Hooshang Golshiri Foundation Home

کارگاه داستان
داستان اين هفته
هفته‌هاي قبل
در بارهء کارگاه
نظرات ديگران را در مورد اين داستان بخوانيد
اشکال «ی» وسط را چگونه برطرف کنيم

احتباس

سياوش طالبيان*
siavash_talebian@yahoo.com

تحرير شد جهت محمود طالبيان
يک عمر مي‌توان سخن از زلف يار گفت / در بند اين مباش که مضمون نمانده است
صائب

قرار را گذاشته بوديم ساعت دوازده، ميدان نارمک. همان سمت ميدان که ساختمان بزرگ مجتمع تجاري است. خيلي‌ها زودتر از اينها خودشان را خلاص مي‌کنند، يعني چند ماهي ــ دو ماه يا چهار ماه ــ که مي‌گذرد، ديگر کار از کار گذشته است؛ بايد رفت به يکي از همين ساختمان‌هاي بزرگ تجاري و لباس و چه مي‌دانم، خرت‌وپرت‌هايي خريد، که اکثراً سفيد مي‌خرند. قرارمان بود که خود يوسفي با آن پرايد سفيدِ نمره تهران بيايد؛ که وقتي ما رسيديم، آمده بود. مرا که نشاندند عقب، مرجان خودش رفت کنار يوسفي نشست. هنوز سر پا بودم، ولي اين جور وقت‌ها انگار هميشه بايد يکي زير بغل آدم را بگيرد. تازه من هم که خودم مي‌خواستم اين‌طور باشد؛ يعني مي‌ديدم ناخودآگاه يله کرده‌ام فشار آن دو ماه را روي يک پا و پا مي‌کشم از پشت. همين مي‌شد که مرجان يا مجيد مي‌آمدند، زير بغلم حايط مي‌شدند تا سبکتر شوم. يا همين مي‌شد که حالا دو ماه گذشته بود و جدي نگرفته بوديمش، نه من، نه مجيد.
ماشين که راه افتاد تا از خيابان فلان و کوچه شهيد فلاني برسد به آن مقصدِ نامعلوم برايم، با گذرِ آن تبريزي‌ها و صنوبرها، تازه ديدم چه مي‌گذرد. آن وقت‌ها که اصلا ً فکر هم نمي‌کرديم. مجيد مي‌آمد. يک پاکت سيگار نو هم خريده بود. مي‌آورد ــ با آنکه ديروزي را هنوز تمام نکرده بودم ــ مي‌گذاشت توي يخچال. يکي مي‌گيرانيد براي خودش و با آتش آن يکي براي من. اگر سردماغ بود، که بود؛ با همين گيراندن سيگار هم شوخي مي‌کرد. مي‌گفت:
باد تند است و چراغ ابتري
زو بگيرانم چراغ ديگري
و باز ابتري را مي‌گفت و مي‌زد به خنده. من هم که از روزي يک پاکت رسيده بودم به يک نخ، چند پُک مي‌زدم و خاموشش مي‌کردم. بعد هم که بيکار مي‌شديم هر کي خودش را به چيزي مشغول مي‌کرد. من ولو مي‌کردم کاغذها را روي ميز، مدادها را مجيد تراشيده بود. برمي‌داشتم. ولي باز نمي‌آمد. مجيد هم که اگر مي‌رفت سراغ سازش باز زير چشمي‌ نگاهم مي‌کرد و من تا پا مي‌شدم پاکشان، نيم‌خيز مي‌شد که مثلا ً تا دم مستراح هم بدرقه‌ام کند. همين کارهاي مجيد بود که مي‌خواستم نگه‌اش دارم. خيالم را جمع مي‌کرد. خودش هم که نبود، سايه‌اش بود. يعني همان سيگارهاي توي يخچال هم به اصرار مي‌گفتند هست. نازي، يکي از بچه‌هاي شب فردوسي گفته بود ــ همان‌وقت که تازه فهميده بوديم ــ "باز خدا رو شکر طرف آدمه... من که اين طوري شدم، ناصر گفت: دنده‌ات نرم... مي‌خواستي حواست رو جمع کني، اصلا ً از کجا معلوم کار من باشه؟!" ولي معلوم بود ما همان‌وقت‌ها هم گفتيم. آخر نازي که به غير از ناصر با کسي نمي‌خوابيد. مجيد هم مي‌دانست، شايد همين بود که ‌مانده بود.
