|
برو به بخش: 7 . 6 . 5 . 4 . 3 . 2 . 1 مجلس پنجم
من
میگویم: روزی بالاخره اتفاق خواهد افتاد. همیشه همین را
گفتهام، همین را میگویم، و هربار كه میشنوم كه اتفاقی
افتادهاست، سعد یا نحس، میگویم كه این همان نیست كه باید
باشد، كه اگر بود از این و آن نمیشنیدیم، یا نمیگفتند كه در
روزنامهها نوشتهاند و یا از این صورهای خر دجال كه شب و روز
دارند میدمند. آری، نمیشنیدیم كه نه خبر كه حضور آن قِران سعد
را بیواسطـﮥ كلام و نقش باید دید، حتی اگر چون منی به
دفترخانـﮥ اسناد رسمی باشد و یا به این صندوقخانه نشسته، پشت
به این در بسته و میان این كتابهای كهنـﮥ خطی و چاپ سنگی و حتی
سربی. حالا هم در نور این پیهسوز یا چراغموشی كه از
عمهرباب به قرض گرفتهام مینویسم تا مبادا یادم برود كه
اگر آن واقعـﮥ عُظمی یكی از همین اتفاقات است كه هر روز از سر اتفاق
اتفاق میافتد، چرا پس این مشت خاك مثل توپی معلق میگردد و
میگردد و ما ــ همـﮥ ماــ مثل ساس یا كك بر پس و پهلوی
آن میپلكیم و نه آنطور كه عموحسین میخواست و یا من
مینویسم تا بشود: مثل جنینی به زهدان مادر یا بچهای خفته به
قنداق و در آغوش نه مادر، كه او كه هموست؟ و ایدون باد خاك و
ایدونتر باد به میان دواجها، غلتان به میان حریر در حریر،
پوسته در پوسته: خاك به بلور آب و آب به میان ننوی باد و باد در تنور
كرﮤ اثیر و اینهمه در زهدان كرﮤ قمر
و بعد هم فلك در فلك تا برسیم به فلكالافلاك و آن كه اوست؛ نه
اینگونه كه میگویند هست با آنهمه سنگ كه مدام از منجنیق
فلك میبارد و این هوای رقیق گرد بر گرد و آنهمه
جاذبههای متقاطع و سرانجام هم همان باشد كه رواقیان گفتهاند
كه همهچیز در آتش خواهد سوخت و دیگر هیچ نخواهد بود. یادم باشد
بنویسم به خاطر حرث و نسل هم شده نباید گذاشت كه نباشیم تا مبادا حرف آن
زندیق درست درآید كه میگفت: «آمد مگسی پدید و ناپیدا
شد.»
پس یادم باشد كه آن واقعه باید مختار ما باشد، به
اختیار ما كه اشرف مخلوقاتایم و نه كك و ساس. باید هم كاری كرد تا
همان بشود كه بودهاست به عمل من و همت عموحسین و نظر قاطع آبای علوی
ــ به تسخیر موكل شمس هم بكشد، بكشد ــ به رغم اَنْف این ككها
و ساسها كه همهاش چشم به سببها دوختهاند تا مگر
به مسببالاسباب برسند، باشد كه هر چیز به زهدانش برگردد و در ننوی
گرم و نرم و حتماً مخملیاش آرام گیرد، و ما هم باز بشویم اشرف
مخلوقات و هر چیز به طفیل ما و بر گرد ما بگردد تا ابدالاباد.
اینك
منام اشرف مخلوقات، حسین محمود، كه صندوق به من رسیدهاست و
مركز من بودهاست و هر جا رفتهام، دور یا نزدیك، به صرافت خاطر
میدانستهام كه آنجاست در همان صندوقخانـﮥ
كنده از دل بارویی كه مندل شهر من بودهاست و هر شب كه میآیم
باز مجموعم میكند و چون فردا میروم به میان آشوب آنهمه
خرید و فروش، صلح و مصالحه، سندهای رهن و اجاره، میدانم كه هست حتی
وقتی سر به سجده بر زمین میگذارم بر قدم ملیح و مفتون این
فتنـﮥ عالم، تجسد ابلیس بر خاك. پس باز منطقی میمانم و عاقل و
بالغ و یادم هم نباید برود كه این در و آن در وسط را قفل كنم تا مبادا دو
چشم سیاه و البته نامحرم این بانو به این خطوط بیفتد و آن نقشها كه
نسخـﮥ صحیح عمل من خواهندبود در آن قران سعد كه خواهدآمد.
برای
این عمهرباب هم باید فكری بكنم، مثلاً سر شب من آمدهام
اینجا، توی همین صندوقخانه و دارم میان این طومارها دنبال
چیزی میگردم، مثلاً عمل مجرب منسوب به هرمس و یا سلیمان نبی، در را
هم پشت سرم بستهام، چفتش را هم انداختهام كه به حس بشری
میفهمم كه یكی پشت در است و گوش ایستاده. چیزهایی را بههم
میزنم، بلند بلند حرف میزنم و ناگهان چفت در را به یك ضرب
پایین میكشم و در را باز میكنم، میگویم: چرا
اینجا ایستادهاید؟ بفرمایید تو.
میگوید: تو كه بیداری؟ فكر كردم كسی آمده این بالا.
میگویم: عموحسین هم تا صبح علیالطلوع بیدار بود؟
ـ مگر كسی جرئت داشت این بالا بیاید؟
بعد هم میگوید: فردا شب تشریف بیاورید اتاق ما، یك چیزی هست با هم میخوریم.
پنجشنبهشب
است. چه برفی میآید. كرسی را نمیدانم كی برای من، به قول
عاملان هندنشینِ تسخیر، «تیار» كرده. قفل را هم در ریزه
كرده و بستهاست. نكند این بانو هم كلید دارد؟ بعدازظهر جمعه هرچه در
دالان پابهپا میمالم پیداش نمیشود. سری به اتاقش
میزنم. زیر كرسی نشستهاست و كتاب میخواند و به دست دیگر
ننو را تكان میدهد. میگویم: باز كه رفتی توی اتاق من؟
از جا میپرد و به طرف صندوقخانه میدود: خدا مرگم بدهد!
چادرنماز بهسر برمیگردد، روش را هم گرفتهاست، میگوید: شما هنوز یاد نگرفتهاید یا الله بگویید؟
ـ جواب من را بده، چرا باز رفتهای توی اتاق من؟
جلو چادر را باز میكند و میبندد، میگوید: بفرمایید تو، پسردایی. تقی همین حالا دیگر پیداش میشود.
به برآمدگی بیش و كم آشكار شكمش اشاره میكنم، میگویم: باز انگار خانـﮥ مامان تشریف بردهبودید؟
ـ چشمهاتان انگار آلبالو گیلاس میچیند. تازه فضول را بردند جهنم، گفت هیزماش تر است.
میگویم: خواهش میكنم دیگر توی اتاق من نرو.
ـ واهواه! من را بگو كه خواستم آقا از سرما یخ نزنند.
ـ جدی گفتم. من كار دارم. نباید زن، آنهم آبستن، توی اتاق من برود.
ـ كی گفته من آبستنم؟
ـ مگر نیستی؟
ـ گفتم كه، فضولیاش به شما نیامده.
ـ خواهش میكنم.
ـ
بله، میدانم. چهل روز هم باید صبح علیالطلوع بروید روی
پشتبام و به خورشید، وقت طلوع، خیره بشوید تا پی چشمهاتان آب
بشود. اینها را حالا دیگر هر ننهقمری بلد است.
داداشرحمتم میگوید ...
و من میگویم: حیف كه نباید به زن جماعت نزدیك بشوم.
ـ
چشم، چشم! میگویم به تقی. ولی راستش آنوقت كه
آتشتان تند بود، چه شكری خوردید، كه حالا بخورید. تازه (باز توی دلش
را باز میكند و میبندد. شكمش را انگار تو داده. از سرخی
گونههاش میفهمم) آقا حیوانیات هم نمیخورند،
آنوقت فكر میكنند میتوانند شقالقمر كنند.
ـ اینها را باید دیگر از ملیحجون بپرسید.
چنان
جونی میگویم كه میدانم تا یك هفته مثل تخمـﮥ توی تابه
ورجهورجه میكند. بعدش هم گوش نمیدهم، برمیگردم و
با یكی دو شلنگ تا راهرو میروم و تا سر میدان را با تاكسی
میروم و بعد هم میاندازم توی كاوه و خوشخوشك
میروم تا تیمارستان. باز درش بسته است. چند تقه به در میزنم و
از دریچـﮥ بسته دورتر میایستم. دریچه همچنان بسته است. باز
میزنم و دورتر میایستم. بالاخره صدای خشخشی میآید
و بینی و یك چشم در قاب دریچه پیدا میشود. میگویم: سلام عرض
كردم.
چه زگیلی بر پل بینی دارد! نمیتوانم از اشراف بر ضمیر استفاده كنم. پیشانی حریف را حتماً باید دید. میگوید: فرمایش؟
ـ میخواستم آقای دكتر را ببینم.
ـ كدام آقای دكتر؟
اللهبختكی میگویم: آقای دكترگلمحمدی.
ـ خواباند.
میبینم
كه با لبهای غنچهكرده حرف میزند و گوشـﮥ
گونـﮥ راستاش دارد باد میكند. عقبتر میكشم.
میگویم: تو كوكب را میشناسی؟ اسم مادرش گمانم فخرالنسا باشد.
ـ سیگار خدمتتان هست؟
جعبـﮥ سیگار را نشانش میدهم و یك نخاش را درمیآورم: اگر راستش را بگویی، سه تاش را بهت میدهم.
حالا فقط با دو چشم نگاهم میكند و پلك میزند یا شاید اشاره میكند. میگویم: برو عقب تا بیندازم تو.
ناگهان تفاش را پرت میكند كه درست میخورد به چانهام. صدای خندهاش را هم میشنوم.
همین
است دیگر. باید هم بكشم. اینها همه امتحان است، صافی میكنندم.
تا خانه پیاده میآیم و دست و صورتم را سر منبع میشویم. خم
شدهام و آب میریزم به صورتم و چانهام را دست
میكشم كه پشتم میسوزد. سوزنی انگار در پشتم فرو میكنند.
بانو است. دارد میرود به طرف اتاق رضااینها، میگوید:
محمدحسین جان، بیا قربانت برو ببین این تقی چرا اینقدر دیر كرده.
آهسته میگویم: میدانم كجات میسوزد.
برمیگردد پتـﮥ چادر چیت كشیده بر بینی و دهان. میگوید: سلام، پسردایی. حال شما؟
ـ مگر دستم بهت نرسد.
آهسته میگوید: بالاتان را دیدیم، پایینتان را هم میبینیم.
و
بلندتر ادامه میدهد: داداشرحمتم سلام رساندند، گفتند حتماً
باید به دكتر نشان بدهید. این سوزشهای موضعی بالاخره كار دست آدم
میدهند.
نباید دهن به دهنش بدهم. كشكش هم
میروم تا اتاق عمهاینها. محمدحسین برای خودش یلی
شدهاست. پسرعمه احمد نماز میخواند. وقتی یا الله
میگویم، عروسعمه بتول میدود توی صندوقخانه تا
چادری روی سرش بیندازد. میگویم: عمه، شما انگار زحمت را خوش دارید؟
ـ چه زحمتی، عمه؟
هنوز
نماز پسرعمه تمام نشده، باز حرف را میكشم به عموحسین. عمه
میگوید: به آن ستون (به ستون راست صندوقخانه انگار اشاره
میكند) تا همین چند سال پیش جاش بود. روش را رنگ زدیم.
آمدهبود یعنی دیدن من. من نادان رفتم توی مطبخ كه نمیدانم
چهكار كنم. وقتی برگشتم دیدم دارد میرود. گفتم: «داداش،
كجا به این زودی؟ اقلاً صبر میكردید یك پیاله چای درست
میكردم.» گفت: «باید بروم در دكان. اگر مشتری بیاید،
كسی نیست.» من شستم خبردار شد كه حتماً باز یك دستهگلی به آب
داده. آمدم توی همین اتاق. اینجا را بگرد، آنجا را بگرد. خیر، خبری نبود.
