم تو، عمهكوچكهات تعارف كرد بروم بالا،
كنارش بنشینم. حالا یك عمه (به طرف راست و بعد چپش اشاره
میكند) اینجا نشسته، یك عمه هم اینجا. هنوز
ننشستهبودم كه همین عمهربابات گفت: «بزرگه
برای داداشم.» قدّم را میگفت، مادر. عمه بزرگه
گفت: «مگر داداشم بچه است؟»
عمهربابات از پشت سر چادرم را از سرم كشید، گفت:
«اینجا كه نامحرم نیست، دختر.» خدایی بود كه
چارقد سرم بود، گیسم را كه خوب شانه نكردهبودم، یك شانه
اینور یكی آنور، مثل حالا، اما مو داشتم یك خرمن (به موهای
گاه نقرهای و بیشتر خاكستریاش اشاره میكند)، حالا را
نبین، مادر. عمهبزرگهات گفت: «انگار
حضرت فاطمه چارقدش را كشیده روی صورتش.» پسند كردهبود، انگار.
بعد همین عمهكوچكهات، یعنی خواست كمكم كند چادرم را سرم
كنم، دستش را آورد گذاشت روی پستانم، یعنی كه بگیرد توی مشتش.
گفت: «همین خوب است، پستان ندارد.» بعدها فهمیدم
كه چرا. راستش چیزی كه نداشتم، حالا هم ندارم. بهتر، مادر.
یعنی چی كه زن دو تا مشك جلو سینهاش آویزان باشد، مثل همین اقدس
خودمان. یا این بانو كه شما دنبال كونش بودید. حالا دیگر خوب شده،
نشسته سر خانه و زندگیاش. نمیدانم از كی و كی آبستن شد كه هی
حالا شیر به شیر میزاید، هی هم ویار انار میكند و كال و
نیمكال انارهای این درخت آن پایین را میكند و داد رضا را
درمیآورد.
میگویم: مادر، باز كه رفتی سراغ خردهحسابهات؟
ـ
خوب، مادرم دیگر. فكر كردم نكند تشریف آوردهاید اینجا
كه به بانوجانتان نزدیك باشید. رفتم قسمش دادم، گفتم:
«جان این بچههات راستش را بگو!» گفت: «من
كه میبینید از حال و هوس افتادهام.» گفتم:
«جان تو و جان این بچهام. یك كاری نكن جانش را سر آنجای
تو بگذارد.» گفت: «مگر قحط مرده،
زندایی؟» دیگر همهاش را فهمیدم. خوب،
الحمدلله، راهش را پیدا كرده، میرود خانـﮥ
ننهاش اینها و با شكم پر برمیگردد. خدا زیادشان كند.
داد میزنم: مادر!
ـ خودت خواستی بگویم.
ـ من كی گفتم روی زن مردم نشان بگذاری؟
ـ
خوبه، خوبه، برای من دیگر تاقچهبالا نگذار! به قول
عمهبزرگهات: «باران آمده و تركها را
پوشانده.»
ـ حالا بالاخره میروی سر حرف خودت یا تو هم مثل این تقی ...؟
ـ بیچاره تقی، تا بوق سگ باید جان بكند تا شكم این واماندهها را سیر كند. كی دیگر نای حرفزدن دارد؟
یك چای دیگر براش میریزم و ساكت مینشینم تا مگر خودش شروع كند. شروع هم میكند:
ـ خوب نمیخواهد لب ورچینی. برات میگویم، گرچه نمیدانم اینها را برای چی میخواهی.
پابهپا
میشود، جرعهای چای میخورد، میگوید: پنجم ماه
رمضان بود، مهرم را بریدند. شب بیست و هفتم هم عقد كردند. شام روز عید
روزه هم جهاز را بردند. روز عید هم عروس را بردند. تمام شد.
میگویم: مادر از عقدت داشتی میگفتی.
ـ
من كه گفتم. بیست و هفتم كه شد خوانچههاشان را دادند آوردند.
طبقكشها میآوردند. پنجدری دایی میرزاعلی شد
مردانه. اتاق پشتیاش هم زنانه. من را هم بردهبودند
حمام، وسمه و اینها هم گذاشتهبودند. یك آینهقدی
هم جلو من گذاشتهبودند. صیغه كه خواندند داماد آمد پهلوی من نشست.
زیرچشمی نگاهش كردم. همهاش گفتهبودند شكل حاجابوالقاسم
است. من اینطوری نگاهش كردم، زیرچشمی. یك پالتو شیك
پوشیدهبود. صورتش هم مثل حالاش بود، یك كم جوانتر. من نگاهش
كردم، با خودم گفتم: «چرا پیشانیاش اینقدر
بلندست؟» جلو سرش بود، مثل حالاش مو نداشت. تو هم به او
رفتهای. میبینی كه. دوستش داشتم یا نه؟ راستش اصلاً
فكرش را نكردم. دو سال كه من را گذاشت و رفت، بعد كه آمد، من
خانـﮥ بابام بودم. وقتی آمدم اینجا، پاش را كه از
پلهها گذاشت بالا، دیدم دستش را حنا گذاشته، سرش را هم حنا
گذاشتهبود. دستهاشسرخ بود. من هم رفتم توی
صندوقخانه، كنار رختخوابهام كه گذاشتهبودند روی
میزم. وقتی آمد توی صندوقخانه كه مثلاً دست من را بگیرد، زدم زیر
دستش و آمدم بیرون. این فكر كردهبود كه من غریبی میكنم كه دو
سال نبوده. اما من حالا میفهمم كه بدم آمدهبود كه چرا خودش را
اینجوری كرده.
میگویم: مادر، تو كه باز همهاش داری چرخ میزنی؟
ـ خوب، همینطور دارم میگویم كه یادم میآید.
ـ داشتی از روز عقدكنان میگفتی.
ـ
گفتم كه. بابات آمد نشست پهلوی من. بعد هم چادر انداختند سر ما كه مثلاً
هم را ببوسیم. آكله بگیرند! من كه نمیتوانستم. این كارهایی كه
زنهای امروز میكنند اصلاً من سرم نمیشد، یا همین بانو.
به خیالت من خر بودم. زاغ سیاهتان را چوب میزدم. صداش را
میشنیدم، درست مثل گربهها وقتی بهار میشود،
مرهنو میكشید. كرم از خودش بود، مادر.
میگویم: مادر، كاری به بانو نداشتهباش.
ـ میشنگید، مادر. حالا دیگر نه. خدا خیرش بدهد كه دست از سرت برداشت.
ـ من خودم تقصیركار بودم، مادر.
میگوید:
حالا دیگر گذشته. خدا از سر تقصیرهات بگذرد (چشم میبندد،
لحظهای فقط). روز عقدكنان هوا سرد بود. از سر شب ننـﮥ
خدابیامرزم سینی گذاشتهبود دورتادور حیاط، آب ریختهبود توشان.
وقتی آمدند دیگر یخ بستهبود. شربت بهشان داد. حنابندان هم مرا
بردند حمام. دو سه نفر هم با من آمدند. دو پام را حنا بستند، مثل
بتهجقه، گلبهگل، كلهقندی
كلهقندی. یك چیزی بود شاخی بود، سوراخسوراخ داشت. با نخ
میبستند. هر كسی داشت. سوراخسوراخ داشت مثل آخوند تسبیح.
میپیچیدند دور پا. كندهكاری بود. جای این بتهها حنا
میگرفت، بقیهاش نمیگرفت. سوراخهاش یك كم
بزرگتر از آخوند تسبیح بود. با نخ میبستند. میخواباندند روی
پا، دورتادور پا همینطور نقش بتهجقه میشد، قشنگ
میشد. اما بابات كه ندید، هیچ وقت ندید. فقط كارش را میكرد و
خورخورخور. عمههات هم، صبح كه میشد، میگفتند:
«این هنوز شعور ندارد، شوهری نیست.» راستی، دستها
را هم سرانگشتی حنا میبستند، با نوك انگشت و نوك انگشت، نقطه
به نقطه. اگر كسی كار و بارش خوب بود، حمام را براش قرق میكردند. ما
خیلی كه نبودیم. سربینه هم دایره و تنبك میزدند، نه برای من. خود
حمامیها، دلاك و اوستای حمام میزدند. بعدها دیدم كه
میزدند. برای من نزدند. پول میخواستند، كلهقند
میخواستند. ما نداشتیم كه بدهیم. مُقَلِد و اینها توی حمام
رسم نبود. مقلد برایمردها بود، وقتی داماد را حمام میبردند.
هیزند از بس این مردها. سر در حمام را هم چراغان میبستند،
آینه و قرآن میگذاشتند.
ساكت میشود، روسریاش را
برمیدارد، تا میزند و میگذارد توی ساكش. موهاش را هم با
دو پنجهاش خار میكند، پابهپا میشود: باید
بروم، مادر. حالا این علی میآید هار و هور، انگار كه كوه
كنده.
ـ بابا كه هست.
ـ خوب، هست، اما
همهاش چشمش به در است. حالا اسیر من شده، دیگر از ها و هوس
افتاده. حقش است، مادر. چقدر خوب است از دستش كشیدهباشم؟
ـ بعدش چی شد، مادر؟
ـ بعد چی؟
ـ بعد از حنابندان؟
ـ
از حمام كه آمدیم بیرون، نانمان را خوردیم. برف هم
آمدهبود. اینها كه حالا میآید، برف نیست. آنقدر
برف میآمد كه توی اندرونی دایی میرزاعلی، اگر میخواستیم
از اینطرف برویم به آنطرف، از وسط دیوارهای برف
میرفتیم. یك دسته عصر آمدند، یك دسته صبح آمدهبودند.
دستـﮥ مردها آمدند و یك دسته زن. من را بردند،عروس بودم یعنی. مرده
شورم ببرد! بعدش من را بردند، از بازارچـﮥ صرافها
میبردند. مردها یك آینهقدی جلوجلو میبردند، یك شمع بلند
هم جلوم بود. شمع گچی همینهاست كه حالا هم هست. شمعهای
آن روزها همهاش از پیه بود و چربی. توی همین صندوقخانه
گذاشتهبودمش. ما خوابیدهبودیم. هی تیلیك و پیلیك صدا
میآمد. بابات رفت از همین مهتابی رضا را صدا زد. شب بود؟
نصفشب بود؟ نمیدانم. از پایین آمدند گشتند، مهتابیرا
گشتند، روی آن یكی پشتبام را نگاه كردند. تا صبح باز صدا
میآمد. صبح نمیدانم چهكار داشتم، رفتم در
صندوقخانه را بازكردم. گربههه پرید بیرون. بابات كه براشان
تعریف كرد، همهشان خندیدند. شمع قدی را خوردهبود، مادر.
