|
|
|
|
|
گورْخوان
محمدرضا شادگار*
mshoudgaur@yahoo.com
بعد از مردن هيكل ديگر هر عصر ميرفت، درست دَمِ غروب، با يك شاخهگلِ سرخ. ميگفت قبلنا هفتهاي يكبار ميرفت، آن هم شبِ جمعهها. همان وقتها را ميگفت كه من به هواي شيرجه و شناي توُ رودخانه ميرفتم، وردستش، كاسبي ميكردم. راست ميگفت. خودم هم ديده بودم. اين البته مالِ وقتي بود كه هنوز بيوه نشده بود. آن قدر هم با قِروفِر از پُل ميگذشت كه ما به صرافتِ ماهيها ميافتاديم كه ميآمدند بالا و به حبابهاي روي كفآبهي دور و برِ ستونِ پُل تُك ميزدند و بعدش هم كفگرگيِ حسني بود كه ميخواباند تختِ سينهام و باز همان حرفهاي هميشگياش: گفتم بتمرگ سرِ جات!
و كمرش را تا ميكرد و از آب رودخانه قوطيِ حلبياش را پُر ميكرد و ميرفت سرِ همان قبر. همان روز اولي هم كه ديدمش، حسني گفت: ببين چهقد قشنگه! چادرِ كلوكه مالِ اعيونهاس.
چادر سياهِ پاكيزهاي قدش بود. قد بلندي داشت. داشت ميرفت كنار همان قبر، كه گفتم: اين شبِ جمعهاي ديگه نوبتِ منه.
و حسني درآمد كه: غلطِ زيادي نكن! اصلاً كي پات رو باز كرد توُ اين كار؟
ـ فقط يهبار، هر چي هم كه كاسبي كردم، مالِ تو. باشه؟
ـ زكي، حرفِ پيشكي، مايهيِ شيشكي.
و تا شد تا آب بردارد كه پتهي پشتِ پيرهنش بالا رفت و من كه كمرِ لُختش را ديدم، خم شدم و دست زدم توُ رود و يك كفِ دست آب پاشيدم توُ ناودانِ پشتش كه پيدا شده بود. جيغ كشيد و فحش داد و من نميدانم چرا يههوكي از دهنم پريد: پولِ پيرييه چربتره؟ انگار بهات ميسازه!
كه پاشد راست وايستاد. گِل و گردنش شده بود عينهو لبو.
ـ تا چشمت كور شه. اصلاً، اون به كدوم تخمِ سگي ميگفت ماچِ آرتيستي؟
ـ معلومه. تو ازش پول گرفتي يا من؟
دستش را كه برد بالا، چشمم را بستم. دَك و پوزم گُر كشيد. بيپدرِ بيهمهچيز هرچه فحش توُ توبرهاش بود بست به نافم. به رويِ خودم نياوردم. سرم را كه پايين انداختم پشت بهام كرد و راهش را كشيد رفت. دنبالش كردم. چند قدم نرفته بود كه برگشت و انگشتي را، كه همهاش توُ دماغش ميكرد، حوالهام كرد.
ـ مگه افسارت رو به دُمِ من بستهان؟
ـ حالا همين يه دفعه، تو را خدا!
ـ دِ مولِ شبِ جمعه، بتمرگ سرِ جات!
و زد تختِ سينهام كه پسپسكي سكندري خوردم و پهن شدم روي زمين. داشت دوباره پشتش را بهام ميكرد كه دست دراز كردم قلوهسنگ گندهاي را مشتكردم. شانهي چپش كجكي افتاده بود پايين. از آن وقتي كه پيري با لگد خوابانده بود زير آبگاهش، راه كه ميرفت، ميشَليد. تقصير من بود. اگر نگفته بودم: "حسني چند بهات داد؟" كه سر قوز نميافتاد، آن جوري، جلوِ آن پيري دربيايد. يكخُرده پا به پا كردم تا بلكي هم نفسم آرام بگيرد كه حسني وايستاد، برگشت و گفت: خيليخب، دفعه بعد تو برو!
