|
|
|
|
|
شبهاي چهارشنبه!
آذردخت بهرامي*
azarakhsh245241@yahoo.com
www.nishdaaroo.persianblog.com
نامه را لاي آلبوم ميگذارم، تقريباً مطمئنم تا ايشان تشريف ميبرند دوشبگيرند، جنابعالي البته پس از بازكردن كشوها و بررسي مارك لوازمآرايش و عطر و اسپريهاي من، و ديدن كشوي لباسزيرهايم و حتي بررسي سايز و مدل آنها، يكراست ميرويد سراغ قفسة آلبومها و مسلماً همين آلبوم را از ميان آلبومهاي ديگر انتخاب خواهيد كرد، چون از همهي آلبومها ضخيمتر است و غير از آلبوم عروسي، تنها آلبوم مشترك پس از ازدواجمان است. تعجب نكنيد، من عادتم بوده و هست، جورابها و لباسزيرهايم را جيني از بازار ميخرم؛ و اين كار هيچ ربطي به عاشق شما ندارد. او در اين چهارده سال حتي يك جوراب هم برايم نخريده! و اصلاً نميداند آن را از كجا بايد خريد و يا حتي نميداند جوراب زنانه چند نوع دارد؟ و اين موضوع در مورد لوازم آرايش و لوازم زينتي و خيلي چيزهاي ديگر هم صدق ميكند. داشتم ميگفتم، پس از بررسي كشوي لباسزيرهايم، براي ارضاي كمي از كنجكاويهايتان ضخيمترين آلبوم را ورق خواهيد زد تا بدانيد ما كجاها رفتهايم و چه مراسمي را جشن گرفتهايم و در مهمانيها سر و وضع بنده چگونه بوده، چه پوشيدهام و چگونه آرايش كردهام. لابد دوستداريد بدانيد امشب چه ميپوشم؟ اگر به آخرين صفحهي آلبوم نگاهي بيندازيد، عكسي دستهجمعي از يك مهماني رسمي ميبينيد. امشب ميخواهم همان لباس يقهباز را بپوشم. به نظر خودم دكلته به من بيشتر ميآيد. سرويسام هم همان است كه در عكس ميبينيد، اما موهايم را شينيون كردهام و فرق هفتـهشت باز كردهام و سنجاقهايي از رز نقرهاي صدفي در موهايم كاشتهام. آلبومها را خوب ديديد؟ ديديد در عكسها چه ژستهايي گرفتهايم، در كدام مناسبتها كنار هم نشستهايم و در كدام عكسها دور از هم ايستادهايم؟ البته اين را هم بايد اضافه كنم كه تنها شما نيستيد كه به آلبومها اهميت ميدهيد، ايشان هم خيلي اوقات با آلبومها حال ميكنند. درواقع هروقت از چيزي ناراحت ميشوند، يا قهركردنمان كه دو روز بيشتر ميشود، سروقت آلبومها ميروند. خب اگر خوشحال ميشويد بايد اضافه كنم كه بله ما هم مثل همهي زن و شوهرهاي ديگر قهر ميكنيم؛ و جر و بحث ميكنيم و گاهي ظرفها را طرف هم پرت ميكنيم. در اتاق پذيرايي، آن تابلو گچي كه از ظروف شكسته درست شده توجهتان را جلب نكرد؟ خصوصيت آن تابلو اين است كه شما در نگاه اول فكر ميكنيد تمام آن ظرفها كاملاند و نيمهي پنهان آنها در دل ديوار است؛ اما با نگاهي ديگر، ميفهميد كه ظرفها كامل نيستند و فقط لبهي باريكي از آنها در دل ديوار و پنهان ماندهاست. جدا از اين خصوصيت تابلو، بايد بگويم تكتك آن ظرفها، كاسههاي سفالي و بشقابهاي سراميكي و فنجان و نعلبكيهاي چيني و گيلاسها و بستنيخوريهاي كريستالي هستند كه بنده طرف شوهرم پرت كردهام؛ تازه اگر دقت كنيد، تكههاي خرد و خاكشير شدهي شمعدانهاي نازنينم هم بهچشم ميخورند. نام آن تابلو را "خيانت" گذاشتهام؛ چون هر بار كه احساس كردهام شوهرم به من خيانت كرده يكي از آنها را شكستهام. حتي يك بار خواستم قلكم را هم بشكنم. همان قلكي كه غروبها، براي خريدنش با هم تا مغازهي سفالفروشي پياده ميرفتيم و ميديديم دير رسيدهايم و صاحب بداخلاقش مغازه را مثلاً بسته. يكي دو بار هم با صاحبمغازه دعوايم شدهبود، درست سرِ ساعت هفت تصميم ميگرفت مغازه را تعطيل كند و با اين كه تا بساطش را جمع كند و داخل مغازه ببرد، دو ساعتي طول ميكشيد، اما حاضر نبود آن قلك كذايي را به ما بفروشد و مهرداد شاكي ميشد كه چرا با او بحث ميكنم. ميدانيد او اصولاً دوست ندارد من با هيچ مردي دعوا كنم. خيال داشتم قلك را هم بشكنم و به تابلو اضافه كنم. ميدانيد كه من هنرمند نيستم و آن تابلو را فقط از روي غريزهام درست كردهام و ديگر خيال ندارم چنين تجربهاي را تكرار كنم و همانطور كه ملاحظه ميكنيد، تابلو ديگر جايي براي نصب حتي يك فنجان شكسته هم ندارد و فردا اگر احساسم حكم كند، ناچارم تابلوي جديدي شروع كنم. راستي آن اولين عكس را زياد جدي نگيريد. درست است كه هر دو كنار هم نشستهايم و هر دو ميخنديم. خنده كه چه عرض كنم، غش كردهايم. اما مطمئن باشيد فقط خودمان ميدانستيم بيخودي ميخنديم. پدرام يكي از بچههاي دانشگاهمان كه حالا عكاس فيلم است، مقابلمان ايستاده بود و گفته بود بخنديد و ما مانده بوديم به چه بخنديم؟ و بعد، از همان موضوع خندهمان گرفت. به خودمان و بقيه خنديدهبوديم. همه تا آن موقع حدسهايي زدهبودند و ما خودمان آخرين كساني بوديم كه نوع رابطهمان را كشف كرديم و علاقهمان را به هم. عكس پايينياش، مربوط به سيزدهبدر همان سال است كه با بچههاي دانشگاه دستهجمعي رفتهبوديم كوه. به خاطر او رفته بودم، همينطوري؛ فقط دلم ميخواست ببينمش. خودم نميدانستم چرا، چون همانموقع هم با دو سه تا از پسرهاي دانشگاهمان دوست بودم و حتي با يكيشان صحبتهايمان جدي شدهبود. لابد برايتان پيش آمده، هرچه باشد شما هم زنيد؛ شما بايد منظورم را بهتر بفهميد. به هر حال سرِ قرار نيامد. بقيه كه آمدند، شهاب ماشين را روشن كرد. خجالت ميكشيدم بگويم مهرداد هنوز نيامده، اما گفتم. پروين گفت رفته دفتر. باور نكردم. مهرداد و دفتر ـ روزِ تعطيل ـ آن هم سيزدهبدر! گفتند رفته اضافهكاري. گفتند دارند ويژهنامه درميآورند. گفتند عصر ميآيد. راستش اول كمي شك كردم. روز تعطيل، او با آن همكار پتيارهاش، تنها توي دفتر روزنامه. خب خيلي جالبتوجه بود، جان ميداد براي شايعهپراكنيهاي من! به خودم بود برميگشتم؛ ترسيدم همه بفهمند به خاطر مهرداد آمدهام. تصميم گرفتم به او و اينكه در آن لحظه داشت چه ميكرد، فكر نكنم. بچهها آن بالاها دشتي كشف كردهبودند كه از صبح تا عصر، فقط يكي دو عابر از آنجا ميگذشت كه آنها هم كوهنوردان حرفهاي بودند كه فقط از راههاي بكر و خلوت ميرفتند؛ من اولين بار بود كه ميرفتم. به دشت اختصاصيمان كه رسيديم، بهمن يك دسته گل خودرو برايم چيد و با احترامات فائقه به من تقديم كرد. بهمن هم از بچههاي رشته ارتباطات بود. دلم ميخواست دسته گل را جلو رويش پرت كنم توي رودخانه. ولي با خنده و مسخرهبازي دسته گل را گرفتم. سيروس هم نميدانم اين صحنه را ديد يا نه، چون چند لحظه بعد او هم دسته گلي برايم چيد؛ مسخرهتر از اين نميشد. اما مهرداد زودتر از آن كه فكرش را بكنم آمد، با استاد فرهي هم آمد. ميشناسيدش كه؟ تنها استاد مسلم رشتهي ارتباطات بينالملل و صاحبامتياز و مديرمسئول روزنامهي مستقل صبح فردا و محبوبترين استاد دانشگاه. با استاد كه آمدند، فهميدم در دفتر تنها نبوده. نگذاشتم بفهمد از آمدنش چقدر خوشحالم. پسرها يك پياز را آن دورها گذاشتهبودند تا با سنگ هدفگيري كنند. نوبت سيروس و بهمن شدهبود، اما جلو استاد فرهي خجالت ميكشيدند. استاد فرهي هم پنج سنگ جمع كرد و آمد در جايگاه ايستاد و هدفگيري كرد. چهار تا از سنگها به هدف خورد. سيروس و بهمن هم هر كدام سه سنگ به هدف زدند. نوبت من شده بود. پياز از ضربهي سنگها آبلمبو شدهبود. من اما محض رضاي خدا حتي يك بار هم نتوانستم بزنمش. مهم هم نبود، چون او بازي نميكرد. زير سايهي درختي دراز كشيده بود. هزار فكر به سرم زد. گفتم لابد توي دفتر جلو استاد فرهي با آن "پتياره" حرفش شده و زودتر آمده، استاد هم نخواسته او را با آن حالش تنها بگذارد، با او آمده. خب البته اين فكر درست نبود. چون بعدها راجع به آن روز با هم صحبت كرديم و او گفت از اينكه ديده من با پسرهاي ديگر سرگرم بازي و درواقع مسخرهبازيام، ناراحت شده و رفته گوشهاي دراز كشيده. خب من هم از اينكه در بازيِ ما شركت نميكرد، حرصم درآمده بود؛ اين بود كه آن پياز لهيده را از شاخهي درختي آويزان كردم و رفتم سراغش و آنقدر سربهسرش گذاشتم تا بلند شد و آمد پيش ما. اگر دقت كنيد، عكسِپاييني، من هستم با شاخهي درخت و آن پياز لهيده؛ آن هم كه دراز كشيده، لابد خيلي بهتر از من ميشناسيدش. همان روز بود كه براي اولين بار آمد خانهمان. به مادرم گفته بودم بعد از ناهار ـ دو، سه ـ ميآيم. نشان به آن نشان كه بعد از كوه رفتيم سينما، شام هم كباب خورديم: كنار خيابان، لبِ جو. راستي اگر شما بوديد حاضر ميشديد لب جو، نان داغ با كباب داغ بخوريد؟ ما ولي خورديم، دولُپي هم خورديم، خيلي هم بِهِمان چسبيد. مهران اما توي ماشين نشست؛ ميترسيد شاگردانش ببينند. از بچههاي دانشگاه فقط مهران تدريس ميكرد. استاد هم همان اول، پاي كوه از ما جدا شد. خانه كه برگشتم ساعت يازده شب بود. مهرداد و شهاب و پروين هم آمدند خانهمان، شفاعت. مهرداد كه نميخواست بيايد؛ شهاب و پروين راضياش كردند. يكراست رفتيم اتاق من. مامان و بابا هم آمدند. مامان كه رفت چاي بريزد، بابا هم به بهانهي آوردن زيرسيگاري از اتاق خارج شد. بعد مهرداد و شهاب بلند شدند و گشتي در اتاقم زدند و مثل همهي خبرنگارهاي ديگر، همهي جزييات اتاقم را زيرورو كردند. نام كفشهايم را خواندند؛ آن موقع هر بيست و سه جفت كفشم اسم داشتند: كفش پيادهروي، كفش پيادهروي زيرباران، كفش پاشنه تخمسگي، چكمهي آب حوضكشي، كوهنوردي، چلاغم كن ولي قدم را بلند كن، و بالاخره كفش خودكشي! بقيهاش يادم نيست. البته شما كه غريبه نيستيد، من فقط قبل از ازدواج در آنِ واحد بيست و سه جفت كفش داشتم. اين آقا مهرداد شما، اصلاً به فكرش نميرسد آدم بايد كفشش را براساس لباسي كه پوشيده عوض كند. پانل اتاقم را هم ديدند و كولاژ كاغذهاي آدامس و شكلات را. روي تختم هم دراز كشيدند تا پوستر چسبيده به سقف را هم ببينند. وقتي هم پوسترِ زير فرش را ديدند، براي آن زن نيمهبرهنه سوت كشيدند. آنها در ضمن با بدجنسي همهي ديوارنويسيهايم را