شب كه میرزا، خدابیامرز، آمد، گفت: «پس این آینهات كو؟»
بلند میشود، میرود به طرف صندوقخانه، وسط پرده
را مشت میكند و میاندازد روی میخی كه هست. میگوید: پرده
را اینطوری انداختهبود گَلِ این میخ. خدا خیرش بدهد. حالا
بعدش چه كشیدم؟ بماند. میرزا كه حرفی نمیزد، اما خوب، من چند تا طاس
و پلاس كه بیشتر نداشتم. بابای شما هم كه نبود ...
پسرعمه بلند میگوید: الله اكبر!
عمه میگوید: بله، فهمیدم. شما هم بهتر است حواستان به نمازتان باشد.
میآید
مینشیند، دستی به گره روسریاش میزند، میگوید:
خلاصه، آقا شب كه نیامد، هیچچی، اصلاً یك هفته پیداش نشد كه نشد.
وقتی هم تشریف آوردند، یكراست رفتند بالا. یك درویش هم به دنبالش
بود، شاید هم نقال بود. لندهوری بود، سر اینجا پا آنجا. تا
بوق سگ هم بالا بودند و هی نمیدانم آیه و حدیث میخواندند.
وقتی رفت، یك تك پا رفتم بالا، در زدم. مگر باز كرد؟ آخرش هم گفت:
«چرا این وقت شبی مردم را بیدار میكنی؟» فردا صبح هم
آقا نبودش. اصلاً دو سه روز پیداش نشد كه نشد. باز كه پیداش شد، انگار نه
انگار. تا میآمدم حرفی بزنم، دست میگذاشت روی دهنم كه:
«نگو كه میدانم.» من هم افتادم به گریه. آینه سنگی بود،
حالا اگر بودش، خدا میداند چهقدر قیمتش بود. مسخرگی
درمیآورد، شكلك درمیآورد، قلقلكم میداد. وقتی دید
چارهام نمیشود، نعرهاش بلند شد كه: «بهترش را
میگیرم برات. صبر داشتهباش، خواهر.» اینهم از این
داداش ما.
پسرعمه باز بلند گفت: الله اكبر!
عمه گفت: حسینآقا خودش پرسید، من هم گفتم.
پسرعمه نمازش كه تمام شد، گفت: ننه، میشود فقط یك امشب مردههامان را توی گور نلرزانی؟
ـ
خوب، یادم كه میآید آتش میگیرم. تازه، مگر فقط همین آینه بود؟
(رو به من میكند) یك مجری داشتیم، شیشهای، چفت و
بستدار. مال مادر خدابیامرز میرزا بود. اگر حالا بود ...
پسرعمه میگوید: میگذاری امشب دو تا كلمه حرف حساب با این پسرداییمان بزنیم یا نه؟
چه
حرفی؟ كه باید سر و سامانی بگیرم؟ كه این كارها نهی شده و آدم
نمیتواند سرنوشت را تغییر دهد و بی اذن او برگی حتی از درخت
نمیافتد؟ مگر برای من هم وقتی ماندهاست و آنهم وقتی دو
سه ماه دیگر كسوف كلی خواهدبود و میتوان كاری كرد؟ بله، درست نهم
اردیبهشت 1355 خورشیدی، مطابق با 29 ربیعالثانی 1396 قمری خورشید
میگیرد. عمو را اول باید حاضر كنم. برای احضار اوست كه به اتاق
عمهاینها میروم؛ نه اینطور كه نویسندگان
میكنند: چیزی از این و آن میگیرند، از تجربـﮥ خود هم به
خمیرمایهاش میزنند. من به این كارها، بهخصوص
دربارﮤ عموحسین، احتیاجی ندارم. عموحسین منام. این
را حتی كوكب هم فهمید، آنهم دم مرگ. این را بعد مینویسم. اما
یادم باشد كه عموحسین سال 1313 یا بهتر 1314، درست سی سال پیش،
برمیگردد. كوكباش را نتوانستهبود پیداكند. قبا به تن و
عبا به دوش با محاسن بلند و موهای بلند ریخته بر شانه، ناگهان از دالان پا
به همین حیاط اینطرف میگذارد، میگوید: زیاد
نمیمانم، نترسید.
فردا صبح هم همین تقی را میاندازد
دنبال خودش و میرود حمام. اول هم تیغ را از دلاك میگیرد و
میدهد دست همین تقی و میگوید: بزن ریش من را ببینم. اما وای
به حالت اگر یك خال از صورتم را ببری.
بعد هم همـﮥ
لباسهای تنش را میبخشد به دلاكها، فقط هم سفارش
میكند كه حتماً حتماً توی آب خوب بجوشانند، میگوید: دیگر
بسشان است، تا حالا با هم بودیم، درست؛ اما بهتر است دیگر به
تن هیچ بندهای نیندازیمشان.
بعد هم دست میكند
توی بقچهاش یك كت و شلوار نو نو در میآورد و به آداب تمام به
تن میكند. بعد هم كلاه شاپو به دست میرود در دكانش را باز
میكند و خودش آب و جارو میكند. به قول پسرعمه احمد:
«چیزی كه نداشت، چند تا چراغ گردسوز بود و یكی دو دست كاسه و قاب
قدح.» سر شب هم، مثل بقیـﮥ كاسبهای زیر بازارچـﮥ
دروازهنو، در دكانش را میبندد و راهی خانه میشود. نان و
پنیر و هندوانهای هم میگیرد و یك بسته هم قند و چای و
یكراست هم میآید به همین اتاق و وقتی هم به قول
عمهكوچكه رضا سر و كلهاش پیدا میشود كه حساب و
كتابهاش را بكند، میگوید: خیلی خوب، داداش، آن سهدری
مال تو. من فقط همین یك قفس اتاق برام بس است. خودم میدانم با
محمود.
از فردا هم میافتد دور و كهنهچینها را میبیند تا براش عتیقه پیدا كنند. خوب، كارش رونقی نمیگیرد.
یادم
باشد كه كاری نكنم تا آن آبباریكه را از دست بدهم. دست خالی ـ
به قول عمهكوچكه ــ فقط برای توی سرزدن خوب است. با
اینهمه مگر یك آدم تنها چقدر خرج دارد؟ كافهمافه هم كه
نمیرفته، مثل من كه دیگر نمیروم. اما این رفها پر بوده
ــ به قول پسرعمه تقی ـ از كتابهای خطی و چاپ سنگی و
حتی نوشتههای حجازی ــ زیبا و هما و پریچهر ــ و نفیسی ــ
فرنگیس ــ و ربیع انصاری ــ جنایات بشر ــ و مسعود ــ تفریحات
شب. باز هم بوده. خودم هم دیدهام كه این بانو میخواند یا هی
حرفش را میزند مثل مظالم تركانخاتون حیدرعلی كمالی یا دلیران
تنگستانی ركنزادﮤ آدمیت و نمیدانم سایهروشن و
زندهبهگور هدایت. ترجمههای رنگوارنگ هم داشته كه
حالا این بانو مدام از گنجه درمیآورد و میخواند. آن
صندوقخانه هم اختصاصیِ عمل احضار و تسخیر و تسدیس و تكسیرهاش
میشود.
همهاش هم همینهاست. گاهی هم آشنایی،
درویشی و یا حتی رمالی را میآورده، دمی هم به خمره
میزدهاند یا شاید هم چرس و بنگی هم میكشیدهاند و
احتمالاً دود و دمی هم راه میانداختهاند. نباید این كارها را
كرد، عاقل باید بود و منطقی.
خوب، باز هم ـ تا احضارش كنم و نه
مثلاً از درون بسازمش، كاری كه همین نویسندهها معمولاً
میكنند ــ هست. اسم كوكب را دیگر علناً نمیآورده، كسی
هم مأذون نبوده حرفش را بزند؛ اما راستش هر شب توی همین صندوقخانه
از نصفشب به بعد كارش همه منحصر به همین عزیمهخوانی و
طلسمسازی بوده. عمهكوچكه میگوید: نمیدانم
چهكار میكرد كه همهاش از این بالا بوی كندر و عود و
اسفند میآمد.
مسئلـﮥ اصلی برای من البته همان
ماههای آخر عمو است، قبل از این بهاصطلاح غیبت كبراش.
میماند علت این تقیه، این به رنگ زمانه درآمدنش. حتی حالا در زیر
این به اصطلاح فلك قمر ــ ارواح مردگان به كنار ــ زندگان در
خوابهاشان هم شده با حضور قالب مِثالیشان آدم را راحت
نمیگذارند. مثلاً من مربع نشستهام در این مندل خودم،
چشمهام را هم بستهام، دو دست بر زانو، و چیزی به سبكی مه و به
باریكی نخ از میان دندههای چپم بیرون میآید، انگار كه بند
نافی باشد متصل به مویرگی، تا مگر ببینم كه عمو نشستهاست به میان
دایرﮤ مندل خودش كه باز حس انسانی به من میگوید كه
كسی دارد به من و به این صندوقخانه میاندیشد. نمیشود.
عزیمـﮥ ترك مندل را میخوانم و چشم و دهان ارواح خبیث را
میبندم و خلوت میشكنم و با ضعف آدمی زخمی كه خون بسیار از او
رفتهباشد برمیخیزم، میآیم بیرون، میروم روی
مهتابی. نه، در آن پایین هیچ چراغی روشن نیست. هوا هم انگار یخ
بستهاست و هانفسم میان دهان و بینی معلق میماند.
میگویم: میبینی، عمو؟
صدایی نمیآید. باز باید
صبر كرد. اینها را مینویسم و میروم كه بخوابم. ساعت
شماطهای را هم میگذارم روی پنج تا صبح، قبل از طلوع، بروم روی
پشتبام. و باز فردا شب طبق نسخه دستبهكار میشوم.
میدانم كه اگر در این احضار یا تسخیرها گلی به دست بگیرم،
میپلاسد. پیرم دارد میكند این كار. موهای شقیقهام دارد
دانهدانه سفید میشود. مهم نیست، بالاخره باید از جایی شروع
كرد.
عمهكوچكه میگوید: مگر دیگر كسی جرئت داشت به اتاقش برود، یا باش حرف بزند؟
حالا دیگر با من هم ــ بانو به كنار ـ هیچكس كاری ندارد. گوشایستادنها مهم نیست.
عمو
هم حتماً همین كارها را كردهاست. پیش از او البته ابزار كار بیشتر
فراهم بوده. میرفتهاند بر سر مناره یا گلدستهای و به
خورشید در لحظـﮥ طلوع خیره میشدهاند. عمو حتما بر سر
همین بام خود من میرفته. در حاشیـﮥ یك نسخه به خط نستعلیق
نوشته: السلام علیك یا الشمس.
میرفته سر ساعت مقرر و بر
طبق استخراج استاد ریاضی، كه در روزنامـﮥ ایران روزبهروز اعلام
می شده، به آفتاب خیره میشده.
لازم است. پی چشم را باید آب
كرد. چهارزانو یا، بهتر، مربع مینشینم. این نوع نشستن را اغلب
عاملان توصیه كردهاند. نیروهای موجود در تن آدمی به بیرون منتقل
نمیشوند، دور میزنند و مثلاً باز از سرانگشت پاها
برمیگردند به تن. ذكر هم لازم است. به ذكر خفی قانع شدهام.
معلوم است كه چرا. با هر دم و بازدم میگویم و فقط از بینی چپ نفس
میكشم، و انگار كه گل آفتابگردان باشم همـﮥ نیروی خورشید
را ذرهذره، حواس خمسه به كنار، با همـﮥ مساماتم به اصطلاح
میاوبارم ـ رفتن به دانشكده اینجا به دردم
میخوردـ تا وقتی كه كسوف كامل باشد، دیگر تسخیرش كنم و بكنم
آنچه باید بشود.
شبها هم به نسخهای از
زبدةالارواح عمل میكنم. اینها را دقیقاً
مینویسم تا دیگران ــ اگر من نتوانستم همه چیز را سر و سامان
بدهم ــ كار را تمام كنند.
- نقطهای با مركب بر كاغذی
بكشند و به گِردش دایرهای و بعد به دیوار روبهرو به
فاصلـﮥ یك ارش، از سرانگشت شهادت تا آرنج، بچسبانند. پس عامل مربع
بنشیند و به نقطـﮥ سیاه نگاه كند.
من هم مربع مینشینم
و به نقطـﮥ سیاه خیره میشوم. عامل باید آنقدر به نقطه
خیره شود تا سیاهی نماند و دایره تماماً سفید شود و اگر بهكرّات عمل
كند، دایره همه نور میشود به مثال ماه شب چهارده یا خورشید.