ـ ميذاري، جون حسني؟
ـ گفتم دفعهي ديگه. حالا بتمرگ!
قلوهسنگ را ول كردم. هنوز سرِ قبر، همان كه خانمه همهاش كنارش مينشست، نرسيده بود كه آن هيكلِ چارشانه كه هميشهيخدا بوي عطر ميداد پيداششد. نامهْطوري را انگار چپاند توُ جيب حسني. آنوقت صداي كارْدُرستِ خانمه بود كه توُ گوشم پيچيد: آهاي پسر... آب!
حسني جلدي خودش را به او رساند. يك چشمش را تنگ كرده بود و، با آن يكي، نگاهي هم به من انداخت. رفتم كنار سنگي، يكي دوتا قبر آنطرفتر، گوشوايستادم كه آن صدايِ ناز دوباره پيچيد توُ گوشم: درست بريز روي دستم!
حسني ميريخت و او دستش را، با آن انگشتهاي بلند و لاغر، نرم ميكشيد روي سنگ. ناخنهايِ بلندش لاكِ سياه داشت. از بالاي سنگ كه شروع كرد بازم صداي خيلي نازش بود كه درآمد.
ـ درست بريز!
سنگ را كه شست حسني پاشد و با غيظ نگاهم كرد. خانمه گل سرخ را گذاشت روي سنگ. ساقهاش را رو به قبله گذاشت. بعدش هم ريگي نخودي برداشت و ضربدر كشيد. بعد بعلاوهاي كشيد و زيرِ لب چيزي خواند. ياسين بود يا نميدانم سورهاي از جزءِ سيام. دستِ آخر هم همان دست و مچِ قشنگش را، كه سنگ را باش شست، توُ كيفش كرد و يك مشت پولخرده درآورد گذاشت كف دست حسني. حسني هم، كه نيشش تا بناگوش باز شده بود، گفت: بازم بيارَم؟
كه گردبادي پيچان درگرفت. هوُ ميكشيد و پيش ميآمد. من دور خودم چرخيدم. نشستم و دستهام را جلوِ چشمهام گرفتم. يههو ديدم كه پَر چادرِ خانمه كشيده شد توُ هوا. او هم مثل من دور خودش چرخي زد و لبههاي چادرش را، زيرِ گلوش، سفت و سخت چسبيد. گردباد كه خوابيد شنيدم حسني ميگفت: اون آقاهه اين كاغذو داد تا بِدم به شما.
و وقتي ديد كه انگشتش، همان كه يهريز توُ دماغش بود، رو به فضاي خاليست هول شد.
ـ همونجا بود، بهخدا.
و سرش را پايين انداخت. خانمه بي آنكه تايِ كاغذ را واز كند، آن را گذاشت توُ كيفش. بعد دنبالِ نگاهِ حسني را گرفت و روي خاكِ كنار سنگ، چشمش به لاكپشتِ حسني افتاد كه يهوري شده بود و داشت دست و پا ميزد.
ـ اين مالِ توه؟
ـ آره. خانوم، قشنگه، نه؟
خانمه دوباره قِر گذاشت توُ حرفهاش.
ـ پس چرا حيواني را آزارش ميدهي؟
حسني تا شد، لاكپشته را مشت كرد انداخت توُ قوطيِ خاليِ آب. دستش را با شلوارش پاك كرد.
ـ خانوم، من...
ـ تو، چي؟
ـ من...
محلش نگذاشت. دستكشهاي سياهش را درآورد دستش كرد و بلند شد رفت.
بار بعدي، دَمدمايِ آمدنش كه شد، دل توُ دلم نبود. دلم ميخواست از آب بزنم بيرون و مثل برِ خودم را برسانم سرِ راهش. داشتيم ميرفتيم جاهايِ عميقتر رود كه گفتم: حسني، يه امروزو، به سر و وضعت برس!
