Hooshang Golshiri Foundation Home

کارگاه داستان
داستان اين هفته
هفته‌هاي قبل
در بارهء کارگاه
نظرات ديگران را در مورد اين داستان بخوانيد
اشکال «ی» وسط را چگونه برطرف کنيم

در كمال آرامش

مه‌كامه رحيم‌زاده*
mahkameh138@yahoo.com

دراز كشيده‌ام روي تخت. دست‌ها باز، در اطراف بدنم. مچ پاها روي هم. فقط ميخ‌ها را كم دارم. به گوشه‌ي ديوار و سقف نگاه مي‌كنم. به آن مگس سياهي كه پاهايش به تارهاي چسبناكِ عنكبوت سياه‌تر از خودش چسبيده و همين‌طور دارد دست و پا مي‌زند. لابد آن‌قدر تقلا مي‌كند تا بميرد. شايد هم نجات پيدا كند، نمي‌دانم.
رفتم اداره. از نگهبانِ دمِ در پرسيدم: خانم رحمتي امروز آمده‌اند سركار؟
گفت: بله، جنابعالي؟
گفتم: دوستشان، آشنايشان، فاميلشان، يكي از اين‌ها، هستم ديگر.
گفت: بفرمائيد طبقه‌ي چهارم. اتاق چهارصد يا چهارصد و يك يا ... .
رفتم بالا، آسانسور، شايد هم با پله. رسيدم دمِ درِ اتاقش. قلبم خيلي تند مي‌زند. قبل از رفتن آرام‌بخش خورده بودم. دو تا پنج ميلي. او هم مي‌خورد. گفته بود اگر نخورد، شب‌ها را راحت نمي‌خوابد.
گفته بود: زنم هم مي‌خورد. مثل نقل و نبات. آخر، شديداً افسردگي دارد، به خاطرِ رعنا. خانه كه مي‌رسد، از جفت نبودنِ كفش‌هاي دمِ در گرفته تا لكه‌هاي چربي لباسِ رعنا، بهانه مي‌كند و داد و فرياد راه مي‌اندازد. مدام T به دست، موزائيك‌ها را مي‌سابد يا فرش‌ها را جارو مي‌كشد يا ده‌ها بار ظرف‌ها را آب‌كشي مي‌كند. آن‌قدر دست‌هايش را مي‌شويد كه گاهي از آن‌ها خون مي‌آيد.
آرنج‌هايش روي ميز بود و دو دستش را در هوا تكان مي‌داد.
ـ پس، وسواس پاكيزگي دارد؟
ـ نمي‌دانم، انگار وسواسِ همه چيز دارد. وقتي از اداره مي‌آيد، يك بند از رعنا مي‌پرسد كه كي آمده؟ كي رفته؟ كي چه گفته؟ اگر رعنا بگويد كه نمي‌داند، سرش داد مي‌زند و مي‌گويد: "از فردا بايد حواس‌ات را خوب جمع كني و همه چيز را به من بگوئي، و گر نه از پارك و شكلات و اسباب‌بازي خبري نيست". (تن صدايش را پائين آورده بود.) رعنا هم كه متوجه شده‌ايد، عقب‌ماندگي‌اش بيشتر جسمي است تا ذهني. همه چيز را مي‌فهمد و مي‌گويد. مثلاً آن روز كه انگشتم را بريدم و شما روي ان چسب چسبانديد، آن روز كه شما سرتان درد مي‌كرد و من به شما قرص دادم، همه را تعريف كرده. گاهي براي خودشيريني دروغ هم مي‌گويد. (اين را با پچ‌پچ گفته بود.) بعد، او هم شروع مي‌كند به جيغ‌زدن: "تو اين جا درس مي‌دهي يا مريض معالجه مي‌كني؟" " اين جا كلاس است يا مهماني كه مي‌خواستي هندوانه پاره كني؟" (سرش را به چپ و راست تكان داده بود.) مصيبتي داريم.
به ساعتش نگاه كرده بود و سيبي از ظرف ميوه برداشته بود و برده بود، اتاق رعنا كه داشت عروسكش را روي پاهايش مي‌خواباند.
چند تَقْ، به درِ بسته زدم. صدائي گفت: بفرمائيد.