پسرعمه تقی میگوید: این خرابـﮥ آنطرف كوچه را میبینی؟ دستپخت عموی جنابعالی است.
میگویم:
عمو چهكار به این كارها داشته؟ عمهبزرگه میگفت:
«مدرسه بوده. بعد مردم ریختند و خرابش كردند.»
میگوید:
من هم كه همین را عرض كردم. اولش البته دبستان بود. عمو هم كاری به كارشان
نداشت. بعدش كمكم كلاسهای متوسطه هم دایر كردند، هر سال یك
كلاس. خوب، اینهم كه به جایی برنمیخورد. تا زد و
نمیدانم عموحسین جنابعالی شنید كه دبیر طبیعی سر كلاس گفته:
«جد بزرگ آدم میمون بوده.» اول آمد سراغ همین آقاداداش ما كه
مثلاً راضیاش كند با هم كاری بكنند. رضا میگفت: «حكم
دولت است، حتماً. با دولت كه نمیشود درافتاد.» داییحسین
میگفت: «كی دلش میخواهد جد جدش بشود یك عنتر؟
آنها حتماً خبر ندارند.» بعدش راه افتاد رفت
ادارﮤ معارف. گمانم دستبهسرش كردهبودند.
یك روز هم یكراست رفت سراغ دبیر بیچاره. من كه نبودم بشنوم
چیها گفتند. تا آن روز كه من را فرستاد بروم براش زهرماری بگیرم.
بعد كه آوردم، دیدم با آقای مستوفی نشستهاند توی همین اتاق و هی آیه
و حدیث براش میآورد، ضمناً هم داشت ماست و خیاری درست میكرد.
سفره هم پهن بود. داییحسین همین جایِ تو نشستهبود، آقای
مستوفی هم آن بالا، پشت به دیوار. دایی كه من را دید، بلند شد، آمد كیسه
را از دستم گرفت، گذاشت توی تاقچه، بعد هم نمیدانم یك ریال یا
دهشاهی گذاشت كف دستم، گفت: «حالا برو بگیر بخواب.»
باز
نصفهسیگاری روشن میكند، سرفهای میكند،
میگوید: من كه نرفتم. فكری بودم كه چه بلایی میخواهد سر جوان
مردم بیاورد. بعدش شنیدم كه گفت: «اول ساقی بعد باقی.» آقای
مستوفی گفت: «چی، شما؟» یا شاید گفت: «من فكر
نمیكردم كه شما هم ...» خوب، دقیق كه یادم نیست. دایی گفت:
«بیخود فكر میكردید.» بعد هم به گوش خودم شنیدم
كه مستوفی گفت: «پس این جاروجنجالها سر داروین و عنتر برای چی
بود؟» دایی گفت: «به خاطر آن بچههای مُصحف بیگناه
است و این كرهخری كه توی راهپلهها گوش ایستاده.»
من را میگویی پلهها را چهارتا یكی كردم و جستم پایین. بعدش كه
سینی غذاشان را كه ننـﮥ خدابیامرز ما پختهبود بردم بالا، دیگر
سرشان حسابی گرم شدهبود و آن جوان بیچاره هم كتابی را باز
كردهبود و برای عموت میخواند. خودم شنیدم كه گفت: «بیا
جوان، اول این را بریز توی خندق بلا؛ بعدش تو بخوان، تا من هم سر تا پا
گوش بشوم.» سر من هم داد زد كه: «بگذار زمین، پسر. بعد هم
بنشین، معقول گوش كن. هرچی هم شنیدی، به كسی نگو.»
صدای بانو از راهپلهها میآید: اوستاتقی، بهخدا من كه از دست این دو تا ذله شدم.
پسرعمه میگوید: میبینی؟ از من میشنوی زن جوان نگیر.
بعد هم از همین بالا، از مهتابی همین اتاق داد میزند: مگر دستم بهتان نرسد.
تا بیاید و بنشیند، یك چای دیگر براش میریزم، بعد هم میگویم: میفرمودید.
میگوید: درست كه یادم نیست. این تخمسگها هم كه هوش و حواس برای آدم نمیگذارند.
ـ خلاصهاش را بفرمایید.
ـ خلاصـﮥ چی؟ هنوز كه انگار سر خانـﮥ اولی، پسردایی؟
خستهام میكند، اما مجبورم. میگویم: بله، درست میفرمایید.
ـ خوب، نمیخواهد لب وربچینی. برات میگویم.
پابهپا
میشود، میگوید: كجا بودیم؟ آهان، جانم برات بگوید، من نشستم
همان پایین، كنار آن سماور. آنها هم همین بالا نشستهبودند و
هی آن زهرماری را به سلامتی هم میخوردند. داییحسین
میگفت: «من هم اول فكر میكردم اگر این كرهخرها
بفهمند كه دنیا كروی است و دور خورشید میچرخد و مدارش هم بیضوی است،
میتوانند از دست این خرافات افلاك و عقول راحت شوند، میتوانند
بهتر فكر كنند. بعد دیدم بدتر شدهاست. قبلاً دنیا پر بود از
آنهمه غول و نسناس و ازمابهتران. همین دالان ما پر بود از هزار چیز
ناشناخته. حتی سایـﮥ این بطری چیزی توش چنبره زدهبود. حالا چی
شدهاست؟ سایه فقط فقدان نور است، یعنی كه نور از جسم نمیگذرد.
دالان ما هم فقط خشت و گل است با بوی نا و مدفوع. میبینی كه چه
دنیای بدی درست كردهایم؟ خیلی خالی است. من خودم در این دنیا زندگی
كردهام، حالا دیگر دلم نمیخواهد امثال این تقی هم گرفتار این
برهوت بشوند. اولش سرم را با این معجون گرم كردم. بعد دیدم فرقی نكرد.
حالا میخواهم كاری كنم تا باز برگردد. ولی اگر معلوم بشود كه ما از
همان ریشه پرت میگفتهایم كه اصلا و ابدا اشرف مخلوقات نیستیم
...»
بانو باز صدا میزند: من كه دیگر زبانم مو درآورد ...
پسرعمه میگوید: همین حالا میآیم.
و
رو به من میگوید: از من میشنوی زن نگیر. من را ببین، فكر
میكردم چند تا كور و كچل كه دورش بریزم، دست از سرم برمیدارد،
مینشیند سر خانه و زندگیاش. حالا، بفرما!
میگویم: میفرمودید.
پسرعمه میگوید: هنوز كه عجولی! باشد، میگویم. این عموی تو، والله، از آن مِنطیقها بود.
تعجبم را كه میبیند، میگوید: پس اینهمه عربی خواندهای كه چی؟
میگویم: داشتید از عمو میگفتید.
ـ
فكر نكن كه آن مستوفی ساكت بود، نه، بَبَو نبود كه. زبانش البته
یككم میگرفت، سر دال هی دِ دِ دِ میكرد. شاید هم مست
بود. یك خروار كتاب با خودش آوردهبود. باز میكرد و
میخواند؛ اما مگر عموت مهلت میداد، میگفت: «ول
كن، جانم. من هم خواندهام. نمیگویم مثل تو فوت آبم، اما خوب،
میدانم. تو نانت توی همین حرفهاست، ولی آخر دور و برت را هم
نگاه كن. اینكرهخرها، مادرهاشان جمعهها میروند
درب امام نان و ماست نذر میكنند. فردا صبح برو ببین. آنوقت تو
میخواهی توی كلهشان فرو كنی كه از این تحولها یا بگیریم
تكامل تك سلولی انسان بهوجود آمده؟ تازه، قشنگ هم نیست. تو خودت
فكرش را بكن، كدام قشنگتر است: اینكه بگوییم از میلیاردها
اتفاق یكیش، فقط یكیش، شده آن تك سلول زندﮤ اولیه؛
یا اینكه نیرویی شاعر و قادر این كار را كرده؟ من یكی كه عاشق آن
عقول و افلاك و انفاس عَلوی هستم، خیلی هم قشنگتر است. از همان عقل
اول هی تنزل پیدا میشود تا میرسد به این عقل دهم كه هستی
مادون فلك قمر را خلق میكند.»
میگویم: شما مطمئناید كه عمو دقیقاً این حرفها را میزد؟
ـ
البته كه نه. اما من این حرفها را صد دفعه از داییحسین
شنیدهام. میگفت: «ببین، پسر، بچسب به همین سرتراشی، گول
زمانه را نخور.»
میگویم: بعدش چی شد؟
ـ بعدی
كه ندارد. وقتی رفتم كه نمیدانم چی بیاورم، دیدم همین
عمهربابت توی راهپلهها گوش ایستاده. رضا و ننـﮥ ما
هم توی همین ایوان پایین ایستادهبودند. داداشرضا پرسید:
«چیه، تقی؟ چرا حسین داد میزند؟ همسایهها بیدار
میشوند. ما آبرو داریم.»
میگویم: من میترسم باز عروسعمه بانو صداش دربیاید.
ـ
نخیر، شما عجول تشریف دارید، وگرنه بانو آنقدر كتاب نخوانده دارد كه
نمیتواند سر بخاراند. فقط گاهی جیغی میزند تا بچهها را
سر جاشان بنشاند.
بلند میشود، به مهتابی همین اتاق
میرود، نگاهی به حیاط و همین ایوان پایین میاندازد،
میگوید: عموت میگفت: «چرا میخواهی بچههای
مردم را بدبخت كنی؟ من را نگاه كن، ببین چه روزگاری پیدا كردهام.
مثلاً یعنی كاسبم، اما نمیتوانم دل به كار بدهم. حتی نمیتوانم
یك اشكدان بیقابلیت را بفروشم. حیفم میآید. شب هم كه
میآیم توی خانه، هی این كتاب و آن كتاب. این هم شد زندگی؟ حالا
البته راهش را پیدا كردهام.»
باز مینشیند،
میگوید: رفت توی صندوقخانه و همین كنزالحسینی چاپ هند را كه
پهلوی توست آورد، بعد هم با هم نشستند به خواندن.
مكث میكند، میگویم: خوب؟
میگوید:
من دیگر خوابم میآمد، رفتم پایین كه بخوابم. صبح از حرفهای
رضا و ننهام فهمیدم تا سیاه سحر این بالا بودهاند و
نمیدانم وقتی از همین مهتابی آنطرف میرفتهاند،
دست گردن هم انداختهبودند و میخواندهاند: «ما دو
تا میمونیم، زادﮤ میمونیم.»
میگویم: پس بالاخره عموحسین جا میزند؟
ـ خیال كردی. اگر جا زدهبود كه آن خرابه حالا نبود. یك ماه بعدش گمانم مردم ریختند و مدرسه را خراب كردند.
میگویم: چی؟ مدرسه را خراب كردند؟
ـ
بله، همهاش هم تحریك عموی خدابیامرز جنابعالی بود. نمیدانم
شبها میرفته قبرستان آبخشان، همین میدان پهلوی فعلی، كه
نمیدانم روح كدام بدبخت بیچارهای را احضار كند كه متوجه
میشود كه شبها محصلها میآیند و از قبرهای كهنه
استخوان مردهها را میریزند توی كیسههاشان و
میبرند. داییحسین هم میرود در خانـﮥ مردم و
بهشان میگوید كه چه نشستهاید كه دارند استخوان
مردههاتان را میبرند. فرداش چه آشوبی شد. مردم اول خدمت
محصلها رسیدند، بعدش هم با بیل و كلنگ افتادند به جان مدرسه و شبانه
خرابش كردند.
ـ چی؟ زمان رضاشاه، مثلاً سال 1314 یا 15؟
ـ من كه سالش دقیقاً یادم نیست.
ـ خوب، بعد؟
ـ
بعدش دیگر معلوم است، وقتی دو تا پاسبان آمدند دنبال داییحسین، او
هم از همین راهپلهها رفت روی پشتبام و بام به بام رفت
تا همین سنبلستان فعلی. دیگر هم كسی ندیدش.
باز صدای بانو میآید: تمام نشد؟
پسرعمه میگوید: آمدم، خانم.