بالاخره تمام مي‌شود. هم نازي مي‌دانست، هم من. با اين حال وقتي يوسفي آينه را روي صورت من تنظيم کرد تا بپرسد: " رنگت چرا پريده؟" باز دست و پايم شل شد. سرد شده بودم. شيشه را پايين کشيدم تا باد گرم بيرون با خنکاي کولر در هم بياميزد. باد مي‌زد زير روسري سياهِ نخيِ منگوله‌دار يوسفي. يک دسته‌ي نازک مو که جدا افتاده بود هم، هم‌رقص روسري بود...
ـــ "دفعه اوله؟"
خودش مي‌دانست. يعني مجيد برايش گفته بود. قرار را هم خود مجيد گذاشته بود. اگر مجيد هم مي‌آمد ديگر نمي‌پرسيد. نبايد مي‌آمد، بو مي‌بردند لابد. بوي ‌اين‌جور چيزها زود درمي‌رود. مرجان چيزي به جواب گفت. مثل هميشه که تا من مي‌مانم، سريع چيزي مي‌سازد و مي‌گويد. روز سنوگرافي هم، همين‌طور شد. يکي گفته بود ــ نمي‌دانم شايد نازي ــ که اسمت را درست نگو. مي‌رود، پرونده مي‌شود و بعد بيا و درستش کن. آدم هم که ‌اين‌جور وقت‌ها درست فکر نمي‌کند، هيجان دروغ مي‌گيردت و فکر نمي‌کني چرا يا چطور. ما هم که رفتيم، وقتي زنِ چهل پنجاه ساله منشي با آن مانتوي برق‌برقي سياه‌اش پرسيد: اسم؟ مرجان چيزي سر هم کرد و گفت. من هم که باز شل شده بودم، سرد بودم، سر تکان دادم. دکتر هم که آن ژلِ بي‌رنگِ سرد را روي شکمم مي‌کشيد باز سرد شدم. مي‌ديدمش، آن حجمِ دايره‌وارِ پراکنده را، نبذي از من با آن نبذنبذزدن‌هاي نبض. از صداي همان ضربان بود که دکتر گفت پسر است. مي‌گفتند دکترها مي‌فهمند. مجيد بيرون منتظر ايستاده بود. در را که بستيم، گفت: "خب." گفتم: "ديدمش." انگار هنوز باورش نکرده بودم، که هست، آن ذره‌ذره لخته‌هاي خون مي‌چسبند به هم. شکل مي‌گيرند، که رشد مي‌کند، که مي‌شود ديدش، کاش مجيد هم ديده بود. همين که شنيده بود حيض يا لک‌ديدگي دير شده است، احتباس طمث است و حالا پدر شده، کافي نيست. اين چيزها را بايد ديد. بايد مي‌ديد که هست، که مي‌زند. در ماشين هم که بوديم مي‌زد.
دست مرجان را فشار دادم. برگشت. روي صورتش از همان لبخندها داشت که مجيد هم دارد. از همان‌ها که پشتش "من اينجاام ها! نگران نباش‌ها" را دارد. اين چيزها را که نمي‌شود به کسي گفت. مجيد مي‌داند و مرجان يا چند نفر ديگر. خوبي اين لبخندها هم به همين است. رمز و نشانِ بي‌کليد ماست که مي‌دانيم. خوبي دکترها هم به همين است. هميشه حرف‌هاي تازه‌اي دارند که مرجان يا مجيد يا آن چند نفر ديگر نگفته‌اند، يا نمي‌دانند. وقتي هم که مي‌گويند، لبخند مي‌زنند. از اين است شايد که مي‌دانند تو نمي‌داني، و تو هم لبخند مي‌زني. بار اول و دوم که اين طوري است اما از آن به بعد تو هم مي‌داني و لبخندها رمز و نشانِ بي‌کليدي مي‌شود که ما مي‌دانيم.