خواندند. فقط آن موقع بود كه حال مهرداد طبيعي شد، وگرنه جلو مامان و بابا، تمام مدت سرش پايين بود و سيگار ميكشيد. فكركنم به شهاب كه مسببِ اصليِ حضورش در خانهي ما بود فحش ميداد. فحشهايي مربوط به بستگان نسبي، آن هم از نوع اُناث؛ منظورم فحشهايي مثل bastard و يا حتي cuckold است. اگر هنوز زبان انگليسيتان قوي نيست، پيشنهاد ميكنم هر چه زودتر برويد در يك آموزشگاه نامنويسي كنيد. البته اگر ميخواهيد توجهش را جلب كنيد، يا حتي حسادتش را برانگيزيد. يادم هست همان وقتها، قبل از ازدواج را ميگويم، از اين كه يكي دو ترم بالاتر از او بودم، داشت دق ميكرد. گرچه هر ترم شاگرد ممتاز ميشد و من به زور و با كمك گرفتن از اين و آن قبول ميشدم. آن اواخر هم كه ديگر درس نميخواندم. يك پايم دفتر روزنامه بود، يك پايم هم كه كاش قلم ميشد دنبال او، اين سينما و آن تئاتر و اين كنسرت و آن جشنواره. اسمش هم اين بود كه خبرنگاريم و داريم خبر تهيه ميكنيم. شبها هم كه ما را با ماشين تالار ميفرستادند خانه. آقا مهرداد هم سرراه پياده ميشد و ميرفت خانه، راحت و آسوده. آن اوايل از اين كه سرِ كوچهشان پياده ميشد و ميرفت لجم ميگرفت، حتي به ذهنش هم نميرسيد كه اول مرا برسانند؛ چون خانهاشان سرراه بود، اول او پياده ميشد. يك بار از حرصم گفتم: "رسيدي خونه، يه زنگ بزن!" و او فقط خنديد. هنوز هم عادت ندارد مرا جايي برساند.
از كلاس زبان ميگفتم. من بعد از خواندن ده ترم، هنوز ترم چهار بودم! در عوض ايشان آنقدر شاگرد ممتاز شد كه آموزشگاه، براي تشويق، شهريهي دو ترمش را پرداخت. يك بار روز امتحان آخر ترم دعا كرد رد شوم! گفت اگر رد شوم شيريني ميدهد. من اما چون مطمئن بودم قبول ميشوم، براي حرص دادنش گفتم اگر رد شوم خودم شيريني ميدهم؛ اما اگر او رد شد شام ميدهم. اسمش را كه توي تابلوي اعلانات ديديم، يكراست رفتيم شيكترين رستوراني كه دسر و شيريني هم داشت. اين بار هردويمان رد شدهبوديم. بايد هم شيريني ميدادم، هم شام! آن روز ركورد پيادهروي را شكستيم. از كلاس زبان من، تا آموزشگاه او و بعد پياده تا رستوران. چهار ساعت و نيم راه رفتيم و هرچه شاخ و شانه كشيدن بلد بوديم براي هم كشيديم. من ميگفتم اشكالي ندارد، رد شدم، عيبي ندارد، با اين حال من همچنان به خواندن زبان ادامه خواهم داد، ولي تو به زودي ازدواج خواهي كرد و يكي دو سال ديگر، همديگر را در خيابان خواهيم ديد. آن روز، من در حالي كه شاد و شنگول با كلاسور در خيابان قدم ميزنم تا بروم آموزشگاه، ناگهان تو را با خانواده و اهل و عيالت ميبينم. تو دست يك بچه را در دست گرفتهاي و بچهاي هم در بغل داري؛ زنت هم بچهاي شيرخواره در بغل دارد و دست بچهاي ديگر را در دستش گرفته. و اضافه كردم: "تازه خانمت باردار هم هست!" و او خيلي جدي گفت: "مگر من سوپرمنم؟" و من از خنده، تقريباً توي خيابان غش كردم. او ميگفت: اتفاقاً برعكس، من به درسم ادامه خواهم داد و تو به زودي ازدواج خواهي كرد و سال ديگر كه من ترم يازده هستم، تو را و شوهرت را در خيابان خواهم ديد و براي رعايت آبرويت، اصلاً جلو نخواهم آمد تا سلام و عليكي كنيم. به رستوران كه رسيديم، ديديم اماكن رستوران را تعطيل كرده. او معتقد بود كه من ميدانستم اين رستوران تعطيل شده، براي همين آن را انتخاب كردهام. و من هر چه ميگفتم باور نميكرد. به نظرم بعد از آن روز بود كه آمد دنبالم. از رو نرفته بودم، برخلاف او باز هم ثبتنام كرده بودم. از كلاس كه تعطيل شدم، با حسرت به بقيهي دخترها نگاه كردم. همهشان پدري، برادري يا چه ميدانم دوستي داشتند كه آمده بود دنبالشان. من اما، ديگر برايم عقده شده بود. ميدانيد كه، من هم مثل بقيهي زنها دوست دارم ببينم مردي به خاطر من تا كلاس يا چهميدانم، مطب دكتر دنبالم آمده. به او هم گفته بودم؛ خيال داشتم يك عمله كرايه كنم تا بيايد دنبالم و دو تا كوچه آنطرفتر برود پيِ كارش؛ فقط براي دكور. او هم آبِ پاكي را روي دستم ريخته بود و همان اول گفته بود هيچ دوست ندارد دنبال كسي برود، مخصوصاً جلو آموزشگاه دخترانه، آن هم در آن ساعت و توي آن شلوغي. او را كه چند قدم پايينتر ديدم شاخ درآوردم. آن قلك سراميك هم دستش بود. قلك بهترين چيزي بود كه ميتوانستم از يك عملهي كرايهاي هديه بگيرم. اميدوارم ناراحت نشويد، اين جملهاي است كه خودش هم در مورد خودش بهكار برد. هديههاي بعدياش هم همينطور بودند. شادم ميكردند. ـ جعبهي خالي مسواك! ـ ماهها بود دنبال قوطي خالي مسواك ميگشتم تا مسواك داخلِ كيفم را توي كيسه فريزر نگذارم؛ و بالاخره او آن را كادوپيچ شده به من داد. شما را نميدانم اما من هميشه از هديهدادن نامزدها به هم بدم ميآمد. به نظرم كار لوسي است. شما هم اگر مثل زنان ديگر هديه برايتان مهم است، بهتر است از حالا بدانيد هيچ مناسبتي برايش