میگویم: مادر، از عروسیات میگفتی.
ـ خوب، من كه داشتم میگفتم.
ـ بله، برف بود ...
ـ
آره، دیگر. یك كوه برف بود. من كفش پاشنهبلند پام بود، قدم
شدهبود اندازﮤ علم یزید. سر راه میگفتند:
«وای، عروس چه قدی دارد!» مادرجون گفت:
«عصا، موسی، كیر كوكومه، تو چش همه.» این را
میگفت تا كسی چشمم نزند. بعدش هم یكی از جوانها كه روی پشت
بام بود، برف پارو میكرد، گفت: «حالا یك پارو برف
میریزم سر عروس.» ننهام گفت: «آخر چرا،
بیمزه؟» من هم خندیدم، یواشكی. خوب شد كسی ندید،
اگر نه میگفتند: «عروس میشنگد.» یا شاید:
«حتماً با این جاهل جوانها سر و سرّ دارد.» حالا
بالاخره رسیدیم اینجا، توی آن اتاق پسرعمه رضااینهات كه تقی
با زاد و رودش رفته نشسته كه من را مثلاً بزك كنند. خانـﮥ عروس
حنابندان بود، اینجا بزك كردند كه مثلاً اتاق داماد است.
الكی. اتاق بابات همین بود كه هست. همهاش را زده به كیر گاو یا آن
عموحسینات خرج آن كوكب كرد. تنبانسرخه بود دیگر.
میگویم: مادر، با كوكب دیگر كاری نداشتهباش.
ـ راست میگویی، مادر. او هم كشید، خیلی از دست عموت كشید.
ـ از بزك میگفتی.
ـ
رسم بود، مادر. پیشانی را، از اینجا تا اینجا یكتخته
آبی میكردند، ابروها را هم وسمه میگذاشتند، بعد هم خال و
نیمخال سفید و صورتیاش میكردند. اول لنگه به لنگه
كردند. دوست داشتند پیوسته باشد، كمانی درستش میكردند.
نمیدانم كدام عمهات خبرش را برد برای بابات. آمد دم در، داد
زد: «من اینطور دوست ندارم. پاكش كنید!» آنها
باصابون و پنبه پاك كردند، بعد هم بردند سر همان منبع پشت چاه، توی
آن سرما، صورتم را شستند. اما عوضش موهام را فر زدند. فر دسته چوبی بود،
میگذاشتند توی آتش و پایین موها را فر میزدند. پشت
گیسهام را بافتهبودند، زلفهام را فر زدند. سر
بافهها را هم زنگوله میگذاشتند. خیلی كه قر داشتند، سرگیسی
میگذاشتند: موهای خودشان را میبافتند، و بعد موی یكی دیگر را
میبافتند سرش، تا موها بلند بشود. دورتادور هم زنگوله
میگذاشتند. دورﮤ من دیگر زنگوله رسم نبود.
خالهشازدهات یادم است كه زنگوله داشت، دورتادور.
من سه چهار سالم بیشتر نبود. یادم است. حاجی كه مرد، او هم تنها شد، دق
كرد، مادر. وقتِ نداریِ ما خیلی كمك حالمان بود، صلـﮥ ارحام
سرش میشد. عروسی كه برگذار شد آمدیم توی همین اتاق،
یعنی مثلاً حجله. تا ده پانزده شب هم تصرف نشدم. هر روز صبح هم این
عمهكوچكهات سركوفتم میزد كه: «به تو هم
میگویند زن؟» میترسیدم و نمیگذاشتم،
او هم تا بگویی چه، تمام بود؛ خرش كه از پل میگذشت
میرفت میگرفت میخوابید. خورخورخور! چهل و چند
سالش بود، كون دنیا را سوراخ كردهبود، آنوقت گناه او را گردن
من میانداختند، گوشه و كنایه میزدند، آنهم به یك دختر
معصوم كه هنوز عادت هم نشدهبود. بعدها زن شدم، خیلی بعد از
اینكه خیر سرش كارش را كرد و رفت خوابید. من خون خالی بودم. دلاك یا
مادرم، یادم نیست كی، بهم گفتهبودند وقتی مرد
میآید طرفت، باید زود بلند شوی بنشینی و سرفه كنی،
وگرنه خون میرود بالا، آنوقت میگویند: «دختر
نبود.» من هم كردم، از ترسم. باز خدا خیرش بدهد كه مثل این
پسر خواهرش، رضا، نكرد. این عروسعمهات كه پس و پیشش یكی
شده. نشسته مثلاً حرف میزند، یكدفعه باد ازش درمیرود.
دخترش حتی میخندد. او هم شروع میكند به رضا بد و رد گفتن
كه: «الهی به زمین گرم بخوری مرد، كه ناقصم كردی.» حالا
تا بگویی چی، دنبال كونش راه میافتد، میرود
خانـﮥ این و آن تا وقتی رضا ختنهاش را كرد یك چیزی هم پر
چادر این بگذارند. پولش خوبه، اما آنجاش نه.
میگویم: مادر، همهاش همین بود؟
ـ پس میخواستی چی باشد؟ ساز و نقاره بزنند؟
ـ یعنی همه همینطورها بودند، همـﮥ عروسها؟
ـ
خوب، یك طورهای دیگر هم بوده، حتماً. مثلاً سر عروسی همین
عالم با این درویشِ شما، من تو را داشتم و حسن مادرمرده را. تو
همهاش چهل روزت بود. گذاشتهبودمت پشت آینهقدی عروس.
خواب بودی. وقتی همه را دِه و دِه بیرون كردند، من دست حسن را گرفتم آمدم
بیرون. بعدش فهمیدم كه تو توی اتاق عروس و داماد ماندهای. به
ننهام گفتم. گفت: «اگر گریه بكند، عروس و داماد فجئه
میكنند.» فجئه میگفتند. بعد مادر خدابیامرزم چهار
دستوپا شدند و من پام را گذاشتم روی پشتش و رفتم بالا كه ببینم تو
كجایی. از بالای پرده كه نگاه كردم، از یك شیشـﮥ این پنجره
خورشیدیها كه سفید بود، دیدم عالم نشسته روی این صندلی و جناب
اتابكی هم روبهروش، روی این صندلی. بعد داماد جوراب عالم را
درآورد، انداخت روی شانهاش.
ـ چرا؟
ـ رسم بود، شاید
هم مزه میانداخت. بعد هم آن یكی را دولا شد و درآورد و انداخت
روی آن یكی شانهاش. تا كه مثلاً رفتند كه نمیدانم
چی، من جستم پایین. دلاكه كه آمد بیرون، ننهام بهش
گفت، او هم گفت: «خدا كند بیدار نشود.» بیدار
نشدی، مادر.
میگویم: مادر، پس كی عادت شدی؟
ـ
كیاش درست یادم نیست. سرد بود، آب همین منبع كه پشت چاه بود، یخ
بسته بود. یادت كه هست؟ چاه را حالا كور كردند. رضا هم دم به ساعت
پیغام میدهد كه لولهكشی كردیم سهم بدهید، برق كشیدیم سهم
بدهید.
میگویم: من اینجام، مادر. میدهم.
ـ خدا عمرت بدهد، مادر. من كه ندارم. دستم تنگ است. آن حسن هم كه آنجاست. منام و این شندرغاز علی. باز به غیرت این یكی.
میدانم
دست آخر آمدهاست تا برای درد بیدرمان دخترهاش چیزی بگیرد.
میگویم: باشد، مادر. من كه حرفی ندارم. جز شما كه كسی را
ندارم.
ـ خدا خودش چارﮤ این مرد را بكند، همهاش دنبال كون این لوشنیها بود.
ـ لوشنی؟
ـ
همین بچهمزلفها را میگویم. برای همین هم
نمیتوانست. انگار كه تا آنوقت با زنجماعت طرف
نشدهبود. شاید هم شدهبود. خودش میگفت:
«نشدم.» بعد گفت: «شدم.» خدا خودش عالم
است. ما كه از كار این مرد سر درنیاوردیم.
میگویم: مادر، حجلهات كجا بود؟
ـ
همانجا، توی آن سهدری رضا. مال عموحسین ناكامت بوده،
بعد این رضا هی بهش پول دستی داده، نمیدانم زیر و رو
كشیده، حساب و كتاب براش ساخته، از چنگش درآورده. اما
خوب، دلرحم هم هست، به خاطر آبروی فامیل دادهبود
به بابات كه مثلاً اتاق داماد است. حالا هم كه داده به این تقی،
مفتی هم نداده، كرایهاش را میگیرد. این بانو هم كه حالا
پس میرود، پیش میرود مثل گربه براش هی بچه میزاید.
باباشان كی است؟ خدا عالم است. از تو كه انگار خیری ندید.
ـ مادر!
ـ به تریج قباتان برخورد؟
ـ از حجلهتان میگفتی؟
ـ آخر مادر، اینها به چه درد تو میخورد؟
از دهانم درمیرود: میخواهم بنویسمشان.
ـ روزنامهاش كنی؟ كتابش كنی؟
میگویم:
مادر، میبینی كه؟ من باز برگشتهام به اینجا. چرا؟
حسنمان هم آنجاست. نباید بفهمیم كه چه مرگیاش
هست؟ خوب، میخواسته دنیا را عوض كند، نمیدانم با
جبر تاریخ همسو شود، آنهم با یك قبضه ... لا اله الا الله!
ـ این حرفها چیه كه میزنی؟ اسلحهاش كجا بود بچهام؟
ـ
خوب، نداشت. قبول. اما مگر فقط این یكی است؟ عموحسین
چی؟ كجا رفت؟ یا آن كوكب كه حالا، آنهم شاید، توی
دیوانهخانه است؟ عمهها هم هستند، آن عمهرباب
كه تا بگویی چی، میآید گوش میایستد و هی هم از
بابا بد میگوید كه جهاز و جامه براش نگرفته و همهاش
دوره بوده و خودش با دوختودوز یك مس و تسی جور كرده.
ـ غلط كرده، مادر! بیاید جلو من بگوید تا بگذارم كف دستش. پس آن پولقلنبهها كه میگذاشت كف دستش چی بود؟
ـ وقتی دختر سرخانه بوده چی؟
ـ
آن را من نمیدانم. بابات هم كه ماشاءالله، صد
ماشاءالله، اهل حرف و نقل نیست، هیچوقت نمیگوید
كه چی بود یا چی شد.