و با پاشنهي كفِ دست بهطرفش آب پاشيدم. ابروهاش را بالا انداخت. قيافه گرفت. آب پاشيده شده بود توُ چشمهاش. با پشتِ دست شرهي آبِ زيرِ ابرو را پاككرد. زيرِ پام داشت خالي ميشد. بازم بهطرفش آب پاشيدم كه گفت: دست بردار خره!
ـ بذار يك دستي به هيكلت بكشم! مگه چي ميشه؟
يههو خيز برداشت بهطرفم. رويم را برگرداندم و خواستم پابگذارم به فرار كه دستهاش را گذاشت روي شانههام و هلم داد زير آب. رفتم پايين. پاي راستم كه خورد توُ چنبرهي خزهها، عينِ مار پيچيدند به پام. هنوز داشت به شانههام فشار ميداد. قلپ قلپ آب بود كه ميرفت توُ حلقم و دستوپا ميزدم. با كفِ پاش كوبيد روي گردهام. وقتي كه آن پايين چرخي خوردم، از توُ آب، ديدم كه خيز گرفت رو به خشكي. تا خودم را بالا كشيدم حسابي زهرهترك شدم. نفسم بند آمده بود. سينهام ميسوخت. به خشكي كه رسيدم يك ريگ گنده برداشتم و حوالهاش كردم. جاخالي داد. بعد ريگِ ديگري برداشتم و پرت كردم. بيخيالش شدم كه به كجاش بخورد يا نخورد. عينِ ديوانهها ميخنديد و عربده ميكشيد.
ـ يكي كم بود، اين تخمِ سگ هم شده لنگهي اون زنيكه.
ـ ننهات رو ميآرَم پيشِ چشات، حرومزاده.
برگشتم با زيرپيرهنيْ خودم را خشك كردم. پيرهن و شلوارم را به تنم كشيدم و رفتم بههوايِ قبرستان كه ديدم دارد ميآيد. دلم افتاد به تپتپ. دستي توُ موهام كشيدم و خواستم بروم جلو كه ديدم سروكلهي هيكل هم پيدا شد. لندهورِ ديلاق جلدي خودش را به خانمه رساند و داشت توُ رُوش ميخنديد. رو كه نبود سنگپاي قزوين بود. خودم را رساندم پشت سرشان.
ـ بهار خيلي قشنگه، نه؟
ـ بله.
ـ آن گُلِاشرفي، كه بالايِ قبر كاشتهايد، الحق كه ميونِ گلها لنگه نداره. شما خيلي خوشسليقهايد.
ـ ممنونم.
ـ منم توُ باغچهي خانهام گلِاشرفي كاشتهام. گلِ بهشتييه!
ـ راست ميگوييد؟
ـ باور بفرماين.
خانمه پاي قبر كه رسيد دست گذاشت به خواندن زيارتِ اهلِ قبور كه روي سنگي بالاي قبر كنده شده بود. نميدانم حسنيِ جن از كجا پيداش شد. انگاري مويِ اين حرامزادهي كوفتي را آتش زده بودند. قوطيِ آب هم دستش بود. دلم ميخواست با يك چيزي بكوبم توُ كلهاش، ولي توُ آن هيرووير جاش نبود. خانمه نشست و دستي رويِ سنگ كشيد. هيكل، كه جلوش وايستاده بود، افتاد به زبانبازي.
ـ علاقهي من به شما از سرِ ارادت اس و احترام. باور بفرماين...
خانمه حرفش را بريد.
ـ شما فاتحه نميخوانيد؟ مگر به زيارت اهلِ قبور نيامدهايد؟
هيكل من و من كرد و گفت:
ـ بله، بله... مردن حق اس. ما ولي تا زندهايم بايد به راه خودمون بِريم.
خانمه گفت: كدام راه؟
و نگاهش را، از روي هيكل، چرخاند رو به گُلاشرفيِ بالاي گور كه تازه شكوفه كرده بود.
ـ راهي كه آخرِ آخرش به اين جاس. آن هم وقتي كه ديگر همه چيز تمام شده باشد. ماشالا شما هنوز خيلي جوانيد.