فرقي نميكند، تولد شما، تولد خودش، سالگرد ازدواج، سالگرد آشنايي، سالگرد اولين بوسه! همه را از دم فراموش ميكند. در مورد من فرق ميكرد، گفتم كه، از هديهدادن نامزدها به هم بدم ميآمد؛ شعار هم نيست. آن شب هم وقتي او آن هديه را به من داد عصبي شدم، حالم بد شد. فهميدم او هم مثل همهيمردهاي ديگر است. از آنها كه براي نشان دادن دست و دلبازيشان هديه ميخرند و حسابي پول خرج ميكنند. ميخواستم هديه را باز نكرده پس بدهم، اما برق چشمانش را كه ديدم كنجكاو شدم بازش كنم؛ و وقتي بازش كردم، از شادي نميدانم چه كردم، به نظرم چند بار پريدم هوا؛ نه يادم آمد وسط خيابان بوسيدمش. فكر نميكنم شما از اين خطاها مرتكب شويد. اصلاً فكر نميكنم از اينجور هديهها خوشتان بيايد تا به خاطرش وسط خيابان مرد همراهتان را ببوسيد. خوشبختانه هديههايش همه عجيب و غريب بودند. يك بار يك پلاكارد هديه داد. تا آن موقع خودم نفهميده بودم روز تولدم مصادف با يك حادثهي دلخراش است، يك عزاي عمومي! خندهدار است نه؟ از نظر او اين بيدقتي براي يك خبرنگار غيرقابل بخشش بود. او گشته بود و خوشرنگترين پلاكاردي را كه فرارسيدن سومين سالگرد اين فاجعهي ملي را به عموم مردم شهيدپرور تسليت ميگفت، پيدا كردهبود و نميدانم چگونه توانسته بود آن را دور از ديد مردم يا نيروي انتظامي كش برود. البته هنوز هم نميدانم آن پلاكارد زرد را چطوري و از كدام ميدان دزديده. فقط در مقابل اصرارهاي من، گفت اين آخرين فن از رموز خبرنگاري است كه استاد فرهي فقط به او گفته و تأكيد كرده نبايد اين فن را به هركس و ناكسي ياد داد!
ميبينيد؟ بي آن كه بخواهم، نامهام تبديل شده به دفتر خاطرات. راستي يادم رفت اول نامه بگويم كه اگر دلتان خواست ميتوانيد اين نامه را به مهرداد هم نشان بدهيد. اصلاً ميتوانيد نامه را با مهرداد بخوانيد؛ وقتي روي تخت دراز كشيدهايد و وقت ميگذرانيد. اما مواظب گلميخهاي كنار پنجره باشيد. اگر بيهوا بلند شويد، سرتان به گلميخهاي پرده اصابت ميكند.
از ديگر لحظات خوش و خرم و شادي كه ما با هم داشتيم، شبهايي بود كه من كابوس ميديدم. شما كه شكر خدا كابوس نميبينيد؟ كابوسهاي من اما وحشتناك بود. من البته چهار پنج سالي ميشود كه ديگر كابوس نميبينم. آن وقتها اما در هفته، خوراكِ سه چهار شبم بود. از آنجا كه همهي كابوسهايم را روي همين تخت ميديدم، گاهي شك ميكتم كه نكند كابوسديدنم مربوط به تختخواب باشد. اميدوارم با اين اوصاف، امشب كه روي اين تخت ميخوابيد كابوس نبينيد! يك بار خوب يادم هست؛ مهرداد را كشته بودند و من چهرهي قاتلش را ديده بودم ـ يكي از همكاران بخش اداري دفتر روزنامه بود كه دو سه باري با او دعوامان شده بود ـ وقتي فهميد ديدمش، دنبالم كرد؛ چند قدمي دويدم، همه جا تاريك بود و خلوت. لحظهاي ايستادم؛ ديگر بعد از او نميخواستم بمانم، همه چيز تمام شده بود، ايستادم تا مرا هم بكشد. تا همكار اداري دفتر روزنامه برسد، استاد فرهي را آوردم بالاي سرش و خودم پشت به او كردم و زدم زير گريه. فرهي جلوي او زانو زده بود و زار ميزد؛ وقتي برگشت به طرف من، ديدم همهي موهايش سفيد شده. همكار اداري دفتر روزنامه به من رسيدهبود كه بيدار شدم. ساعت پنج صبح بود. آنقدر زار زدم و بيتابي كردم كه مهرداد مجبور شد بلند شود و چراغ همهي اتاقها را روشن كند و همهي زواياي خانه را نشانم دهد و مرا تا آشپزخانه بغل كند و مانند يك بچه روي ميز آشپزخانه بنشاند و آنجا برايم چاي درست كند و كلوچه در فر گرم كند و با هم چاي و كلوچه بخوريم تا بالاخره من باور كنم كه سالها نگذشته و او مهرداد است و زنده است و كسي او را نكشته و اين خانه خانهي ديگري نيست و اسباب و اثاثيه همانها هستند و... فنجان خالي چاي را كه توي نعلبكي گذاشتم، كلوچه توي گلويم گير كرد و باز ياد آن كابوس افتادم و باورم شد كه سالها گذشته و او مهرداد نيست و خانه، خانهي ديگر است و من او را از دست دادهام و... و باز گريه كردم و زار زدم. و او براي آن كه باور كنم همه خواب بوده، از روزهاي خوشمان گفت، و وقتي قيافهي ناباور مرا ديد، آلبومها را آورد و عكسها را نشانم داد، عكسهاي عروسيِ خودمان را. از جزييات عروسيِ خصوصيمان گفت. ميدانيد، ما قبل از مراسم مسخرهي عروسيِ رايج، خودمان عروسي كرديم با مراسمي كه روزها و شبها برايش نقشه كشيدهبوديم. كلي هم بحث كرديم تا در مورد جايش به توافق رسيديم. در همان دشت اختصاصي خودمان که حالا خردلي، قهوهاي، قرمز و زرد شده بود؛ خودمان دو تا، در حضور استاد، با آداب تمام، چيزي در حد كمال. با ماشين استاد رفته بوديم. او با كت و شلوار سفيدش آمده بود، من اما كت و دامن كوتاه سفيدم را پشت درختها پوشيدم. جنس هر دو از يك پارچه بود و هر دو را يک خياط دوخته بود. يكي دو نكته را هم استاد تذكر داده بود؛ يادم هست