این
بار دیگر واقعاً راه میافتد. و من اینها را كه مینویسم
میروم توی صندوقخانه. اول هم با پرگار و بر كاغذی سفید
دایرهای به شعاع خورشید طالع رسم میكنم و بعد با دقت توی آن
را با مركب چین سیاه میكنم و آن را میچسبانم به دیوار پشت به
بارو، بعد هم مربع مینشینم و خیره میشوم به
دایرﮤ سیاه تا چشمم به اشك بیفتد. همـﮥ دایره هنوز
سیاه است و سیاهی حتی به بیرون نشت میكند. فردا شب هم باز كارم همین
است تا بالاخره و با مداومت در عمل موفق میشوم زوائد بر قرص سیاه را
حذف كنم. بعدش هم میروم به سر وقت خود قرص. اول پوسته پوستهاش
میكنم و هر شب فقط بر یك لایه متمركز میشوم. میان هر
نقطـﮥ سیاه تا نقطـﮥ كنارش نقطهای میسازم سفید و به
سطح سر یك سوزن و حتی ریزتر، مثل ستارهای دور در آسمانی سیاه. بعد
هم هر نقطـﮥ سفید را نورافشان میكنم تا سیاهی را پس بزند و
بشود دایرهای سفید و به ضحامت همان سر سوزن تا وقتی كه هالهای
باریك از قرص سیاه سفید میشود. بعد دیگر آسان است تا لایـﮥ بعد
را هم نورافشان كنم و بالاخره برسم به نقطـﮥ سیاه مركزی كه اصل ظلمت
این جهان همان است، مردمك سیاه تجسد شیطان بر زمین است، ملیح من.
میدانم كه اگر او مسخرم كند باز باید بلند شوم و بروم و هی در بزنم
و هی پابهپا كنم تا مگر از سر بندهنوازی در بگشاید تا من باز
بروم از آن پلهها بالا، مواظب هم باشم كه باز سرم نخورد به تیرك سقف
پاگرد. بعد بروم و بنشینم تا بیاید و رقصرقصان مثل ماری زنگی سحرم
كند تا من هم به سجده پیشانی بر خاك پای شیطان مجسم بگذارم و بگویم:
«خودم چاكرتم، ملیح!»
نه، نباید بگذارم.
نمیگذارم. آیـﮥ انی جاعل فیالارض خلیفة را تا آخر هزار و
یك بار عزیمـﮥ عمل میكنم و مربع میان مندلم خیره میشوم
به آن مردمك خبیث. اول هم نقطهنقطهاش میكنم و میان هر
نقطه تا نقطـﮥ كناری ستارهای مینشانم و وقتی
ستارهها را به درخشش درمیآورم دیگر چیزی نمیگذرد كه
همـﮥ قرص سفید و درخشان شود. اول مثل ماه شب چهارده است و بعد دیگر
خورشید طالع من است كه برای من دمیدهاست و آماده است تا مسخرش كنم.
با اینهمه هنوز عمو، گرچه از این پاره گوشت شلجمیشكل میان این
دندهها خون مرا میخورد، همان مه رقیق است، همان نخ باریك و
لرزان و معلق در مندلی كه من براش تیار كردهام.
میگویم: عمو، تو را به آن كوكبات كمكم كن.
صدایی نمیشنوم. باز میگویم: عموحسین، بیدلیل راه من هم ذلیل خواهم شد.
به
پچپچه حتی صدایی برنمیآید. گریه میكنم و باز سعی میكنم
بسازمش. نمیشود. هنوز فقط تكهپارههایی است جدا از هم،
مثل همین چیزهایی كه جستهگریخته شنیدهام و سعی كردهام
راوی درست احادیث و واقعات او باشم.
عمهكوچكه
میگوید: من كه نرفتم دیدنش، خواهر خدابیامرزم رفت. او هم، خدا شاهد
است، لام تا كام حرفی نمیزد كه چی شد كه دیگر نرفت. خوب، گیرم كه یك
دیوانهای تف انداخته باشد توی چشمش، اینكه دلیل نشد.
پسرعمه
احمد میگوید: من كه فكر میكنم تا حالا حتماً دهتا كفن
پوسانده. اگر هم زنده باشد شصت یا بگیریم شصت و پنج سالی باید
داشتهباشد. دیگر چیزی یادش نیست، آن هم یك دیوانه.
پسرعمه تقی میگوید: فقط من میدانم چی شده. عمـﮥ خدابیامرزت همـﮥ سر و سرّش پیش من است.
میگویم: خوب؟
میگوید:
یك روز سر همین منبع داشت وضو میگرفت كه به گوش خودم شنیدم كه گفت:
«الهی بگویم چی بشوی زن، كه برادر نازنین من را بیابانمرگ
كردی.» من گفتم: «تو خودت با آن جادو و جنبلهات
آشیانهشان را پاشاندی، حالا گناهش را میاندازی گردن كوكب
دربهدر.» اولش، باور كن، حاشا كرد كه حرفی زده. وقتی
پاپیاش شدم، گفت: «تو هم حرف آن سلیطه را میزنی؟»
بانو میگوید: اول بگذار پسردایی یك لقمه غذا از گلوش پایین برود، بعد شروع كن به دروغ بافتن.
قاشق را كنار بشقابش میگذارد: والله اگر من صدتا دروغ هم ببافم به گرد آقای دكتر نمیرسم.
میگویم: پسرعمه، شما بزرگترید، عفو بفرمایید.
ـ شتر هم بزرگ است. این كه نشد حرف. رحمتالله، جان خودت نباشد، مرگ این بچههام، هنوز ننشسته ...
بانو میگوید: خوب، حالا. من یك چیزی گفتم. شوخی كردم. شما داشتید از كوكب حرف میزدید.
میگوید: چی داشتم میگفتم؟ والله اگر یادم بیاید.
بانو میگوید: داشتید تعریف میكردید كه آغاباجی رفته بود دیدن كوكب كه ازش حلالیت بطلبد.
ـ استغفرالله! من چنین حرفی زدم؟
رو به من میكند، میگوید: شنیدی كه؟ از خودش حرف درمیآورد، آنوقت میگوید من دروغ میبافم.
میگویم: عمه گفتهبود: «تو هم حرف آن كوكب را میزنی؟»
ـ نه، نه، نشد. دیگر هیچوقت اسم آن زن را نمیآورد. میگفت سلیطه یا آن زن.
میگویم: بعدش؟
میگوید:
من كه گفتم چم و خم ننـﮥ ما دست من بود. بلد بودم كه چطور به حرفش
دربیاورم. خوب، رفتهبود كوكب را دیدهبود تا ازش بپرسد برادرش
حالا كجا میتواند باشد. اما تا كوكب ننـﮥ ما را دیدهبود
آنقدر جیغ زدهبود كه پرستارها ریختهبودند تو و پیرزن
بیچاره را بیرون انداختهبودند. كوكب میگفته: «چرا اینجا
آمدی؟» یا شاید گفته: «چرا دست از سر من
برنمیداری؟» كلی هم داییحسین را ناله و نفرین كرده.
بانو میگوید: بله، درست است. جیغ میزده: «این جادوگر است. بیرونش كنید.»
باز پسرعمه براق میشود: اگر شما بهتر بلدید، پس بقیهاش را هم بفرمایید.
ـ مگر یادتان نیست؟ خودتان اینها را برای من تعریف كردید.
پسرعمه
میگوید: خوب، شاید. اما انگار میترسیده ننـﮥ من یك چیزی
ازش بردارد، مثلاً بدزدد، بعد هم ببرد جادوش كند ــ چطور
بگویم؟ ــ دنبهگدازش كند. من كه درست نمیدانم. این بانو
این كتابها را خوانده، بهتر از من بلد است.
رو به من
میكند، میگوید: یك عروسك درست میكنند، یعنی مثلاً طرف
مربوطه. از خمیر یا بگیر موم درستش میكنند. بعد هم یك سوزن
میكنند توی قلبش و میگذارند روی آتش.
بانو میگوید: این چیزها را پسردایی خیلی بهتر از من و شما میدانند.
به من هم میگوید: غذاتان سرد شد، بفرمایید.
بعد
هم تعریف میكند كه داداشرحمتش رفته كه این كوكب را ببیند، اما
موفق نشده. میگوید: از بس من اصرار كردم، رفت. هی گفتم: «جان
من، دكتر، برو. من را كفن كردهای برو ببین این كوكب آنجا هست یا نه،
زندهاست یا اصلاً مرده.»
پسرعمه میگوید: تو هم حرف این دكتر بعدازاین را باور كردی؟
سر جمال و جلال هم داد میزند: چند دفعه به شما دو تا كرهخر باید گفت سر شام این قدر نلولید؟
میپرسم و از بانو: یعنی واقعاً زنده است؟
ـ
داداشرحمت كه میگفت: «اگر زنده نبود كه نمیگفتند،
فقط خویشاوندهای نزدیك بیمار میتوانند باش ملاقات كنند!»
پسرعمه
میخندد: بفرما، این هم از آقای دكتر خانم. (رو به من میكند)
یكی نمیپرسد پس چطور از آن در گذاشتند بروی تو؟
از بانو میپرسم: آشنایی، كسی داشته؟
ـ
یكی از همین دخترهای دانشجوی روانشناسی پارتیاش
شدهبوده، بعد كه دكتر معالج میفهمد كه خویشاوند دور است،
اجازه نمیدهد.
ـ اسمش یادتان نیست؟
ـ اسم كی؟
ـ همان خانمدكتر، دانشجوی روانشناسی؟
ـ گفت انگار خانم سعادتی، یا نمیدانم ...
پسرعمه میگوید: من كه فكر میكنم قورت ناشتا آمده.
باز هم سر جلال و جمال داد میزند: غذاتان را كه خوردید، پس بلند بشوید بروید سر درس و مشقتان.
بانو
هم بلند میشود. دیگر وقت تلف كردن است، اما میمانم تا
نمیدانم ساعت چند. اسم كوكب و نام مادرش در نسخههای عمو هست:
كوكب بنت فخرالنسا. نام پدرش را ننوشتهبود. میروم، همان صبح
فردا. اینبار تا تیمارستان را هم با تاكسی میروم. از همان
میوهفروشی روبهروی تیمارستان یك پاكت میوه میگیرم و
اسكناسی را لوله میكنم و با همان دست باز چند تقه به در آهنی
میزنم. میدانم كه مقدر است كه ببینماش. دریچه باز
میشود. دو چشم ریز با ابروهای پرپشت نگاهم میكنند.
میگویم: سلام عرض كردم. با خانمدكتر كار داشتم. من برادرشان
هستم.
چیزی شبیه سماواتی میگویم و یك اسكناس
لولهكرده نزدیك دریچه میبرم. به دو انگشت میگیرد،
میگوید: دقیقاً بگویید با كی كار دارید.
پاكت میوه را زیر
بغل میگیرم و اسكناسی دیگر را درمیآورم و لوله میكنم.
نشانش میدهم و میگویم كه چرا آمدم. میگوید: من فقط
نگهبانم.
عاشق صغرا هم هست. خودش نمیداند. میگویم:
كوكب زن عموی من است. بیشتر از بیست سال است اینجاست. صغراجون بهش
میگوید: «خالهكوكب.»
ـ میدانم.
میگویم: خوب؟
و
اسكناس را به دو انگشت درازكردهاش میسپارم. میگوید:
دكتر كشیك امروز صبح سماواتی یا نمیدانم ساداتی نیست، خانم رستمیان
است.
چاق است و موهای وزكرده دارد و مدام هم نگران دررفتن جورابش است. میگویم: سلام عرض كردم، خانمدكتر.
آنطرف،
پشت میز، نشستهاست و پروندهای را باز ورق میزند و
بیآنكه نگاهم كند سرسری جوابی میدهد و بعد
میگوید: بفرمایید!
میگویم كه چرا آمدهام و
میخوانم كه همچنان نگران جورابش است. شب هم مهمان دارند. پاگشای زن
برادرش است. باید یادش باشد كه به سیفالله بگوید بیاید
خانهشان و اقلاً ظرفها را بشوید. میگویم: باید ببخشید،
مجبور شدم به این سیفالله یك پولی بدهم. به روش نیاورید. زاد و رودش
زیاد است، اما در عوض كاری است. تا بگویی چی، شیشهها كه هیچ، خانه
را میكند مثل یك دستهگل.
دارد عصبانی میشود.
زیادهروی كردهام. سیفالله، انگار موش را آتش
كردهباشم، میان جانم میرسد، میگوید: خانمدكتر،
این فتحی باز سرش را زده به دیوار.
پرونده را میبندد، بلند میشود: شما بفرمایید بنشینید. من حالا برمیگردم.