ـ بعضي وقتها، براي بعضي از آدمها، همه چيز زود تمام ميشود. براي برادر ناكامِ من كه اينطور بود. نفهميديم چهطور پرپر زد. پشتبندِ مفقودشدنش پدرم دق كرد. حالا چشمهاي مادرم يكي اشك است و يكي خون. اين جا تنها جاييست كه حضور برادركم را حس ميكنم.
ـ ما همه اسيرانِ خاكيم. خدا به خانم والدهتان صبر بِده. بله، عرض ميكردم علاقهي من به شما...
خانمه باز حرفش را بريد: براي اين حرفها جايي بهتر از اينجا گير نياورديد؟
ـ كجا بهتر از اينجا؟... جايي كه رفقام خوابيدهاَن و مهمتر از همه، اينجا، عزيزان شما هم شاهداَن.
ـ از توي گور؟
ـ چه عيبي داره؟ براي من كه هميشه، به خودم گفتهام، با مرگ بهدنيا آمدهام، وصلت اينجوري خيلي دلچسبتر اس. هميشه هم مرگ جلوِ چشمم بوده اس. من هميشه آماده بودهام. بهقولِ شاعر، مرگ اگر مرگ است... گو بگيرم تنگ تنگ.
ـ فكر نميكنيد رفتنِ به پيشواز مرگ يكجور فرار از زندگي باشد؟
ـ پس خودتان چي كه مثل سايه بينِ قبرها ميگردين؟
ـ من تسليِ خاطر پيدا ميكنم.
ـ من هم آروم ميشم وقتي جفتم رو از بين قبرها جمع كنم.
و خانمه با آن قر توُ صداش درآمد كه: نه. شما ميخواهيد يك سوراخي را، توي زندگيِتان، پُر كنيد، ولي مدتي كه گذشت، مطمئنم كه ميبينيد جاي ديگري دهن باز كرده، يا نه همان وصله هم سوراخ شده. به مرور هم گشادتر ميشود. اصلاً زندگي، همهاش، بستنِ همين درزودورزهاست. اين را بگذاري عوضِ آن و بعد يكي ديگر را جاي اين. نهايت هم ندارد. نهايتش بايد مرگ باشد.
ـ من حاضرم همين الانه بميرم ولي عمرِ ابدي داشته باشم، يعني عشق. اگه الان هم، هنوز كه هنوز اس، مجنون زنده اس، واسه اينه كه عاشقِ ليلي شده بود يا همينطور فرهاد يا...
ـ از اين عشقي كه ميگوييد اگر توي قوطيِ هيچ عطاري پيدا نشود، اگر نظيرههاش فقط توي كتابها باشد، آنوقت چي؟
ـ تخمِ سگِ گوربهگوري فالگوش وايسادهاي كه چي؟
و سقلمهي سفتيام زد. جوري كه تا خيلي بعدها توُ مهرههايِ پشتم تير ميكشيد. گفتم: وايسادم كه وايسادم، به تو چه؟
ـ به من چه؟... چه غلطها!
ـ اصلاً هم خودم فهميدم كه اون روز، به جا نامه، اون كاغذِ تا زده رو دادي بهاش.
ـ دادم كه دادم. تو مگه وكيل وصيِ مردمي؟ اگه هم نامههه رو ندادمش، خاطرش رو ميخواستم. نميخواستم قُرش بزنه.
ـ قُرش يعني چه؟
ـ تو چي ميفهمي عرعر؟
راستش آن وقت درست منظورش را نفهميدم. بعدش فهميدم. همان روز سوم بود، يا نميدانم شبِ هفتِ هيكل، كه من براي اولين بار با قوطيِ پُر آب رفتم سرِ قبرش. همان روزي كه دردْ بيخِ دلِ حسني را دوباره چنگ زده بود و نميتوانست آب ببرد و من هم كه بَدم نميآمد يكخردهاي بچزانمش، از روي لجم، گفتم: توُ نخ ِاين و اون رفتن، سزاش، همينِ ديگه.
ـ خفه شو!
ـ حالا اون چي چي گفت؟
ـ كي چي گفت؟
ـ خانمه ديگه.