رفتم تو و ايستادم جلو ميزش كه بزرگ بود. شايد هم كوچك، نمي‌دانم.
گفتم: سلام خانم رحمتي. من شيرين شيرازي هستم.
گفت: بله، شما را مي‌ستايم.
شايد هم نگفت، نمي‌دانم.
گفتم: نمي‌خواهم وقت‌تان را بگيرم. يك راست مي‌روم سرِ اصلِ مطلب.
گمان مي‌كنم گفت: بفرمائيد بنشينيد.
هنوز سرِ پا بودم كه گفتم: آمدم به شما بگويم كه من و مجيد...
اسم كوچكش را نگفتم؟ در اين مدت. چه مدت؟ بيست ماه... بيست ماه و ده روز حتي يك بار هم اسمش را نگفتم. او هم هيچ ‌وقت نگفت شيرين. هميشه مرا خانم شيرازي صدا مي‌زد. هيچ وقت هم به او نگفتم تو. او هم جز يكي، ‌دو بار نگفت. نمي‌دانم چرا؟ شايد هم فكر مي‌كردم چون معلم است پس، او بايد شروع كند و لابد او هم... نمي‌دانم چه فكر مي‌كرد؟ هميشه قبل از رفتن مي‌گفتم امروز به محض اين كه نشستم، به بهانه‌اي يا بي‌بهانه، البته دور از چشمِ رعنا، دستش را مي‌گيرم و مي‌گويم: حالت خوبه؟
نشستم روي صندلي روبروي ميز. راحت تكيه زدم به پشتيِ صندلي و گفتم: خانم رحمتي من و شوهرتان همديگر را دوست داريم. من به خاطرِ او (او يا ايشان؟) نامزدي‌ام را به هم زدم.
ـ رضا مي‌گويد امتحان ورودي زبان مي‌گيرند. سخت هم هست. فكر مي‌كنيد مي‌توانم قبول شوم؟
ـ مي‌خواهي بروي انگليس، لندن؟ چه شهرِ مه‌آلود و غمگيني. شما با اين روحيه‌‌ي شاد و گرمي كه داريد، فكر نمي‌كنم بتوانيد آن‌ جا دوام بياوريد. لاي باز شده‌ي كتاب را چند بار با انگشت اشاره فشار داده بود.
مات نگاهش كرده بودم، با دهان نيمه‌باز.
لبخند زده بود: شوخي كردم. هر كاري كه دوست داريد، بكنيد. (قيافه‌اش جدي شده بود و با چشم‌هاي زيتوني رنگ نگاهم كرده بود) هر كاري، هر كاري كه دوست داريد، بكنيد.
گفته بودم: من دوست دارم همين جا بمانم. همين جا، پيش تو.
نگفته بودم.
گفتم: خانم رحمتي، شوهرتان شما را دوست ندارد. بهتر است بدون جار و جنجال از او جدا شويد. با رعنا يا بي‌رعنا، فرقي نمي‌كند.
گفته بود: نمي‌دانيد هفته‌ي پيش، زنم چه قشقرقي به پا كرد. پشت به من و ميز، ايستاده بود جلو كتابخانه و كتابي برداشت.
ـ چرا؟
نشسته بود و گفته بود: چون رعنا بهش گفت كه شما براي تولدم خودكار هديه آورديد.
ـ ببخشيد، نمي‌دانستم باعث دردِسرتان مي‌شوم. ديگر از اين كارها نمي‌كنم.
سرش را پائين انداخته بود: بله، بهتر است. آن ذره آرامش هم به هم مي‌ريزد. خيلي ممنون.
لحظه‌اي خيره نگاهش كرده بودم و با صداي بلند گفته بودم: اصلاً مي‌خواهيد ديگر اين جا نيايم تا آرامشتان به هم بريزد؟
به سرعت گفته بود: نه، نه، من... من مقصودم اين نبود. خواهش مي‌كنم موقعيت مرا درك كنيد.
دم در بوديم كه پرسيده بودم: چرا تمامش نمي‌كنيد؟