مینشینم
اینطرف میز، پشت به پنجرﮤ رو به حیاط و چشم
میبندم و عزیمـﮥ تسخیر قلب را از نسخـﮥ
«جامع» میخوانم: «اللهم لین قلب
خانمدكتر فاطمه رستمیان، دختر سادات، لی كما لینتالحدید
لداود.» هفت بار باید بخوانند، اما وضوساخته. البته زكاتش را قبلاً
به سیفالله دادهبودم. نمیرسم. میگوید: فرمودید چه
نسبتی با كوكب دارید؟
سر راه هم باید گل بگیرد. به سیفالله سپردهاست كه یادش نرود. تشر هم زده كه: كاری نكن كه از اینجا هم بیرونت كنند.
ـ این صغرا خودش به من پیله میكند.
خانمدكتر داد زده: مرد، این فكر میكند تو پدرشی یا نمیدانم دایی مرحومش.
میرود پشت میزش مینشیند. یادش نمیآید. نگاهم میكند، میپرسد: خوب، میفرمودید.
ـ عرض كردم كه آمدم دیدن كوكب. زنعموی من است.
ـ كوكب شوهر ندارد. پروندهاش را من دیدهام.
ـ میدانم. راستش نشاندﮤ عموحسین من بوده. به اصطلاح آب توبه سرش ریختهبوده.
ـ عموحسین شما حالا كجاست؟
ـ همین را میخواهم ازش بپرسم، اگر لطف كنید.
ـ
فكر نمیكنم چیزی یادش بیاید. انگار خودش سالها پیش به پای
خودش آمده. بیآزار است. روزهای ملاقات از صبح مینشیند روی آن
سكوی كنار حوض و همهاش هم چشمش به در است.
تا حرفش را تمام
كند، دوبار دیگر عزیمه را میخوانم و تا انصراف خاطری پیدا كنم،
میگویم: واقعاً كه چه شغل پر مسئولیتی دارید. آدم از دست
عاقلهاشان میخواهد سر به بیابان بگذارد، آنوقت شما ...
تازه، مسئولیت خانهداری و پختوپز ...
نگاهم
میكند، خیره. میخوانم كه چه فكر میكند. میگویم:
من باكیام نیست، فقط آمدهام، اگر لطف كنید، چند سؤال از كوكب،
دختر فخرالنسا، بكنم، با حضور خودتان. پدرم رو به قبله است و دلش
میخواهد برای بار آخر برادرش، یعنی شوهر سابق این خانم، را ببیند.
گیج
است. برمیگردم و از پنجره به حیاط نگاه میكنم. شلوغ است.
گلهبهگله آدمها نشستهاند. بر لبـﮥ حوض هم
نشستهاند با لباسهای سورمهای. زیر درختها هم
كسانی راه میروند، تكتك یا دوبهدو. تندتند میروند
و برمیگردند.
میپرسم: حالا حالش چطور است؟
ـ
اغلب بد نیست (دستی به موهاش میكشد)؛ اما گاهی هم از هركس كه به او
نزدیك شود، میترسد. فكر میكند میخواهند چیزخورش كنند.
بعدش دیگر بحران عصبیاش شروع میشود كه مجبور میشویم
بستریاش كنیم.
میگویم: ممكن است خواهش كنم شما هم تشریف داشتهباشید؟
ـ من كشیك شب بودم، بخش اورژانس. گمانم دكتر بخش 3 امروز دكتر پیرزاده باشد.
از مهی كه جلو چشمهاش را گرفته، استفاده میكنم و بلند میشوم: پس با اجازه.
میپرسد: سیگار دارید؟
نشانش میدهم. میگوید: مقصودم برای كوكب بود.
باز دستی به موهاش میكشد، میگوید: دارم فكر میكنم قبلاً شما را كجا دیدهبودم.
دگمههای روپوشاش را دارد باز میكند. میگویم: خیلی وقت پیش مطب خدمتتان رسیدهبودم.
پاكت
میوه به دست راه میافتم. با سر تراشیده و روپوش آبی با
دگمههای باز همپای من میآید. چیزی در هوا میپراند كه نخ
درازی به پشتش وصل است. زنبور است انگار. ما هم همین كار را
میكردیم، بچه كه بودیم. سوزنی بسته به نخ را به پشتش فرو
میكردیم و در هوا پرش میدادیم. آن روبهرو كنار حوض خالی
حلقه بستهاند به گرد كسی كه میرقصد. میخوانند: خرس را
به رقص آوردیم.
در زیر سایـﮥ درختها با سر تراشیده،
روپوش آبی به تن، یكی ایستادهاست و با كسی كه نیست
یكیبهدو میكند. نكند مرا هم اینجا بیاورند؟
سیفالله نفسزنان میرسد: آقای مهندس، برگه بایست
میگرفتید.
همپای او برمیگردم. بخش 3 زنان را نشانم
میدهد. بخش اورژانس شلوغ است. پرستاری میگوید: باید بستش
خانمدكتر، وگرنه خودش را تكهپاره میكند.
خانمدكتر مرا كه میبیند، میگوید: شما با این خانم بروید، بهتر است.
و به پرستار میگوید: برو، جانم. من همین حالا میآیم بخش.
برگهای
هم به من میدهد. شمارهای دارد، یك امضا، و تاریخ و نام مریض
كوكب رهنمایی فرزند زمانخان. دو نفر دستهای زنی مریض یا شاید
دیوانه را گرفتهاند. مرد میانسال میگوید: ما نداریم،
والله. آدم آبرو دارد. وقتی میزند به كلهاش، لخت میدود
توی كوچه. مردم هم كه میدانید.
همراه پرستار بیرون
میآیم. میگوید: خیلی خانم است. كمكحال ماست. همه هم توی
بخش دوستش دارند، اما وای به وقتی كه آنطور بشود. صرع دارد، آقا.
خودتان كه حتماً میدانید.
ـ كوكب، دختر زمانخان دیگر؟
میگوید: نام خانوادگی و نام پدرش را كه من نمیدانم.
تا
به بخش 3 برسیم، هر چه باید از او میپرسم. میگوید: آقا، به
ظاهرش نگاه نكنید. خیلی مریض است. بایست عمل میشد. خودش حاضر نشد
شیمیدرمانیاش كنند، به خاطر موهاش. حالا البته دیگر خیلی دیر
است.
متصدی بخش زنی است میانسال، برگه را میگیرد، میگوید: خانمدكتر تلفن كردند. ولی حالا كه وقت ملاقات نیست.
پرستار
میگوید: خانمدكتر گفتند: «لازم است. كوكب كه
میدانید جز آن پیرزن سمج ملاقاتی نداشته، آنهم اینهمه
سال.»
میگوید: شما بفرمایید بنشینید.
و به پرستار میگوید: خیلی خوب، تو برو حاضرش كن.
و از من میپرسد: شما چه نسبتی با كوكب دارید؟
میگویم.
حوصله ندارم كه به اشراف بر ضمیر رامش كنم. پاكت میوه را بر صندلی كنارم
میگذارم و مینشینم، چشمبسته. من با زندﮤ
كوكب چهكار میتوانم داشتهباشم؟ میشنوم: بفرمایید.
همان پرستار است. منتظر میشوم تا همپا شود. دالان دراز است
با درهایی در دو سو. احتیاجی به او نبود. در انتهای دالان، دست چپ و یك در
مانده به آخر سری با موهای سفید نگاهم میكند. میپرسم: خودش
است، نه؟
ـ البته.
ـ ممنون كه كمك كردید.
ـ قابلی نداشت.
تا
بداند كه دیگر به حضور او احتیاجی نیست، پا تند میكنم. خودش است به
همان قامت مادر و عشوههای ملیح من، البته اگر ملیحجون برسد كه
اینهمه پیر بشود. بزك هم كردهاست، آنهم چه بزكی. با دو
لب سرخ و هنوز قلوهای و گونههای سرخ اما با دو لپ فرورفته به
طرفم میآید. دامن پیراهن بلند آبیاش را به یك دست
گرفتهاست. پابرهنه است. هر دو دستم بیاذن من دراز
میشوند. دستهای عمو است و اما منام كه پاكت میوه را
میاندازم. هنوز نرسیده، او هم دست دراز میكند، در آغوشم
میگیرد، سر بر شانـﮥ چپم میگذارد و میگوید: آخرش،
بالاخره، پیدام كردی.
همینها فقط نیست. هر حركت درست مثل
احضار روح مرده مهم است، حتی پاكتی كه پرستار برامان آورد و بعد هم
زیرسیگاری بهمان داد. اینها را جزء به جزء باید بارها بنویسم
تا باشند، بمانند، بهخصوص حالا كه جسم فانی او دیگر نیست و روح
باقیاش ... نه، اینها حالا گفتن ندارد. نوشتن یا گفتن بدی یا
شاید خوبیاش این است كه تثبیت میكند، حصار جسم میشود تا
نشود مگسی كه به دمی ــ به قول آن زندیق ــ ناپیدا
میشود.
در اتاقش دو تخت دیگر هم هست. در یكی انگار
كسی خفته است. لحاف را كشیده روی سرش. و آنجا، بالای اتاق، دختری شانزده
یا شاید هفدهساله با دو زانوی بغلكرده نشستهاست رو به
ما و دامن پیراهن بیآستیناش را كشیدهاست به گرد تن و
زانوها. دو دست ستون كیسهای از تن همچنان خم و راست میشود.
كوكب هم میرود و بر لبـﮥ تختش مینشیند، دامنش را صاف
میكند و با اشاره به كنارش میگوید: بیا میرزا، بنشین پهلوی
خودم.
میگویم: آغاباجی مرده. تو دیگر نباید بترسی.
با دو لب بسته میگوید: از تو چی؟
میگویم: از من چرا دیگر؟
نمیتوانم ضمیرش را بخوانم. چشم بسته است، میگوید: من دیگر خیلی پیر شدهام، حتی به درد ...
نگاهم میكند، با دو لپ فرورفته و لبهای غنچهكرده، میگوید: چی میگفتی؟ یادم كه نیست.
میگویم:
اگر بخواهی میشود از اول شروع كنیم. نهم اردیبهشت سال دیگر وقتش
است. مطمئن باش من موفق میشوم.
مه
میآید، شاید هم دیواری سربی و راهم را سد میكند. دستم را
میگیرد، میگذارد روی شكمش: ببین، چه قاروقوری
میكند.
دستی هم به موهاش میكشد: به خاطر
تو بود كه نگذاشتم شیمیدرمانیام بكنند. (رو به من سر
میچرخاند) قشنگ نیست؟
چند دندان بیشتر براش نماندهاست. باز دو لب غنچه میكند، میگوید: سیگار داری؟
جعبـﮥ
سیگار را جلوش میگیرم. دو تا برمیدارد و هر دو را به لب
میگذارد. یكی هم من برمیدارم و فندك میزنم و
روشنشان میكنم. بلند میشود و یكی را به میان
لبهای دخترك كه همچنان خم و راست میشود، فرو میكند. بعد
هم میرود و میآید، از این دیوار تا دم در و تندتند پك
میزند. یك لحظه فقط به حس بشری میفهمم كه دارد میافتد.
میگیرمش. میگویم: بیا بنشین.
نگاهم میكند: پس تو چرا پیر نشدهای، هان؟
نوك سیگار افروخته را تا محاذات چشم چپم میآورد. دستش را میگیرم، میگویم: من حسین هستم، پسر محمود.
با آن دستش موهام را چنگ میزند، جیغ میكشد: ای جادوگر!
نمیتوانم
موهام را از چنگش بیرون بكشم. چه زوری دارد! اگر دو پرستار مرد از پشت
دستهاش را نگرفتهبودند، حتماً كاری دستم میداد. متصدی
بند میگوید: شما دیگر بفرمایید.
صدای جیغ كوكبِ نه
عمو كه كوكبسلطان حسین بن محمود را هنوز میشنوم كه
میگوید: این اكسیر جوانی دارد. نسخهاش را داشت، خودم
دیدم.
كتابش را من هم دارم، در مقدمه نوشتهاست:
- این
رسالهای است عجیبه و غریبه كه جمیع حكیمان و ندیمان و
تقویمدانان و كاتبان و جوكیان و مجوسیان و توراتخوانان و
تعبیرگویان و جادوگران و ساحران بحر و بر به تجربه گرد
كردهاند.
به تجربه میدانم كه مجرب نیست.