ـ به تو نيومده كه بدوني.
ـ جون حسني!
و يك نوُت بيست تومني از توُ جيبم درآوردم نشانش دادم كه دست گذاشت به درآوردن اداي خانمه. انگاري داشت انشا ميخواند.
ـ راستي راستي از دستِ يك مرد، چه كاري ساخته است واسهي يك زن؟... شما هم كه، عوضِ زندگي، يكي را ميخواهيد دنبال تابوتتان شيون بكند و توي مراسمِ زنانه موهاش را چنگ بزند. خوب، گيرم دل بستم به شما، آخرش كه چي؟ دستبالاش بايد هم، شاخهاي گل بخرم برايتان و بهجاي هفتهاي يكبار، هر روز بيايم سرِ قبرِتان. آخرش همين است.
و همين هم شد. براي همين بود كه ديگر، از همان وقت كه هيكل را چالش كردند، هر روز درستْ سرِ غروبي ميرفت زيارت هيكل و راز و نياز ميكرد.
ـ بده من ديگه!
حواسم بود. بيست تومني را جلوِ چشمش، توُ هوا، تكانتكان دادم و بعد چپاندم توُ جيبم.
ـ شرط دارد.
ـ ديگه چه مرگياته؟
ـ حالا مگه هيكل چي توُ اون نامههه نوشته بود؟
ـ به تو چه.
دَرسَم را فوُتِ آب بودم. از گوشهي درزِ جيبم نوك بيست تومني را نشانش دادم و ابرو انداختم.
ـ هالو، نوشته بود...
و نامههه را از توُ جيبش درآورد. مچاله شده بود. كثيف هم بود. بعد هم، در جا، قدمهاي گشادگشاد ورداشت و اداي هيكل را درآورد.
ـ اصلاً زندگي، واسه مردهايي كه ميخواهند بزرگ باشند، تنگ است. تنگِ تنگ...
و بهام خيره نگاه كرد.
ـ و از اين چرت و پرتها.
گفتم: خب اين مگه چيه؟
و قاپ زدم نامههه را از چنگش درآوردم.
ـ دِ هالويي ديگه. عينِ همين قاپ زدنت. مثِ آدم بگو تا خودم بهات بِدم. دومندش خره، ننه و آقاي تو هم همين طور اَن؟
ننهي من كه با آقام لام تا كام حرف نميزند. اگر هم آسمان به زمين بيايد و يكباري، دوتا كلام، چيزي بگويد آقام ميگويد، دوباره نقنق شروع شد. خودش هم، شبها كه ميآيد، عين مرده ميافتد توُ راهرو. انگار رختخواب سيخ دارد. همانجا يك متكا ميگذارد زير پاش و يكي ديگرش را هم بغل ميزند. صبحها هم من و ننهام خواب هستيم كه او از خانه زده است بيرون.
دلم ميخواست بروم كنار قبر هيكل و از زبان خودش بشنوم، با گوشهاي خودم. يعني آن اولهاش هم، همهي ننهها همين جوريها بودهاند. گفتم: اون دفعهايكه ميگفتي من بِرم، هنوز نيومده؟
ـ خب، تنِ لَش اگه ميخواي بِري، بِده ديگه!