يوسفي در آينه لبخند داشت. "کار خدا رو ببين... يکي بالا مي‌ره، پايين مي‌ياد بچه‌اش نمي‌شه... اونوقت يکي..." حرفش را خورده بود. لبخندش در آيينه پررنگتر مي‌زد. يعني من هم با شماام. "جاريِ من بچه‌اش نمي‌موند... سر دو ماه، سر سه ماه مي‌افتاد... حالا خفه مي‌شد، چي بود، خدا مي‌دونه!... آخرشم مادرشوهرم يه بندِ هفت رنگ آوُرد و پنج تا گره زد و آيه خوند و با قفل بست به کمرش... که شَبش بچه افتاد تو چاه مستراح." لبخندش کمتر مي‌زد. اينها را شايد براي ‌اينکه باب گفتگو باز شود گفته بود. آن‌وقت گريز زدم از حرف‌هايش به خودش. نه، يوسفي‌بودنش را کار ندارم. اين که ‌اين‌طور نشسته بود؛ يک دست آماده ترسيم نيم‌دايره، يک دست بر دنده، ـــ مي‌شود اينها را نوشت ـــ يا پاهايش، نشيمنگاش يا چشمهايش به دودويي متناوب ميان شيشه و آينه. رانندگي شغل همه‌ي اعضاء است. تداوم خاطر مي‌خواهد. به سايه هم اگر فکر کني کار تمام است. خراب کرده‌اي. او هم حبس اين کار است. ما همه محبوس شغل‌هاي خودمانيم.
مرجان پرسيده بود چطور؟ و يوسفي توضيح داده بود که جاري‌اش صبح آمپول مي‌زند و دريچه باز مي‌شود ـــ دريچه؟ ـــ و خون‌ريزي مي‌کند و بچه‌اش مي‌افتد درست بر سفيدِ يخِ سنگ مستراح. بچه که نه، لخته گوشتِ نبسته، خون‌چکان و آويزان به قد کف دست که نبض‌اش هم نمي‌زده يا اصلاً نداشته. بعد هم جاري، آن بند متحَلي به آيات را کناري گذاشته و باز حامله شده. حالا من به جاي جاري اين کابوسِ خوابم شده و دست از سرم نمي‌گيرد. با گذشت اين چند ماه سراغم مي‌آيد؛ خون‌چکان و آويزان، همنشين و همراهِ گريه‌هاي نشنيده‌اش. باز اگر مجيد بود، مي‌شد تحمل کرد. مي‌آمد پاکتي سيگار مي‌آورد، از آن لبخندها که داشت مي‌زد... ولي حالا نيست. مادر هم که نمي‌فهمد. خوبي‌اش به همين است که نفهمد. يعني فکر مي‌کند که مي‌فهمد، که حساب تک‌تک چين‌هاي نشسته بر پيشاني بچه‌اش را دارد. اما ندارد. حالا هم که بوهايي برده... بوي ‌اين‌جور چيزها زود در مي‌رود. مي‌نشيند بر مخده و به مجيد فحش مي‌دهد که از وقتي رفته، دخترکش را دچار کابوس کرده است. چه مي‌داند او؟ حساب نواربهداشتي‌هاي نهفته در سطل را که ندارد. گيرم داشته باشد؛ اختلالات هرموني، قرص‌هاي اعصاب، هزارويک دليل مي‌شود تراشيد. اگر ناخن‌جويدن‌ها و گريه‌ها را نمي‌ديد، بو هم نمي‌برد. نازي هم گفته بود که بايد فراموش کني. خودش هم کرده بود. تازه با وجود آن ميل‌زدن که ديده بود. گفته بودند يک جايي سر چهارده‌متري با چهل تومن کار را تمام مي‌کنند. رفته بوده آنجا با يکي مثل مرجان. ما خودمان صد و پنچاه تومن داده بوديم، يعني بيشتر مجيد. مرجان هم کمک کرده بود يا چند نفر ديگر. ولي نازي که خودش بايد مي‌داد. رفته بودند آنجا و مي‌گويد از آن اتاق صداي جيغ هم شنيده است که با بوي گوشت سوخته همراه بوده و بعد که در باز شده، زني که چادر سياه‌اش از سرش ليز مي‌خورده دردکشان و پاکشان، لنگان آمده است بيرون. مي‌گويد زن نگاهي هم به نازي ‌انداخته و اين بيشتر ترسانده‌اش. پا به پا کرده، رفته‌اند داخل. وقتي نشسته، کسي خسته، تشت خون پاي تخت را کناري