ـ خوب، حالا اول از اتاق حجلهات بگو.
ـ یعنی جواب این نمیدانم چیها را میخواهی از حجلـﮥ من و بابات دربیاوری؟
فرود
میآیم، میدانم كه اگر بو ببرد كه چه میخواهم
بكنم، دیگر نخواهد گفت. میگویم: آن حرفها را ول
كن، مادر.
بعد آرام میگویم: داشتی میگفتی.
ـ
چه حجلهای، مادر؟ كاش گورم میشد.
ننهاماینها آمدهبودند آن اتاق رضا را
دیدهبودند و براش پرده دوختند، دو تا هم قالیچه بهم دادند.
بابات هم داشت. بعد همهاش را فروخت. یكیش را خودم دادم به همین رضا.
حالا هم هنوز دارد، همان بود كهمثل یك تكه جل میانداختند توی
ایوان، زیر پای عمهات. همینها بود. اتاق فرش بود. مرا
كه آوردند بردند توی همان اتاق، بزكم كردند، یك تور نقده هم سرم
انداختند. اصل بود. نقده مثل ملیله است. اصلش هست، بدلش هم هست. مال
من اصل بود. حالا مال كی بود؟ یادم نیست. چادر مشكی هم سرم بود، كُدری.
پیرهن هم تنم بود. ما پیرهنی بودیم، مادر. مَشتی بودیم، شلیته
نمیپوشیدیم. عمه و همین عروسعمه صغرات شلیته میپوشیدند.
كوچك بود، شلوار زیرش میپوشیدند. اما پیراهنشان كوتاه
بود،آستین نداشت، چاك داشت. وقتی راه میرفتند نافشان پیدا
بود، وقتی هم مینشستند، ناودانشان. چاقچور هم
میپوشیدند. نصفهای داشتیم و بلند كه تا زیر ران میرسید.
پارچـﮥ دبیت مشكی بود. ننـﮥ خدابیامرزم داشت. وقتی میآمد
سرم بزند، میگفتم: «مادر، چاقچورتان را
دربیاورید.» میگفت: «من كه باید زود بروم.»
من نداشتم. كت و دامن هنوز رسم نبود، نیامدهبود. من آن بالا كه
نشستم، چادرم را برداشتند. روسری سرم بود، با سنجاق تهمهره
زیر گلو میبستیم. یك نفر هم اینطرفم بود، یكی هم
آنطرفم. بعد آن تور نقده را انداختند سرم. هی هم میزدند و
میخواندند: «یار مبارك بادا.» مردهشورم را ببرند!
جهاز و جامهام را دورتادور چیدهبودند. از هرچی بگویی داشتم.
میز پایهبلند داشتم؛ سماور زرد. دو تا جام داشتم. یكیش را
دادم به همین اختر. شوهرش برد فروخت. حالا نمیخواهد حرفی بهش
بزنی. مرد است، غرور دارد. آینههام را هم بند كردهبودم
به دیوار. یك قوری قرمز داشتم، آن را هم دادم به اقدس. گمانم گذاشته
برای دخترش. این یكی حواسش جمع است، به خودم رفته، مادر. لحاف
داشتم صوف. صورتی بود. سبكتر از ساتن است. یك دست هم رختخواب
داشتم، یك جفت پشتی. روی رویهاش زری بود، رنگش سبز بود، مثل
ماهوت. با زری روش ــ گفتمــ گل و بته
انداختهبودند، مثل شاخههای جعفری. دیگر چه بگویم، مادر؟
هر تكهاش یك طوری شد.
میگویم:
میدانم، مادر، آن دفعه گفتی. دو تا لیوان یخیهات را كه
ماندهبود همین پری بلاگرفته برداشته و برده كه: «سهم من
چی میشود؟»
ـ همینها كه نبود، مادر. یك دست
لیوان داشتم، آنتیك بود، كهنهچینها خوب
میخریدند، ندادم. دادمشان به اختر. آنها را هم
شوهرشان بردند فروختند. مجری نقره داشتم، میز نقره. قرض
كردهبودند، از زن میرزاعلی. بعد كه بابات سر سه ماه گذاشت و
رفت، ننـﮥ خدابیامرزم آمد بردشان. یك چراغ یخی هم داشتم كه
نمیدانم كی خودش را همان شب عروسی زد بهش، افتاد
جیرینگی شكست. همین عمهربابات بود، گمانم. دلشان
بد شد. از كرمش شكستش. از بس حسود است. قلیان هم داشتم. هنوز دارمش. گاهی
كه یاد مادر خدابیامرزم میافتم، میشورمش، آبش
میكنم، دو تا برگ گل میاندازم توی آبش. تنباكوی حَكّام
هم كه دارم، برای روز مبادا. دو تا گل آتش با آتشگردان خودم
كه توی آن گنجه است، روشن میكنم و مینشینم دو تا پك
میزنم به یاد مادرم. من كه دودی نیستم. اما خوب، دل آدمیزاد
است، گاهی هوس میكند. گریه میكنم.
میگویم:«كجایی ببینی؟» براش میگویم
كه چی شده، تو چهكار میكنی؛ یا آن حسن كه حالا
خدا عالم است كجاست؛ یا چی میكشم از دست این علی كه سر به
جانم كرده، ازم زن میخواهد.
میگویم: مادر، حالا را ول كن!
میگوید:
همین قلیان كه نبود. سرش نقره بود، كیویجـﮥ نقره داشت. اینها
را هم دادم به همین اختر، عرضه نداشت، داد به شوهرش، برد
فروخت.
ـ كیویجه دیگر چی بوده؟
ـ پس شماها توی این
دانشكدهها چی خواندهاید؟ (انگشت اشارهاش را به دو لب
میگیرد) اینكه میگذاریم توی دهان سر نی است. خوب؟
بعد پایینترش یك چیزی است، قد یك بند انگشت، طلایی
است، نقرهطور است. مال من نقره بود.
میگویم: از عروسیات میگفتی.
ـ
خوب، شام دادند. یك شب كه بیشتر نبود. مردها خوردند و رفتند. توی
اتاق عروسعمو خوردند. بعد هم برای زنها سفره انداختند، از
اینسر اتاق تا آنسر. راستی شش تا هم سینی داشتم. عصر
بندرتختی، فرداش، كه بابات چای میریخت، من استكان
نعلبكیها را میگذاشتم توی همان سینیها و دوره
میدادم. دادم به همین اقدس. خدا خیرش بدهد. هنوز هم دارد. بابات چای
میریخت و من با سینی چای را دوره میدادم. هر كس كه چای را
میخورد یك پولی میگذاشت گوشـﮥ سینی. یك عالمه پول جمع
كردم. بابات یك هفته نشده زد به جیب. بیكار بود دیگر. عصر به عصر كه
میشد سماور را من زغال میكردم و دو تا گل آتش میانداختم
توش، تنوره هم سرش. حضرت آقا هم قوری چینی گلسرخی من را لب به
لب چای میكرد و كس و كارش را صدا میزد. من هم هی باید چای
میریختم، میگذاشتم جلو آنها. گز تعارف
میكردم به عمههات، به این رضا و یا شوهر خدابیامرز
رباب. یك گرام هم داشت، از آن قدیمیها كه روش عكس سگ بود، كوك
میكرد و صفحه میگذاشت، هی قمرخانم یا نمیدانم كی
برامان میخواند. این عمههات هم چپ و راست به من گوشه
میزدند كه: «فقط هیكل بزرگ كرده، زن كه
نیست!»
ـ آخر چرا؟
ـ چه گفتن دارد، مادر، این چیزها؟
ـ كه هنوز دختر بودی؟
ـ من كه گفتم.
ـ آخر چرا؟
ـ
چه میدانم، مادر. رسم بود دلاك میآمد عروس و داماد را
دست به دست میداد، نمیدانم آنجای دخترها را نشان
میگذاشت با یك ذره پنبـﮥ گلابزده. عروسعمه صغرات
از بس این رضا هول بوده، پیش و پسش را یكی كردهبود.
چكیدﮤ گل سرخ به بدنش ریختهبودند تا جوش بخورد. دكتر
كه نبردهبودندش. حالا هم كه داماد دارد، آبرودار است، هی ازش
صدا میآید، هر چی پاشنـﮥ پاش را میگذارد آنجاش،
چارهاش نمیشود. خدا حكم این رضا را بكند! یكی بگوید:
«آخر مرد، خیر سرت، مگر یك الف دختر، مثل برگ گل،
پریبلنده است كه هنوز هیچی نشده میخواستی...؟» خدا از
سر تقصیرش نگذرد! بابات همیك طور دیگر، مادر. كارهاشان را
میكنند، بعد میافتند به فكر زن گرفتن. تازه، بابات دلاك
را هم بیرون كرد، یعنی كه بلدم. خوب، بعد از عقد هی
گفتهبودند: «عروس نباید داد بزند، جیغ بزند. آدمها پشت
در ایستادهاند، میشنوند.» بعد این
عمهربابات تا من را میدید گوشه میزد كه:
«نكند عروس، دختر نیستی كه اینقدر ناز
میكنی؟» كسی همنبود كه ازش بپرسم چطور
میشود زن شد. دایزهمحترم هم فقط دو شب ماند، بعد هم رفت.
بابات هم كه حرف نمیزد. هنوز هم هیچچی نشده، اسم من را
گذاشتهبود، ننهحسن، یا اصلاً حسن. بالاخره یك شب دیگر
شد، شاید هم گفتهباشم: «بگذار هرچی میخواهد بشود،
بشود.» از بس این عمههات میگفتند: «زن كه
نیست، پستان هم كه ندارد.» بعد من هم جلدی بلند شدم نشستم و
سرفهكردم. صبح هم دستمالها را پیچیدم توی بقچه انداختم توی
اتاقش. نمیدانم چرا شش تا دستمال حتماً میگذاشتند.
میگذاشتند توی سوزنی. بردم انداختم جلوش. بازش كرد و وقتی
دیدشان، خون خالی بود، كِل زد و بلند شد بوسیدم و هی
قربانصدقهام رفت و هی كل زد. من فقط گریه میكردم.
خوب، من هم شدم زن. دیگر هم كسی برام تاقچهبالا نگذاشت،
اما زخمزبانها باز هم بود.
ـ بعدش چی شد؟
ـ
خوب، دلاكه را خبر كردند، آمد برداشت رفت خانـﮥ ما به
ننهام نشان بدهد. شش تا دستمال بود: چهار تاش را تا میكردند،
یعنی مال عروس. دو تاش هم سهگوش بود. سهگوشهاش مال
آقاداماد بود، مثلاً یك سوزنی هم داشت كه اینها را میگذاشتند
توش تا به لحاف پس ندهد.