هیچكس نمیتواند در هر پنج فن علوم خفیه ماهر شود، مثل این
نسخـﮥ مغلوط اسرار قاسمی یا بحرالمنافع یا همین كتاب مجعول
طبالائمه، علیهمالسلام. خواص اسماءالحسنی مستثنی است، علمی
است و منطقی یا مثلاً مصباح و دفعالهموم و كنوزالنجاح.
محاسن
اینها را به شرح باید نوشت و اصح نسخ را با نوع كاغذ و سال تحریر و
تجلید ذكر كرد. اگر نمیخواستم كاری بكنم كه بالاخره میكنم،
همهشان را به شیوﮤ علمی با ذكر
نسخهبدلهاشان در زیرنویس چاپ میكردم. لازم است.
به دفتر دیر میرسم. یكراست هم میروم سراغ میرزاحبیب، میپرسم: پس این بد نجفآبادی كجاست؟
ـ آقا فرستادندش اداره (و آهسته ادامه میدهد) دنبال نخود سیاه.
ـ مگر آقا آمدهاند؟
میرزا انگشت بر بینی میگذارد و به بالا اشاره میكند. میپرسم: سلیطهخانم؟
سر
را به نشان نفی تكان میدهد و باز انگشت بر بینی میگذارد.
بالاخره هم چای به دست به اتاق من میآید، با بخاری ورمیرود،
میگوید: ملیحهخانم است، حسینآقا. از صبح آمدهبود
اینجا كه امروز باید تكلیفم را با این ناپدری روشن كنم.
گفتم: بد شد، كاش بودم و به آقا تلفن میزدم.
ـ
نگذاشت حتی من بروم دم در. گفتم: «جان خودت نباشد، جان سه تا
بچههام میخواهم بروم سیگار بگیرم.» گفت: «من را
سیاه نكن، نسناس. تو همیشه ده تا پاكت هم بیشتر ذخیره داری.» بعد هم
نشست توی همین درگاهی و هی ناخن جوید. هركس هم زنگ میزد، خودش
میرفت دم در.
ـ میخواستی این پسره را بفرستی.
صدای جیغ ملیح میآید: دیگر فردا بیفردا! یا امروز، یا من میدانم و تو.
میروم
توی درگاهی و گوش میایستم. نمیشنوم كه آقا چه میگوید.
یكی دو سند برمیدارم و یك برگـﮥ استعلام وضعیت و میروم
دم در رو به راهپلهها، اول هم دو تكزنگ میزنم و
بعد یكی. صدای سرفـﮥ آقا میآید. عمداً هم پا بر پلـﮥ سوم
میگذارم تا ملیح فكر كند كه جدی است. از پشت پرده میگویم:
منام آقا، ببخشید كه مزاحم شدم.
آقا میگوید: بیا تو، جانم.
ملیح
با سر باز نشستهاست روبهروی آقا. میبینم كه
چشمهاش سرخ است. میگویم: عذر میخواهم، نمیدانستم
مهمان دارید.
ملیح من میگوید: تو دیگر
نمیخواهد بازی دربیاوری. یا الله، اگر واقعاً كار فوری و فوتی داری،
زود بگو و برو كه آقا امروز كار دارند، خیلی هم كار دارند.
میگویم: نه، زیاد هم مهم نیست، اما این صورتوضعیت را باید بفرستیم اداره.
آقا
سرفه میكند، دستمال به لب و دهان میكشد و بالاخره
صورتوضعیت را بر زانو میگذارد كه امضا كند. از بالای سر آقا
به ملیح اشاره میكنم كه بیاید پایین.
فقط شانه تكان
میدهد. باز با سر اشاره میكنم و انگشت شهادت رو به زمین تكان
میدهم. ملیح میگوید: چرا گنگبازی درآوردهای، پسر؟
حرفت را بزن.
آقا مرا نگاه میكند. میبینم، اما با چشم و ابرو باز اشاره میكنم به آقا و به ملیح.
ملیح میگوید: برو بابا، تو وقتی خل شدهای كه همه دیوانهاند.
آقا میگوید: چیه، حسینجان؟
به
دمی تصمیمام را میگیرم. مینشینم، زانو میزنم كنار
آقا و دامن كتاش را میگیرم و سر انداختهبهزیر،
انگار كه خجالت میكشم، میگویم: آقا، من را به غلامی قبول
كنید.
هر دو با هم میگویند: چی؟
میگویم:
من لایق دختر شما نیستم، میدانم، ولی قول میدهم كه
خوشبختاش كنم. هر شرطی هم كه داشتهباشید ...
ملیح میگوید: جمع كن ...
آقا داد میزند: خفهشو، دختر، ببینم چی میگوید.
اول
شانـﮥ آقا را میبوسم و بعد، با هقهق گریه، دست آقا را
میگیرم و خم میشوم كه ببوسم. آقا دستش را پس میكشد.
ملیح بلند میشود، چادر به دست. باز به قوﮤ باطنی
صدای گریه بلند میكنم، میگویم: ملیحهخانم خودش
گفتهبود به شما میگوید، اما انگار روش نشده.
ملیح میگوید: من، من بیایم زن تو یك لاقبای جنگیر مادربهخطا بشوم؟
آقا داد میزند: بنشین ببینم، دختر!
باز
سرفه میكند، اما این بار فقط عینكاش را میگذارد روی پل
بینیاش، میگوید: پسره آمده، معقول ازت خواستگاری میكند؛
آنوقت تو بهش بد و رد میگویی؟
دستی
هم بر سر من میكشد، میگوید: من خودم با ملیحجون حرف
میزنم، راضیاش میكنم. تو جای پسر منی، من هم جز این
ملیح كه بچهای ندارم. هر چی هست مال شما دو تا میشود.
هر طور هست دست آقا را میبوسم، میگویم: من ندارم آقا، اما قلبم پاك است.
بالاخره
هم پایین میآیم و پا بر پلـﮥ هشتم میگذارم تا مطمئن
بشوند كه آمدهام پایین. همچنان سكوت كردهاند. بعد كه در را
پشت سرم میبندم و گوش میایستم صدای خندﮤ ملیح
را میشنوم. نخودی میخندد.
حالا هم
مینویسم همچون شرطی با خود: بخند، ملیح من! چنان خندهای
نشانت بدهم كه نه مرغان هوا كه كلاغهای تختهپولاد به حالت
گریه كنند!
بقیهاش دیگر گفتن ندارد، مثلاً
اینكه میروم توی صندوقخانه، پشت اتاق دفتر، در را هم
كیپ كیپ پشت سرم میبندم و دو سه بشكن میزنم، حتی به رسم
فرقـﮥ مولوی چرخ و نیمچرخی میدهم و بعد هم دست جلو دهانم
میگیرم و چند جیغ خفه میكشم یا ... اینها گفتن ندارد،
گفتم. جزو عمل به نسخه نیست. حالا هم خوشحالم كه ملیح اصلاً بو
نبردهاست: وقتی میرود، فقط سر توی اتاق میكند،
میگوید: ساعت هشت و نیم.
میگویم: نه.
ـ هشت و نیم، سر هشت و نیم امشب.
و
میرود. نمیروم. تجسم شیطان است این ملیح. آقا هم خوشحال است،
همهاش حسینجان، حسینجان میكند، حتی بستی
میچسباند، میگوید: بیا، بگیر بكش. برات خوب است.
میگویم: من كه میدانید فشار خونم پایین است.
نباید
بكشم. منطقی اگر نباشم نمیشود. تازه با همین مقدار اطلاع از خلق و
خوی آقا، دیگر چه احتیاجی به نشئه شدن و حتی استفاده از
قوﮤ اشراف بر ضمیر دارم؟ میگوید: همه چیز را
بگذار به عهدﮤ من، خودم راضیاش میكنم.
شب
هم همهاش روی نسخههای اشراف بر ضمایر كار میكنم تا كار
را با این دكترپیرزاده شروع كنم. فردا هم كه دارم تلفن میكنم به
تیمارستان كه مثلاً بگویم خدمت رسیدم، تشریف نداشتید؛ ملیح مثل اجل معلق
سر میرسد، میگوید: «خیلی خری!» و باز میرود
بالا تا باز یك جای دیگرش را نشان آقا بدهد. بالاخره پیرزاده گوشی را
برمیدارد، خودم را هم معرفی میكنم و میگویم: اگر اجازه
بفرمایید، میخواهم خدمت برسم.
ـ اختیار دارید.
البته
كه بهجا نیاوردهاست. در و بیدر حرفی میزنم و از
خانم رستمیان و كمكهاشان تشكر میكنم. بعد هم قراری
میگذارم كه بروم ببینماش.
میگوید: من روزهای زوج اینجا هستم، از صبح تا ساعت چهار.
غروب
هم میروم بازار و یك قبای قدك كرباسی میخرم و یك
نیمتنـﮥ برك. توی تیمچـﮥ رحیمخان هم از یك دستفروش
یك عبای كهنه و بیدزده میخرم. مردك بد یزدی میگوید نائینی
است. راست و دروغش گردن خودش. خوبیاش این است كه سیاه است. یك جفت
جوراب پشمی هم ازش میخرم و باز هم میروم بازار كفاشها و
دو تا تكه چرم مِیْشَن میخرم و به تاخت میآیم همینجا و
همه را تا میزنم و میچینم توی بقچـﮥ لباس عمل و جوراب و
چرم به دست سری میزنم به مادر. اول هم ازش خواهش میكنم كه
چرمها را به پاشنـﮥ جورابهام وصله بزند. چینهای
ریز بالای لب و چانهاش زیادتر شدهاند. میگویم: مادر
كوكب را دیدم، انگار سرطان دارد. برو ببیناش، ثواب دارد.
ـ به جای این كارها برو ببین این شب عیدی برادرت چه بلایی سرش آمده.
نمیتوانم.
كارم را باید بكنم. عزیمـﮥ مندل را میخوانم و مربع
مینشینم و سعی میكنم حداقل صورت مثالی عمو را بسازم.
نمیشود. تا ندانم كجای این خاك است، نمیشود. داد میزنم:
عموحسین، من پیداش كردهام، اگر هستی جوابم را بده!
جوابی
نمیشنوم. بعد هم نمیدانم كی یا چه ساعتی از شب است كه یك چیزی
توی سرم میشكند، درست وسط كاسـﮥ سرم. انگار سرم
صندوقچهای است دربسته و چیزی مثل كوزه یا كاسهای بلور آن تو
میشكند، مثل وقتی كه سنگی بخورد میان جام پنجرهای و هزار
تكهاش كند. دراز كشیدهام و منتظرم تا اتفاق بیفتد كه مثلاً
رگی جایی میان كاسـﮥ سرم پاره شود، یا قطرهخونی در مویرگی لخته
شود. ذرههای تكهتكـﮥ كوزه یا كاسه را هم میبینم.
نه، دیدن نیست، اشراف بر آنهاست از شش جهت و من بیرون این
تكهها ایستادهام و منتظر.
همین است دیگر.
میفهمم كه باید دست بهكار شوم. عموحسین با كمبود امكانات كارش
را كردهبود، گیرم ناتمام. گرچه چاپ نسخ علوم حقـﮥ خفیه ممنوع
بوده، یا شاید نادر، باز از هر جا شده، فراهم کرده. اما بسیاری تازه دارند
چاپ میکنند، مثل همین آدابالمریدین. دستشان درد نكند،
زحمت كشیدهاند. بعد باز میبینم كه گیر كردهام میان دو
در یا یك در و یك دیوار. از بس تاریك است نمیبینم و از چیزی مثل
دیوار مركب سیاه دارد نشت میكند، انگار كه كسی بخواهد هاشور بزند،
یا مثل نقاشها سایه بزند آنهم رو به من تا بالاخره
میرسد به من، و من میان دو دیوار یا دیوار و دری آهنی منگنه
میشوم. بدتر اینكه صبح فردا مادر نمیآید. كفش و كلاه
میكنم و بهتاخت میروم. زمین انگار
نفسدزدهاش را كشیدهاست. از همان توی كوچه میفهمم
كه باید خبری شدهباشد. زاد و رود پری و اقدسمان توی كوچه
پلاساند. در را اختر باز میكند و شیون میكشد.