رانده و گفته است: "چند وقت داري؟" نازي مثلاً گفته است چهل روز. بعد آن مرد با آن سايه‌هاي سفيد و تميز و خشک که رويش افتاده بوده، همان‌طور که دستکش دستش مي‌کرده، گفته است: "طاقت درد که داري؟" نازي هم احتمالاً به يکي مثل مرجان که همراهش آمده بوده، نگاهي کرده و چيزي نگفته. آن مرد هم دکمه‌هاي روپوشِ سفيدش را با وسواس بسته است و بعد از جايي يک ميل بافتني درآورده و گرفته روي چراغ تا داغ شود. بعد که خوب تفتيده و گداخته شده؛ مي‌خواسته آن ميل بافتني را بکند در فلان جاي نازي و بگرداند، که بوي کز خوردن چيزي هم از جايي درآمده و نازي هم جيغ کشيده و آمده‌اند بيرون با کسي مثل مرجان.
حالا نازي فراموش کرده است. با کسي مثل ناصر مي‌روند کافه يا جايي ديگر. گاهي به من زنگ مي‌زند که بيا، نمي‌روم. بودِ کابوس و نبودِ مجيد نمي‌گذارند. آن روز هم در ماشين نبود ولي گفتم که سايه داشت. سايه‌اش بود، افکنده شده بر يوسفي که با هم حرف زده بودند يا همين قرار ملاقات که گذاشته بود.
نه نبايد اينها را بخوانم. يعني بخوانم که چي؟ که باز احمديان دست کند زير عينک‌اش، با انگشتانِ شست و اشاره چشم‌هايش را فشار بدهد و همان‌طور با چشم بسته بگويد: "نه... نشده است!" يا بگويد خودزندگي‌نامه است؟ من که نمي‌نويسم تا آنها بدانند. مي‌نويسم تا کابوس، آن که هر شب مي‌آيد را پنهان کنم يا دست کم مهارش کنم. زبان هم يک‌دست نبود، نباشد. من که مي‌دانم راوي کيست يا مخاطب کجاست.
ماشين که ‌ايستاد مرجان اشاره کرد که پياده شو. خبري از ميل‌زدن نبود. آن لخته گوشت هم که هنوز در من بود، نه بر سفيدِ يخِ سنگِ مستراح. اما ترس بود که پيشواز کابوس است ترس. مجيد به سايه‌اي مي‌توانست بزدايد هر چه کابوس را، نبود آخر.
تزريق ديروز داشت کار خود را مي‌کرد. پاهايم که به اختيار نبود. سست و شل، سرد بودم. پله‌ها را که بالا مي‌رفتيم؛ يوسفي داشت براي مرجان از دکتر حرف مي‌زد. مي‌گفت يک بار يک بچه‌ي هشت‌ماهه را انداخته، چون زنده بوده يک ملحفه‌ي سفيد انداخته‌اند روي زمين و بچه را گذاشته‌اند کنجِ ديوار روي ملحفه. بچه که جان داده، کفاره‌اش را داده‌اند و حالا مادرِ بچه هم شوهر کرده است و بچه‌اش نمي‌شود...
با اين بار سخت مي‌شود از پله‌ها بالا رفت. من هم کند مي‌رفتم. تا به پاگرد مي‌رسيدم، مرجان هم صبر مي‌کرد تا نفس تازه کنم. بار بهانه‌ام بود. باري نبود. مرجان هم شايد مي‌دانست يا يوسفي ولي هر دو لبخند مي‌زدند.
شکل و رنگ مطب يادم نيست. لابد سفيد بوده است، مثل تمام مطب‌ها. مرجان جايي پيدا کرد نشستيم. يوسفي هم رفت کنار ميز منشي و چيزي گفت. حتماً درباره‌ي ما گفته بود که منشي کله کشيد تا ما را ببيند. آن موقع هم داشت براي خودش رشد مي‌کرد. سرگرم خودشان بودند آن سلول‌ها و مجراها و دريچه‌ها، سرگرم آرايشِ گوشتيِ آن چيز که مي‌زد، مي‌تپيد آن‌وقت. تا چند ساعت ديگر هم که من باز خودم مي‌شدم. يکي، تنها، همان‌چيز که