ـ بعدش چی شد؟
ـ بعد كی؟
ـ بعد شب عروسی؟
ـ
فرداش كه گفتم، بندرتختی بود. روز بعدش هم دایزهمحترم رفت. ما
هم آمدیم تویهمین اتاق. چیزهام را من توی همین اتاق چیدم،
همینجا هم زن شدم، گفتم كه. پیش از ظهرش همه آمدند اتاق ما،
همین بالا، دورتادور نشستند، جواهر هم میبرد نشانشان
میداد. حالا هم همینطور است. میبرند نشان میدهند
كه اینها مال عروس است. گلگاوزبان با نبات دم كردند
دادند خوردم. دیگر از خاگینه با عسل كه از خانـﮥ عروس بایست
میآوردند خبری نبود. من این كارها را برای خواهرهات
كردهام، سهبار. اما اینجا راستش اشتباه شد، مادر.
جواهر، همان دلاكه، عصرش انگار بردهبود خانهمان و
مُشتُلُقاش را گرفتهبود. خوب، دیگر چیزی نمانده،
مادر. تو را من توی همین اتاق زاییدم. اختر هم آبادان به دنیا آمد.
حسنمان كرمانشاه به دنیا آمد، خانـﮥ ننهمصری. خوب،
دیگر برای امروزت بس است. من حالا دیگر باید بروم. این علی تا حالا حتماً
آمده، هار و هور. طلبكار هم هست. خوب، نانآور من حالا
اوست. بابات كه برای بازنشستگیاش چیزی نمیگیرد، كون نشیمن كه
نداشته، كه مثلاً سی سال سابقه داشته باشد. اینهم از بخت من
است.
پا دراز میكند، شلوارش را توی جوراب سیاهش
میكند و بند جورابهاش را میكشد تا بالای زانوهاش. بلند
میشوم، هفتگیاش را از توی جیبم درمیآورم و با
هزار خواهش میگذارم توی مشتش. میگویم: «مواظب
بابا باش، حالا دیگر گذشته.»
ـ آخرش همین برام میماند، مادر.
و
میرود، اول هم باز سری به عمهبزرگه میزند و بعد به
عمهرباب. چیزی هم به او میدهد. خودش گفتهاست:
«ثواب دارد، مادر. از بابات كه خیری ندیده. بیوه هم هست، اسیر
دست عروس هم شده.» باز هم سفارش میكند: «نان به
عمهبزرگه ندهی، مادر. براش زهر است، همـﮥ تنش باد
كرده. ولی حتماً برو سری بهش بزن.» به سهدری هم
سرمیزند، یكی یك مشت هم نخودچی كشمش توی جیب زاد و رود بانو
میكند، با تقی هم حتماً جر و منجر میكند كه: «این
چه شكل و قیافهای است به خودت گرفتهای؟ برو معالجه
كن، مرد!» و بالاخره هم میرود كه باز پای پیاده برود تا
میدان پهلوی. از آنجا هم میاندازد توی این كوچه و آن كوچه تا
برسد به خانهای كه اجاره كردهاند از پسرعمو غلامرضاش و حالا
دیگر خودش است و میرزامحمودش و این علی كه سر به جانش میكند كه
بروند براش خواستگاری، روآور هم نمیشود كه خود آقا، به قول
مادر، بالاخره دختر كدام گداگشنه را زیر سر گذاشته.
من هم
میروم بیرون، یكی دو سیخ كباب كوبیده میخورم. بعد هم
برمیگردم. اول هم سری به عمهبزرگه میزنم. پسرعمه رضا هم
هستش با زاد و رودش. خودش چاق شده، سرخ و سفید. یك عرقچین هم گذاشته
مغز سرش. كنار عمه مینشینم. حالی میپرسم. فقط سری تكان
میدهد، لحافش را هم پس میزند و پاهای بادكردهاش را
نشانم میدهد، بعد هم شكمش را. عروسعمه صغرا میگوید: آب
آورده، حسینآقا. از بس نان میخورد. تا من پام را بگذارم
بیرون، میرود سر سفرﮤ نان و یك نصفهنان
میخورد، یك نصفه هم میبرد زیر لحافش قایم میكند.
عمه فقط سری به نفی تكان میدهد. میپرسم: مگر میتواند تا آنجا برود؟
به راهرو آنطرف و بعد به صندوقخانـﮥ تهاش اشاره میكنم.
ـ چرا نتواند؟ خودش را میسراند روی زمین. تازه، نان كه كش و منی نیست، دانهای میخریم.
به
عمه نگاه میكنم. باز سر تكان میدهد. تا یك پیاله چای
بخورم، یكی میآید دنبال رضا. حتماً باز باید برود ختنه بكند،
یا سر بیماری را اصلاح كند. كیفش را برمیدارد، و كتش را به دست
میگیرد. هنوز هم پا توی كفشهای پاشنهخوابیدهاش
نكرده كه عروسعمه صغرا تر و چسب دنبالش راه میافتد. دختر
دمبختشان هم بلند میشود، چادر سر میكند،
میگوید: پس من هم رفتم خانـﮥ آبجیام.
میمانم
من و عمه و آن تولهسگ رضا كه هی از در و دیوار بالا میرود و
غشغش میخندد. میگویم: بیا، این را بگیر، برو یك
چیزی بخر.
تا میرود، عمه اشاره میكند كه كمكش كنم.
میكشمش بالا تا پشت به دیوار بدهد، یك متكا هم میگذارم پشتش.
سری تكان میدهد و لب میجنباند.
بعد هم دست
میكند آن زیر، نمیدانم كجا، یك كاسـﮥ لعابی پر از
خردهنان میدهد به من و به بیرون اشاره میكند.
نانها را میبرم، میریزم برای گنجشكها.
میآیند و هی توی سایـﮥ انار نك به زمین میزنند. ننشسته
عمه اشاره میكند به بیرون و اوناونی میكند.
میدانم باز كلاغی آمده كه باید كیشاش بدهم.
میروم
و كلاغ را فراری میدهم، حتی خم میشوم كه مثلاً
میخواهم سنگی بردارم تا از روی كنگره هم بپرد و برود. هنوز
ننشستهام كه باز میآید. گنجشكها هم هستند. عمه باز اونی
میكند و با ابروهاش اشاره میكند به زیر درخت انار.
میگویم: آخر عمه،كلاغ هم به اندازﮤ شكمش
میخورد، بیشتر كه نمیتواند.
سر تكان میدهد و
نچنچ میكند. نگاه میكنم و میبینم كه حق با عمه
است. چه تندتند هم میخورد. از پهلو تكانی میخورد، بالی تكان
میدهد و گنجشكها را میپراند. باز میروم و
میپرانمش. كارم همین است. بعدش هم باز تولهسگ رضا پیداش
میشود و من هم باید بلند شوم سری به عمهكوچكه و پسرعمه احمد
بزنم. عمهكوچكه میگوید: اینهم آخر عاقبت یك عمر نماز و
روزه.
به اتاق خواهرش اشاره میكند. پسرعمه میگوید: كفران نعمت نكن، ننه. خدا هر چی بخواهد همان است.
سبزیفروشی
دارد، زیر بازارچـﮥ مسجد حكیم، اما پسرهاش كاریاند. هر
كدام را سر یك كاری گذاشته. دخترش هم كه رفته سر خانـﮥ بختش. حالا
آنها هستند و این زنگولـﮥ پاتابوت، به قول عمه، كه
آن طرف پتـﮥ چادر به سینـﮥ عروسعمه چسبیدهاست.
میگویم: عمه، چرا عمهبزرگه حرف نمیزند؟
ـ
بازیاش است، حسینجان. از اولش هم همینطور بود،
مثل بابات. این دو تا نه انگار زبان دارند. تمام سر و سوت مردم را شب كه
میشد، خدابیامرز رجبعلی بهش میگفت، صبح كه
میپرسیدم: «خوب، چه خبر خواهر؟» فقط
میگفت: «خیر.»
پسرعمه میگوید: پس میخواستی به تو بگوید، تا تو هم به عالم و آدم خبر بدهی؟
ـ من؟ مگر بیكارم؟
میپرسم: عمه، بالاخره نفهمیدید این عموحسین ما چی شد؟
آه
میكشد: من از كجا بفهمم، عمه؟ خودش باید ردی
میگذاشت كه نگذاشته. اینها همكه میبینی. آن بابات
هم ماشاءالله، ماشاءالله نهانگار برادری داشته. اگر آن
ناكام، عمو اسداللهات، بودش حتماً پیداش میشد.
ـ خوب، شما بگویید كجا دنبالش بگردم، من میگردم.
آه میكشد و باز یك چای جلو من میگذارد: حالا دیگر كه حتماً هفت تا كفن پوسانده!
ـ كوكب چی؟ آن كه هستش.
ـ روز روزانش هوش و حواس نداشت، چه برسد به حالاش.
بعد
هم بالاخره سری به پسرعمه تقی میزنم. دو تا پسر و سه تا دختر دارند.
پسرها آن روبهرو، دستها روی زانو، نشستهاند. دخترها
میروند توی صندوقخانه و هی صدای پچپچشان
میآید. عروسعمه بانو یا این آخری را شیر میدهد یا پشت
پتـﮥ چادرش چیزی میخواند و با آن دست گهوارﮤ
بچه را تكان میدهد. وقتی بلند میشود، میبینم كه
حسینكرد میخواند. چاپ سنگی است به قطع وزیری. كتابهای
عموحسین است حتماً. تقی هم گلستان میخواند یا بوستان و هر به چند
دقیقه هم قوطی سیگارش را باز میكند و یك نصفهسیگار
میزند سر چوبسیگار و فرتفرت دود میكند. من هم
سیگاری روشن میكنم، منتظر تا كی پسرعمه شروع كند.
میگوید: خوب، بلند بشوید بروید دنبال بازیتان. دور
نروید، توی خرابه هم نروید.
به ساعتش نگاه میكند: سر پنج باید بیایید و بنشینید سر درس و مشقتان.
دخترها هنوز توی صندوقخانهاند. گاهی پقی میزنند زیر خنده. پسرعمه داد میزند: خفه!
بالاخره هم میپرسد: خوب، چه خبر، پسردایی؟ چطور شد یاد ما فقیر فقرا كردید؟
ـ وظیفهمان بود، پسرعمه.
ـ بله، معلوم است. اما اگر این عصمت نگفتهبود، عین خیالتان نبود.