ـ اون لاكپشته رو هم ميخوام. باشه؟
قوطياش را وارونه كرد. لاكپشته دمر افتاد جلوِ پام. ميخواستم برش دارم كه پريد بيست تومني را، كه درآورده بودم، قاپ زد و گفت: هالو، اين به اون در. ولي بگم ها، سراغتو ميگرفت. دلش برات پَرپَر ميزنه. پيرييه ميگفت، اون رفيقت كدوم گورييه، هموني كه تيپش عينِ آرتيستهاي توُ فيلمهاس؟
و سرش را تكان داد. خنديد و رفت. رفتم پشت همان بقعهاي، كه شبها قوطيهاي خاليِ آبمان را ميگذاشتيم، چارزانو نشستم و تكيه دادم به ديوار. جاي دنجي بود. نامههه را درآوردم. اول اينور و آنور را ديدي زدم. خاطرم كه جمع شد كسي زاغسياهم را چوب نزده، چروكهاش را با كفِ دست صاف كردم و شروع كردم. نميدانم چرا وقتي به آن جاش رسيدم كه نوشته بود: "اگر شما باهام باشيد مطمئنم يكي هست كه، اگر بميرم، ميآيد سر قبرم و اقلكم شاخهي گُلي ميگذارد رويش. دستِكم زنده هستم بعد از مرگ، توي ذهنِ آدمي مثل شما، گيرم تا نفسِ آخرِ عمرِ..." تنم مورمور شد و لرزيدم. بعضي چيزها را نميشد فهميد. نبايد پيلهميكردم. مثل همين آفتاب كه هر روز ميرود بالا و تا ميخواهيم، عصرها، دو زار كاسبي كنيم ميآيد پايين. مثل همين حالا. مثل حرفهاي دروبيدرِ ننهام به آقام. چه ميشد كرد؟ تا غروب بشود حوصلهام سر ميرفت. رفتم قوطيام را به آبِ رودخانه زدم. پُرَش كه كردم برگشتم و لاكپشته را، كه دمر افتاده بود، بَرش داشتم انداختم توُ قوطي. توُ آب دست و پا ميزد و من داشتم، پيش خودم، ميگفتم چه جوريست كه آدمها، وقتي كه زنوشوهر ميشوند، از اين رو به آن رو ميشوند يا اين ماچِ آرتيستي يعني چه؟ كه آمد. با لباسِ يكدست سياه، خيلي مامان از جلوِ چشمم كه رد شد، رفت رو به قبرِ هيكل. راه افتادم. پيري هم از آنورِ قبرستان شلنگانداز آمد نشست كنار خانمه و ياسين خواند و توُ آن چشمهاي قلوه، كه سياهِ سياه بود، خيره شد تا خانمه دست توُ كيفدستياش كرد، نوُتي درآورد و گذاشت كفِ دستش، و پيري گفت: خدا بيامرزدشون. از شأن و شخصيتِ شما، معلومه كه خدا بيامرز، مردِ محترمي بوده.
پيري پا به پا كرد و انگاري پيِ چيزي روي نوشتهي سنگ قبر ميگشت.
ـ خدا بيامرز حتماً شوهر خوبي بوده... خدا رحمت كُنه!
ـ تو كارت را بكن!
و بالِ سياهِ چادرِ كِلوكهاش را روي زانوانش جمع كرد و مچالهتر از هميشه نشست كنار گور و تا آمد گل را بگذارد روي سنگ، از آنور قبر، پيري تا بلكي ساقهيگل را بگيرد، خم شد روي سنگ. پنجتا انگشتش، حلقهي ساقهي گل شد. مشتش كه گره شد روي دستِ خانمه، خانمه لرزيد و نگاهش را از روي چروكهاي دستِ پيري سراند رو به سنگ. با بيمحلي گل را گذاشت روي سنگ. ساقهاش را گذاشت رو به ساقهاي مُرده. پيري پوزخندي زد و گفت: خدا غريقِ رحمتش كُنه! اما من ميگم چيزايِ ديگهاي هم هس كه ميشه گُذاش جا غم و زاري. زندگي يعني همين.
و ريشش را خاراند. ريشِ حنا بسته و فرفرياش لابهلاي پوستِ خشكيدهي انگشتانِ دستش پيچ و تاب ميخورد. شنيدم كه خانمه گفت:
ـ چه حرفها!
ـ آدم نونِ گندم نميخوره، حرفِ مفت بزنه. تازه، نه مَثلِ امثالِ شما رو واقعه نزده؟...
و بنا كرد به خواندن تكهاي از واقعه. پولكيهاي زردِ گُلِاشرفي ريخته بود روي سنگِ قبر و خانمه، كه داشت لب پايينياش را گاز ميگرفت، به سر تا پاي پيري خيره شد. دولا شدم تا روي سنگ آب بريزم كه خانمه داد كشيد.