بودم. بي‌آن ترشحات و شدن‌ها و ساختن‌ها، بي‌آن ضربانِ تازه‌ي ناشناس يا شناس. روي تخت دراز کشيدم. آن رداگونه‌ي سبز کشيده شد از يک سر زانو به سر زانوي ديگر، حايل نظاره. تماسِ دردناک و سردِ فلز و تن. چيزي از انتهاي ران‌هايم ــ از درون ــ خودش را جا مي‌کرد. بالا مي‌کشيد. منگ مي‌کرد. آن قيف‌مانندِ صيقلي را هم گذاشته بودند لاي پايم. صيقلي بودنش را از سرديش فهميدم. سرديش در پشتم مي‌خزيد. انگار ترس صيقلي بود.
در باز شد. در آمد، با آن هيکل خپل و موهاي رنگ‌کرده، زرد‌کرده. که تک زده بود ريشه‌ي سياه موهايش بيرون و آن خط چشم سياه و لب‌هاي قرمز‌کرده و ناخن‌هاي بلندِ حنا‌گذاشته؛ به سماجت لاک حنا را پوشيدن خواسته. آهسته... رفتم.
مرجان مي‌گفت وقتي بيهوش شده بودم؛ سرک کشيده آن دستگاهِ مکش را ديده است که درون مرا مثل بادکنک خالي مي‌کرده. اگر به هوش مي‌بودم حتماً لف‌لف کردنش را مي‌شنيدم، يا هورت کشيدنش را. حالا همين صداي هورت يا لف‌لف که نشنيدم، شده است کابوس خواب‌هايم. بعد هم که من منگ ‌و لنگ زده‌ام بيرون با مرجان. و يوسفي گفته است: "عادي باش تا کسي بو نبرد." و من گفته‌ام منگ و نيست و هست که بوي ‌اين‌جور چيزها زود در مي‌رود. تا يک جايي هم با همان پرايد سفيد ما را رسانده و بعد هم که من تختِ خواب را دريافته‌ام و خوابيده‌ام.
مرجان مي‌گويد مجيد هم آمده. با يک پاکت سيگار نو و کلي خرت‌وپرت، نوشيدني. بيدارم نکرده است و مرجان گفت که رفته است و همان‌طور که نورِ شب روي بدنش مي‌رقصيده، گفته است: "اين را تا اينجا آوردم." و بعد باقي حرفش را بند آورده و رفته است با کابوس‌هايش يا خودش گفته که مي‌رود با کابوس‌هايش. که همين رفتن هم مي‌شود کابوسِ خواب‌هاي من و اين کابوس‌ها که حالا مي‌بينم انگار تتمه‌ي همين کابوس است. کسي سفيد، همان‌طور که نورِ شب مي‌رقصاندش مي‌رود. بر دستانش لخته گوشتِ خون‌چکان و آويزان، بار به منزل رسيده، بار کج. مي‌پيچد به بن کوچه. تاريک و سرد مي‌رود. صداي قدم‌ها با صداي آن لف‌لف يکي مي‌شود. روشناي سرخِ سيگار هم لکه خوني مي‌شود، نشسته بر سفيدِ يخِ جايي. من جيغ مي‌زنم. چراغي ‌اتاقي را روشن مي‌کند.
ـــ "چي شد؟"
پشت شيشه شب است. مادر زير لب چيزي را به زمزمه مي‌گويد. بو برده است، اما بو که کافي نيست. اين ‌چيزها را بايد ديد، بايد کشيد. پشتِ شيشه شب است و پشتِ شب شب. باران عشق‌بازِ شيشه‌هاست و در شب کسي سايه ندارد.

تهران. تابستان ۸۱


سياوش طالبيان ۲۱ سال دارد و در تهران زندگي مي‌کند. از راه نوشتن فيلمنامه روزگار مي‌گذراند و ساعت‌هاي بسياري را صرف ياري بنياد گلشيري مي‌کند. طالبيان روزنامه‌نگاري کرده، شعر گفته و اينک به داستان نيز مي‌پردازد. «احتباس» محصول دوره‌اي از کار اوست که به گفتهء خودش دغدغهء زبان داشته است.

Top

© تمام حقوق داستـان فـوق متعلق به نويسندهء آن است.

تماس با کارگاه داستان: kargah@golshirifoundation.org