ـ اختیار دارید.
باز هم سرفه میكند. بانو غر میزند: باز هم بكش، پشت هم.
ساكت
مینشینم و به گل قالی نگاه میكنم و یا دستهام،
این دستهای گناهكارم كه همینطور میرفت از این نرم و گرم
و زنده تا آنجا كه میرسید به ... بلند میگویم: لا اله
الا الله!
میگوید: بر منكرش لعنت، پسردایی!
میگویم: بیش باد!
و
پابهپا میشوم، یعنی كه خیال دارم بلند شوم. پسرعمه
میگوید: بلندشو، زن. این كتابها را اینقدر نخوان،
آخر و عاقبت ندارد.
ـ پس بروم این كتابهای جدید را بخوانم
كه همهاش از لنگ و پاچه حرف میزنند، یا نمیدانم
میخواهند دوباره زمین را بكنند مركز عالم؟
جا
میخورم. خواندهاست یعنی؟ اینها را من آن شبها یا
گاهی روزها توی آن دالان تاریك كه حالا دیگر یك لامپ به سقفش
هست، برای او نگفته باشم؟ صدای پسرها كه میآید، پسرعمه
بلند میشود، تركهای از توی تاقچه برمیدارد و
میرود توی حیاط. حتماً هم اول، پرسوجو نكرده، یكی
چهار تركه میزند كف دستشان. صدای جیغ و ویغ پسرها كه بلند
میشود، میپرسم: سر نوشتههای من كه نرفتی؟
صورتش
را میبینم: سرخ و سفید است و باز روی پل بینی و كنار لپ راستش
ككمك افتاده، انگار كه باز آبستن باشد و باز هم با همان
دو چشم سیاه درشت نگاهم میكند. سینهاش هم باز است. اما
پتـﮥ چادرنمازش را به مشت دارد و یك چشمش هم به در است.
میگوید: مگر نوبرش را آوردهای؟ اینهمه كتاب توی آن گنجه
داریم.
ـ خواهش میكنم به اتاق من نرو.
ـ اگر نروم كه گند و گه از سرت بالا میرود.
ـ خواهش میكنم.
صورت
و سینهاش را كه با پتـﮥ چادرش میپوشاند، میفهمم كه
باید تمامش كنم. پسرعمه هنوز غر میزند: پدرسوختهها! ما هم بچه
بودیم، صبح تا شب فقط توكونی میخوردیم و صدامان
درنمیآمد.
هنوز ننشستهاست كه می پرسم: عمواسدالله چی شد؟
ـ
من كه یادم نیست، نبودم اصلاً. مثل اینكه سرطان میگیرد و به
شش ماه نمیكشد كه میمیرد. یكی، نمیدانم كی،
شاید هم پدر همین دخترعمو (اشاره میكند به اتاقش كه مدتی است درش
بستهاست) انار براش میآورد، میگوید:
«نمیخواهم، میروم آنجا
میخورم.» طفل معصوم.
ـ از همین درخت كه حالا هست؟
نگاهم میكند: پس تو چی خواندهای؟ مگر یك درخت انار چند سال عمر میكند؟ این حرفها مال پنجاه سال پیش است.
میپرسم: شما فكر میكنید كوكب هنوز زنده است؟
ـ
من از كجا بدانم؟ نرفتهام كه. این عمهات رفته، بعد كه
دیوانهها تف انداختند توی صورتش، دیگر نرفت. شاید هم بعدش باز
رفته، اما به ما روآور نشده. حرف كه نمیزند. فقط هم من
میتوانم به حرفش بیاورم. یك دروغی سر هم میكنم تا لجش در
بیاید و راستش را بگوید. اینطور نگاهش نكن. همین یك پاره استخوان از
همـﮥ سر و سوت این شهر باخبر است. وقتی بابام زندهبود، هر خبری
میشد فقط به او میگفت. حالا هم كه این رضا هست. میرود
توی آن راهرو پشتی میخوابد و هی با صغرا پچپچ
میكند. خیال میكند كه ننهاش خواب است. ما كه
میدانی امین مردمایم، تا مینشینند روی صندلی كه
مثلاً سری اصلاح كنند یا حتی ریششان را بزنند، نمیدانم چرا
یاد غمهاشان میافتند. این سینـﮥ ما ...
عروسعمه میگوید: البته اگر شما بگذارید.
ـ
میدانم داغ دلت از كجاست، خانم. من حرافم، این را خودم
هم میدانم، ولی راز مردم را توی دلم نگه میدارم. باوركن
(به عروسعمه اشاره میكند)، كشتیارم میشود، لام تا كام
اگر حرفی بزنم.
عروسعمه میخندد. كتابش را
میبندد، بلند میشود، سری به بچـﮥ توی گهواره
میزند، بعد هم میرود توی صندوقخانه. تا مدتی فقط صدای
كِركِرشان میآید. پسرعمه میگوید: خوب، چه خبر؟
ـ خبرها پیش شماست، پسرعمه.
ـ
خوب، بله. اما از آن پیرزن كه آنجا خوابیده غافل نشو. همین
حالاش هم میداند توی این شهر چه خبرست، مثلاً دختر كی
نمیدانم كجا لایی داده یا زن كدام مادرمردهای كجای پشتش یك
خال گوشتی دارد اینهوا. میخواهی همین حالا بروم به حرفش
بیاورم؟
نصفهنیمه بلند میشود. میگویم: من كه باید بروم سر كارم.
ـ حالا چی مینویسی؟
صدای بانو از صندوقخانه میآید: چرت و پرت، اوستاتقی، غیبت.
پسرعمه داد میزند: تو از كجا میدانی؟ مگر این بچه است كه به اتاقش میروی؟
حالا
توی درگاهی صندوقخانه ایستاده، با صورت و سینـﮥ پوشیده:
مگر زندایی همین چند ساعت پیش نگفت كه هی از گذشتهها
میپرسد؟
نفسی از سر فراغت میكشم. چه جلتی شده
این بانو. هنوز هم خواستنی است، اما نه برای من كه باید احضارش كنم.
پاك باید بشوم و بعد كه چهل روز و چهل شب چله نشستم و قوتم را رساندم به
روزی یك بادام، من میدانم و این دنیای دون. این حرفها
حالا باشد تا بعد.
باز هم میروم دفتر. سندی
مینویسم. خرجیام میرسد، چیزی هم میماند برای پول
دستی به مادر و یك صنار و سهشاهی هم برای روز مبادا. این كارها كه
من باید بكنم خرج دارد. قید ملیح را دیگر زدهام. حتماً باز
نشاندﮤ كسی شدهاست كه سری نمیزند. چه بهتر.
گرچه دلم براش یك ذره میشود، یاد آن آدابش كه میافتم،
هی میروم توی كوچهها قدم میزنم و هی با خودم نه نه
میگویم تا خسته شوم. البته اگر خودش بیاید، دیگر نمیتوانم نه
بگویم. سری هم به مادر میزنم یعنی كه دیگر نمیخواهد بیایی.
هفتگیاش را هم میدهم، اما باز صبح جمعه پیداش
میشود، نرسیده میرود به عیادت عمه، بعد میآید
بالا، اول هم جاروش را خیس میكند و میافتد به جان آن
صندوقخانه، تا بعد بیاید سروقت این اتاق و آن راهرو و بعد هم
هرچی آشغال جمع كرده ببرد تا پایین پلهها. این بار دستدانی را هم
جارو میكند. یك گلآبپاش هم كفاش آب میپاشد
تا بالاخره بیاید بالا و بنشیند و روسریاش را بردارد،
پنجهای در موهاش بكشد، عینكش را با همان پتـﮥ روسریاش
پاك كند و حبـﮥ قندی گوشـﮥ لپش بگذارد و جرعهای چای
بخورد. میگویم: چه خبر، مادر؟
میگوید: ای مادر!
میگویم: كیها را دیدهای توی این هفته؟
ـ
مگر میرسم؟ فقط رفتم خانـﮥ دخترها. یك سری هم زدم به
عالمخانم و آن جناب درویش شما. عمهخانم مریض است، رفتتی
است دیگر. حیف! چه زنی است، مادر.
و شروع
میكند از عمهخانم گفتن، انگار كه همـﮥ سند و
بُنچاق خانوادﮤ آنها پیش اوست و من كه دل توی دلم
نیست تا بكشانمش به همین ریشهای كه به آن بازگشتهام،
همین خانـﮥ پشت بارو كه از پشتش اصفهان من شروع میشده و
میرفته تا نزدیكیهای پل شهرستان كه انگار مانده از عهد ساسانی
است، و جلوتر كه میآییم قلعـﮥ طبرك است كه انگار
پوستنوشتههای اوستاشان را آنجا
میگذاشتهاند. جلوتر هم كه طرف چپ من، پشت به آنجا
كه بنشینم ــ كه نشستهام ــ مسجد جامع است كه هر
تكهایش مال دورهای است: از دیوار بازمانده از آتشگاه گرفته تا
برسیم به سلاجقه و خوارزمشاهیان، نطامالملك و
تاجالملك، و بالاخره محراب الجایتو و محراب
شاهسلطانحسین و حتی همین حالا كه هی دارند تعمیرش
میكنند. میدان شاه هم هست و آن دو تا پل. همه هم درون زهدان بارویی
بوده كه حالا این آدمهای رونده بر خط مستقیم از هم دراندهاند،
آغوشگشوده بر هرچه هرز. دیوار را هم بعدش باید بكشم و دیواری هم به
گرد هر آدم، همانطور كه به زهدان مادر بودهایم؛
نه اینطور عریان كه هستیم یا من هستم كه این بانو میتواند
بیاید و بخواندم، مرا بخواند. علامت گذاشتم و فهمیدم. حالا دیگر
نمیتواند، برای این در وسط قفل تازه خریدهام. اگر یادم برود
چی؟ نباید یادم برود.
میگویم: مادر، چرا هیچوقت از بابات برام حرف نزدهای؟
ـ من كه خیلی ازش حرف زدهام.