میفهمم دیگر. حسنمان هم میرود. در زایچـﮥ من نیز
هست. مادر سیاهپوش است، ضجه میزند: دیدی آخر كشتندش،
مادر؟
اینهم یك امتحان دیگر. حالا دیگر بهانه
دارم كه سیاه بپوشم. شنبه 23 اسفند سال 1354، ساعت هشت راه میافتم و
میروم. اینها كه حالا میكنم از اشراف ضمیر گرفته تا
احضار عمو و حتی به دام انداختن ملیح تا محراب عمل تسخیرش كنم،
همهاش تأثیر عرضی است، حلقه حلقـﮥ چاههایی كه مرا
میرسانند به مادر چاه. تأثیر طولی میماند پس از
چلهنشینیام، بمنّه و كرمه.
دریچه كه باز
میشود، همان دو چشم ریز و ابروهای پرپشت را میبینم. به فال
نیك میگیرم، میگویم: سلام، سیفاللهخان. گفتی به
خانمدكتر؟
ـ چی را؟
اسكناس لولهكرده را دراز میكنم. میگوید: نه، آقا. امروز این عطاریان است. مدتی است با ما چپ افتاده.
ـ پس بگو یادت رفته. من با خانمدكتر رستمیان كار ندارم، جانم. با دكترپیرزاده قرار دارم.
ـ پس آن پاكت چیه دستتان.
ـ انار است، جانم. برای كوكب است و آن دوست جوانش صغرا. میخواهم بدهم به خودت بهشان بدهی.
در را باز میكند، میگوید: پس خبر ندارید؟
ـ صغراجون طوریش شده؟
ـ آن را كه كتبندش كردند. سه روز است، آقا. میخواهند دوباره زیر برقش بگذارند.
همچنان
دارد همپای من میآید. در محوطـﮥ اطراف حوض و زیر درختها
كسی نیست. میگویم: ببینم، حالا این صغرای تو كدام بخش
هست؟
ـ قبلاً كه بخش 3 بود، اتاق 132، حالا بخش ویژه است.
میگویم: پس چرا وقتی رفتم اتاقشان خودش را زدهبود به خواب؟
ـ خواب كجا بود، آقا.
میایستم تا برسد. میگویم: خیلی دوستش داری، نه؟
ـ من زن دارم، آقا. چهارتا بچه دارم. این رمضان حرف برام درآورده.
میگذارم
تا از من جلو بیفتد. زیرچشمی میبینم كه به كدام سمت دارد
میرود. اول میرسیم به بخش پذیرش. بعدش هم راهروی است كه
بیمارها كنار درهاشان بر نیمكت نشستهاند. پاكت انار را به دستش
میدهم، میگویم: ممنون، جانم. خودم پیداش میكنم.
به دری اشاره میكند: آنجاست. آنهم رمضان است. آدم نامردی است. من دیگر رفتم.
دربان
درِ آقای دكتر است. ریش تنكی دارد و عینك ذرهبینی. آدم سختی است.
گرانجان است، به اصطلاح. دور از در مینشینم در صف بیمارها.
همراه هم دارند. دلم را آشوب میكنند، بهخصوص این جوان پاچنبری
با این دهان كج آبچكان. نوبتم كه میشود اول تقهای به در
میزنم. صدایی نمیآمد. در را باز میكنم، میگویم:
اجازه میفرمایید؟
پشت میز نشستهاست و اینجا،
اینطرف میز، یك صندلی فلزی هست و آنطرفتر، آن گوشه، میز
گردی با دو مبل راحتی. گلدانی هم با دستهای از گلهای زرد
شاداب روی میز هست. اینها را حتماً همین صبح كسی توی گلدان آقای
دكتر گذاشتهاست. سلامی میكنم. سری تكان میدهد.
مینشینم و نگاهش میكنم با موهای صاف و بینی قلمه سی و دو سه
سالی بیشتر نباید داشتهباشد این دكتر اكبر پیرزاده، روانپزشك.
میگویم: ببخشید كه بیاجازه نشستم.
داشت
همین فكر را میكرد. با اینها بیشتر میشود كنار آمد. نه
آینه كه آب روان است این ذهن. دارد چیزی مینویسد. نمیتوانم
ببینم، اما میخوانمش. نامهای خصوصی است. دست چپ را حائل نوشته
گرفتهاست. پرستار بیچاره! یك بار هم با هزار من بمیرم، تو
بمیری راضیاش كرده بچه بیندازد. حالا هم این انچوچك دارد از سر بازش
میكند به بهانـﮥ گرفتن تخصص و ... خودش هم نمیداند.
مینویسد: «موش كوچك من، تو كه میدانی، صد دفعه هم
بهت گفتهام. من نمیتوانم ازدواج كنم. باید اول تخصص
بگیرم. اینجا هم كه فایده ندارد ...»
بقیهاش
دیگر دیدن ندارد. چشم میبندم و منتظر مینشینم؛ اما تا
میخواهد امضا كند، میگویم: این كار را نكنید، آقای
دكتر.
سر بلند میكند: بله؟
ـ عرض كردم، امضا نفرمایید.
ـ جنابعالی؟
خودم
را معرفی میكنم، میگویم: من نامـﮥ شما را نخواندم، از
اینجا نمیشود خواند؛ فقط نمیدانم چرا یكدفعه ... (مكث
میكنم تا نامه را كامل پنهان كند) راستش فكر میكنم خود این
نوشتـﮥ شما سند است، اعترافنامه است. به استناد همین ده بیست جمله
این اشرف خانم سماوات به هر دادگاهی شكایت كند، شما محكوماید.
بعد هم میگویم: مؤدب باشید، آقای دكتر.
ـ من كه حرفی نزدم.
تا لالههای گوشش سرخ شدهاست. میگویم: مادر من، باور كنید، هیچ وقت دست از پا خطا نكردهاست.
جعبـﮥ سیگارم را درمیآورم، میگویم: اجازه میفرمایید؟
ـ خواهش میكنم.
تعارف
هم میكنم، گرچه میبینم كه نمیكشد. تمامی خلل و فرج این
كاسـﮥ سر خلأ مطلق است، مثل تخممرغی كه با سرنگ خالیاش
كردهباشند و از شبنم یا اصلاً هوایی رقیق پرش كنند و بعد هم سوراخش
را ببندند. حالا هم همینطور در و بیدر حرف میزنم كه
مثلاً بهتر است این معشوق سابق را دعوت كنید تا با این دخترخانم آشنا شود.
من خودم هم كشیدهام. زنها خودشان بهتر میتوانند با هم
كنار بیایند.
كمر راست میكند، میگوید: نفهمیدم. اولاً بفرمایید شما كی هستید؛ این اطلاعات را ...؟
خودم
را باز معرفی میكنم. به القای ضمیر خاطرهای دور را به تحریف
به یادش میآورم. سر تكان میدهد، بلند میشود و
میرود در را باز میكند و به دربان دم در میسپارد كه
فعلاً كسی را راه ندهد. بعد هم میرود مینشیند پشت میزش. پاهاش
به نسبت بالاتنه كوتاهاند. میگوید: بله، یك چیزهایی یادم
میآید. ولی راستش اول ترسیدم ...
فقط دارد مِنمِن
میكند. چه راحت میشود خوابش كرد. صاحب خوارقالاولیا
راست گفته كه باید ستارﮤ عامل با معمول بخواند. سرش را زیر
میاندازد. پرونده را باز میكند، ورق میزند. باز
میبندد، میپرسد: حالا بفرمایید، چهكار داشتید؟
ـ
فقط آمدهام بپرسم كوكب غمدیده یا بهتر كوكب رهنمایی دختر
زمانخان را كجا خاك كردهاند. خود شما پزشك معالجاش
بودهاید.
ـ بله، چشم!
هنوز هم گیج است. پرونده را از روی نامه برمیدارد، میگوید: درست فرمودید، این نامه واقعاً سند است.
دو
بار تاش میزند و پارهاش میكند و در سطل زیر میز
میریزد. به سه انگشت نوك بینیاش را میگیرد، فشار
میدهد و بعد دستی هم بر سبیل و چانهاش میكشد. حتی
میتوانم نقش شوهر سابق اشرف را بازی كنم، اما بدیاش این است
كه نمیتوانم نامش را بخوانم. پیرزاده هیچوقت او را
ندیدهاست. میگوید: جسد كوكب را بردهاند
دانشكدﮤ پزشكی. معمولاً، اگر خانوادهای
نداشتهباشند، تحویلشان میدهیم به آنجا. خودشان هم
خاكشان میكنند.
ـ میدانم. ولی من میخواستم بدانم دقیقاً كجا خاكش كردهاند.
دارد
به زنی فكر میكند با موهای سیاه پركلاغی. همقدند. دانشجوی سال
سوم پزشكی است. میگویم: مطمئناید این خانم میتواند
كمكمان كند؟
براق میشود: كدام خانم؟
ـ اسمش را نمیتوانم بخوانم. اگر میگفتید چند حرف است، شاید میشد.
ناگهان میزند زیر خنده، به قهقاه: حالا فهمیدم، پس شما میتوانید ذهن بخوانید.
ـ مبارك است، آقادكتر.
به
پشتی صندلی چرخانش پشت میدهد، و به كوكب عمو فكر میكند، به آن
دهان كه تنها چند دندان براش ماندهبود و حروفش را میشمارد:
چهار حرف است.
ـ درست حساب كردید كوكب عمو چهارحرفی است.
ملیح من هم چهار حرفی است؛ آن اشرف هم و حتی این ... چی بود
اسمش؟
بعد هم چشم میبندم و
میگویم: بله، زهره. خودش است. ممنونم، دكتر، كه كمكم كردید. باید از
همان اول حدس میزدم. مجموع اعداد حروفش بیشتر از ملیح من است.
اینها همه حسن تصادف نیست، دكتر؟
و بلند میشوم.
خستهام و عصبانی؛ اما، بیاختیار من، آن كه در من است
میگوید: ولی چون بر اساس حساب جمل اشرف عددش حتی بیشتر از زهره است،
گمانم طالع شما با او بیشتر بخواند.
ـ پس شما پاراسایكولوژی میدانید. چی باید بهش گفت؟ فراروانشناسی.
ـ
نه، نه، اشتباه نكنید، آقای دكترپیرزاده. من فقط منشی حقیر دفتر اسناد
رسمی 133 هستم، همین. ولی راستش، همانطور كه قبلاً تلفنی
خدمتتان عرض كردم، به كمك شما و این زهرﮤ
ملكوتینیا احتیاج دارم. باید بدانم كوكب غمدیده را كجا دقیقاً خاك
كردهاند.
دست دراز میكنم و دست سرگردان او را در هوا میفشارم. میگوید: حالا تشریف داشتهباشید.
دستپاچه
است. مینشینم و میگذارم هرچه میخواهد بگوید. من فقط
منتظر آن یك جمله میمانم. بالاخره میگوید: من به كمك شما
احتیاج دارم.
ـ پس اول دستور بفرمایید
پروندﮤ كوكب را بیاورند تا ببینیم جنازﮤ
شوكولاتپیچاش را دقیقاً كی و به كجا تحویل دادهاند، تا
بعد برویم سراغ بقیـﮥ قضایا.
لبخندی میزند: پس شما هم این شوخی پرستارهای بخش را شنیدهاید؟
تا
انصراف خاطری پیدا شود و یا تجدید قوایی بكنم، سیگاری روشن میكنم.
دكترپیرزاده میرود دم در. واقعاً كوتاهقد است، آنهم در
مقایسه با اشرفخانم. وقتی میآید مینشیند، میگویم:
میفرمودید. از همان اولش هم تعریف كنید كجا با هم آشنا شدید، و
كی.
همه را میگوید. من البته فقط به
ناگفتهها گوش میدهم. چشمهام را به دو مردمك میشی او
قلاب كردهام و میگذارم تا پرتوپلا ببافد.
از دهنم میپرد: دروغگو!
حرفش را قطع میكند، چشم میبندد، میگوید: حق با شماست. من دا... دا ... داشتم دروغ میبافتم.
اینبار
دیگر همان را میگوید كه میخوانم. اشرفخانم سرپرستار بخش
سیسییو دارد همراه برانكارد بیماری میرود. شیشـﮥ
سرم هم به دست دارد.
میگوید: معمولاً دانشجویان پسر
لاسخشكهای میزنند، یا خودشان را لوس میكنند. من
خجالت كشیدم. راستش تا سر شانههاش میرسیدم. رفتم كنار كه رد
بشود. بعد هم انگار سلام كردم. خودش حالا میگوید: «گفتی س س
سلام. خانم سَ سَ س َ ...» بالاخره هم نتوانستهبودم بگویم
سماوات. سرپرستار دو تا هیكل من را داشت.