رعنا تو بغلش بود و سرش روي شانه‌اش. انگار خوابيده بود. گفته بود: نمي‌توانم. يك‌بار كه حرفِ (بقيه‌ي جمله را پچ‌پچ كرده بود) طلاق پيش آمده بود، دو روز تشنج داشت. رعنا هم با او.
- پس، چه كنيم؟
- نمي‌دانم. فقط مرا تنها نگذاريد.
صدايش خش برداشته بود. سرش را انداخته بود پائين. رفته بودم جلو و آن موهاي خرمائي مرتبِ از كنج شانه‌شده‌اش را بوسيده بودم.
نه، نكرده بودم.
ـ ديروز يك ساعت با رضا حرف زدم. همه چيز تمام شد.
تمرين حل مي‌كرديم. يك‌باره سربلند كرده بودم و پرسيده بود: چطور؟
گفته بودم: بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه من با اين روحيه‌ي شاد و گرمي كه دارم به دردِ زندگي در لندن نمي‌خورم.
خودكار نقره‌اي را گذاشته بود روي ميز. دست‌هاي استخواني را در هم فرو برده بود. بفهمي، نفهمي لبخند زده بود و نفسي از تهِ سينه كشيده بود.
گفته بودم: خوب، حالا نوبت توست. كاري بكن.
نه، نگفته بودم. فقط گفته بودم: مي‌بينيد، من و رعنا چه دوست‌هاي خوبي براي هم هستيم. نه، اين را آن موقع نگفته بودم. وقتي گفته بودم كه دست و صورتِ چرب و چيلي رعنا را شسته بودم و رعنا روي پاهاي من نشسته بود و چند بار ماچم كرده بود. او هم گفته بود: آره، مي‌بينم و كم‌كم دارد حسوديم مي‌شود.
گفته بودم: با خانمتان حرف بزنيد. درباره‌ي...
گفته بود: هيس! و به رعنا اشاره كرده بود كه نشسته بود روي كاناپه و موهاي عروسكش را شانه مي‌كرد.
ـ خوب، برويم جائي كه بتوانيم حرف بزنيم.
ـ كجا؟
ـ مثلاً كافه.
ـ كدام كافه؟ و به رعنا نگاه كرده بود.
ـ كافه نوشين، فردا، ساعت سه؟
ـ نه، سه نه، پنج. آخر، زنم بايد از اداره بيايد و رعنا را از من تحويل بگيرد.
ـ باشد، پنج.
از ساعت چهار آن‌جا بودم. مدتي توي پاركِ نزديكِ كافه قدم زده بودم. از زمينِ سنگفرش‌شده و باغچه‌هاي كوچك و درخت‌هاي تنومندِ آن، خوشم مي‌آمد. نزديكي‌هاي پنج رفته بودم توي كافه و روي صندلي حصيري روبروي پنجره نشسته بودم و به سبزي شفاف برگ‌هاي درختِ توت نگاه كرده بودم. ساعتِ پنج جايم را عوض كرده بودم و روبروي درِ ورودي نشسته بودم و تيترهاي درشتِ روزنامه‌ي روي ميز را خوانده بودم. ساعت پنج و نيم چاي سفارش داده بودم با يك برشِ كيك و دلم صد راه رفته بود كه مي‌دانستم نود و نه راهش را بي‌خودي رفته. وقتي عقربه‌هاي بلند و كوتاه ساعت ديواري در امتدادِ هم قرار گرفتند، عينكِ بزرگ و سياهم را به چشم زدم و با دستمالِ كاغذي جلو دهانم را گرفتم و راه افتادم سمتِ خانه.
ساعت هشت زنگ زده بود و پچ‌پچ‌كنان گفته بود: ببخشيد كه نتوانستم بيايم. الان هم نمي‌توانم طولاني حرف بزنم و وقتي آمديد، توضيح مي‌دهم.
ـ چه شده بود؟
ـ من... من اشتباه كردم، آن‌جا با شما قرار گذاشتم. يادم افتاد كه صاحبِ آن‌جا مرا مي‌شناسد.
ـ كي يادتان افتاد؟ تقريباً داد زده بودم.
ـ درست، قبل از آمدن. خوب... وسيله نبود كه خبرتان كنم.