دسته گل سفيدي كه مهرداد برايم چيدهبود را با حرص از دستش گرفت و گلهايش را مرتب كرد و پس داد و به تأكيد سر تكان داد و گفت: "اين!... بايد همه چيز درست باشد." و مهرداد خنديد و دسته گل را به من داد. استاد كه دست به دستمان داد، او مرا بوسيد و من نيز او را؛ و استاد هردومان را كه بوسيد رفت كنار رودخانه سيگاري بكشد. كمي بعدتر كه به او پيوستيم، رديف گلي را كه از غنچههاي ياس سفيد درستكردهبود، روي پيشانيام بست. ديگر غروب شدهبود، آتش روشن كرديم و دور آتش رقصيديم و آنقدر رقصيديم كه آخرش كار به زوزهكشيدن و سرخپوستبازي كشيد. استاد فرهي هم دور آتش كه ميرقصيد مدام "تومبا بومبا بالابام بومبا" ميخواند؛ ما هم با او همصدا شديم و آنقدر خوانديم و فرياد زديم كه صداهايمان گرفت. البته قسمت پاياني جشن، مثل اغلب عروسيها، فيالبداههكاري بود و برنامهريزي نشده بود. اولين دعواي پس از ازدواجمان را هم در بازگشت مرتكب شديم. دعوا كه نه، اختلاف نظر بود؛ بر سرِ حمل كيفِ من، يا بهتر بگويم چمدان من، تا ماشين. آن روز صبح به خاطر مصاحبهاي كه اول صبح با رييس فرهنگسرا داشتم، بند و بساط زيادي همراهم بود: دوربين عكاسي و فلاش و سهپايه و ضبط و چهار پنج تا نوار خام و... و خب نميشد كيف دوربين را دست هركسي داد. شب هم بايد مصاحبه را روي كاغذ پياده ميكردم. بعد از آن هم بحث هميشگيمان بر سرِ كيفِ سنگينِ من بود. خب دلم نميخواست بدهم او بياورد، كيف من بود، خودم بايد ميآوردم. از مرداني كه چمدان يا كيف سنگين خانمي را حمل ميكنند بدم ميآيد. ـ به او هم بارها گفته بودم، به شوخي يا جديـ ولي او هميشه اين حرفم را نشنيده ميگرفت. اين جملهي "خانمها مقدمترند" هم به نظرم حرف مزخرفي است. چه دليلي دارد؟ اصلاً چه كسي گفته زن بايد اول از در عبور كند؟ اينها احترامهاي الكي است كه مردها اختراع كردهاند تا ميزان بزرگي و منش خودشان را نشان بدهند. تا قبل از ازدواج كه خوب حريفش ميشدم؛ اما بعد از ازدواج ديگر زورم نميرسيد. با هم كه به خريد ميرفتيم بيبرو برگرد ساكهاي خريد را او حمل ميكرد و حاضر نبود حتي نايلكس يك كيلوييِ پياز را بدهد به من تا خانه بياورم و مرا خيلي عصباني ميكرد. سفرهايمان كه ديگر نورِ علي نور بود. چمدان و دو تا ساك و كيف خودش را برميداشت و من فقط بايد كيف رودوشيام را كه محتوي يك كتاب و دفتريادداشت و دو سه تا مداد و خودكار و مقداري لوازم آرايش بود ميآوردم. آن وقت انتظار داشت باور كنم با او شريكم و برابر. در بازگشت هم، يك ساك سوغاتي به چمدانها اضافه ميشد و اگر سفرمان به شمال بود، اغلب يك صندوق حصيري پر از صنايع دستي هم قوزبالاي قوز ميشد؛ و همه را بايد خودش ميآورد. يك روز طبق معمول از ماشين كه پياده شديم، براي سي و دومين بار از او خواستم يكي از ساكها را به من بدهد. و او نگاهي به من كرد و در سكوت، چمدان را به طرفم دراز كرد. چمدان را گرفتم. سنگينتر از آن بود كه انتظار داشتم. لحظهاي بعد، هر دو ساك را به طرفم دراز كرد. ساكها را هم گرفتم. بعد بستهي سوغاتيها را به من داد و در آخر بندِ كيفِ چرمياش را هم انداخت دورِ گردنم. اينها را ميگويم كه بدانيد با او نميشود بحث كرد، فقط ميشود لجبازي كرد. از اصرارهاي زياد من عصباني شدهبود، اما صد متر جلوتر، ديگر آرام شدهبود. ـ اين اتفاق هم البته در مورد مهرداد خيلي بهندرت پيش ميآيد، منظورم عصباني شدن و بلافاصله آرام شدن است! ـ همچنان دستِخالي، از روي جدول كنار خيابان ميآمد و "گردو شكستم" بازي ميكرد؛ و من كه كم مانده بود زير آن همه ساك و چمدان، كمرم خم شود و زانوانم تا شود از پيادهرو بهدنبالش ميرفتم. او دستهايش را به طرفين باز كرده بود و با آسودگي خيال سوت ميزد و از روي جدول كنار خيابان ميآمد. پانزده دقيقه پيادهروي تا خانه، چهل دقيقه طول كشيد. به نفس نفس افتاده بودم ولي جرأت نميكردم به او چيزي بگويم. تا آن موقع چند نفري از مقابلمان رد شدهبودند و با تعجب به ما نگاه كردهبودند. زن و شوهري هم از دور ما را به هم نشان دادند و با خنده دور شدند. كم كم خودمان از موقعيتمان خندهمان گرفت. چند مرد هم با نگاه تعقيبمان كردند و خنديدند، ما ديگر به مرحلهي غش و ريسه رسيدهبوديم. من زير آن همه بار، حتي قدرت خنديدن نداشتم. ميترسيدم بخندم و بند بندم از هم جدا شوند و همچنان نميخواستم چمدان را زمين بگذارم. مهرداد از خنده كممانده بود توي جوي آب بيفتد؛ در همان موقع، يكي از اقوامش از كوچه پيچيد، كه با ديدن ما در آن وضع، حسابي جاخورد. مهرداد دستِ خالي بود و من زيرِخروارِ ساك و چمدانها، حتي نميتوانستم نفس تازه كنم. چيزي نگفت اما خنديد و پس از سلام و عليكي كوتاه رفت. لابد زنذليليِ خودش را با مردسالاريِ موجود ميان من و مهرداد مقايسه ميكرد! تازه شش ماه بود ازدواج كردهبوديم.