ـ چهكاره بود، مادر؟
ـ
دلال قند و چای و توتون بود. حجره داشت. ده دوازده تا شریك بودند. یكی
میگفت: «من توتون میخواهم.» اینها
میرفتند براش نمونه میبردند، توی یك دستمال. دستمال توتون یا
قند را میآوردند توی خانه. این دستمال دیگر مال خودشان بود. وقتی
محتاج میشدند، میبردند میفروختند، چه آن بابا
میخرید یا نمیخرید. بابام انگار داماد سرخانه بود. اولش
ما دروازهنو مینشستیم، وقتی كه حسین ناكام مرد. من بچه
بودم. وقتی زندهبود، حاجی براش یك چیزی آورد. لگن هم دستشان
بود. بعد دیگر جانور از حلقش آمد. گمانم من كه گریه كردم ننهام بغلم
كرد، اما دیدم كه در خلوت را چفت كردند. خانه اندرونی و بیرونی داشت. ما
توی خلوتش مینشستیم. مال پدر و مادر مادرم بوده. نصف بیرونی هم مال
داییمیرزاعلی بود. دورتادور خانه هم خیلیها نشستهبودند:
زن عموكوچكه بود، دایزهآغابیبی بود، دایی بود. همه داشتند از
این خانه. بعد رفتیم پشت بارو نشستیم. ما شبانه رفتیم نشستیم. به شما عرض
كنم، شبانه رفتیم نشستیم توی آن خانه. مدرسه بود. دو دست خانه بود.
جوانهای فامیل اثاث و صندلی و میز و تابلو و همه چیز را
ریختند توی حیاط بزرگه. ما هم پردهها را زدیم و قالیها را پهن
كردیم و نشستیم. صبح كه آمدند دیدند، محصلها دیدند كه مدرسه نیست.
دعوا شد، آنها پیش بردند، مدیر و معلمها و فراشها. به
جاهای مهم كشیدهبود. آنوقت بود كه رفتیم صرافها.
عمهاینهات همانجا آمدند خواستگاری من. همهاش هم
میگفتند: «پیشانیات بلند بوده كه تا دیدیم
پسندیدیم.»
مكثی میكند، میگوید: راستی این مدرسه كه گفتم بعدها مردم ریختند خرابش كردند. عموت انگار باعثاش بوده.
میگویم: داشتی میگفتی.
پا
به پا میشود، میگوید: از این گوشه و كنایـﮥ عمهات
من خیلی برزخ بودم. تا یك شب كه بابات یك پاكت آجیل، پسته و
اینها، گرفتهبود و آمد خانه. زیر كرسی كه
نشستهبودیم، گفت: «این پستهها را مغز كن،
بگذار دهن من.» من هم گفتم: «خجالت نمیكشی با این
چروكهای توی پیشانیات.» همین شد، مادر. آقا باد كردند،
قهر كردند. گفت: «فردا صبح با ربابه روانهات میكنم بروی
خانهتان.» بعد هم تشریف بردند اتاق عمهربابات. من
را میگویی؟ خیلی ترسیدم كه ننهام حتماً دعوام میكند.
مثل چیزی كه به میرزانصرالله عمهات هم گفتهبود، شكایت
كردهبود. من هم از ترسم كه مبادا اینها باز گنده بارم بكنند،
بلند شدم از پلهها رفتم پایین توی اتاق عمهات. هنوز
ننشستهبودم كه میرزا، خدا بیامرز، دعوام كرد كه: «پانزده روز
نشده، خوب دُم درآوردهای؟» بعدش هم گفت:
«تو كه خوب دختری بودی. یك دختر خوب كه نباید به مردش این
حرفها را بزند.» عمهات هم باد كردهبود. خود بابات
هم همینطور. خوب، ما هم شاممان را خوردیم و آمدیم بالا.
همان شب انگار تصرف شدم. صدا ندا كه نكردم. میترسیدم. همین بود
دیگر، مادر. دیگر چطور و چونش به چه درد میخورد؟
ـ ناراحتت میكند؟
ـ حالا دیگر كه نه، گذشته. اما خوب ...
حرفی نمیبایست بزنم. سیگاری روشن میكنم. آب سماور را میبینم. بالاخره میگوید:
ـ
بله، دیگر. من را گذاشت آن سهكنجی (با دست اشاره میكند)
كه سرم را اینطرف و آنطرف نكنم. همان شد، كارمان تمام شد. اما
من نگران بودم، فكری بودم كه حالا كه كارش را كرد، ولم میكند
و میرود، مثل آن زنش.
ـ كدام زنش؟ مگر بابا قبل از تو هم زن داشته؟
ـ
بله دیگر. من از حرف و نقل عمهبزرگهات یك چیزهایی
فهمیدهبودم. اسمش نمیدانم خدیجه بوده، یا سلیمه. حالا
هرچی. سه ماه نشده، این بابای خیرندیدهات میگذارد و
میرود. یك خرجی هم براش میگذارد. زن بیچاره هم هر روز صبح این
اتاق و آن راهرو را جارو میكرده. اسباب جهیزش را هم گردگیری
میكرده. بعد هم یك دیگ كوچولو بار میگذاشته، مثل خود
من، وقتی بابات گذاشتم و رفت. یك روز نمیدانم داشته
چهكار میكرده كه چشمش میافتد به یك تكه كاغذ كه پشت
آینه بوده. میبرد میدهد به این رضا كه براش بخواند.
آنوقت میفهمد كه بله، طلاقنامه است. مهرش را هم
رجبعلی، شوهر آغاباجی، میدهد و زن بیچاره هم
میرود سی خودش. خوب است من، بابات كه سه ماه بعد از عروسی
گذاشت و رفت، چند دفعه پشت آینههام را نگاه كردهباشم؟
میگویم: مادر، اینها باشد برای بعد، بعد كه بابا میرود.
ـ میدانم، اینها را نمیخواهی بشنوی، هیچ مردی دوست ندارد.
میگویم: روز بعد از آن شب چی شد؟
ـ
من كه گفتم. به عمهاینهات نشان دادیم و جواهر هم برد به
ننهام نشان داد. روگُشان گرفت و یا خلعتی؟ حالا یادم نیست. من را هم
بردند حمام. بعدش هم كه گفتم، هرروز عصر اینجا، توی همین
اتاق، گراماش را روشن میكرد و عمهها و
عروسعمه و آن دخترعمو میآمدند بالا. تا یك روز كه گفت:
«باید بروم طلبم را بگیرم و بیایم.» میخواست برود
آبادان. یك روز كه رفتهبود پایین، توی اتاق
آغاباجیاینها، من هم آهسته رفتم پایین و پشت درشان گوش
ایستادم. دیدم آغاباجی میگوید: «خیر نمیبینی،
داداش. نكن!» بابات گفت: «مگر میخواهم
چهكار كنم؟ میروم و زود برمیگردم. طلب دارم.»
عمهات گفت: «نكند این را هم میخواهی مثل آن یكی بگذاری
و بروی؟» من هم سرم را كردم توی اتاق و گفتم:
«آغاباجی، مگر داداشتان یك زن دیگر هم داشته؟»
آغاباجی گفت: «خاك به گورم، كی این حرف را زده؟» گفتم:
«شما خودتان همین حالا میگفتید.» آغاباجی گفت:
«مار میرود توی گوشت، عصمت، اگر دیگر پشت در گوش
بایستی.» بعد من آمدم بیرون و از پلهها دویدم بالا، از ترسم
كه دوباره قال چاق نشود. فرداش هم رفتم خانهمان و به مادرم گفتم كه
انگار یك زن دیگر هم داشته و حالا هم میخواهد برود. گفت:
«خودش رفته دخانیات و به بابات گفته، باید برود و طلبش را
بگیرد. خوب، برود. طوری كه نیست. پول كه دستش باشد، میتواند
دكان باز كند.» بعد هم گفتند: «نمیگذاریم برود.»
آغاباجیاینها رفتند پیش فالگیر. درست كه یادم نیست. اما دیدم
كه چهار گوشـﮥ اتاق را میخكوب كردند. یك دعایی خواندند و بعد
كاغذ دعا را گذاشتند زیر قالی و با میخ كوبیدند به زمین. بابات را به حساب
میخكوب كردند. بابات هم یك روز میگفت میروم و یك روز
میگفت نمیروم. یك روز هم نمیدانم چهكار
داشت، شاید هم میخواست قالی من یا خودش را ببرد بفروشد كه
كاغذ دعا را دید. من رفتم به عمهاینهات خبر دادم كه
داداشتان فهمید و میخها را كند. راستی یادم میآید كه یك
روز ننهام آمد سرم كه «ننه، برای عیدت یك پالتو نازك
میخواهم بدوزم، این رو صندوقیات را میبرم،
عوضش آستر برای پالتوت میخرم، پول دوختش را هم
میدهم.» بابات كه شب آمد، فهمید، رفت پایین به عمههات
گفت. یك روز هم همین پسرعمـﮥ من، دیانی، آمد. دو تا آینه
بود. یكیش را به آن ستون بند كردهبودم و یكیش هم روی این بخاری بود.
آنها را برداشت. نه، نشد. من كه پسرعمهام را
دیدم، فكركردم آمده دیدنم. منقل را گذاشتم پایین كه حالا یك پیاله
چای براش درست میكنم. اما دیانی، خدا خیرداده، دست برد
این آینه را و بعد هم آن آینه را برداشت. یك دستمال چاچبی هم پهن كرد روی
زمین و آینههام را گذاشت توش و ده برو كه رفتی. گفت:
«خداحافظ.» و رفت. من هم بقچهام را برداشتم كه یعنی
میخواهم بروم حمام. دروغی گفتم. حالا كدام حمام؟ حقوردی. حمام
كه احتیاج نداشتم. رفتم خانـﮥ ننهاماینها و
بهش گفتم كه دیانی آمده و این و این را برده. شب كه این میرزامحمود
بیاید، باز قال چاق میشود. گفت: «خدا بگویم چهكارش كند.
تقصیر بابات بود كه از حمالی نجاتش داد.» حمال بوده، مادر.
بابام ضامنش شدهبود تا شاگرد یك بابایی بشود. او هم خوب مزد بابای
ما را گذاشت كف دستمان. مادرجون هم گفت: «بلند شو دست و
صورتت را خوب بشور، موهات را هم خیس كن و سرخشككن را ببند به سرت و
برو خانهتان، یعنی كه حمام بودهای. عصر خودم
میآیم سرت.» ما هم همان كارها را كردیم. سرخشككن
بستیم و آمدیم اینجا. از پلهها رفتیم بالا. عصر كه شد،
مادرجون آمد و رفت توی اتاق عمهآغاباجیات و حال و قضیه
را براشان گفت. راست و دروغاش را نمیدانم. مادرجون گفت:
«این محمدعلی آمد خواستگاری عصمت، باباش گفت: من تابوت
دخترم را روی دوش این پسره نمیگذارم. حالا از لجش آمده این كار را
كرده كه آبروی ما را ببرد.» بعد دست كرد از زیر چادرش یك جفت آینه
درآورد، گفت: «بفرمایید، اینهم آینههاش، از
آنها بهتر است.» بعد هم سفارش كرد كه به بابات نگویند.