جواب نداده بودم.
ـ ببخشيد
ساكت مانده بودم.
ـ گفتم كه.
ـ نمي‌دانيد چقدر سخت بود.
ـ حق داريد. خواهش مي‌كنم مرا ببخشيد. مي‌بخشيد؟
نفس بلندي كشيده بودم و مثل احمق‌ها گفته بودم: بله، البته. خوب، پيش مي‌آيد.
گفتم: خانم رحمتي، مي‌دانيد مدت‌هاست يعني بيست ماه و ده روز است كه با شوهر شما رابطه دارم؟
ـ چرا كافه قرار بگذاريم كه ممكن است آشنائي ما را ببيند. (رعنا توي وان حمام نشسته بود و آب‌بازي مي‌كرد) با ماشين دور مي‌زنيم. همين اطراف، مثلاً شهريار، ورامين. من عاشق پائيز هستم با آن طبيعتِ ديدني‌اش.
ـ من هم. كي؟
ـ بهتر است حالا قرار قطعي نگذاريم. هر وقت موقعيت مناسبي پيدا كردم، مي‌گويم.
ـ وعده‌ي سرِ خرمن؟
بهش برخورده بود. سرش را انداخته بود پائين. اخم‌‌ها تو هم. خودكار نقره‌اي را گذاشته بود كنار و خودكارِ ديگري برداشته بود و گفته بود: مسخره مي‌كنيد؟ شما اصلاً موقعيت مرا درك نمي‌كنيد.
گفته بودم: ببخشيد، مثل اين كه بدهكار هم شدم.
نه، نگفته بودم.
گفته بودم: تمام مي‌كنم. ديگر خسته شدم. و اين را زماني به خودم گفته بودم كه هشت ماهي از پائيز زيبا و طبيعتِ ديدني آن گذشته بود... به مادر كه از بيرون آمده بود با لبخند گفته بودم: مادر، به اختر جون اينها بگوئيد بيايند.
مادر صورتم را بوسيده بود و گفته بود: الهي شكر! بالاخره سرِ عقل آمدي؟
رفته بودم تو اتاقم و تمامِ دفترها و كتاب‌هاي زبان و دو دفتر خاطرات و تمامِ چرك‌نويس‌هايي كه دست‌خطي از او داشت و خودكاري كه ته‌بوئي از او مي‌داد و عكس‌هاي رعنا را جمع كرده بودم و توي كيسه‌ي نايلوني گذاشته بودم و پرت كرده بودم بالاي كمد و نفس راحتي كشيده بودم.
ـ چرا نمي‌آئيد؟ رعنا دلش براي شما تنگ شده، مدام سراغِ شما را مي‌گيرد.
ـ راستش... ديگر نمي‌خواهم بيايم. شايد مي‌بايست زودتر اطلاع مي‌دادم تا شما شاگردِ ديگري به جايِ من بگيريد.
ساكت شده بود. صداي نفس‌هايش را مي‌شنيدم. چرا؟
صدايش انگار از راهِ دور مي‌آمد.
ـ حالم خوب نيست.
ـ حالِ جسمي يا روحي؟ صدا هم‌چنان سست بود.
ـ روحي.
ـ اگر بيائيد قول مي‌دهم حالتان خوب شود. حالِ من هم خوب نيست.
سكوت كرده بودم.
گفته بود: بيا، خواهش مي‌كنم.
پاهايم شل شده بود و چهارزانو روي زمين نشسته بودم و به بازي نورِ آفتاب روي ديوار نگاه كرده بودم و شب، به مادر گفته بودم كه به اختر جون اينها بگويد كه نيايند.
مادر داد زده بود: تو ديوانه‌اي. شك ندارم.
گفتم: خانم رحمتي حرف‌هايم را باور نمي‌كنيد؟ من مي‌دانم كه مجيد، پشتِ رانش خال پهني به رنگِ قرمز دارد.
نقاشي را داده بود دستم و خنديده بود. پرسيده بودم: اين قرمزي چيه رعنا؟
گفته بود: خالِ بابائي.