اصلاً هيچ ميدانستيد اين آقا مهرداد، "شبهاي چهارشنبه هم غش ميكند!؟" البته اين مَثَل را براي خنده نوشتم؛ مرحوم دهخدا اينطور معنياش ميكند: "علاوه بر آنچه شما از بديِ كالا و بيدواميِ آن ميگوييد، عيوب ديگر هم در آن هست." منظورم اين است كه علاوه بر آنچه تا به حال گفتم، بيدقت است؛ هميشه دنبال عينك يا فندك يا سيگار و زيرسيگاري و چه ميدانم چوبسيگارش ميگردد و تا من از جايم بلند نشوم پيدايشان نميكند. لباسهايش را و لنگههاي جورابش را از زير مبلها و كنار و گوشههاي خانه پيدا ميكنم. هميشه كنترل تلويزيون را با خودش ميبرد آشپزخانه جا ميگذارد و گوشي تلفن را در اتاق خواب گم ميكند. گاهي ساعتش را توي دستشويي پيدا ميكنم و كليد انباري را درست دو ماه پس از آن كه مطمئن شدم گم شده، موقع رخت شستن در جيب كاپشن كثيفش مييابم. شما بايد از كليدهاي خانه سه دسته كليد يدكي تهيه كنيد تا مطمئن باشيد با او پشت در نميمانيد. راستي از من به شما نصيحت، هيچ وسيلهيبرقي را براي تعمير به دستش ندهيد، چون محال است ديگر آن را سالم ببينيد. فكر نميكنم ديگر با اين اوصاف، يك روز هم بتوانيد تحملش كنيد. شايد هم من كمي بيانصافي كرده باشم.
خب خيلي از خودمان گفتم. حالا ديگر ميتوانيم از شما حرف بزنيم. راستي هيچ ميدانيد در خانه چه لقبي به شما دادهام؟ "زليلمرده"! نخير، اشتباه نكنيد، غلط املايي نيست، به نظر من، البته خيلي ميبخشيد، به نظر من، شما از آن "ذليلمرده"ها هستيد كه با "صاد"، "ضاد" هم ميشود نوشتتان. درست كه من هنوز دقيق نميدانم او چند نامه براي شما نوشته و يا سركار خانم چند نامه براي ايشان فرستادهايد، اما شايد فقط من شما را بشناسم. شما هماني هستيد كه با طرح سؤالهاي بهجا و نابهجايتان به وسيلهي تلفن و نامه و فكس و غيره، ابتدا حواس شوهر مرا پرت كرديد و سپس با ارسال گزارشهاي درِپيتيتان خواستيد باب صحبت را با شوهر من بازكنيد، قبول كنيد آن گزارشي كه با پست سفارشي به آدرس منزلمان فرستاديد به درد پيكهاي دبستاني هم نميخورد؛ من سه بار خواندمش تا نكتهاي مثبت در آن بيابم و به قول معروف پيچش مويتان را ببينم، اما شما از بديهياتي گفتهبوديد كه بچههاي دبستاني هم از آن آگاهند. بعد هم با لاسهاي ادبيتانـ البته من اسمش را گذاشتهام "لاس ادبي"، شما ميتوانيد همچنان آن را نقد و بررسي بناميد ـ راجع به رمانهاي عهد بوق و حتي كتابهاي روز، ذهن شوهر مرا به خود مشغول كرديد. و البته مزخرفترين كاري كه ميتوانستيد بكنيد ارسال آن كارتتبريكها بود. شوهرِمن از اين لوسبازيها متنفر است. هرچند هر كدام آن كارتها هم هزار معنا داشت و مهرداد معناي آنها را درك نكرد؛ مثلاً همان كارت اولي، همان موقع هم فهميدم، كمترين معنياش اين است: زنت كه مُرد، با كله ميآيم سراغت! براي همين هم آن كارت تبريكها را به پانل زدهام، تا جلو چشم هردومان باشد. البته من هر بار به شوخي يا جدي از شما ياد كردم، شوهرم سكوت كرد. يك بار از آن روزهايي كه رفتارش از لحظهي ورود به خانه مشكوك بود تا طرز لباس عوضكردن و دست و رو شستن و روي مبل نشستنش همه غيرمعمول بود، بيمقدمه كنارش نشستم و گفتم خب، از "ظليلمرده" چه خبر؟ او نگاهي به من كرد و خنديد و من براي اثبات شرافت لكهدار شدهام! مجبور شدم حدسهايم را برايش تشريح كنم: حدس ميزنم "ضليلمرده" به بهانهي ديدار فرهي به دفتر روزنامه آمده و بعد مخ تو را كار گرفته و كارگرفته و كارگرفته تا ديروقت شده و همه خداحافظي كردهاند و او براي جبران زمان ازدست رفتهات، خواسته با ماشين به منزل برساندت، و سرراه رفتهايد يك كاپوچينو هم خوردهايد. مهرداد فقط خنديد و تخيلِ قويِ مرا تحسين كرد و پيشنهاد كرد روزنامهنگاري را كنار بگذارم و به جايش رمان بنويسم. ولي من به اين سادگيها فريب نميخورم. مهردادي كه چهارده سال هر روز به جز جمعهها، ساعت شش و بيست دقيقه، به منزل آمده، چطور ميتواند يك روز ساعت ۶ به خانه برسد؟ كافي بود به كشوهايش نگاهي بيندازم؛ نه آن كه فكر كنيد قبلاً هم اين كار را كردهام، نه؛ به جز مواقعي كه دنبال چيزي گشتهام و يا خودش تلفني از من خواسته عينك يدكي يا چه ميدانم شمارهتلفن يا آدرس فلان كس را از توي كشوي ميزش پيدا كنم. نامهها و بقيهي كارتتبريكهايتان هم همانجاست. گرچه تا به حال مدركي عليه شما پيدا نكردهام، ولي به اين زوديها از تك و تا نميافتم. يكي دو ماه پيش، از خريد كه آمدم، ديدم مقابل كشوهايش نشسته بود و چيزي را جستجو ميكرد؛ به نامهي شما كه رسيد، آن را خواند و مدتها به كارتتبريك ارسالي خيره شد و بعد آن را موقتاً گذاشت روي ميز. راستي تا يادم نرفته بگويم؛ از من ميشنويد عطرتان را عوض كنيد. از بوي عطرهاي تند بدش ميآيد. باور نميكنم تا به حال اين را به شما نگفته باشد. يكي دوبار روي كتش بوي عطر تندي مانده بود، كه مجبور شدم كتش را سه روز در آفتاب آويزان كنم. البته به رويش نياوردهام، شايد هر زن ديگري بود، با استنشاق چنين بويي، يك موي سالم روي سر شوهرش باقي نميگذاشت.