ـ لازم نكرده!
محلش نگذاشتم. از روي لجم قوطيِ حلبي را يههوكي وارونه كردم روي سنگ. آب شَتَك زد به چادر قشنگش و شاخهي گل را سراند رو به پايينِ سنگ. لاكپشته، كه روي سنگ افتاد، خودش را كشيد كنار شاخهي گل و داشت آهسته ميرفت رو به پايِ خانمه.
ـ مگر كَري، جعلنق؟
ـ گفتم شايد بخواين...
ـ خفه شو!
بغضم گرفت. پيري به حُورٌ عِينٌ... كه رسيد لاكپشته، از سوراخِ جلوِ لاك، گردنش را بيرون كشيد و يواش سرش را خماند به دور و برش. خانمه تختِ كفشش را روي پشتِ لاكپشته چرخاند. مُهرِ لاك، يك كفِ دست، خاكِ گوشهي گور را گود كرد.
پيري چنگ زد توُ ريشش و خاراندش. بعد ساكت شد و بعدش، همانطور كه انگشتِ وسطيِ دستِ چپش لايِ قرآن بود، آن را بست. با دست ديگرش كشيد روي جلد چرمياش. بوسيدش و گرفتش رو به خانمه.
ـ بگيرين، بخوونين!
و نگاه كرد به همان انگشتهاي بلند و لاغر، و وقتي ديد كه محلش هم نميگذارد، انگشتش را كشيد و قرآن را زد زيرِ بغلش. دستش را برد رو به شالش، و من كه نفهميدم منظورش چي بود، شال سبزش را ديدم كه زير شكم و دورِ كمرش، سفت بسته بود. پردههاي لرزانِ چربي روي پيچ و تابِ شالش لَنْبَر ميخورد. با نوك ِانگشتهاش از جعبهي پَرِ شالش، سيگاري بيرون كشيد. به لبش برد. داشت كبريت ميكشيد كه گفت: خانوم، آدميزادهها آسون ميگذرن از همه چيز. زندگي يعني همين.
و كنار خانمه چندك زد. خانمه گفت: حتا از جان خودشان؟ فكر نكنم اين يكياش از هركسي برآيد.
ـ تا حالا، اون رو سگييه، يه گورخوونو ديدهاي؟... نديد بگير، آقامَنشيِ منو!
ـ پس گورخوانش هم كه به تنگ بيايد ميرود سينهي گور.
ـ همين طوره... گفتهي درست... آبجي... دُرُس...
و اخم و تفي كرد و غريد زير لب. ولي چيزي نگفت. وقتي پاشد چشمش افتاد به من.
ـ ماچِ آرتيستي، تويي؟
و از زيرِ ابروهاي جوگندمياش نگاهِ تيزي بهام انداخت. قوطيِ خاليِ آب از دستم افتاد. قلبم، بهخدا، عين پشتِ مرغ ميزد. ياعليِ بلندي گفتم و دستهي قوطي را چنگ زدم و زدم به چاك. دورتر كه شدم، وايستادم. قوطي را زمين گذاشتم و با كفِ دستها شرهي عرق سر و صورتم را پاك كردم. لاكپشته را نبايد آنجا ولش ميكردم. سرم را كه گرداندم ديدم پيري، كه بلند شده بود، رفت و خانمه را توُ تاريكيِ قبرستان و سياهيِ لباسهاش، كنار قبر، تنهاش گذاشت. راستش خوش بهحالم شد. سرِ تير راهم را كج كردم رو به رودخانه. بايد دوباره برايش آب ميبردم، تا به دلِ سير و سرِ صبر، هيكل را بشورد.
|
|
محمدرضا شادگار در سال ۱۳۴۷ در اصفهان به دنيا آمده است و اکنون در کرج زندگي ميکند. اين اولين داستان شادگار است که منتشر ميشود.
|
|
|
|
© تمام حقوق داستـان فـوق متعلق به نويسندهء آن است.
تماس با کارگاه داستان: kargah@golshirifoundation.org
|