عمهات گفت: «خودش فهمیدهبود، آمد به ما گفت.»
همین بود، مادر، جهاز و جامـﮥ من را یا ننه و بابام تكهتكه
بردند فروختند، یا همین بابات خرج اتیناش كرد، یا خودم از ناچاری فروختم.
میگویم: بابا كی رفت؟ ـ
سه ماه بعد از عروسی. ننهام هم آمد و چیزهای من را برچید، هی هم
میگفت: «قربان حجلهخانـﮥ حضرت قاسم بروم،
دختر جوان من حجلهاش را چید و ورچید.» و رود میزد. بعدش
مجریها را كه مال زنداییام بود، مجریهای نقره را
گذاشت زیر بغلش، میز را هم گذاشت زیر بغل من، همان میز نقره
را. یك بقچه و سوزنی هم بود كه آنها هم مال زنداییام
بود. اینها را بردیم دادیم به زن دایی. بقیهاش را هم ضبط و
ربط كردند. پردههام را هم بازكردند آوردند. بعدش تازه
زخمزبانها شروع شد. دایزهسلطنت گفتهبود:
«مگر دخترگیاش توی تنبانش زیادی كردهبود كه بردید شوهرش
دادید؟» به مادرم گفتهبود. عموم مریض بود. رفتیم دیدنش.
خدابیامرز به قول قدیمیها سلاطون داشت. یك بار از روی
پشتبام، سهكنج كنگرهها، خودش را
انداختهبوده پایین كه یعنی خودكشی كند. دوبار هم توی بازار
خواستهبوده تریاك بخورد كه یك بارش را بابای خدابیامرزم با چند تا
از تاجرها از توی مشتش درآوردهبودند. ما كه رفتیم بودش هنوز.
خدابیامرز روش را كرد به من و گفت: «این كی بود عمو بهش شوهرت
دادند؟» گفتم: «نمیدانم.» ننهام براش گفت
كه چی شده كه: «پنجم ماه رمضان مهرش را بریدند و اینها ده و
ده و ده آخر ماه رمضان بردندش. گفتند، بعد از ماه رمضان دكان باز
میكند، حالا هم گفته میروم طلبم را میگیرم و
میآیم و دكان باز میكنم. خوب، حالا رفته،
میآید. قسمتاش بوده.» عموفتحالله هم كه از اراك
آمد، من و ننهام رفتیم دیدنش. ننهام ازش پرسید:
«میرزامحمود نیامد در دكان شما؟» گفت: «البته، چه
جور هم. خیلی هم سرحال بود. گفت رفتیم اصفهان و دخترگی بچـﮥ برادرت
را برداشتیم و آمدیم.» ننهام هم بنا كرد به هایهای
گریهكردن. توی راه هم گریه میكرد. آمدیم خانهمان. حالا
مگر خانهمان چی هست؟ خلوت بود، اندرونی مثلاً. بیرونی هم داشت كه
آنها مینشستند. ما توی خلوت مینشستیم كه یك
پنجدری بود (با انگشت بر گلیم نقطهای را نشان میگذارد و
باز ...)، اینجا هم یك دالان بود. بعدش اینجا یك سهدری
بود كه اثاثمان را گذاشتهبودیم. در رو به كوچه اینجا
بود. توی حیاطمان هم، اینجا، یك چاه بود. این یعنی خلوت كه ما
مینشستیم كه یك در هم به بیرونی داییمیرزاعلی داشت كه بسته
بود كه ما مثلاً نرویم آنجا. توی بیرونی هم حالا دایی هست و
زندایی. دایزه آغابیبی هم هستش و زنعمو كوچكه.
جدهمان، مادرجون، هم هست. توی خلوت هم پدر و مادرمان
هست و ما دخترها و این ماشاءالله. راستی (باز نقطهای را نزدیك جایی
كه بایست پنجدری میبود نشان میگذارد) اینجا
هم، پشت همان پنجدری یك صندوقخانه داشت. فرداش یا
پسفرداش هم من رفتم سر قالی. بعد هم زد و مریض شدم و تخت و بخت
خوابیدم. باد آوردهبودم، این (دستهاش را در دو سوی
بالاتنـﮥ باریكش باز میكند) قدر شدهبودم، طوری كه
كفش توی پام نمیرفت. اینها هم زیر بالام را گرفتند،
پابرهنه، بردندم پیش حاجآقاحسن حكیم كه چهارسوق
علیقلیآقا مینشست.
میپرسم: دكتر امروزی بود، یا مثل آن طبیبهای قدیمی؟
ـ
امروزی بود، مادر. كت و شلواری بود، روی صندلی نشستهبود و یك میز
پایهكوتاه هم جلوش بود كه قلم و قلمدانش روش بود. كلاه شاپو هم سرش
بود. روی همان میز هم، مثل همین عسلی كه تو داری و نمیدانم
روش چی مینویسی، نسخه مینوشت.
ـ خوب میگفتی، مادر.
ـ
مطبش حوضخانه بود، وسطاش حوض داشت، دورتادور حوض هم
نیمكت بود. همه نشستهبودند، زن و مرد. ما كه رفتیم تو،
حاجآقاحسن گفت: «خوب، چی شده؟» اینها هم
حال و روزم را گفتند كه شوهرش دادیم، سر سه ماه گذاشته و رفته.
حاجآقاحسن هم دعواشان كرد كه مگر دخترتان را سر راه جستهبودید
و از این حرفها. بعد هم گفت كه این غمباد آورده. دوا هم داد. حالا
دواش چی بود؟ رنگ تربت بود، مثل یك تكهچوب. میشكستند و
میكوبیدند و میریختند توی سكنجبین كه من میبایست
همینطور سفت سر بكشم. پایین نمیرفت، مادر. نان هم
نمیبایست میخوردم. فقط شیر. من هم حالا از شیر بدم
میآید. این ماشاءالله هم هی میخواست ماچم كند، ننهام
نمیگذاشت، میترسید كه درد و مرضم واگیر
داشتهباشد. یكییكدانه بود، سر چهار دختر، دو تا هم كه
مردهبودند، شش تا دختر. یك روز كه ننهام رفت، از بس تو
فكر بود، یك پاش را چاقچور كردهبود، یك پاش را نكردهبود.
همینطوری رفتهبود بیرون. بعدش به من گفت. من به ماشاءالله
گفتم: «اگر آن كاسه شیر را بریزی، میگذارم ماچم
كنی.» او هم رفت و ریخت. ننهام كه آمد ده بدو دنبال ماشاءالله
با یك تكهچوب. من هم گریه كردم. گفتم كه من بهش گفتم. یك تنگ
هم داشتم كه از آن آب میخوردم. ماشاءالله كه میآمد ماچم كند،
نمیگذاشتم. میگفتم: «تو چرا از تنگ من آب خوردی؟
من هم نمیگذارم ماچم كنی.» بعدش رفتند یك گوسفند خریدند، نذر
من كردند كه خوب بشوم. نمیدانم به خورد، چی خورد كه كارد آمد. ها،
یادم آمد. رفتهبودند باغ به آوردهبودند یك عالمه. بعدش ریختند
جلو این گوسفنده. هی خوردهبود. شب كه شد، خرفت كردهبود.
میپرسم: خرفت دیگر یعنی چی؟
ـ
نمیدانم. كارد آمد، از بس به خوردهبود. پشكل پشكل بیرون
نمیرفت، شل شل بود، بیادبی میشود، شكمروش
گرفتهبود دربهدر. شب و نصفشب هم مرد. ننهام خودش
را میزد، گریه میكرد كه: «حالا كه گوسفندش مرده،
عصمت هم میمیرد.» باز بردندم پیش حاجآقاحسن. پوستین
دوشش بود. این دفعه دیگر پا برهنه نبردندم. آن دفعه، انگار
عقلشان نرسیدهبود یك جفت كفش بزرگتر پام كنند.
حاجآقاحسن خندید و گفت: «هان، خبری دارید؟»
ننهام گفت: «نخیر، حاجآقا.» یعنی كه از بابات.
حاجآقا حسن گفت: «از فراق آن مرد این زن آلوچهخشكه
شده.» یعنی كه من آلوچهخشكه شدهبودم. باز نسخه نوشت.
بالاخره ما هم خوب شدیم و رفتیم سر قالیمان. یك روز آمدند گفتند،
چهكار كنیم، چهكار نكنیم. گفتند برخیزیم برویم پیش
رمال. آنوقتش یك كوره بود، دعانویس بود، طاس میدید. منبر گلی
مینشست. من را برداشتند بردند پیش او. دورتادور اتاق آدم
نشستهبود. كوره هم آن بالا نشستهبود، یك طاس پر از آب هم جلوش
با یك آینه اینورش. همه كه رفتند، ننهام گفت كه چی شده،
كه این شوهرش رفته. گفت: «باید ببینم ستارهشان جفته یا
نه.» بعدش پرسید: «چی براش فرستادهاید؟» براش
گفتند. یك جفت گیوه بود، چای پرسفید، گز، یك پیراهن و زیرشلواری. من هم یك
نامۀ كوچولو نوشتهبودم و انداختهبودم كنار آن صندوق یعنی كه
كسی نفهمیده كه من نوشتهام. خودشان گفتند، بنویس. من هم دادم
پسرخاله احمد نوشت. همهاش هم مزه میانداخت كه: «از
گنجشكه هم بگو.» همینها بود. آنوقت كه شد، این
رملاندازه گفت: «چرا درست نمیگویید؟ پس چی براش
فرستادهاید؟ همزادش دارد نشان میدهد.» به طاس اشاره
میكرد، میگفت: «یك چیز گرد گرد است.» حالا
هم حتی میترسم، مادر. شب نیاید به خوابم.