فكر نكنيد از همه چيز بيخبرم. خيلي خوب هم خبر دارم. نه آن كه فكر كنيد مهرداد چيزي گفته، نه. مثلاً همين الان ميدانم براي چه بعضي وقتها ريش ميزد و كت و شلوار دامادياش را ميپوشيد و ميرفت دفتر روزنامه! لابد مستقيم يا غيرمستقيم از ميترا ـ همكارمان ـ شنيده بود كه آن "پتياره" ـ ميبينيد؟ براي هر كسي يك اسم گذاشتهام! ـ مثلاً فردا قرار است بيايد دفتر به همكارانش سربزند، البته من كه با چشمان خودم نديدم، ولي ميشد حدس زد كه دارد چه غلطي ميكند. شما كه آن دختر را نديدهايد. دفتر كه ميآمد، اندازهي يك عروس آرايش ميكرد و رنگ و لعاب به سر و صورتش ميزد. بعد، از آن اولِ در با همه روبوسي ميكرد تا به استاد فرهي ميرسيد. استاد را البته با احساس بيشتري ميبوسيد. گاهي آبدارچيهاي طبقات ديگر هم كه از آمدنش خبردار ميشدند، با بهانه و بيبهانه به دفتر روزنامه ميآمدند و به زور روي ميزهاي ما را دستمال ميكشيدند تا سهميهاشان را دريافت كنند. بعد كه فرهي براي حروفچيني هفتهنامه استخدامش كرد، ديگر فاتحهي مهرداد را خواندم؛ برايم بدترين روزهاي هفته، يكشنبهها بود كه روز مقابلهي اوزاليد مجله بود، و مهرداد بايد از صبح زود ميرفت دفتر تا اوزاليدها را مقابله كند، و آن "پتياره" هم بايد ميرفت تا اگر "واوي" جا افتاده بود، بگذارد سرجايش. خانم جان، هر چه باشد من كه كارم فضولي است، و براي فضوليهايم حقوق ميگيرم، چطور ميتوانم نفهمم كه آن شازده خانم روزهاي يكشنبه غليظتر آرايش ميكند و مانتوهاي جديدش را يكشنبهها ميپوشد و عطرهاي سيوپنجهزارتومانياش را فقط يكشنبهها ميزند. شايد تمام آن مدت تخيلِ صاحبمردهي من خيلي بيشتر از رابطهي آن دو تا كار كرده باشد! ولي حواس مهرداد حتماً يكشنبهها پرت ميشده و تا دو سه روز هم گيج و منگ بوده. براي همان كمتر مزاحمش ميشدم و ميگذاشتم راحت باشد؛ به پر و پايش نميپيچيدم. حالا شايد تمام آن مدت حتي محل سگش هم نگذاشته؛ ولي من عادت كردهام از تخيلم خيلي بيش از ديگران كار بكشم. اينها را مينويسم كه بعدها نگوييد فلاني خدابيامرز خنگ بود؛ منظورم بعد از زماني است كه به من مرگموش خورانديد! شوخي کردم. بهتر است ديگر از "پتياره" حرفي نزنيم. راستي لازم نيست بترسيد، خطري از جانبش موقعيت شما را به خطر نمياندازد. حالا ديگر ازدواج كرده و حتي جرأت ندارد براي خريد يك روزنامهي حتي عصر، بياجازهي شوهرش از خانه خارج شود. به جايش ميتوانيم از شما حرف بزنيم؛ از "ضليلمرده"، نخنديد؛ اصلاً من عشقم كشيده هر بار با يك "ز" بنويسمتان. اين را هم بگويم كه فكر نكنيد به همين چند تا "ز" موجود در زبان فارسي رضايت ميدهم. شش هفت تايي "ز" ديگر هم ساختهام كه به موقعش از آنها هم استفاده خواهم كرد.