تا وسط‌هاي راه‌پله آمده بود استقبالم. چند شاخه گل رز توي گلدانِ رويِ ميز گذاشته بود. به خودش اودكلن زده بود. بلوز يخه اسكي نخودي رنگِ نو پوشيده بود. به جايِ چاي، شيرقهوه آورده بود. رعنا هم مريض بود و توي تختش خوابيده بود. وقتي روي صندلي هميشگي‌ام نشسته بودم و او هم روبرويم نشسته بود و با خودكار نقره‌اي روي كاغذ سفيد دايره دايره مي‌كشيد، گفته بودم: ببينيد...
به ساعتش نگاه كرده بود: بروم آنتي‌بيوتيكش را بدهم و بيايم.
ـ ببينيد، بيائيد راه حلي پيدا كنيم كه نه به موقعيت شما لطمه بخورد و نه، من ناراحت بشوم.
خودكار نقره‌اي را بوسيده بود و گفته بود: هر چه شما بگوئيد.
گفته بودم: خوب، من ...
صداي ناله‌ي رعنا بلند شده بود، بابايي.
سرش را تكان داده بود و گفته بود: مي‌بينيد وضعيت مرا؟
گفته بودم: خوب، من هم به همين دليل كافه يا جائي بيرون از اين‌جا را پيشنهاد كرده بودم.
گفته بود: نه، نه كافه، نه رستوران، نه بيرون.
ـ پس، كجا؟
ـ رعنا و زنم جمعه مي‌روند كرج و غروب برمي‌گردند. و پرسش‌آميز نگاهم كرده بود.
ـ واقعاً؟ ساعت چند بيايم.
ـ آن‌ها نه مي‌روند. تو، ده اين‌جا باش. و سرش را پائين انداخته بود.
نشسته بودم جلو آينه و موهايم را دسته، دسته با سشوار خشك مي‌كردم كه تلفن زنگ زد.
ـ از بيرون زنگ مي‌زنم. زنم به كرج نمي‌رود.
ـ چرا؟ طوري شده؟
ـ نمي‌دانم. صبح بيدار شد و گفت كه نمي‌رود. انگار مشكوك شده. ببينم تا هفته‌ي ديگر چه پيش مي‌آيد.
گفته بودم: اميدوارم تا هفته‌ي ديگر تو و زنت و رعنا هر سه با هم برويد به جهنم و براي هميشه راحتم كنيد.
نه، نگفته بودم. فقط سكوت كرده بودم.
گفته بود: چه كنم؟ اين هم از زندگي من.
گوشي را آهسته گذاشته بودم روي دستگاه و گفته بودم: بايد تمام كنم.
گفتم: بايد تمام كنم.
مي‌گويم: بايد تمام كنم. آن طور كه هيچ راهِ برگشتي وجود نداشته باشد.
به گوشه‌ي ديوار نگاه مي‌كنم. مگس فقط با يك پا از يك تارِ نامرئي آويزان است و هنوز بال‌بال مي‌زند.
گفتم: خانم رحمتي، ديگر مزاحمتان نمي‌شوم. شما هم برويد و در كمالِ آرامش در كنارِ شوهرتان زندگي ‌كنيد.
نمي‌دانم گفتم يا نگفتم؟


مهر ۱۳۸۱


مه‌کامه رحيم‌زاده متولد سال ۱۳۳۱ است و با خانواده‌اش در تهران زندگي مي‌کند. داستان‌نويسي را با حضور در کارگاه داستان هوشنگ گلشيري در گالري کسري آغاز کرد و اولين داستانش به نام «سرب» در اولين و آخرين ويژه‌نامهء ادبيات مجلهء ارغوان چاپ شد. تا به امروز ۲ کتاب از رحيم‌زاده منتشر شده است: رماني به نام «شب يلدا» در سال ۷۹ و مجموعه داستان‌هاي کوتاه او به نام «اتاق صورتي» در سال ۸۰ که هر دو را نشر مهرنوش منتشر کرده است. سومين کتاب رحيم‌زاده، مجموعه داستان «هالهء دور سر فرشته»، نيز آماده چاپ است.

Top

© تمام حقوق داستـان فـوق متعلق به نويسندهء آن است.

تماس با کارگاه داستان: kargah@golshirifoundation.org