خانه
هم مال خود اشرف بوده، ارث پدری: خیابان هاتف، كوچـﮥ نسترن، كاشی 16،
طبقـﮥ دوم. از شوهرش طلاق گرفتهبوده. یك پسر و یك دختر دارد.
پسر پهلوی شوهر سابق است و دختر خانـﮥ اشرف. چیزی هم شوهر سابق بابت
نگهداری این دختر میدهد. میگوید: من اجازه ندارم اواخر هفته
آنجا بروم. پسرك چشم دیدن من را ندارد.
سیگاری از من میگیرد: به خاطر زهره ترك كردم.
ـ مبارك است! پس هنوز نرسیده، میخاش را كوبیده؟
ـ
من هنوز هم اشرف را دوست دارم. به خاطر من از طرف جدا شد، دو سال طول كشید
تا طلاق گرفت. پنج سال تمام خرج و مخارج من را میداد. بعدش
...
چه پكهایی میزند! میگویم: نكند فقط هوس است؟
ـ شما كه باید بهتر از من بدانید. راستش یك شب خطهای روی شكمش را دیدم و دیگر نتوانستم ...
ـ چی را نتوانستی؟
ـ
همان دیگر. با این زهره هم البته آشنا شدهبودم. دختر خوبی است، اما
آدم را ذله میكند، نه مثل اشرف. رام است و نمیدانم نگفته با
آدم موافقت میكند. گاهی فكر میكنم همیشه هستش، آنجاست.
ولی در عمق شخصیت محكمی دارد، مثل كوه است.
ـ مگر قبلاً ندیدهبودی؟
ـ همیشه چراغ را خاموش میكند، عادتش است.
ماه را میبینم. بدر كامل است و از كنار پرده میتابد. میگویم: مهتاب بود دیگر؟
ـ شما بهخدا نابغهاید.
ـ نه، نه، پشتكارم خوب است. تازه صدها نسخه دارم.
دیدن
بدر ماه آخرین بارقه است، یا به اصطلاح آخرین واردات قلبی. حالا همـﮥ
خانـﮥ مغزم را خلأ گرفتهاست. میگویم: پس این پرونده چی
شد؟
ـ بایگانی است. گفتم بیاورد. از بس این رمضان كند است.
خودش میرود. میگوید: ده دقیقهای بیشتر طول نمیكشد.
مطمئنام
كه اول خودش میخواند. یادش نیست كه بارها خواندهاست. سرسری
نگاهی میكنند. چشم میبندم. به چه خفتهایی باید تن
بدهم؟ لازم است. گفتهام. صافی میشود آدم، مثل همان
چلهنشینی یا چهل روز و شبی كه آب انگور باید از سر بگذراند تا بشود
شراب. تا باز پر شوم، دو دست را بغل میكنم و پاها را، همان زیر
صندلی، در هم میكنم و سر به زیر ذكرم را شروع میكنم. به بد
مخمصهای دچار شدهام. گاهی پیش میآید. صیاد گاهی اسیر
صید میشود. تا پردﮤ سیاهی در جلو چشمم بیاویزم، هر
چه درخش كمرنگ نور است، كور میكنم. كمكم جانی میگیرم و
ذكر را به یك دم و بازدم میگویم كه حضور كسی خاطرم را آشفته
میكند. ستارهها و گاهی حتی نقطهای سرخ، سرخ جگری،
پردﮤ حفاظ را سوراخباران میكنند. از زیر چشم
نگاه میكنم. همان دربان دم درِ مطب است. میگوید: آقای دكتر
كجا تشریف بردند؟
به اشارﮤ دست در را
نشانش میدهم و باز چشم میبندم. باز خوبیاش این است كه
میشود ذكر خفی گفت.
- عامل شبها مأذون است كه به ذكر جلی بگوید: اللهم سخر لنا...
ـ حتماً باز خودشان رفتهاند بیاورند. بعد هم غر میزنند.
میگویم: خوب، بگذارید روی میز، وقتی آمدند، میبینند.
ـ بیمار نباید ببیند.
همچنان
هم ایستادهاست. حضور سنگیناش را حس میكنم. انگار
همـﮥ خلل و فرج خانـﮥ مغزش را از سرب مذاب پر كردهاند،
مثل تكهای از جادهای است كه رانندههای بیابانی
میگویند سنگین است. تا شب آنجاها نمانند، حتی روی پنچری
میروند. موقع رانندگی هم ششدانگ حواسشان را جمع میكنند
كه مبادا چرتشان ببرد. جایی میان مورچهخورت و اصفهان یكی از
همین تكههاست. ربطی هم به جنگ نادر با افاغنه ندارد یا ارواح
مثلهشدگان و غریبان. اگر این حكم درست بود، پس همـﮥ این خاك
بایست سنگین میبود. تلقین هم میتواند باشد. میفهمم كه
دارد به پشت گردنم نگاه میكند. حفرﮤ كوچك فوق
مهرهها ــ همـﮥ اهل علوم خفیه گفتهاند ــ
مجرب است. چشمبسته منتظر میمانم تا حرفی بزند، تا به قول قدما
در رَسَد شروع كنم به معدوم كردن او. چندین نسخهاش را قبلاً داشتم.
این آخری را از شیخ عبدالرزاق خریدهام. چه ناخنخشكی است، حتی
هنوز كه مرده است. عمو با آن بضاعت مزجاة
نمیتوانسته.
- پس اول باید گوری بكند پیش پای او.
همانجا
پشت سرم، پیش پای او كاشیها را برمیدارم. بعد هم چنگ چنگ خاك
را میكَنَم و بیرون میریزم با بیلچهای كه تیار
كردهام. چون میخواهم به القای ضمیر وادارش كنم كه ببیند،
میفهمم كه ركاب نمیدهد. سر بیشتر خم میكنم و نوك
كفشاش را میبینم. بیشتر سر میگردانم و تا مچ پاش را
میبینم. جورابش سیاه است. یك تكه از پوست ساق پاش، میان
دمپاچـﮥ شلوار فرم و لبـﮥ جوراب، بیرون ماندهاست.
به فال نیك میگیرم. خیره میشوم و از همانجا شروع
میكنم تا همـﮥ قوتش را بگیرم و گوشت و پوستش را فاسد
كنم.
میگوید: میخواهید چای بیاورم خدمتتان؟
نفسی به راحتی میكشم. الخیرُ فی ما وَقَع. میگویم: لطف بفرمایید.
و
به سوی او میچرخم، لبخند به لب حتماً. گونههاش به همان پرخونی
است، یا شاید در مقایسه با سیاهی آن محاسن اینهمه سرخ میزند.
چشمهام را به آن دو مردمك نشسته پشت شیشه قلاب میكنم و دست
پیش میبرم: ممنون.
كوكب فرزند زمانخان.
جلو نام خانوادگی خط كشیدهاند. خانم رستمیان نوشتهبود:
«رهنمایی.» متولد 1286 یا 82. وفات به تاریخ 15 اسفند 1354.
تاریخ تحویل جنازه 16 اسفند 1354 است.
پزشكی قانونی هم مرگ را تأیید كردهاست.
در
دفتر بغلیام همه را یادداشت میكنم. پذیرش هم اردیبهشت ماه
1331 است. در ستون ملاحظات آمدهاست كه یك ماهی جلو در تیمارستان
زندگی میكرده. حتماً با یك بقچه كنار دستش. بیمار صرعی
است.
میبینم كه صبحبهصبح غش
میكرده تا مثلاً رهگذران پولی كنارش بیندازند و بروند؛ یا آهنی بر
سینهاش بگذارند. چه نسخههای مخدوشی! روی یك ورقـﮥ
رسمی تیمارستان خطاب به دكتر یادداشتی مینویسم كه من بیشتر نتوانستم
منتظر بمانم. شمارﮤ تلفن و نشانی و شمارﮤ
دفتر را هم مینویسم و بعد هم خواهش میكنم تحقیق كند كه این زن
بیچاره را دقیقاً كجا خاك كردهاند. توصیه هم میكنم كه حتماً
زنگ بزند.
نرسیده زنگ میزند. سر ما هم حسابی شلوغ
است. نمیفهمم چه میگوید. انگار رفتهبوده كه ببیند
حالا جنازه كجاست. گفتم: به زهره حتماً زنگ زدی؟
چیزی
میگوید. نمیشنوم. دارم سند تقسیم عرصه و اعیانی مستغلات
حاج حسن كسمایی را وارد دفتر میكنم. آقا میخواند و من
مینویسم. میگویم: باشد، بعد. من حالا سرم خیلی
شلوغ است.
میگوید: خیلی مهم است.
ـ مثلاً؟
ـ هنوز آنجاست.
میگویم: یك دقیقه صبركن!
دست
بر دهنی میگذارم و به آقا میگویم: اجازه
میفرمایید از آن اتاق حرف بزنم. مربوط به داداشحسن
است.
ـ مواظب باش باز دردسر برات درست نشود.
ـ چشم، آقا.
به
آن یكی اتاق میروم. خوبی این اتاق این است كه ورثه هم هستند و
همچنان بلندبلند حرف میزنند. گوشی آقا را برمیدارم.
میپرسم: نكند میخواهی بگویی هنوز روی میز تشریح
است؟
ـ همین را میخواستم بگویم.
ـ ببین، دكتر، اگر ممكن است به آن خانمدكتر بگو یك چیزی از خود طرف برای من بیاورد، یك چیزی كه جزو خود خودش باشد.
ـ چی؟ یك تكه از بدنش را؟
ـ درست شنیدی. وقتی میشود از یك سلول یك آدم، یك تكه از ناخن یا تار موی كسی ... میفهمی كه؟
نمیفهمد.
پس چه درسی خواندهاست؟ بالاخره شیرفهمش میكنم.
آقا از آن اتاق داد میزند: بیا، جانم! اینها منتظرند.
به
اتاق خودم برمیگردم. آقا حتماً نشنیده، از بس صدای ورثه
بلند است. نابهخود مینویسم و همهاش به فكر این
اسیران خاكم، مثلاً حسنمان كه معلوم نیست كجای آن قبرستان
جدید تهران خاكش كردهاند؛ یا عمو كه حتماً جایی كسی چالش
كردهاست. برای همین این خاك سنگین است. همـﮥ
استادان این فن همین گفتهاند. باز صدای داد و قال ورثه میآید.
میروم در را میبندم. حتی وقتی میخواهند امضا
كنند، سر هم داد میكشند.
هنوز نرفتهاند كه آقا عصاش را برمیدارد و راه میافتد. میگوید: كارت كه تمام شد، بیا بالا كارت دارم.
میرزاحبیب میگوید: من از كجا بدانم؟ امروز كه خیلی سر حال بود.
به صفاییزاد میگویم: اگر كسی آمد، فقط یك تكزنگ بزن.
بعد
هم میروم بالا. آقا دارد گوشتهای لسه و پوستهدار را جدا
میگذارد برای حبیب و این صفاییزاد. مینشینم و گوشت سیخ
میكنم. آقا دارد به زمزمه میخواند:
- به دل جز غم قمر ندارم.
- به دل جز غم آن قمر ندارم،
- خوشم زان كه غم دگر ندارم.
- هوایی به جز این به سر ندارم
- كند داغ دلم همیشه تازه
- از این مطلب تازهتر ندارم.
بالاخره میگوید: چطوری، حسینجان؟
ـ خوبم، آقا.
به پیراهن سیاهم اشاره میكند: خبری شده؟
ـ قابل عرض كه نه.
ـ پس چرا لباس سیاه پوشیدهای؟ گفتم نكند ...؟
ـ
نه، آقا. فقط یك زنعموی پیری داشتیم، دور از جان شما،
زمینگیر بود. فوت كرده. به خاطر عمه پوشیدهام.
سرفهای
میكند و باز دستمال درمیآورد، لب و دهان پاك میكند،
میگوید: ترسیدم. گفتم بعد از هرگز خواستیم یك بادابادایی راه
بیندازیم، آنوقت این حسین ما زد ...
میگویم: پس موافقت فرمودند؟
ـ زبانم مو درآورد جان تو. بیشتر هم آن سلیطه مخالف بود. بالاخره راضیاش كردم.
ـ ملیحهخانم چی؟
ـ مگر روی حرف
|