ميبينيد كه همه چيز شسته است و تميز. غذايي هم در آرامپز، بار گذاشتهام. حدود نُه شب، آمادهي خوردن است. سرزدن هم نميخواهد. نه آن كه فكر كنيد من زنِ خانهداري هستم و يا ميخواهم وانمود كنم كدبانويي كامل هستم؛ من از گردگيري بدم ميآيد، از آشپزي متنفرم و از ظرفشستن بيزار. اما امروز دلم خواست خانه را طوري تميز كنم كه به قول شاعر، انگار "عزيزترين عزيزها" مهمانم است. لازم نيست حتي خجالت بكشيد. من كه همه چيز را ميدانم. امشب كه من و دوستانم به عروسي رفتهايم، شما هم ميتوانيد جشن بگيريد. اولش نميخواستم بروم. چون از عروسي رفتن بدم ميآيد. من عروسيِ خودم را به زور تحمل كردم، چه برسد به عروسيِديگران. البته در اين مورد، مهرداد هم با من همعقيده است. ما اگر اصرار خانوادههايمان نبود، محال بود آن مراسم احمقانه را برپا كنيم. امشب هم نميخواستم بروم، چون به اصرارهاي مهرداد شك كردم، رفتم. مهرداد هم ميداند من از مجلس عروسي بدم ميآيد، براي همين هيچوقت به من اصرار نميكند بروم. اما ديشب ميگفت بروم، براي تغيير روحيهام خوب است. اصرار كه كرد، شك كردم. اول به خودم نهيب زدم كه اشتباه ميكنم و اين يكي هم مثل مورد پتياره است. اما كمي كه فكر كردم مطمئن شدم. اين بود كه رفتم. ميدانيد؟ من حتي ميدانم شما از چه تاريخي با هم صميمي شديد. تعجب ميكنيد؟ منظورم اين است كه دقيقاً يك ماه و شانزده روز ديگر ميشود سه سال كه شما پنهاني همديگر را ميبينيد. منظورم محيط كار نيست. چون آنجا، حتي اگر من هم نباشم، بقيهي بچههاي دانشگاه هستند و حضور حتي يكي از آنها كافي است تا مانع بشود كه شما دو تا از ديدار هم لذت ببريد. آن هم بچههاي ارتباطات كه منتظرند يك مورچه به سوسكي آلماني نگاه چپ بكند، تا هزار تا گزارش و عكس و نقد و تحليل، به استاد فرهي ارائه دهند. لابد تعجب ميكنيد كه اگر ميدانستم، چرا رفتم عروسي!؟ خب، ميروم چون عاشقش هستم. چون ميخواهم بداند كه عاشقي مثل من پيدا نميكند. شما فعلاً برايش تازگي داريد، ولي نميتوانيد مثل من باشيد. چون همهي لحظههاي بغلزدن، بوييدن، و عشقورزيدنش را پُر كردهام. شما نميتوانيد جورِ تازهاي بغلش كنيد. به او ثابت كردهام هيچكس نميتواند به پاي شيفتگيِ من برسد. از اين به بعد هم خيال دارم بيشتر تنهايش بگذارم و به همهي مهمانيهاي شبانه و مسافرتهاي دوستانه بروم تا هر چه زودتر از بغلزدنهاي شما كلافه شود. مطمئن باشيد خودتان را هم بكشيد، هيچ جور نميتوانيد او را بغل كنيد كه من صدبار بغل نكرده باشم. شرط ميبندم نميتوانيد وقتي نشسته و روزنامه ميخواند آهسته از بالاي سرش خم شويد و ببوسيدش و بلافاصله كلهمعلق بزنيد و بنشينيد توي بغلش و روزنامهي له شدهاش را به كناري پرت كنيد و لبخندِ نشسته بر لبش را با بوسهاي طولاني، بر لبتان بدوزيد. شما حتي نميتوانيد به او بگوييد دوستت دارم، چون به هر لحن و هر لهجه و هر زباني كه بگوييد به ياد من ميافتد. شما خيلي زودتر از من برايش كهنه ميشويد؛ بلكه بدتر از آن، ترحمانگيز خواهيد شد.
اين نامه را هم براي اين نوشتم كه بدانيد آنقدرها كه فكر ميكنيد خنگ نيستم. حالا ديگر شما هم خيلي چيزها در مورد من و مهرداد ميدانيد و در جاي جاي خانه مرا ميبينيد. اگر روي تختخواب بخوابيد به ياد حرف من ميافتيد و مواظب سرتان ميشويد تا به گلميخ پرده نخورد. اگر مقابل تابلو خيانت بايستيد به ياد من ميافتيد. اگر كارتتبريكهاي خودتان را كه به پانل نصب شده ببينيد، ياد من ميافتيد؛ و اگر قلك سفالي، آلبومها و خيلي چيزهاي ديگر كه در اتاق به چشم ميخورند، شما را به ياد من نيندازد، اگر شام بخوريد، ديگر حتماً به ياد من ميافتيد. مهرداد اگر دنبال كنترل تلويزيون بگردد، شما ميدانيد در آشپزخانه است، و اگر گوشي تلفن را نيافتيد، شما ميدانيد در اتاقخواب است، اگر مهرداد ساعتش را گم كند، شما پيدايش ميكنيد، و اگر كليد انباري را خواستيد، لااقل شما ميدانيد در جيب كاپشنش است؛ و شما اگر پتياره را هم ببينيد ياد من ميافتيد. شما همهي اين كارها را با بهياد آوردن من، انجام خواهيد داد. شما حتي اگر كابوس هم ببينيد، به ياد من ميافتيد، اصلاً شايد در كابوستان، من هم باشم. حالا من در خلوتتان هم هستم. ميبينيد؟ همهي جوانب كار را سنجيدهام و از ميان همهي محاسباتِ صددرصديام، فقط دو درصد حدس ميزنم كه اين نامه را نيابيد؛ نيمدرصد حدس ميزنم كه نياييد، و گذشته از اشتباهم در مورد پتياره كه فقط يك سوءتفاهم بود و بس، در مورد شما فقط يك هزارم درصد احتمال ميدهم كه اصلاً رابطهاي بين شما دو نفر نباشد!!
بهار ۸۰
|
|
آذردخت بهرامي به سال ۱۳۴۵ در تهران به دنيا آمدهاست. او فارغالتحصيل رشتهء ادبيات نمايشي از فرهنگسراي نياوران و رشتهء تئاتر عروسكي مدرسه صدا و سيما است و در زمينهء تئاتر و تئاتر عروسكي تجربههايي دارد اما حيطهء اصلي او هميشه قلم بوده است. او در تهران زندگي ميكند و از راه نوشتن فيلمنامه گذران ميكند. بهرامي از نخستين اعضاي كارگاه گلشيري در گالري كسري است و در اين حلقه تنها نويسندهاي است كه به طنز نيز عنايتي داشته است. از او داستانهايي در مطبوعات، جنگها و مجلات ادبي معتبر داخل و خارج كشور منتشر شده است.
|
|
|
|
© تمام حقوق داستـان فـوق متعلق به نويسندهء آن است.
تماس با کارگاه داستان: kargah@golshirifoundation.org
|