عینكش را
برمیدارد، دستی به چشمهاش میكشد، پابهپا
میشود. باز یك چای دیگر برای خودم و مادر میریزم، قندان
را جلوش میگیرم. قندی برمیدارد و همینطور كه
جرعهجرعه چای را داغداغ میخورد، ادامه میدهد:
ـ
یكدفعه به آینه و طاس اشارهكرد و یك چوب دراز كه پهلوش بود
برداشت و زد به زمین كه: «اینها میخواهند بیایند بریزند
به جان من. چرا درست نمیگویید چه سوغاتی براش
فرستادهاید؟» ننهام گفت كه به براش دادیم، چای
دادیم و چی و چی. گفت: «چرا همان اول درست نگفتید؟» خیلی
دعوامان كرد. بعد گفت: «بروید یك قرآن را بردارید، بگذارید توی
دستمالِ زیر بغل یك پیراهن.» آنوقتها بلد نبودند
زیر بغل را سهگوشه دربیاورند، آنوقت یك دستمالطور
كوچولو میچیدند و میدوختند زیر بغل كه دستمال بالا پایین
میرفت، یك كیسه میشد. میگفت: «بقچـﮥ
زیر بغل شوهر این دختر را درآورید و قرآن را بگذارید توش، ببرید از
ناودان خانهتان رو به قبله آویزان كنید. اگر هم ناودان ندارید،
ببندید توی همان بقچـﮥ زیر بغل و بگذارید توی یك قوطی و بگذارید یك
جایی. خیلی طول نمیكشد كه قرآن میزند پشت كلهاش و
راهیاش میكند.» بعدش هم یك شیشـﮥ كوچك بود، مات
بود، مثل همین قنددان. به ننهام گفت: «این شیشه را با دو
انگشت بلندش كن.» ننهام هم بلندش كرد، گفت: «وای چه
سنگین است!» گفت: «من چند تا از آنها را
گرفتهام كردهام توی این شیشه كه بهتان آزار
نرسانند.» میترسم به خدا، مادر. خوب، دیگر حكم زور است
پس یا یزید! ما هم آمدیم خانه. ناودان كه نداشتیم، یا داشتیم؛
اما ننهام گفت: «مردم نمیگویند این چیه از ناودان
آویزان كردهاند؟» قرآن را گذاشت توی بقچـﮥ زیر بغل بابات
و بعد هم گذاشت توی یك قوطی و برد گذاشت توی صندوق خودش. بعدش هم گفت:
«بروید روی پشت بام، اسفند آتش كنید، كندر هم توش باشد، رو به
قبله. شام یكشنبه و سهشنبه، یعنی شب دوشنبه یا چهارشنبه
و بگویید: "كندر تو روانهاش كن، شوخ و مهربانش
كن، پشت به دیگرانش كن."» بعدش دیگر یادم نیست. ما هم همین
كارها را كردیم. یك هفته نشد كه بابام هی هر شب میآمد دست خالی. نه
نانی میآورد و نه آبی. میگفت: «چند وقت است كاسبی
نمیكنم، از هر راهی میروم، در رو به من بسته
میشود. هی نمونه میگیرم میبرم دم این تیمچه و آن
تیمچه، نمیخرند. نمونهها همینطور مانده روی
دستم.» چند نمونه هم داد به ننهام كه: «بیا
بیگمآغا، این چند نمونه را ببر بفروش.» فرداش،
شبش، هم همینطور. تا یك روز ننهام رفتهبود سر
صندوق و قرآن را درآوردهبود، بوسیدهبود. میگفت:
«نه من این را حبس كردهام؟ خدا هم غضبمان كرده.»
همان بود، شب كه بابام آمد، كاسبی كردهبود. چای و نبات دستش بود و
گوشت و نان. یك بشكن و بریزی میكرد كه بیا و ببین. حالا كه یادم
میآید میفهمم كه همین خبرها بوده. آنوقتها كه سرم
نمیشد. گوشت و دنبه سیخ میكرد، زغال هم توی منقل
ریختهبود اینهوا. بعدش هم هی سربهسر مادرمان
میگذاشت كه برات چی میخواهم بخرم. شب هم كه شد هی صدای
پچپچشان از صندوقخانه میآمد. ما دخترها هم حالا
بیداریم، هر چهار تامان. ننـﮥ بیچارهام هی هیسهیس
میكرد و چراغ را خاموش میكرد یا پایین میكشید، بابام هی
بالا میكشید. بعد ننـﮥ خدابیامرزم گفت: «پس باید یك چادر
حریر برام بخری.» بابام هم قول داد كه میخرد، حتی گفت كه دیگر
نمیدانم چی و چی برات میخرم. بعد دیگر من خوابم برد.
خالهشازدهات صبح كه شد سربهسر مادرمان
میگذاشت كه: «یاالله، حالا كه بابا میخواهد
برات چادر حریر بخرد، باید سلطانحقی مرا بدهی.» او هم غر
میزد كه: «شب میخرم چادر زر، صبح میرینم
سربهسر.» خوب، اینهم از ننه و بابامان. دیگر چه
بگویم؟
باز روسریاش را تا میزند، جورابش را بالا
میكشد و خداحافظیاش را میكند و میرود تا
هفتـﮥ بعد. كدام هفته بود یا ماه یا حتی فصل؟ وقتی بر دایره بگردد كه
میگردد، روز و ماه و حتی سالش مهم نیست. میآمد و
میرفت، و میگفت و هفتگیاش را میگرفت.
میگفتم: مادر، بعدش چی شد؟
ـ بعدِ چی؟
ـ
خوب، آمدش، یك سال و هشت ماه یا نه ماه بعد پیداش شد. ننه و بابام هر شب
دعواشان بود. بابام میگفت: «عصمت آینهاش دیوار
است.» همین بود، وقتی چراغ را روشن میكردند سایهام كه
میافتاده به دیوار، موهای پریشانم را میدیدهام و به قول
بابام گفتنی یك دستی به موهام میكشیدهام. یك شب میگفت:
«یكی گفته كه این مرتیكه ــ یعنی بابات
ــ میرود توی این قهوهخانهها و این
ــ چی میگویند؟ــ گنگرافش را
روشن میكند و پول میگیرد.» همهاش همین
حرفها بود. از سر قالی كه آمدم، ننهام میگفت:
«بلند شو برو، دست و صورتت را بشور، سرت را هم شانه كن. بابات حالا
میآید.»
میپرسم: بابا خرجی هم میداد؟
ـ
اولش كه نه. هنوز صداش بلند نشدهبود. این عمههات هم،
بیچارهها، خودشان را قایم میكردند، یا آهسته میآمدند،
یك چیزی هم برای من میآوردند و میرفتند، تا بعد كه بابات خرجی
فرستاد، روزی یك ریال. وقتی شما سه تا را گذاشت و رفت، بعد كه از آبادان
آمدیم، روزی سه ریال میداد. آنوقت دیگر نمیرفتم سر
قالی، شما را داشتم دیگر.
میگویم: خوب، میگفتی، مادر.
میپرسد: كجا بودیم؟
ـ میگفتی روزی یك ریال خرجی میفرستاد، تو هم میرفتی سر قالی.
میگوید:
خوب، پولهای من را جمع كردند و دادند یك سهاشرفی برام خریدند.
دوزنجیره بود، (به سینـﮥ پیراهن چیتاش اشاره میكند، روی
جناق سینه، بالاتر از خط پستانی كه ندارد) یك اشرفی اینجا بود، دو
تا اشرفی هم اینجا. این دو تا به هم زنجیر بودند. یك زنجیرش هم
میافتاد دور گردنم. این را هم بردند فروختند. كمِ مثلاً خرجی
كه میكردند. اینطوری به من گفتند. خوب، دستشان تنگ بود.
دختردار بودند. همین خالهتهرانیات را میخواستند شوهرش
بدهند. هر روز بفرمایید، بنشینید آن بالا. من كه نمیدیدم. سر قالی
بودم. تازه سر من هم میترسیدند. مثلاً وقتی جمعهها
میرفتم حمام و یك سری هم شانه میكردم، اینها
همهاش دستپاچـﮥ من بودند، نمیگذاشتند بروم خانـﮥ
آبجی شازدهات. از حاجابوالقاسم میترسیدند. حاجی،
خدابیامرز، همـﮥ ما را دوست داشت. چشمپاك بود. اما خوب دیگر،
میترسیدند كه یكدفعه هوس نان زیر كباب بكند كه مثلاً من.
آبجیشازدهات كه عروس شد، عین عروسك چینی بود. حاجی لختش
میكرده، میگذاشته توی تاقچه، میگفته: «بغل
بغل.» بعد هم میگذاشتهاش روی یك كیسهگونی، توی
مطبخ و غذاپختن یادش میداده. خیلی زنش را دوست میداشت. گفتم
كه. چشمپاك بود. آنوقت كه شد، همین دخترعمهات، خواهر
رضا و تقی آمد كه: «چه نشستهاید كه دایی محمود آمده.»
من هم رفتم حمام، لباسهام را عوض كردم. یادم هست كه همین صغرا بندم
انداخت، بعد از دو سال آزگار. نمیبایست بندم میانداختند. بد
میدانستند، یقین از ترس حرف مردم، آنهم یك الفبچه كه
هنوز عادت هم نشدهبود. نه، غلط شد. راستش یك هفته جلوترش، قبل از
اینكه بابات بالاخره بیاید، من و ننـﮥ خدابیامرزم
رفتهبودیم سر جوی آبخشان كه رختهامان را بشوریم. من
یكدفعه دیدم یك طوری شدم. رفتم پشت درختها خودم را دیدم. آمدم
بهش گفتم: «من انگار یكطوری شدهام.» گفت:
«مگر چطور شدهای؟» گفتم: «پر و پام خونی
شده.» گفت: «مادر، چرا به من گفتی؟ میخواستی به آب روان
بگویی، به نمك، به قوطی سرخاب بگویی.» یعنی حالا كه به ننهام
گفتهام، خوشگلیام را دادهام به او، اما اگر به آب و نمك
و قوطی سرخاب میگفتم خوشگلتر میشدم. بعدش ننهام
مرا برداشت آمد خانه، دو تا تخممرغ شكست و با آرد و چند قاشق خاكه
قند خوب قاطی كرد و پخت و داد به من كه بخورم. من كه دوست نداشتم. بعدش
بود كه انگار با ننهام یا نمیدانم كی آمدیم اینجا. من
هم آمدم همین اتاق. بابات هم رفتهبود حمام. وقتی آمدش، گفتند، برو
جلوش. تا بابات پاش را از پلهها گذاشت بالا، دیدم دستهاش سرخ
است، كلهاش هم سرخ. حنا بستهبود. گفتم انگار؟
ـ بله، مادر. بعدش هم رفتی توی صندوقخانه و بابام كه آمد دستت را بگیرد، زدی زیر دستش و آمدی بیرون.
ـ
بله دیگر. همین شد. باز ما شدیم زن آمیرزامحمود. ایشان هم تا آمد توی همین
اتاق، به ننهام گفت: «ده روز دیگر میبرمش
كرمانشاه.» او هم گریهكرد، بعدش به من دلداری داد كه:
«هرچه مقدر خودش است.» فرداش بابام آمد دیدنم كه: «این
را میخواهیاش؟» گفتم: «نمیدانم.»
گفت: «ح
|